در سرزمینی سرسبز و باصفایی، ملکهای مهربان به نام نازنین، دختر کوچکی داشت به نام باران. باران، دختری زیبا و باهوش بود، اما ملکه نازنین، از ترس از دست دادن او، همیشه در کنارش بود. این چسبندگی مفرط، مانند رَسَمی کهنه در قصر حاکم بود.
باران، مانند پرندهای در قفس طلایی، در حصار محبت مادرش زندانی بود. او میخواست به باغ گلهای سرخ برود و با پروانهها بازی کند، اما نازنین همیشه او را ممانعت میکرد. "باران جان، مبادا خار به پایت برود! مبادا زنبور تو را نیش زند!" ملکه نازنین، مانند شیر مادری که از شکارچیان نگران است، همیشه نگران باران بود.
روزی، یک حکیم دانا به قصر آمد. او با دیدن رفتار ملکه نازنین، به او گفت: "ای ملکهی مهربان، عشق مانند آبی است که به گیاه زندگی میبخشد، اما اگر زیاد باشد، گیاه را غرق میکند. باران نیز مانند گیاهی است که به آزادی و رشد نیاز دارد. او باید بهطور مستقل زندگی کند تا تواناییهایش را شکوفا کند."
ملکه نازنین، ابتدا با سخنان حکیم مخالفت کرد، اما حکیم با حکمت و درایت خود، او را متقاعد کرد که رفتارش اشتباه است. او به ملکه نازنین گفت که عشق به معنای محدود کردن نیست، بلکه به معنای ایجاد فضای رشد و شکوفایی برای فرزند است.
ملکه نازنین، با فهمیدن اشتباه خود، تصمیم گرفت که رفتارش را تغییر دهد. او به باران اجازه داد تا بهطور مستقل زندگی کند و تواناییهایش را شکوفا کند. باران، مانند پرندهای که از قفس رها شده است، با شادی و آزادی به سوی آینده پرواز کرد. او با استعداد و خلاقیت خود، به موفقیتهای بزرگی دست یافت. و ملکه نازنین، با فهمیدن معنای واقعی عشق، از این که به فرزندش اجازه رشد داده بود، خوشحال بود.
قفس طلایی، یا باغ آزادی؟ 
نازنین، ملکهای مهربان، اما اسیر قفس طلایی چسبندگی خود. او باران، دختر کوچکش را، مانند گوهری گرانبها، در حصار محافظت خود حبس کرده بود. اما این محافظت، به زندان تبدیل شده بود. نازنین، از هر خطری برای باران نگران بود، بیآنکه بداند بزرگترین خطر، همین چسبندگی مفرط است که اجازه رشد و مواجهه با خطر را از دخترش گرفته استاجازه یادگیریتجربه کسب دانش زندگی را از کودک خود منها کرده است
باران، مانند پرندهای در قفس طلایی، آرزوی پرواز داشت. او میخواست به باغ آزادی برود، میخواست تجربه کند، میخواست رشد کند. اما نازنین، با عشق مسمومش، بالهایش را میبُرید. حکیم دانا، به نازنین آموخت که عشق به معنای رها کردن است، رها کردن برای رشد.
آیا شما نیز مادری میشناسید که فرزندش را در قفس چسبندگی حبس کرده است؟ این داستان را با او بهاشتراک بگذارید. شاید این اولین قدم برای شکستن زنجیرهای چسبندگی و گشودن درهای باغ آزادی باشد.
رضا مولایی ، روانشناس
به کانال ما در واتساپ بپیوندید
https://chat.whatsapp.com/HEe9PmLbRyYGxOQAJ4gcC0
باران، مانند پرندهای در قفس طلایی، در حصار محبت مادرش زندانی بود. او میخواست به باغ گلهای سرخ برود و با پروانهها بازی کند، اما نازنین همیشه او را ممانعت میکرد. "باران جان، مبادا خار به پایت برود! مبادا زنبور تو را نیش زند!" ملکه نازنین، مانند شیر مادری که از شکارچیان نگران است، همیشه نگران باران بود.
روزی، یک حکیم دانا به قصر آمد. او با دیدن رفتار ملکه نازنین، به او گفت: "ای ملکهی مهربان، عشق مانند آبی است که به گیاه زندگی میبخشد، اما اگر زیاد باشد، گیاه را غرق میکند. باران نیز مانند گیاهی است که به آزادی و رشد نیاز دارد. او باید بهطور مستقل زندگی کند تا تواناییهایش را شکوفا کند."
ملکه نازنین، ابتدا با سخنان حکیم مخالفت کرد، اما حکیم با حکمت و درایت خود، او را متقاعد کرد که رفتارش اشتباه است. او به ملکه نازنین گفت که عشق به معنای محدود کردن نیست، بلکه به معنای ایجاد فضای رشد و شکوفایی برای فرزند است.
ملکه نازنین، با فهمیدن اشتباه خود، تصمیم گرفت که رفتارش را تغییر دهد. او به باران اجازه داد تا بهطور مستقل زندگی کند و تواناییهایش را شکوفا کند. باران، مانند پرندهای که از قفس رها شده است، با شادی و آزادی به سوی آینده پرواز کرد. او با استعداد و خلاقیت خود، به موفقیتهای بزرگی دست یافت. و ملکه نازنین، با فهمیدن معنای واقعی عشق، از این که به فرزندش اجازه رشد داده بود، خوشحال بود.
نازنین، ملکهای مهربان، اما اسیر قفس طلایی چسبندگی خود. او باران، دختر کوچکش را، مانند گوهری گرانبها، در حصار محافظت خود حبس کرده بود. اما این محافظت، به زندان تبدیل شده بود. نازنین، از هر خطری برای باران نگران بود، بیآنکه بداند بزرگترین خطر، همین چسبندگی مفرط است که اجازه رشد و مواجهه با خطر را از دخترش گرفته استاجازه یادگیریتجربه کسب دانش زندگی را از کودک خود منها کرده است
باران، مانند پرندهای در قفس طلایی، آرزوی پرواز داشت. او میخواست به باغ آزادی برود، میخواست تجربه کند، میخواست رشد کند. اما نازنین، با عشق مسمومش، بالهایش را میبُرید. حکیم دانا، به نازنین آموخت که عشق به معنای رها کردن است، رها کردن برای رشد.
آیا شما نیز مادری میشناسید که فرزندش را در قفس چسبندگی حبس کرده است؟ این داستان را با او بهاشتراک بگذارید. شاید این اولین قدم برای شکستن زنجیرهای چسبندگی و گشودن درهای باغ آزادی باشد.
رضا مولایی ، روانشناس
به کانال ما در واتساپ بپیوندید
https://chat.whatsapp.com/HEe9PmLbRyYGxOQAJ4gcC0
۳.۴K
۱۲:۳۸
*عنوان: چرا باید اخبار بد رو از کودکانمون دور نگه داریم؟"
( رضا مولایی،روانشناس)*
*۱. ذهن کوچیک، ترس بزرگ:
> فرض کنید فرزند ۷ سالهتون توی تلویزیون خبر "زلزله" میبینه. ذهن کودک مثل آینهست! او فکر میکنه این اتفاق حتماً برای خونه خودشون* میافته. انگار که هر خبر بد، مستقیماً خطاب به اونه!

«کودک زیر ۱۰ سال، اخبار ناگوار رو به خودش نسبت میده. مثل اینه که فکر کنه اون تصادف وحشتناک جادهای، ممکنه برای مامان و باباش اتفاق بیفته.»
*۲. اولین واکنش شما: "قلعه امن" بسازید:
> اگر فرزندتون تصادفاً یه خبر ناراحتکننده دید یا شنید (مثلاً از گفتوگوی بزرگترها)، فوری بهش اطمینان بدید:
«عزیزم، میدونم این خبر ترسناکه... ولی یادت باشه، ما اینجا در امنیتیم. بابا همیشه با دقت رانندگی میکنه و خونه ما هم محکمه. این خبر مربوط به جای دیگهست.»*
کلیدواژه: *"ما در امنیتیم". این جمله، سپر روانی کودک میشه.
۳. احساساتش رو "بیاهمیت" نشون ندید!:
> اگر گفت: «مامان، از اخبار جنگ میترسم!» نگید: «چیزی نیست نگران نباش!»
در عوض بگید:
«میفهمم که ترسیدی عزیزم. منم بعضی وقتها از اخبار ناراحت میشم. بیا بغلت کنم... دوست داری درمورد ترسهات بیشتر باهم حرف بزنیم؟»* >
*گوش دادنِ بدون قضاوت، مهمترین هدیهایه که میتونید بهش بدید.
احساساتش رو "مسخره" یا "کوچک" ندونید، یعنی بهش بگید "احساست برای من مهمه"!
۴. "تعدیل خبری": تعادل ایجاد کنید!
> ذهن کودک مثل یه باغچهست. اگر فقط خبرهای بد بذارید توش، علفهای هرز ترس و ناامیدی میرونه! حواستون باشه اخبار خوب هم برسونید:
«امروز یه فیلم دیدم: گروهی از دانشمدا یه داروی جدید برای بیماران ساختهان!»* یا «بشنو عزیزم: دیروز توی باغچه خونه یه گل قشنگ متولد شد! میخای اسمش رو "پونه" بگذاریم؟!»
*پیشنهاد عملی: یه "ساعت شاد" در روز مشخص کنین (مثلاً سر شام) و فقط اخبار خوب، کشفهای علمی یا کارهای نیک مردم رو باهم مرور کنین!
---
نکته پایانی:
کودکی، فصلِ پروانههاست... نه بارانهای سهمگین!
با مراقبت از "دنیای خبری" فرزندتون، بهش کمک میکنید با امید و اعتماد به نفس* بزرگ بشه... نه با ترس و دلهره.
رضا مولایی روانشناس
https://chat.whatsapp.com/Koggg9aIOSk43zLDcfSPyB
( رضا مولایی،روانشناس)*
*۱. ذهن کوچیک، ترس بزرگ:
> فرض کنید فرزند ۷ سالهتون توی تلویزیون خبر "زلزله" میبینه. ذهن کودک مثل آینهست! او فکر میکنه این اتفاق حتماً برای خونه خودشون* میافته. انگار که هر خبر بد، مستقیماً خطاب به اونه!
*۲. اولین واکنش شما: "قلعه امن" بسازید:
> اگر فرزندتون تصادفاً یه خبر ناراحتکننده دید یا شنید (مثلاً از گفتوگوی بزرگترها)، فوری بهش اطمینان بدید:
«عزیزم، میدونم این خبر ترسناکه... ولی یادت باشه، ما اینجا در امنیتیم. بابا همیشه با دقت رانندگی میکنه و خونه ما هم محکمه. این خبر مربوط به جای دیگهست.»*
۳. احساساتش رو "بیاهمیت" نشون ندید!:
> اگر گفت: «مامان، از اخبار جنگ میترسم!» نگید: «چیزی نیست نگران نباش!»
در عوض بگید:
«میفهمم که ترسیدی عزیزم. منم بعضی وقتها از اخبار ناراحت میشم. بیا بغلت کنم... دوست داری درمورد ترسهات بیشتر باهم حرف بزنیم؟»* >
احساساتش رو "مسخره" یا "کوچک" ندونید، یعنی بهش بگید "احساست برای من مهمه"!
۴. "تعدیل خبری": تعادل ایجاد کنید!
> ذهن کودک مثل یه باغچهست. اگر فقط خبرهای بد بذارید توش، علفهای هرز ترس و ناامیدی میرونه! حواستون باشه اخبار خوب هم برسونید:
«امروز یه فیلم دیدم: گروهی از دانشمدا یه داروی جدید برای بیماران ساختهان!»* یا «بشنو عزیزم: دیروز توی باغچه خونه یه گل قشنگ متولد شد! میخای اسمش رو "پونه" بگذاریم؟!»
---
نکته پایانی:
کودکی، فصلِ پروانههاست... نه بارانهای سهمگین!
با مراقبت از "دنیای خبری" فرزندتون، بهش کمک میکنید با امید و اعتماد به نفس* بزرگ بشه... نه با ترس و دلهره.
رضا مولایی روانشناس
https://chat.whatsapp.com/Koggg9aIOSk43zLDcfSPyB
۳.۸K
۸:۱۶
۳.۲K
۳:۳۶
آدم واقعی، از بسته بندی در نمیاد.
خیلی از آدمهاساختن بلد نیستندنبال یه نفر آماده هستن که نه دعوا کنه، نه اختلاف نظر داشته باشه نه قهر کنه ، نه بگه چرا این کار کردی ، نه خسته باشه ، نه حسادت کنه ، از همه چیزایی که اون خوشش میاد خوشش بیاد.یکی که همیشه تاییدشون کنه!
دلشون یه نسخه شاد و آماده میخواد. کسی که فقط لبخند بزنه و بگه تو درستی، حق با توئه!" دوست دارمعشقم عزیزم
اما آدمها قصه دارن گذشته دارن! روزای سختی که ساختتشون
آدم واقعی، از بسته بندی در نمیاد.
کلینیک تخصصی روانشناسی سلامترضا مولایی ، روانشناس
https://chat.whatsapp.com/Koggg9aIOSk43zLDcfSPyB?mode=ac_t
خیلی از آدمهاساختن بلد نیستندنبال یه نفر آماده هستن که نه دعوا کنه، نه اختلاف نظر داشته باشه نه قهر کنه ، نه بگه چرا این کار کردی ، نه خسته باشه ، نه حسادت کنه ، از همه چیزایی که اون خوشش میاد خوشش بیاد.یکی که همیشه تاییدشون کنه!
دلشون یه نسخه شاد و آماده میخواد. کسی که فقط لبخند بزنه و بگه تو درستی، حق با توئه!" دوست دارمعشقم عزیزم
اما آدمها قصه دارن گذشته دارن! روزای سختی که ساختتشون
آدم واقعی، از بسته بندی در نمیاد.
کلینیک تخصصی روانشناسی سلامترضا مولایی ، روانشناس
https://chat.whatsapp.com/Koggg9aIOSk43zLDcfSPyB?mode=ac_t
۳K
۸:۴۲
راهنما: به هر جمله زیر با گزینههای زیر پاسخ دهید: - 0 = هرگز - 1 = گاهی - 2 = اغلب - 3 = تقریباً همیشه
قلم و کاغذ و آماده کنید
پرسشها1. فراموش میکنم قرارها یا اتفاقات اخیر را. 2. برای یادآوری کارهای روزمره نیاز به یادداشت دارم. 3. وسایل شخصیام را مکرراً گم میکنم. 4. تمرکز بر یک وظیفه خاص برایم دشوار است. 5. بیشتر از حالت عادی حواسپرت میشوم. 6. مدیریت چند کار همزمان برایم سخت است. 7. تصمیمگیریهای ساده یا انتخابهای روزمره برایم دشوار است. 8. برای پردازش اطلاعات به زمان بیشتری نیاز دارم. 9. در محاسبات یا مدیریت مالی اشتباه میکنم. 10. هنگام صحبت کردن کلمات مناسب را پیدا نمیکنم. 11. پیگیری مکالمات پیچیده برایم دشوار است. 12. در برنامهریزی و سازماندهی کارها مشکل دارم. 13. در دنبال کردن مراحل یک کار (مثل آشپزی) دچار مشکل میشوم. 14. اضطراب، افسردگی یا تحریکپذیریام بیشتر شده است. 15. انگیزه یا علاقهام به فعالیتهای اجتماعی و تفریحی کاهش یافته است. 16. حتی در مکانهای آشنا مسیرها یا جهتها را فراموش میکنم.
---
---
مژدهمشکل حافظه و اختلال شناختی در کلینیک سلامت درمان میشود09171825486
کلینیک تخصصی روانشناسی سلامت روانشناس رضا مولایی
اگه میخای هر روز مطالب تازه و کاربردی یادبگیری لینک زیر را لمسش کن
https://chat.whatsapp.com/DsrO1nDM7IZIbX2sFXyVyo?mode=wwt
۳.۴K
۱۴:۵۴
۱.۹K
۱۴:۰۲
به نام خدا
پدر و مادرهای عزیز،اگر از من بپرسید در منطقه خودمان عامل اصلی طلاق چیست میگویمهر جا پای طلاق به میان آمده بود قبلا برای این ازدواج دعا نوشته بودند
در این چهار پنج روز اخیر حداقل هشت مورد اختلاف و سر در گمی در زندگی مشترک به من رجوع نموده اند که با دعا نوشتن زندگی خود را شروع کرده بودند
میدانم که دعایتان پشت بچههایتان است و خیرشان را میخواهید. اما لطفاً این را باور کنید:دعای نوشتن پشتسرهم برای ازدواج، جای شناخت از هم را نمیگیرد.
چقدر دیدهام عروس و دامادهایی که با کلی اصرار و دعا نوشتن به خانهبخت رفتند، اما چند ماه بعد، صدای قهر و دعوا از همان خانه بلند شد. نه به خاطر اینکه بد بودند ، بلکه به خاطر اینکه هیچکس به آنها فرصت نداد همدیگر را واقعاً بشناسند.
شما عجله کردید.از ترس تأخیر، از ترس حرف مردم، از ترس اینکه «نشود»... دعا نوشتید که «بشود».اما نشدنیها را دعا هم حل نمیکند.
ازدواجی که پایهاش «فقط دعا نوشتن توسط فلان شخص» باشد، نه «شناخت»، نه «همفکری»، نه «همکفوی» و نه «آمادگی روانی»، مثل خانهای است که بدون پیسازی ساخته شده باشد. هرچقدر هم بالای سرش دعا بخوانید، اولین تکان زمین، فرو میریزد.
خواهش میکنم:به جای اینکه پیش این افراد برای «فرزندانتان» دعا بنویسیدخودتان برای آگاهی، صبر، فرصت و انتخاب درست فرزندتان دعا کنید.
اجازه دهید فرزندتان با چشم باز وارد زندگی شود، نه با چشمبسته و دلِ پر از اجبار.که جدایی بچهها، تلخترین دعایی است که هیچکس نمیخواهد مستجاب شود.
https://chat.whatsapp.com/Koggg9aIOSk43zLDcfSPyB?s=cl&p=a&ilr=4
پدر و مادرهای عزیز،اگر از من بپرسید در منطقه خودمان عامل اصلی طلاق چیست میگویمهر جا پای طلاق به میان آمده بود قبلا برای این ازدواج دعا نوشته بودند
در این چهار پنج روز اخیر حداقل هشت مورد اختلاف و سر در گمی در زندگی مشترک به من رجوع نموده اند که با دعا نوشتن زندگی خود را شروع کرده بودند
میدانم که دعایتان پشت بچههایتان است و خیرشان را میخواهید. اما لطفاً این را باور کنید:دعای نوشتن پشتسرهم برای ازدواج، جای شناخت از هم را نمیگیرد.
چقدر دیدهام عروس و دامادهایی که با کلی اصرار و دعا نوشتن به خانهبخت رفتند، اما چند ماه بعد، صدای قهر و دعوا از همان خانه بلند شد. نه به خاطر اینکه بد بودند ، بلکه به خاطر اینکه هیچکس به آنها فرصت نداد همدیگر را واقعاً بشناسند.
شما عجله کردید.از ترس تأخیر، از ترس حرف مردم، از ترس اینکه «نشود»... دعا نوشتید که «بشود».اما نشدنیها را دعا هم حل نمیکند.
ازدواجی که پایهاش «فقط دعا نوشتن توسط فلان شخص» باشد، نه «شناخت»، نه «همفکری»، نه «همکفوی» و نه «آمادگی روانی»، مثل خانهای است که بدون پیسازی ساخته شده باشد. هرچقدر هم بالای سرش دعا بخوانید، اولین تکان زمین، فرو میریزد.
خواهش میکنم:به جای اینکه پیش این افراد برای «فرزندانتان» دعا بنویسیدخودتان برای آگاهی، صبر، فرصت و انتخاب درست فرزندتان دعا کنید.
اجازه دهید فرزندتان با چشم باز وارد زندگی شود، نه با چشمبسته و دلِ پر از اجبار.که جدایی بچهها، تلخترین دعایی است که هیچکس نمیخواهد مستجاب شود.
https://chat.whatsapp.com/Koggg9aIOSk43zLDcfSPyB?s=cl&p=a&ilr=4
۶۵۰
۱۱:۵۳