رگاگپز میگوید یک شب هم نمیتواند بدون رگاگ بخوابد. مینشینم کنارش. ادامه میدهد که هر شب دو سه تایی رگاگ میخورد؛ دستکم. انگاری بدنش شبها جز نان و مَئوه را پس میزند. سه تا رگاگ سفارش میدهم با پنیر و تخممرغ و مَئوه. بهیادش میآورم بار قبلی که مشتریاش بودهام و میپرسم «چرا مئوهت اینقدر خوبه؟»پنیر پهن میکند روی نان و از مزهی مَئوهاش میگوید که این مَئوه همینجوری روی هوا آماده نشده و زحمت کشیده پایش. از همه کلیدیتر، توی دوسِنَهی آفتابدیده بهعملش آورده. کمی هم طبخ مئوه را تخصصی میکند که سر درنمیآورم.میگوید «چقدر امشب هوا خوب شده. مگه نه؟» و تخممرغ میشکند روی رگاگ که مردی قدمزنان جلوی رگاگی میایستد.- چی درست میکنی؟میخندد.رگاگی جواب میدهد «نون.»- چند تومن؟- هشتاد.مرد که یکدست سیاه پوشیده و تهریش پخشوپلایی هم دارد لبخندی میزند و نیمنگاهی به من میکند و رگاگپز. میگوید «اوه. چه زیاد...» رویش را برمیگرداند و خیلی سریع چند قدمی دور میشود. رگاگی داد میزند «حالا کجا میری؟ صبر کن یه نون بدم بهت.»مرد دورتر از رگاگی، به دیوار تکیه میدهد. هنوز میخندد و به آدمهای توی خیابان زل میزند.- ولی صبر کن سه تا نون به آقا بدم.مرد سر تکان میدهد. هنوز لبخند میزند.رگاگپز پنیر را پهن میکند روی نان و بیآنکه به من نگاه کند آرام میگوید «هر کی میآد میبینم همینقدر هم در توانش نیست، دستخالی نمیفرستمش بره. یه نونه دیگه. یه بار هم یه پسرهای اومد دهپونزدهتومن بیشتر نداشت. گفت همینقدر نون بهم میدی؟ خودش کار کرده بود. یه نون بهش دادم.»مَئوه را پخش میکند جایجای رگاگ. طوری که هر لقمه که میگذاری توی دهان، مزهی مَئوه بدهد.تخممرغ دیگری میشکند و پهن میکند روی رگاگ که چشمش به خیابان میافتد و یکهو بیاختیار میگوید «اومد. اومد.» انگار منتظرش بوده. برایش دستبلند میکند و میگوید «بیا. بیا.» نزدیک میشود و یک قوطی خالی آبی بومبوم از زیر میزش میآورد بیرون و میاندازد توی کیسهاش.- صبر...بلند میشود از توی مغازه هم دو سه تا قوطی دیگر میآورد. وقتی جوان با کیسهی قوطیهایش دور میشود، با کاردک میزند گوشهی رگاگ. رگاگ را یک تا میزند و میگوید «قوطی براش کنار میذارم هر شب.»رگاگها آماده میشود. داغ است. روغن را خودم میریزم روی رگاگ. کارت میکشم و میروم. میشنوم که به مردِ سیاهپوش میگوید «مَئوه که میخوری؟ مَئوه...»یکربع بعد که سینی را پس میآورم، میبینم که نان میدهد دست مردی که منتظر بود سفارش من تمام شود و لقمهای شام بخورد. مرد نانبهدست دور میشود. سینی را میگذارم و لوتیوار میگویم «دمت گرم.» نمیگویم برای رگاگها و برای مهربانیهای کوچک ولی دوستداشتنیات.میپرسد «چطور بود؟»جواب میدهم «حرف نداشت. عالی.»و میروم. حالا بیستوچهار ساعت است که به رگاگپز فکر میکنم. یعنی رازِ مزهی مَئوهاش فقط سرِ همین دوسِنهی آفتابدیدهاش است؟ گمان میکنم خیلی مزهها توی این عالم از حسابکتابهای ما آدمها بیرون است. مهربانیها، زندگی را خوشمزه میکند؛ مَئوه که جای خود دارد.
https://ble.ir/revayatmb
https://ble.ir/revayatmb
۶۴۸
۱۷:۴۹
برای امتحان زبان که اومد توی سالن، ازش پرسیدم «شماره صندلیت چنده؟» روترش کرد و سری تکون داد و بهزور جواب داد «یه شماره صندلی نحس...اَه...» بهزحمت شنیدمش. جای صندلیش رو توی سالن میفهمید. همینطور که میرفت سمتش، بدون اینکه نگام کنه گفت «پنجاهوهفت».فهمیدن اینکه چرا پنجاهوهفت بهخیالش نحسه، اونقدرها سخت نبود. زود میشد فهمید. قضیه برمیگرده به اون روزهای اغتشاش دیماه پارسال. با مدیر از برنامههای بهمن مدرسه حرف میزدیم. از تعطیلی بیستودو بهمن حرف به میون اومد. همین پسر رد شد و شنید. اومد نزدیک و شوخیجدی گفت «بیستودوم بهمن امسال که دیگه تعطیل نیست؛ دیگه همهچی تمومه...» اول نفهمیدیم از چی داره حرف میزنه. منظورش رو باز کرد که یعنی «کار جمهوری اسلامی قبل بیستودوم بهمن تمومه. برنامه نریزید براش.» مدیر لبخندی زد. رو کرد بهش و گفت «ببین! من تقریبا سیچهل ساله، دیماه هر سال میشنوم که این بیستودوم بهمن دیگه تمومه... امسال هم از تو میشنوم.»بیستودوم بهمن و راهپیماییش اومد و رفت. جنگ شد. رهبر شهید شد. میناب داغدار شد. آتشبس رسید. مذاکره شد و تفاهم. باز جنگ شد. امتحان نهایی عقب افتاد. باز انداختند جلو. باز عقب افتاد. امتحان نهایی هم رسید. اونی که میگفت «دیگه همهچی تمومه» زیر کولر، روی صندلی شماره پنجاهوهفت نشست و امتحان زبان هم داد و تموم هم شد. ولی خب هنوز کار تموم نشده.
پینوشت:وقتی برگههاش رو تحویل میداد ازش پرسیدم «امتحان روی صندلی نحس چطور بود؟»لبخند میزد. برگهش رو گذاشت و گفت «آسونترین امتحانی بود که تا حالا دادیم.»
#مراقبنویسی ۱https://ble.ir/revayatmb
پینوشت:وقتی برگههاش رو تحویل میداد ازش پرسیدم «امتحان روی صندلی نحس چطور بود؟»لبخند میزد. برگهش رو گذاشت و گفت «آسونترین امتحانی بود که تا حالا دادیم.»
#مراقبنویسی ۱https://ble.ir/revayatmb
۶۱۸
۱۷:۰۳
دستم رو گرفته بود و میگفت باید بیایی اتاقم. سرم توی گوشی بود و باید چند تا پیام میفرستادم؛ فوری. دستبردار نبود. تازه از سر کار اومده بودم خونه. سهچهار بار رفت و اومد. یه جایی دیگه عصبی شد و گفت «بیا دیگه. برات ماهی کباب کردم. سرد میشه خب!» سرآخر بلند شدم دنبالش رفتم. باز گفت «سریع باش!» کلافه پرخاش کردم «باشه بابا دیگه. دارم میآم. میآم. یه بازیه. سرد میشه دیگه چیه؟!» همینطور که میرفت توی اتاقش زمزمهوار جوابم داد «بازی و واقعی نداره. خیلی هم واقعیه!» و رفتم توی اتاقش. سفره یه بار مصرف انداخته بود و ظرفهای اندازه نعلبکی گوشهوکنار سفره چیده بود. خودش میگفت خورشت پخته و برنج و ماهی. برام برنج کشید. ماهی رو انتخاب کردم جای خورشت. پرسیدم «ترشی انبه نداری؟!» رفت از توی آشپزخونهش یه قوطی آورد. «بفرما! خودم درست کردم.» یه تیکهپلاستک هرمیشکل جایِ ماهی گذاشت روی برنجم. گفتم «خارش رو درمیآری؟» زحمتش رو کشید. تموم که شد پرسید «شربتی چیزی برات بیارم؟» خسته بودم. میخواستم تا ناهار واقعی آماده میشه یه چرت بزنم. از مهمونیش تشکر کردم و از سر سفرهی بازی بلند شدم و رفتم دراز کشیدم. نمیدونم چقدر چشم رو هم گذاشتم. شاید یه ربعبیست دقیقه. ریحانه خودش اومد صدام زد. «بابا بلند شو دیگه. مامانی میخواد ماهی کباب کنه. میگه سرد میشه ها!» نشسته بودم سر سفره. ولی چشمهام خواب بود. نمیدونستم چی واقعیه چی بازی. ریحانه ترشی انبه میریخت روی برنجوشویدی که کُپه کرده بود جلوش. یه تیکه ماهی هم گذاشت روش و لقمه گرفت. ماهی رو با دست لقمه میگیره. دوست داره ماهی رو. زندگی میکرد با هر لقمهش. و من خیره بودم به هر لقمهش و داشتم ازش یاد میگرفتم که پای سفرهی واقعی میشه زندگی کرد، پای سفرهی بازی هم میشه زندگی کرد. خب ولی باید کودک باشی و عاشق بازیت. راست میگه ریحانه که زندگی زندگیه 'واقعی و بازی نداره'.
#ریحانهhttps://ble.ir/revayatmb
#ریحانهhttps://ble.ir/revayatmb
۵۳۲
۱۸:۴۵
کاش میشد یهبار فهمید دنیای سفر اربعین چه حسابکتابی داره. اینکه کی باید بره پیادهروی، کی نره. همسفرت قراره کی باشه. آدم میمونه توش. قرار بود من و محمدرضا یه چهارپنج روزهای که پنجشنبه جمعه هم توش باشه، برای اربعین بریم پیادهروی. مجوز خروج هم گرفتیم. گذرنامه هم داشتیم. نیمروز بعد محمدرضا خبر آورد که علی هم دوست داره باهامون بیاد. یه شب که با محمدرضا توی خیابون میچرخیدیم و گپ میزدیم که دقیق کِی راه بیفتیم، مهدی ما رو دید. دو سه هفته قبل اربعین همه از رفتن حرف میزنن. سر حرف باز شد و گفت من هم باهاتون میآم. همراهیِ علی خیلی زود کنسل شد و حجت که روز اول گفته بود نمیتونم، زنگ زد که میتونه با ما بیاد. فرزاد هم که حرفش بود همسفر ما باشه، نشد. دو روز قبل سفر، قطعی شد محمدرضا اصلا نمیتونه بیاد. حجت هم یه روز قبل راه افتاد. سهشنبه ظهر حرکت بود. حمید دوشنبه ظهر زنگ زد که اگه جا دارید من میآم باهاتون. بستیم روی سه نفر، سر ظهر حرکت. اما نیمساعت قبل حرکت حمید نتونست بهمون اضافه بشه. دیشب فقط من و مهدی سر سفرهی موکبی توی بندردیلم نشسته بودیم و نون میزدیم توی حلیمشکری و میخوردیم؛ ششهفت ساعت بعد هم موکب گراشیهای شلمچه حلوای شیرزعفرونی. حالا هم نشستیم توی اتوبوسی که ما رو برسونه نجفِ مولا. خیالمون راحته دیگه جدیجدی شدیم زائر؟ نه والا. تا دستبهسینه خم نشی جلوی ایوونطلا و کولهبهدوش توی راه نیفتی، خیالت راحت نمیشه که. ولی زائر اربعین دلش به همین خوشه که امید داره. امید به اینکه همهی اون هزار کیلومتر و دوازده ساعت رانندگی از گراش تا مرز و بعد هشتنه ساعت تا نجف لِه شدن و هزاروچهارصد عمود پیادهروی رو، یه نگاه بارونی به گنبدطلای ارباب میشوره و میبره. اونجاست که دیگه نمیدونی چه اتفاقی افتاده. یهو به خودت میآیی و میبینی داری از حاشیه دریا میرونی سمت خونه و با خودت میگی «واقعا چه حسابکتابی داره؟» نمیدونم، شاید قَندِ سفر اربعین به همین بیقراریِ دل تا همون لحظهی آخر باشه: میشه؟ نمیشه؟
#اربعینhttps://ble.ir/revayatmb
#اربعینhttps://ble.ir/revayatmb
۳۹۲
۸:۴۰
اولینبار نوزدهسالَم بود که اربعین رفتم کربلا؛ سال نودوسه. دانشجویی ثبتنام کردم. از اراک رفتیم مرز مهران و از اونجا هم نجف. روز دومسوم، توی بازار بزرگ نجف یه گراشی دیدم. تند میرفت. دویدم دنبالش. اسمش رو هم نمیدونستم حتی. اون هم. ولی وقتی بهش رسیدم، دست دادیم. باهاش روبوسی کردم. سلفی گرفتیم. خندیدیم. زیارتقبول گفتیم. و از هم جدا شدیم. همین. چقدر ذوق داشتم اون روز وقتی یه همشهری دیدم توی یه جای دور از گراش. اونور مرز. انگار که گراش بودم. حالا چی؟ دوازده سال گذشته. وقتی از گراش راه افتادیم، خیالمون راحت بود لب مرز جا داریم. همشهری داریم. رفیق داریم. ساعت سه رسیدیم، اما علیرضا دم موکب آماده نشسته بود و اومد استقبالمون. موکب بیدار بود. دو سه تا از بچههای موکب گوشهای قلیون میکشیدن. کوله رو گذاشتیم توی اتاق و رفتیم زیر آسمون روی فرشها دور هم نشستیم. حرف زدیم. یه سینی شام آوردن برامون. با ماستخیار و انرژیزا. مهدی نشست کنارمون. از موکب گفت که از کجا به کجا رسیده. قراره سال بعد یه حسینیهی جمعوجور همینجایی که نشستیم ساخته بشه و موکب چند تا اتوبوس مسافر رو همزمان جامکان بده. و گفت بیشتر اونهایی که دست میکنن توی جیبشون تا زائر گراشیِ اربعین لب مرز غربت نکشه، خیلی سنوسالشون باشه سیوپنج.نزدیک اذون، یه بشقاب میوه هم گذاشتن جلومون: شلیل، آلوسیاه، سیبگلاب و دو تا خیارسبز.اذون شد. نماز که خونده شد و زیارت عاشورا، سفره انداختن. حلواشیرزعفرونی خوردیم. مهدی گفت حیفه توی اتاق خنک نخوابیم، ولی بریم زودتر به نجف برسیم. کوله انداختیم روی شونه. قبل از اینکه بریم، کاغذزیارت و خوراکی توراهی گذاشتن توی کیفمون. مجتبی و احمدرضا با پرایدبار ما رو رسوندن لب مرز و خودشون برگشتن. دمصبح مُهر خروج و ورود زده شد توی گذرنامهمون. انگار از گراش یکهو قدم گذاشته بودیم به خاک عراق.
#اربعینhttps://ble.ir/revayatmb
#اربعینhttps://ble.ir/revayatmb
۴۵۸
۱۶:۱۴
«شیراز، مشهد، بستانآباد، همدان، ملایر، اصفهان، یزد، تهران، اهواز، بوشهر، آبادان، تبریز، رشت و...»قدمهام خیلی از ذهنم جلوتر میره. مثلاً از صبح که از کوفه، خونهی ابومحمد، زدیم بیرون، تا الآن که زیر سایهی چادری توی مسیرِ بعد از مسجد سهله نشستیم، ذهنم نجف گیر کرده. قدمآهسته و کوتاه میرفتیم دیدار مولا. توی اون شلوغی، حواسم پیِ صدای بلندگویِ گمشدگان بود که چه کسایی گم شدن و کجا همسفرهاش منتظرش هستن. و از کدوم شهر ایران. قبل ورود به حرم که تفتیش شدیم، صدای جارچیِ گمشدگان توی «حیدر، حیدر» مردمی که میرفتن زیارت مولا گم شد. مولا و حرمش جایی برای حاشیه نمیذاره. همهی گوشوچشمت میره دیدار. اما حالا که صدای خشخشِ قدمهای زائران رو میشنوم و یواشیواش گرما هم داره خودی نشون میده، باز گمشدههای حرم مولا اومدن توی سرم میچرخن که براشون تعیینتکلیف کنم. اول با خودم شهرهایی که گمشده داشتن رو مرور کردم. گفتم «عجب کشوری داریم ها! از شهرشهرش آدم میآد اینجا که قوتقلب بگیره و نفس تازه کنه برای یه سال...» بعد گذشت از ذهنم که «خوشبهحالشون که توی حرم مولا گم شدن... چه جایِ نازی...» اما دلم نیومد. گم شدن تلخه. سخته. میچلونه آدم رو. هم گمشده و هم اونی که گمشده داره. یعنی هیچراهی نبوده که پیداش کنن و رفتن توی حرم مولا جارش زدن.روی صندلی نشسته بودیم. آفتاب کشیده شد سمتمون. مهدی گفت «راه بیفتیم؟»صبر. دیگه چی؟ خیال میآد کمک.«کسی چی میدونه الآن اون گمشدهها کجان! شاید یه گوشهای، دلشکسته تکیه دادن به دیوار حرم و مولا داره نگاهشون میکنه و میخواد بره بغلشون کنه...» اهوم. این فکر و خیالِ قشنگتریه. حالا میشه با خیال راحت نوشت «خوشبهحال گمشدگان حرم مولا.»
#اربعینhttps://ble.ir/revayatmb
#اربعینhttps://ble.ir/revayatmb
۴۳۶
۱۶:۳۰
مسیر اونقدر شلوغ بود که بیخیال ماشین شدم و پیاده راه افتادم. نیمساعتی که پیاده رفتم، هی خیابون شلوغتر میشد و فشردهتر. میگفتن از موکب ثارالله چهلوپنج دقیقه تا حرم پیادهروی داره. ولی تا یهربع دیگه که بعید بود برسم. اما هر لحظه به موکبها و آدمها و ماشینها اضافه میشد. پشت سر یه زوج سالخورده قدم برمیداشتم. یه جوون عراقی وقتی مِهپاش گرفت روی صورت پیرمردپیرزن، خندهرو و مهربان سرش رو برد جلو و با تهلهجهی عراقی، به فارسی گفت «خوش اومدید. خوش اومدید. خسته نباشید، خسته نباشید. دیگه خیلی نزدیکه حرم...» تهِ خیابون رو نگاه کردم. آره. درست میگفت. خوشخبر باشی پسرِ مهپاش. گنبد رو دیدم. میدرخشید. آفتابِ پسین میخورد بهش. دیگه تموم شد. چشم که گنبد رو ببینه یعنی دیگه کار تمومه. اون دلهره که این اربعین میشه یا نمیشه دیگه تموم شد... تموم شد.خوشخبر باشی پسر مِهپاش.
#اربعینhttps://ble.ir/revayatmb
#اربعینhttps://ble.ir/revayatmb
۴۱۲
۱۸:۰۲
وقتی از عمره برگشتم و به مامان گفتم «دمپاییم رو توی مسجدالنبی دزد بُرد.»، خندید. فکر کردم منظورش اینه «فدا سرت». اما بعدش یه حرفی زد که یادم نیست کلمهبهکلمهش چی بود. خودش هم احتمالا یادش نباشه. اما خلاصهش این بود که «وقتی یهچی ازت یه جا، گم بشه یا جا بمونه، دوباره صدات میزنن که بری همونجا.» اونسال کنکوری بودم. حرفش خیلی زود یادم رفت. خیلی سال هم گذشت. تا اینکه گوشیم رو توی موکبی بین مسیر نجف به کربلا، وقتی چرت میزدم، ازم بُردن. خیلی گرونتر از یه جفت دمپایی بود. تلخ شدم و عصبی. حالا سه سال از اون خوابی که بیدار شدم و گوشیم گم شده بود، گذشته. ولی صاحبمسیر، من رو سه ساله میخونه که برم همونجا؛ مسیر پیادهروی که بعدش قدمزنون برم حرم آقا رو ببینم و دستبهسینه زیر قُبه وایسم و همهی دعاهایی که از گراش آماده کرده بودم یادم بره. نمیدونم تا چند سال این قضیه جواب میده و صِدام میکنن. اما به دل گرفتم دیگه. یه قرار دلیه. شاید مثل همینهایی که دمپاییهاشون رو رها میکنن دم حرم حضرت عباس و امام حسین و میرن توی حرم. این کُپه از دمپاییها، هر دلیلی میتونه داشته باشه. اما من میگم شاید یه بیاحتیاطی عمدیه که سال بعد هم خونده بشن همینجا. اینکه یکی طلبیده بشه باید حتما یه چی گمکرده و جا گذاشته باشه اونجا. آره، یکی یه جفت دمپایی گم کرده یا یه موبایل و یا هم یه تیکهی بزرگی از دلش. یه گوشی نوت ده بره، ولی ده سال، حسین پشتِ هم و بیوقفه تو رو دعوت کنه خونهش. راضیام. میارزه.
#اربعینhttps://ble.ir/revayatmb
#اربعینhttps://ble.ir/revayatmb
۳۸۰
۹:۱۷
دقیق که میشی روی تکتکِ حرفهای عراقیها، میبینی یه دعایی دارن در حقت میکنن که خیلی جاها هی تکرار میشه.میری از دست دختربچهش که وسط مسیر پیادهروی وایساده، یه برگ دستمالکاغذی برمیداری. وقتی پشت میکنی بهشون و داری پیشونیت رو خشک میکنی، دعا رو رَوونهت میکنه. یه جرقه روشن میشه توی ذهنت که نکنه یادم بره.بهزحمت یه گوشه از حرم جا پیدا کردی دو رکعت نماز بخونی، میبینی یه عراقی ازت میخواد مُهرت رو چند دقیقه بهش قرض بدی. وقتی مُهر رو به دستش میرسونی بار دیگه اون دعا رو میشنوی و یادت میآد کی اولینبار لباسمشکی تنت کرده.یا اونوقتی که بابایِ عراقی، عرقریز گوشهای داد میکشه «مای بارِد، مای بارِد» و تو دست دراز میکنی و خنکیِ لیوانِ آب میشینه رو پوستت، از اینکه تو، زائر امام حسین، از دستش آب برداشتی، برات دعا میکنه «رَحِمالله والِدَیک».این دعای عراقی برای پدرمادر، اونقدر سادهس و دلنشین، که میبینی بعد سهچهار روز سر زبون خودت و خیلی از ایرانیهای دیگه هم افتاده. دیگه تعجب نمیکنی وقتی یه مسافر ایرانی در حق رانندهی عراقی دعا میکنه «رحمالله والدیک». سر اینکه میخواسته بره کربلا و رانندهی عراقی بهجای دو دینار، یه دینار گرفته ازش.مثل یه تلنگر میمونه این دعا. اینکه نکنه یهوقت بری بینالحرمین و پدرمادرت رو فراموش کنی. همهی اینها رو که میذاری کنار همدیگه، میفهمی این دعا دقیقا اونجایی داره همهگیر میشه که باید. آخه مگه میشه یه نفر زائر کربلا باشه و یادش بره چه زحمتی پاش کشیده شده تا تونسته به زبون بیاره 'حسین'. حق همین تکمصرعیه که حاجمرشد چلویی گفته و دههی اول محرم وقت سینهزنی بهیاد خودمون میآریم که بله:«من غم و مهر حسین با شیر از مادر گرفتم...»
#اربعینhttps://ble.ir/revayatmb
#اربعینhttps://ble.ir/revayatmb
۳۴۵
۱۶:۰۴
نشستم روی مبل خونه و روضه حاجمحمدحسن گوش میدم. خونهی کاکامحمد روضهی خونگی بیستوهشت صفر میخونن. درِ خونهها بازه و صدا میرسه به هال خونهی ما. بچهها توی راهروی ساختمون دنبال هم میکنن و شلوغکاری. اما حاجی روضهی حسین میخونه و من هم میشنوم. گوشم به روضهس و چشمهام توی گوشیه و پیامها رو بالا و پایین میکنم. میبینم ظهری عمه توی گروه خونوادگی نوشته «صدقه، اسفند، نیل بچهها یادتون نره...». یادم اومد ظهر که اومدم خونه هم خانم گفت «یادم باشه پسین اسفند دود کنم.» چون شبچهارشنبه آخر ماه صفره. و گفت انگار اون قدیمها وقتی اسفند رو میریختن روی زغال داغ و دود رو میچرخوندن توی خونه، همزمان با جلزولزِ اسفند، یه شعری رو زمزمه میکردن که یه مصرعش این بوده: «غم برو، شادی بیا... غم برو، شادی بیا...» من به اون شعر فکر میکنم که شادی و غم چی میتونه باشه و حاجمحمدحسن هنوز روضهی حسین میخونه. خونه بوی دود نمیآد. انگاری جای بوی دود، نوای حسینحسین میچرخه توی خونه. هنوز بچهها دنبال هم میدون، و روضهخون به حسین و بچههاش سلام میده و بقیه زمزمه میکنن. زمزمهها توی خونه و ساختمون و راهرو و حیاط چرخ میخوره. من زمزمهها رو اینجوری میشنوم که: «هر چی غیر حسینه، از این خونه برو، هر چی ذکر حسینه بیا...» آره. خودشه. 'غم برو، شادی بیا' همینه.
https://ble.ir/revayatmb
https://ble.ir/revayatmb
۱۳۸
۱۰:۳۳