قلم میرقصد بر تن ورق تو را مشق میکند در هر نفسو من از میان آن نقشهالبخند تو را معنا میکنمدوستت دارم تنها واژهایست که در هر رقص قلم فریاد میزندو آن نشانی شدبرای آن وقتی که رفتی و منهنوز میان رقص واژههابرای تو کف میزنمنامت میان واژهها خوش نشستوقتی در حصار رنگها ایستادیفاطمه.صفار#فاطمه_صفار#روایت_های_من
۶۳
۱۲:۵۵
داستانک: خواب آشفتهفاطمه صفار
سکوت خوفآوری که حاکم شده بود، او را بیشتر ترساند. خانه تاریک بود و اشباح درون خانهاش بیشتر در حرکت بودند. موجودات کوچک به غولی بزرگ بدل شده بودند، دهانشان را باز کرده و قصد بلعیدنش را داشتند. نفس کم آورده بود و نمیدانست هوا را ببلعد تا نفسش باز شود یا فریاد بکشد و کمک بخواهد؛ کاری که حتی از عهدهاش هم برنمیآمد. سینهاش به خسخس افتاده بود و سنگینی آن مجال قاپیدن هوا را نمیداد. تمام توانش را جمع کرد تا بایستد، اما دریغ از ذرهای حرکت. قوایش را جمع کرد و تمام ترسش را فریاد زد و از گلو صدای جیغمانندی را بیرون فرستاد.ناگهان نفسش باز شد و برق اتاق هم روشن شد. سایه داوود را دید که با لیوانی آب به سراغش آمد. با دستان مشتشده سینهاش را میفشرد تا حجم هوایی را که بلعیده بود تنظیم کند. چند نفس عمیق کشید و بعد صدای داوود را شنید:- چته زن؟ باز آل اومده سر وقتت تو خواب؟ میدونی چند بار صدات زدم؟ناگهان جای زخمهای ضربههای شب قبل سوخت. دست را از روی سینه برداشت و به چشمان پر از تمسخر داوود، که برق خاصی داشت، نگاه کرد. لیوان آب درون دستش متعجبش ساخت.- مهربون شدی؟ آب نمیخوام!داوود آب را روی پاتختی کنار تخت گذاشت و گفت:- میل خودته. گفتم آب بخوری هم ما ثوابی ببریم هم تو دیگه آل تو خواب دنبالت نکنه.بعد بیخیال سمت دیگر تخت دراز کشید.- میخوام بخوابم؛ به این دوستات بگو دیگه نیان سراغت.تا چشم روی هم گذاشت، خوابش برد. همیشه به این خوابیدن او حسادت میکرد؛ حتی در بدترین شرایط هم تا سرش به بالش میرسید، خوابش میبرد. نگاهش به لیوان آب افتاد. این کار داوود لبخند را بر لبش نشاند. خم شد و از روی پاتختی لیوان را برداشت و یکباره سر کشید. تلخی دهانش هنوز آزارش میداد. داوود در آب، عرق نعناع و گلاب ریخته بود. دوباره به او لبخند زد و به آن چهره عبوسش نگاه کرد. تمام سخنان این چند ماه و شب قبل، او را به قعر ناامیدی کشانده بود. جدا شدن از داوود برایش ممکن نبود؛ اما داوود بر این تصمیم مصر بود و او مخالف. شب قبل اوج دعوایشان بود و حالا این شربت! لبخند دوبارهای زد و دراز کشید و چشمانش را بست.دوباره کابوس شروع شد. بدنش یخ کرده بود و قدرت حرکت نداشت. چشمانش را باز کرد، اما بدنش سخت و سنگین شده بود. سینهاش بهشدت میسوخت و نفسش در ششها گیر کرده بود. به داوود چشم دوخت؛ هنوز خواب بود. سرش را بلند کرد، اما فایده نداشت. دوباره دستانی سنگین دور گلویش حلقه شد و خیسی غلیظی کنار لبش حس کرد و چشمان سنگینش را بست.صفحه تلفن همراه روشن و خاموش میشد. نام آرزو روی صفحه نمایان شد. چشمانش را باز کرد. تمام شب منتظر صبح بود. به کنار دستش نگاهی انداخت و لبخندی کج بر لب نشاند و به سراغ تلفنش رفت.- بله.- کجایی؟ پس چرا نمیآی؟- دارم میآم... یه ساعت دیگه اونجام.- حواست باشه هواپیما ساعت ده میپره.- باشه، میدونم.تلفن را قطع کرد و به چهره همسرش نگاه انداخت؛ نیشخندی زد و به لیوان خالی چشم دوخت.- بهت گفته بودم که باهام در نیفت و مهریهت رو به رخم نکش. باید قبول میکردی طلاق بگیریم!ملحفه را روی صورت کبود لادن کشید و به سراغ چمدانش رفت...فاطمه.صفار#فاطمه_صفار#روایت_های_من
سکوت خوفآوری که حاکم شده بود، او را بیشتر ترساند. خانه تاریک بود و اشباح درون خانهاش بیشتر در حرکت بودند. موجودات کوچک به غولی بزرگ بدل شده بودند، دهانشان را باز کرده و قصد بلعیدنش را داشتند. نفس کم آورده بود و نمیدانست هوا را ببلعد تا نفسش باز شود یا فریاد بکشد و کمک بخواهد؛ کاری که حتی از عهدهاش هم برنمیآمد. سینهاش به خسخس افتاده بود و سنگینی آن مجال قاپیدن هوا را نمیداد. تمام توانش را جمع کرد تا بایستد، اما دریغ از ذرهای حرکت. قوایش را جمع کرد و تمام ترسش را فریاد زد و از گلو صدای جیغمانندی را بیرون فرستاد.ناگهان نفسش باز شد و برق اتاق هم روشن شد. سایه داوود را دید که با لیوانی آب به سراغش آمد. با دستان مشتشده سینهاش را میفشرد تا حجم هوایی را که بلعیده بود تنظیم کند. چند نفس عمیق کشید و بعد صدای داوود را شنید:- چته زن؟ باز آل اومده سر وقتت تو خواب؟ میدونی چند بار صدات زدم؟ناگهان جای زخمهای ضربههای شب قبل سوخت. دست را از روی سینه برداشت و به چشمان پر از تمسخر داوود، که برق خاصی داشت، نگاه کرد. لیوان آب درون دستش متعجبش ساخت.- مهربون شدی؟ آب نمیخوام!داوود آب را روی پاتختی کنار تخت گذاشت و گفت:- میل خودته. گفتم آب بخوری هم ما ثوابی ببریم هم تو دیگه آل تو خواب دنبالت نکنه.بعد بیخیال سمت دیگر تخت دراز کشید.- میخوام بخوابم؛ به این دوستات بگو دیگه نیان سراغت.تا چشم روی هم گذاشت، خوابش برد. همیشه به این خوابیدن او حسادت میکرد؛ حتی در بدترین شرایط هم تا سرش به بالش میرسید، خوابش میبرد. نگاهش به لیوان آب افتاد. این کار داوود لبخند را بر لبش نشاند. خم شد و از روی پاتختی لیوان را برداشت و یکباره سر کشید. تلخی دهانش هنوز آزارش میداد. داوود در آب، عرق نعناع و گلاب ریخته بود. دوباره به او لبخند زد و به آن چهره عبوسش نگاه کرد. تمام سخنان این چند ماه و شب قبل، او را به قعر ناامیدی کشانده بود. جدا شدن از داوود برایش ممکن نبود؛ اما داوود بر این تصمیم مصر بود و او مخالف. شب قبل اوج دعوایشان بود و حالا این شربت! لبخند دوبارهای زد و دراز کشید و چشمانش را بست.دوباره کابوس شروع شد. بدنش یخ کرده بود و قدرت حرکت نداشت. چشمانش را باز کرد، اما بدنش سخت و سنگین شده بود. سینهاش بهشدت میسوخت و نفسش در ششها گیر کرده بود. به داوود چشم دوخت؛ هنوز خواب بود. سرش را بلند کرد، اما فایده نداشت. دوباره دستانی سنگین دور گلویش حلقه شد و خیسی غلیظی کنار لبش حس کرد و چشمان سنگینش را بست.صفحه تلفن همراه روشن و خاموش میشد. نام آرزو روی صفحه نمایان شد. چشمانش را باز کرد. تمام شب منتظر صبح بود. به کنار دستش نگاهی انداخت و لبخندی کج بر لب نشاند و به سراغ تلفنش رفت.- بله.- کجایی؟ پس چرا نمیآی؟- دارم میآم... یه ساعت دیگه اونجام.- حواست باشه هواپیما ساعت ده میپره.- باشه، میدونم.تلفن را قطع کرد و به چهره همسرش نگاه انداخت؛ نیشخندی زد و به لیوان خالی چشم دوخت.- بهت گفته بودم که باهام در نیفت و مهریهت رو به رخم نکش. باید قبول میکردی طلاق بگیریم!ملحفه را روی صورت کبود لادن کشید و به سراغ چمدانش رفت...فاطمه.صفار#فاطمه_صفار#روایت_های_من
۸۵
۱۳:۰۹
مرغ بارانزده بر روی شانههای باران خوردهام دریا را نشانم میدهداو هم به همآغوشی من و دریا ایمان دارداو هم پرواز روی موج فریبنده ایمان داردمن اما چشم به قایقی دوختهام که تو را با خود به سمت آزادی میبردو من میترسم از جاسوسی دریای مقصدکه تو را به ساحل نرساندو آرزوهایت را که در اینجا بقچه کردهای در وجودش ببلعد مانند آن کودک قرمزپوشی که جای پایش هنوز بر ساحل غربت خوابیده استفاطمه.صفار#فاطمه_صفار#روایت_های_من
۶۳
۱۷:۳۳
بخشی از کتاب پروشات
پروشات خرسند از انتقامهایی که در هفتههای گذشته گرفته بود، جشنی زنانه ترتیب داد. تالار با بوی عود و بخورهای شرقی پر شده بود و خندههای زنانه در فضا میپیچید. پروشات بر بالشهای بلند و مخملی نشسته بود و با نگاهی رضایتمند به اطراف نگاه میکرد. کنیزان در رفتوآمد بودند، موسیقی آرامی از دور شنیده میشد.با ورود استاتیرا به مجلس، نگاهها بهسوی او چرخید. پروشات با دیدن او لیوان نوشیدنیاش را به دست گرفت، به کنیزش اشارهای کرد. نگاهشان در هم گره خورد. استاتیرا با گامهایی آرام بهسوی پروشات آمد و کنارش نشست.ـ درود بر شما. پروشات بهظاهر با رویی گشاده پاسخ گفت، اما در چشمانش برق نفرت و دشمنی هنوز خاموش نشده بود. استاتیرا آرام در کنار او جای گرفت؛ لبخندش بینقص اما سرد بود. در رفتارش آرامشی دیده میشد که خبر از رضایت درونی میداد؛ رضایتی که پروشات بهخوبی دلیلش را میدانست: مرگ کورش.پروشات، که به پشتی بلند و نقشدار تکیه زده بود، نگاهی از سر تعارف به او انداخت و گفت:ـ خوشحالم که اینجایی؟ مدتها از شما خبری نداشتم. استاتیرا لبخند زد، لیوانی از نوشیدنی برداشت و آرام گفت:ـ بله درگیر اتفاقات اخیر و حمله و توطئۀ دشمنان بودیم. همسرم اردشیر به کمک من نیاز دارد و باید در کنارش باشم تا در برابر کسانی که قصد خیانت به او را دارند از او محافظت کنم. سخنانش بیآنکه مستقیماً اشاره کند، سنگینی سایهای از تهدید را با خود داشت. پروشات لبخند زد، اما نگاهش از استاتیرا عبور کرد، گویی ذهنش جای دیگری بود؛ جایی که نقشهای دیگر در حال بافته شدن بود. پروشات نیشخندی زد. برق نگاهش بهوضوح نشان میداد که پشت حرفهایش چیزی بیشتر از یک شوخی ساده پنهان است. با طعنهای که در لحنش میپیچید، به استاتیرا گفت:ـ بله شما کار درستی انجام میدهید. یک زن همواره باید در کنار همسرش باشد وگرنه حتی اگر پادشاه هم باشد سراغ زنان دیگر میرود و زنان بسیاری را در حرم خود راه خواهد داد. استاتیرا بیآنکه خونسردیاش را از دست بدهد، جرعهای از شربت گوارایش نوشید و گفت:ـ شما این روزها به استراحت بیشتری نیاز دارید. بعد از ماجرای مرگ کورش شما باید از ناراحتی دور باشید. سعی کنید مدتی به کاخ خود در بابل بروید و استراحت کنید. پروشات که هنوز برای مرگ فرزندش عزادار بود گفت:ـ برای مرگ فرزندی که با توطئه کشته شده است نباید عزاداری کرد بلکه باید انتقام گرفت. من هنوز کارهای بسیاری دارم که باید انجام بدهم و تا آنها را انجام ندهم آرام نمینشینم...#پروشات#فاطمه_صفار#روایت_های_من
پروشات خرسند از انتقامهایی که در هفتههای گذشته گرفته بود، جشنی زنانه ترتیب داد. تالار با بوی عود و بخورهای شرقی پر شده بود و خندههای زنانه در فضا میپیچید. پروشات بر بالشهای بلند و مخملی نشسته بود و با نگاهی رضایتمند به اطراف نگاه میکرد. کنیزان در رفتوآمد بودند، موسیقی آرامی از دور شنیده میشد.با ورود استاتیرا به مجلس، نگاهها بهسوی او چرخید. پروشات با دیدن او لیوان نوشیدنیاش را به دست گرفت، به کنیزش اشارهای کرد. نگاهشان در هم گره خورد. استاتیرا با گامهایی آرام بهسوی پروشات آمد و کنارش نشست.ـ درود بر شما. پروشات بهظاهر با رویی گشاده پاسخ گفت، اما در چشمانش برق نفرت و دشمنی هنوز خاموش نشده بود. استاتیرا آرام در کنار او جای گرفت؛ لبخندش بینقص اما سرد بود. در رفتارش آرامشی دیده میشد که خبر از رضایت درونی میداد؛ رضایتی که پروشات بهخوبی دلیلش را میدانست: مرگ کورش.پروشات، که به پشتی بلند و نقشدار تکیه زده بود، نگاهی از سر تعارف به او انداخت و گفت:ـ خوشحالم که اینجایی؟ مدتها از شما خبری نداشتم. استاتیرا لبخند زد، لیوانی از نوشیدنی برداشت و آرام گفت:ـ بله درگیر اتفاقات اخیر و حمله و توطئۀ دشمنان بودیم. همسرم اردشیر به کمک من نیاز دارد و باید در کنارش باشم تا در برابر کسانی که قصد خیانت به او را دارند از او محافظت کنم. سخنانش بیآنکه مستقیماً اشاره کند، سنگینی سایهای از تهدید را با خود داشت. پروشات لبخند زد، اما نگاهش از استاتیرا عبور کرد، گویی ذهنش جای دیگری بود؛ جایی که نقشهای دیگر در حال بافته شدن بود. پروشات نیشخندی زد. برق نگاهش بهوضوح نشان میداد که پشت حرفهایش چیزی بیشتر از یک شوخی ساده پنهان است. با طعنهای که در لحنش میپیچید، به استاتیرا گفت:ـ بله شما کار درستی انجام میدهید. یک زن همواره باید در کنار همسرش باشد وگرنه حتی اگر پادشاه هم باشد سراغ زنان دیگر میرود و زنان بسیاری را در حرم خود راه خواهد داد. استاتیرا بیآنکه خونسردیاش را از دست بدهد، جرعهای از شربت گوارایش نوشید و گفت:ـ شما این روزها به استراحت بیشتری نیاز دارید. بعد از ماجرای مرگ کورش شما باید از ناراحتی دور باشید. سعی کنید مدتی به کاخ خود در بابل بروید و استراحت کنید. پروشات که هنوز برای مرگ فرزندش عزادار بود گفت:ـ برای مرگ فرزندی که با توطئه کشته شده است نباید عزاداری کرد بلکه باید انتقام گرفت. من هنوز کارهای بسیاری دارم که باید انجام بدهم و تا آنها را انجام ندهم آرام نمینشینم...#پروشات#فاطمه_صفار#روایت_های_من
۹۸
۱۷:۴۲
تکههایم را کنار هم بچیندیر زمانیست که بند بندم از هم گسستهو هر تکهام در جایی گم شدهچشمانم در نگاه توگوشهایم در نوای تووجودم در پناه تو قلبم در احساس توهمه را به من بازگردانمن بیعشقخودم را بیشتر دوست دارم و تو را آنچنان دوست دارم که رهایم کنی و بندهایم را باز کنی زن اسیر بندهایش را روزی رها خواهد کرد و من زمان زیادیست که بندها را گسستهاماما یک نگاه پای رفتنم را سست کردهو یک بوسه که لالایی هر شبم است و من به آن معتادمفاطمه.صفار #فاطمه_صفار#روایت_های_من
۹۳
۱۵:۳۹
به وقت بارانکوچههای گِلی را میخواهمبا چکمهی پلاستیکیکه گِل را به جان بخرداز کوچههای آسفالت بیبارانخستهامفاطمه.صفار#فاطمه_صفار #روایت_های_من
۸۳
۱۲:۲۳
این روزهاخون میفشاندجای پاهایی که کفشهایش به یادگار ماندهو تن عریانشدهی دردی که جانکاه شدهای شرم آهستهتر جای دستانت بر گردن وجدانعمیقتر ازجوی سرخ خیابان استفاطمه.صفار#روایتهای_من
۶۷
۱۱:۴۳
۷۱
۱۹:۱۷
روز هفتم تیر، بعد از به صدا درآمدن آژیر و پیش از آنکه عقربههای ساعت، چهار و سی دقیقه را کامل نشان دهند، هواپیماها در آسمان شهر ظاهر شدند. مردم، طبق عادت همیشگی، به پناهگاهها و زیرزمینها پناه بردند. میگهای عراقی و صدای پدافندی که سعی در دفاع از شهر داشت، سکوت شهر را بر هم زد. میگها چهار بمب در شهر و دو بمب در روستا انداختند و رفتند.مرکز شهر یکی از نقاطی بود که مورد اصابت قرار گرفت. سکوت همهجا را فراگرفت. مردم از پناهگاهها بیرون آمدند تا به کمک کسانی بروند که احتمال میدادند زخمی شده باشند. با شنیدن اینکه مجروحی نداشتهاند، خوشحال شدند؛ اما این خوشحالی دیری نپایید. لحظاتی از خروج مردم از پناهگاهها نگذشته بود که بوی سیر گندیده و بوی تندی شبیه خردل فضای شهر را فرا گرفت. جنس بمبها، گرد سفید مرگآوری بود که در شهر پخش میشد.ناگهان پرندگان از روی درختان بر زمین افتادند و جان دادند. مردم دچار عطسه شدند و چشمانشان بهشدت آبریزش پیدا کرد. عدهای نیز خود را درون حوضهای آب انداختند. مردم یکییکی بر زمین میافتادند. کسی نبود که به دادشان برسد. دستوپا میزدند و جان میدادند. نالههای «کور شدم»، «خفه شدم» و «سوختم» سکوت شهر را شکسته بود و مردم، دست بر گلو، جان میسپردند.نیان با شنیدن صدای هواپیما، دست سوما را گرفت و دوباره به زیرزمین رفتند و در را بستند. پس از پایان بمباران، نیان میخواست از زیرزمین بیرون بیاید که بوی بدی شامهاش را آزرد. فوری پی به ماجرا برد. در آموزشهایی که دیده بود، از این بو برایشان گفته بودند. با فریاد همه را باخبر کرد؛ اما انگار هیچکس صدای او را نشنید.به سمت سوما رفت، لباسش را از تن درآورد، آن را پاره کرد و با آبی که برای گربهها آورده بود، خیس کرد و جلوی دهان و بینی خود و سوما گرفت. رو به سوما گفت:ـ سوما جان، برو اون گوشه تا من برم کمک کنم. از اینجا بیرون نمیآیی، خب؟ دستمال رو هم از روی صورتت برنمیداری، فهمیدی؟سوما، ترسیده، سر تکان داد.نیان وارد خانه شد. همه در حال سرفه بودند. نمیدانست چهکار کند. گریهاش گرفته بود. چشمش به بیبی افتاد که دیگر صدایی از او شنیده نمیشد. به سراغش رفت؛ او مرده بود. چشم برگرداند. صورتش میسوخت و بدنش نیز سوزش شدیدی داشت. با ناتوانی به اطراف نگاه کرد.علیآقا، با حالی نزار، ایستاد و رو به او گفت:ـ چرا ایستادی؟ بیا کمک تا همه رو نجات بدیم.نیان تکانی خورد. با کمک علیآقا، که او هم حال خوبی نداشت، ابتدا بچهها را به زیرزمین بردند؛ سپس به سراغ گلاره رفتند.علیآقا ناباور به او نگاه میکرد. نمیتوانست کلامی بر زبان بیاورد. بالای سرش نشست و دستان سوختهاش را در دست گرفت. فریادش را به آسمان سپرد. گلاره رفته بود.#واقعه_شیمیایی#سردشت#رمان#سوما#فاطمه_صفار #روایت_های_من
۷۱
۱۹:۱۸
برفصدای آواری بلنداز پس سوسوی ستارگانی که در آن جا خوش کردهاندو بهمنتلنگری که نجوا به آن میزنداز سنگینی باری که بر شانههای کوه استسفیدی تو برق چشمان آسمان استکه بر کوه باریدهفاطمه.صفار#روایت_های_من #فاطمه_صفار
۲۳
۱۵:۳۶