لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل روایت امید و پیشرفت/ نرجس توکلیر
۲۸۰ عضو

روایت امید و پیشرفت/ نرجس توکلی

سلام. من نرجس توکلی‌ هستم؛ راوی پیشرفت.
برای روایت قصه‌های امید و پیشرفت به روستاها، شهرهای دور و حتی ییلاقات سفر کردم.
نویسنده‌ و محققمو برندهٔ جایزهٔ جلال و جوایز ملی دیگری در حوزهٔ روایت.
ارتباط با من: ‎@natavakoli_es
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۶ تیر
سلام undefinedمن نرجس توکلی‌ام؛ راوی پیشرفت.چند سالیه که دنبال روایت کردن قصه‌های امید و پیشرفت می‌رم. برای پیدا کردن این قصه‌ها به روستاها، شهرهای دور و حتی ییلاقات سفر کردم، با آدم‌های پرتلاش هم‌کلام شدم و از نزدیک دیدم که چطور میشه با همت و خلاقیت کارهای بزرگ کرد.ارزشمندترین بخش این مسیر، آشنا شدن با آدم‌هایی بوده که واقعاً امید می‌سازن. توی این صفحه قراره از همین تجربه‌ها بنویسم؛از سفرها، سوژه‌ها و آدم‌هایی که با تلاششون حالِ آینده رو بهتر می‌کنن.خوشحال می‌شم همراهم باشید undefinedروایت امید و پیشرفت: @revayateomid
undefined۲۵

۹۴۳

۱۷:۵۵

۱۰ تیر
باید تیپ خبرنگاری بزنم. کوله‌پشتی‌ام را بیندازم روی چادر. سر راه برای رکوردرم باتری قلمی بخرم. شال مشکی‌ بکشم روی سرم و بزنم به دل جمعیتی که آمده‌اند برای بدرقه‌. اما قرار نیست فقط گریه کنم. چشمم نباید گیر کند روی تابوت. باید سرم را بچرخانم. باید زل بزنم به آدم‌ها. به دست‌هایشان. باید راه بیفتم. باید بروم سراغ امثال خانم دریساوی کارآفرین. خانم موفقی که تعاونی‌دار است. اصلا توی آن جمعیت چندتا آدم حسابی هست؟ به قیافه‌‌‌هایشان که اصلاً به این حرف‌ها نمی‌خورد، نگاه کنم و بپرسم چطور با همه‌ سنگ‌اندازی‌ها، هنوز پای این کشور ایستاده‌اند. باید بروم سراغ صاحبان کارگاه‌های کوچک. مثلا پیش امین محبی. بپرسم با کدام باور، روزهای سخت را رج زده و روز حمله موشکی ایران به اسرائیل بین کارگرهایش شیرینی پخش کرده بود؟نباید تعجب کنم. باید تندتند یادداشت بردارم. حتما صداهایشان را ضبط کنم. نباید بگذارم کسی بگوید مردم خسته‌اند، مردم بریده‌اند. باید رکوردرم را بگذارم جلوی آدم‌هایی که حتی به ظاهرشان نمی‌آید نسبتی با وطن داشته باشند؛ اما جانانه پای کارِ ایران ایستاده‌اند. همان‌هایی که او می‌شناختشان. باید اعتراف کنم بهتر از همه‌ ما می‌دانست زیر این پوستِ به‌ظاهر خسته و ناامید چه موتورِ محرکی در حال کار است. باید راه بیفتم. باید قصه‌ این دست‌های خالی اما محکم را بنویسم. باید جای خالی‌‌اش را با همین روایت‌ها پر کنم. باید بروم ببینم ساختنِ یک ایرانِ قوی‌تر، آن هم در نبودِ او چقدر عرق ریختن می‌خواهد… من کجا و یک‌جا نشستن کجا. قرار نیست فقط گریه کنم. نرجس توکلی @revayateomid
undefined۴۲۷
undefined۱۰
undefined۵
undefined۴
undefined۳

۹۰.۶K

۲۰:۳۲

۱۲ تیر
thumbnail
من همیشه می‌گویم «زن باید لات باشد». فاطمه هم لات بود. لاتیِ وجودش را بِ بسم‌الله فهمیدم. اینجا بودم. کله‌سحر. بعد از صدوبیست کیلومتر کوبیدم و رسیدم به روستایشان.همه‌جا پُرِ گاومیش بود. داشتم لنز دوربینم را تنظیم می‌کردم که یک‌دفعه گاومیش همسایه کله‌ گنده‌‌‌اش را چپاند توی کادر! زَهره‌ام آب شد. فاطمه خندید. راه افتادیم. یک کلبه‌ داغان را نشانم داد. «این اولین خونه‌مون بود. هرکی میاد با افتخار نشونش می‌دیم.» توی دلم گفتم: «آخه دختر! عشق مگه آب و نون می‌شه که جوانی‌تو آوردی توی این دخمه چال کردی؟»ترم اول دانشگاه یک پسر شمالی و دختر جنوبی، درس‌ومشق را بوسیدند و آمدند اینجا. ده سالِ تمام. فاطمه با بچه‌شان توی همین کلبه‌ مخروبه می‌ماند و محمد می‌زد به دل جنگل؛ می‌رفت گاو وحشی شکار می‌کرد. گاومیش‌داریِ سنتی داشت پیرشان می‌کرد. هر روز به چرا بردن گاومیش‌ها داشت شیره‌ جانشان را می‌مکید.نباید جا می‌زدند. محمد بلند شد رفت ایتالیا دوره‌ اصلاح نژاد گاومیش را ببیند. وقتی برگشت، افتاد به جانِ گاومیش‌های روستا. نتیجه‌اش شد تولید جنین منجمد گاومیشِ اصلاح‌نژادشده. همان تکنولوژیِ دهن‌پُرکنی که در انحصار خودِ ایتالیا بود و صادراتش را به ایران تحریم کرده بودند. حالا اینجا، توی همین روستای دورافتاده، یک زن و شوهر داشتند پوزه‌ تحریم را به خاک می‌مالیدند.فاطمه و محمد تعاونی راه انداختند. فاطمه دریساوی شد مدیرِ سیصد تا گاومیش‌دارِ مَرد! کارشان گرفت. پایشان به فدراسیون‌های جهانی باز شد. رفتند آن سر دنیا، از تجربه‌هایشان گفتند و پرچم ایران را بردند بالا.به دست‌های فاطمه که نگاه می‌کنم بیشتر پی می‌برم ساختنِ رؤیا جسارت می‌خواهد. برای دوام آوردن باید جنگید. باید پای رؤیای این خاک ایستاد و برای این جنگیدن... باید... لات بود!نرجس توکلی @revayateomid
undefined۲۹
undefined۳
undefined۲

۸۳۸

۹:۱۱

thumbnail
خبر زهر است؛ سنگین و گلوگیر. هوا بوی دلهره و باروت می‌دهد. اما همانی که رفت، خودش بزرگ‌ترین معلمِ «امید» بود.وقتی بچه‌های ما تازه داشتند با الفبای مهندسیِ اولین موشک‌ها سروکله می‌زدند، و عده‌ای می‌گفتند «آبگرمکن» می‌سازید نه موشک، کوه شد پشت جوان‌ها و با یقین گفت: «اینجا چشمه‌ای خواهد جوشید...».وقتی خیلی‌ها واکسن ایرانی را «آب مقطر» می‌دانستند، آستینش را بالا زد تا واکسنِ ساختِ بچه‌های وطن را بزند. آن روز فقط یک واکسن نزد؛ «خودباوری» را پمپاژ کرد توی رگ‌های یک ملت. او خودِ خودِ میدان‌دارِ امید بود. جا باز می‌کرد تا جوان‌ها دیده شوند، قد بکشند، جوانه بزنند.حالا سوگش یک داغِ بزرگ است، اما مسیری که با دست‌هایش روشن کرد، خاموش نمی‌شود. آن «چشمه»، حالا برای خودش رودخانه‌ای خروشان از نوآوری و توانستن شده.بارِ روی دوشِ ما سنگین‌تر از قبل است. این بار سنگین امانت اوست؛ امانتِ امید، باور و توانستن.نرجس توکلی @revayateomid
undefined۳K
undefined۵۲
undefined۱۶
undefined۷
undefined۶
undefined۵
undefined۱

۱۱۳K

۱۱:۱۷

thumbnail
راز زیلوهای آبی بیتزیر لب غُر می‌زد. شاکی بود. می‌گفت: «یعنی چی آخه؟ می‌خوایم ادای زاهدها رو دربیاریم؟ بابا این فرش‌ها همه‌ش وقفیه! از جیب بیت‌المال که نرفته! چرا نباید بندازیم زیر پای مردم که راحت بشینن؟»حسابی کلافه بود. آخرش هم زد به سیم آخر. به بقیه گفت: «اصلاً شما دخالت نکنید؛ خودم یه تخته از این فرش‌های اهدایی رو می‌ندازم اون کنج. اگر دیدم کسی گیر نداد، کم‌کم بقیش رو هم می‌آرم پهن می‌کنم.» نقشه‌اش را عملی کرد. اما... آقا که آمد، از روی همه‌ زیلوهای آبی رد شد و مستقیم رفت سمتِ همان یک تخته فرش.- «این رو کی گذاشته اینجا؟»صدایش می‌لرزید: «من... آقا به خدا خریده نشده، هدیه‌ست!»- «گفته بودم هرچی فرش می‌آد، بفرستید برای مساجد و تکایا. اینجا، فقط همین زیلوهای آبی باشه.» همه‌مان را جمع کرد و گفت: «این زیلوی آبی، یکی از صنایع‌دستیِ رو به موتِ این مملکته. یه عده توی یکی از همین شهرها هنوز دارن ازش نون می‌خورن. دست‌هاشون به این تار و پود بنده. اگر ما نخریم، اگر هیچ‌کس نخره، این صنعت می‌میره و یه عده آدمِ زحمت‌کش، از نون‌خوردن می‌افتن. ما باید بخریم... که این هنر، این اشتغال، زنده بمونه.»نرجس توکلی@revayateomid
undefined۶۰

۱.۲K

۱۹:۵۳

۱۳ تیر
شال و کلاه کرده‌ام بروم مصلی برای مراسم وداع. چشمم که به عکس حاج‌قاسم می‌افتد، پرت می‌شوم به خاطرات پدرم. با تن مجروح چقدر بال‌بال می‌زد خودش را برساند به تشییع سردار.بابا جانباز اعصاب و روان بود. پرونده مجروحیتش را یک‌عده نارفیق همان سال‌ها گم‌وگور کردند. از جنگ، سردردهای کشنده سهمش شد و از زندگی، خرج ما و سه خواهر یتیمش. مجبور بود. یک روز مسافرکشی می‌کرد، یک روز گوشه‌ پیاده‌رو بساط می‌کرد. سال‌ها گذشت. کارد که به استخوان رسید و از کار افتاده شد، تمام عکس‌های رادیولوژی و نسخه‌های مچاله‌اش را چپاندیم توی یک پوشه‌ پلاستیکی. رفتیم تهران. رفتیم بیت. گره‌ کورِ زندگی ما همان‌جا بی‌منت باز شد.بازنشستگی که وصل شد، یک‌شبه پول‌دار نشدیم؛ زندگی‌مان فیلم هندی نشد؛ اما بابا دیگر کنار خیابان بساط نکرد. پولی که می‌آمد توی حساب، فقط یک عدد نبود؛ «غرور» له‌شده‌ مردی بود که بالاخره یک جا و یک نفر به رسمیت شناختش.چند سال پیش، بر اثر عوارض مجروحیت، رفت کما و چند روز بعد جلوی چشم‌های خودم تمام کرد. شهادتی که این بار هم مثل همان پرونده‌ نوزده‌سالگی‌اش هیچ‌کجا ثبت نشد. بابا رفت و ما قد کشیدیم؛ روی همان غروری که یک روز یک نفر به خانه‌مان برگرداند... . بیت برای خیلی‌ها یک کلمه در اخبار است، یک نهاد، یک آدرس در تهران؛ اما برای ما مفهوم دیگری دارد؛ مفهومِ «آخرین در». اینکه یک جا، یک نفر هنوز حواسش به زخم‌های مردم هست. مطمئنم برای خیلی‌های دیگر هم همین معنی را داشته. امید دارم که این آخرین در هیچ‌وقت به روی مردم بسته نشود.#پدرم#وداع#تشییعنرجس توکلی@revayateomid
undefined۳۶
undefined۱۳

۷۳۳

۱۶:۱۲

۱۴ تیر
thumbnail
گل‌های سفید را چیده بودند دورِ قاب.
این قابِ گل‌پوش، تصویرِ ناامیدی نیست؛ تصویرِ مردی است که نوری در دلمان روشن کرد. مشت گره‌کرده او بود که دیوارهای سخت را یکی‌یکی برداشت و نامِ این خاک را تا قله‌ها بالا برد...
undefined
نرجس توکلی@revayateomid
undefined۹

۲۸۸

۱۴:۳۳

thumbnail
وقتی نماز تمام شد، آدم بود که از پله‌های مصلی می‌جوشید و می‌آمد پایین. لابه‌لای مردم چشمم افتاد به یک لباس خاکیِ نظامی. خودم را کشاندم سمتش. یک دختر نوجوان بود. سرِ حرف را باز کردم. گفت از همدان کوبیده و آمده؛ با دوستش، آن‌هم با اسنپ! نُه اسفند شش صبح، با چشم‌های پف‌کرده عکس آقا را توی گوشی دیده. باورش نشده. دویده پای تلویزیون. خبرها که قطار شده، دنیا روی سرش آوار شده. می‌گفت: «خواستم همون موقع بزنم بیرون. بیام تهران با چشم‌های خودم بگردم ببینم دروغه، که خواب می‌بینم؛ اما بلیت نبود. ترمینال جواب‌مون کرد. حالم خراب بود. همه‌اش با خودم می‌گفتم ما باید فداش می‌شدیم، اون باید می‌موند..»پرسیدم حالا چرا لباس نظامی؟ دست کشید روی لباسش و گفت: «ترامپو می‌کُشیمش!»ستون خانه که می‌افتد، آدم خیال می‌کند خانه‌خراب‌شده؛ اما روی همان پله‌های شلوغ مصلی، وقتی این دختر دوازدهمی را دیدم، دلم قرص شد. که سقفِ این خانه تا وقتی روی این شانه‌هاست، پایین نمی‌آید...نرجس توکلی@revayateomid
undefined۹۲۸
undefined۳
undefined۲
undefined۲

۶۰.۷K

۱۶:۱۵

۱۵ تیر
thumbnail
ما شرق‌نشین‌ها امروز جا ماندیم. سیل آدم بود که با دل‌سوختگی از میدان امام حسین سرازیر می‌شد سمت پایین. از یکی پرسیدیم: «چی شد؟» خندید که: «تیر مشقی بود حاجی!»به‌‌خاطر مدیریت غلط مسیر عوض شده بود. پیکر نیامد و یک دریا آدم، دست از پا درازتر برگشتند خانه‌هایشان.دلمان سوخت، خیلی هم سوخت. اما وسط این نرسیدن‌ها و کلافگی‌ها، نگاهم گره خورد به دخترم. به پرچم سرخ‌رنگی که انداخته بود روی شانه‌های کوچکش.آقای شهید! ما جا ماندیم، خسته شدیم، دلمان هم سوخت و آخرین وداع روی دلمان ماند، اما دست از خونخواهی برنمی‌داریم... undefined#دل_سوخته#مدیریت_غلط#تهراننرجس توکلی‌@revayateomid

۱۵:۲۳

thumbnail
ما شرق‌نشین‌ها امروز جا ماندیم. سیل آدم بود که با دل‌سوختگی از میدان امام حسین سرازیر می‌شد سمت پایین. از یکی پرسیدیم: «چی شد؟» خندید که: «تیر مشقی بود حاجی!»به‌‌خاطر مدیریت غلط مسیر عوض شده بود. پیکر نیامد و یک دریا آدم، دست از پا درازتر برگشتند خانه‌هایشان.دلمان سوخت، خیلی هم سوخت. اما وسط این نرسیدن‌ها و کلافگی‌ها، نگاهم گره خورد به دخترم. به پرچم سرخ‌رنگی که انداخته بود روی شانه‌های کوچکش.آقای شهید! ما جا ماندیم، خسته شدیم، دلمان هم سوخت و آخرین وداع روی دلمان ماند، اما دست از خونخواهی برنمی‌داریم... undefined#دل_سوخته#مدیریت_غلط#تهراننرجس توکلی‌@revayateomid
undefined۱۷
undefined۱
undefined۱

۲۶۷

۱۵:۲۳