لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل نوشت نامه رضا....ن
۲۰۸ عضو

نوشت نامه رضا....

گاهی واژه‌ها، پناهِ خاطره‌ها می‌شوند...«نوشت‌نامه رضا»صفحه‌ای برای به‌اشتراک‌گذاشتن آنچه در ذهن، دل و خاطراتم جاری‌ست؛شاید بعضی از این واژه‌ها، با حالِ خوبِ شما گره بخورند.امید که چنین باد undefined
آدرس کانال:
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۳ تیر
thumbnail
فکر می‌کنید بدشانس‌ترین آدمِ آسانسور‌سوار کیه؟ من یا جلال؟ undefined
نوشت نامه رضا......به‌زودی داستانِ «قصه‌های من، آسانسور و یک مجلس عروسی فراموش‌نشدنی» منتشر می‌شه. این قصه رو از دست ندید!»undefinedhttps://ble.ir/rezanevesht
undefined۵

۶۸

۱۴:۲۸

🪴🪴🪴undefinedundefinedنوشت نامه رضا.....قصه‌های من، آسانسور و یک مجلس عروسی فراموش‌نشدنی(قسمت اول)نمی‌دونم چرا، ولی انگار آسانسورها با من یه لجبازی قدیمی و شخصی دارن. هر بار پام به یه آسانسور باز میشه، یا یه خجالت حسابی دشت می‌کنم یا خاطره‌ای می‌سازم که تا سال‌ها سوژه خنده دورهمی‌ها میشه. اگر یه روزی تصمیم بگیرم کتاب خاطراتم با آسانسورها رو چاپ کنم، قطعاً اسمش رو می‌ذارم: «چگونه در چند دقیقه، به کمک یک آسانسور آبرومون رو به باد بدیم!»
چند سال پیش، وقتی توی یکی از سازمان‌ها مسئولیتی داشتم، قرار شد شهردار و چند نفر از مدیرهای ارشد شهر از ساختمون تازه افتتاح‌شده‌مون بازدید کنن. همه‌چیز مو‌به‌مو آماده بود و فقط یه نگرانی کوچیک داشتیم؛ آسانسور شیک و نوپای ساختمان که هنوز تحویل قطعی نشده بود و اصلاً نباید کسی سوارش می‌شد.
تصمیم گرفته بودم مهمون‌ها رو از پله‌ها ببرم، اما آقای شهردار از همون دم در مستقیم رفت سمت آسانسور. تا خواستم بگم «صبر کنید…»، یکی از همراه‌ها دکمه رو زد، همگی چپیدیم تو و در بسته شد و راه افتادیم. چند ثانیه بعد، درست وسط راه، با یه تکونِ عجیب ایستاد!
قبل از اینکه کسی چیزی بگه، برای اینکه خودم رو تبرئه کنم گفتم: «من که می‌خواستم بگم سوار نشید… ولی شما زودتر رفتید داخل!» و بعد هم طبق رسم همیشگی مدیرها، سریع تقصیر رو انداختم گردن بخش پشتیبانی!
شهردار که اصلاً حوصله این حرف‌ها رو نداشت، گفت: «ولش کن، زنگ بزن آتش‌نشونی.» گوشی رو درآوردم؛ دقیقاً همون لحظه حساس، شارژش تموم شد و خاموش شد! گوشی بقیه هم که کلاً آنتن نمی‌داد. نیم ساعت تمام، چندتایی توی اون کابین تنگ به هم زل زده بودیم؛ شهردار نگران برنامه‌هاش بود، اون دو تا مدیر ارشد هم احتمالاً داشتند توی ذهنشون حکم اخراج من رو امضا می‌کردند و من هم ثانیه به ثانیه یه سطل عرق خجالت می‌ریختم. آخر سر همکارها که دیده بودن غیبمون زده، خودشون آتشنشانی رو خبر کردن بودن و ما نجات پیدا کردیم.
اما این تازه اولِ داستان‌های من با آسانسور بود. یه روز دیگه، خسته و کوفته برای فرار از پله‌های بی‌پایان مترو وارد آسانسور شدم. هم‌زمان دو تا خانم خیلی بَزَک کرده هم سوار شدن. برای اینکه نگاه در نگاه نشیم و سوءتفاهم پیش نیاد، سریع سرم رو انداختم پایین و چنان قیافه آدم‌های متفکر و فیلسوف به خودم گرفتم که انگار دارم به رازهای هستی فکر می‌کنم!
زمان می‌گذشت و آسانسور کوچک‌ترین تکونی نمی‌خورد. سکوت سنگینی حاکم بود تا اینکه بالاخره یکی از خانم‌ها با کلافگی سکوت رو شکست و گفت: «آقا! نمی‌خوای نگاه کنی، نکن… ولی لااقل دکمه حرکت رو بزن!»
اونجا بود که فهمیدم جلو پنل دکمه های بالا و پایین آسانسور گرفتم و یادم رفته بود دکمه سمت بالا رو بزنم! با دستپاچگی دکمه رو زدم و تا تخلیه کامل کابین آسانسور، دیگه از خجالت جرئت نکردم حتی یک میلی‌متر سرم رو بالا بیارم.
شاهکار بعدی‌ام هم توی مطب یه دکتر رقم خورد. بعد از ویزیت، چون نای پایین رفتن از پله‌ها رو نداشتم، کنار آسانسور منتظر ایستادم. پنج دقیقه شد ده دقیقه، بیست دقیقه و خبری نشد. هرچه عقربه‌ها جلوتر می‌رفتند، آمپر من بیشتر بالا می‌رفت. بالاخره تحملم تموم شد و با صدای بلند شروع کردم به بد و بیراه گفتن به زمین و زمان: «این دکترا روزی صد میلیون درآمد دارن، اونوقت نمی‌تونن یه قِرون خرج این آسانسور خراب کنن؟! اگر مریض نبودیم که اینجا نمی‌اومدیم!»
همینطور در حال غر زدن مدام بودم که منشی دکتر با تعجب اومد بیرون و ماجرا رو پرسید. با عصبانیت گفتم: «چرا آسانسورتون خرابه درست نمی کنید؟»
منشی لبخند مرموزی زد و گفت: «آقا، شما اصلاً دستگیره درِ آسانسور رو کشیدید که باز بشه؟»
با تعجب گفتم: «مگه اتوماتیک نیست؟»
گفت: «یه بار امتحان کنید.»
جلو رفتم، دستگیره رو کشیدم و درِ لولایی آسانسور خیلی راحت و نرم باز شد! نگو کابین از همون اول همونجا منتظر من ایستاده بود؛ اما چون شیشه در شکسته بود و جاش یه ورق فلزی جوش داده بودن، داخلش دیده نمی‌شد و من فکر می‌کردم آسانسور نیامده ! اون لحظه فقط دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه و منو با تمام پله‌های ساختمان یک‌جا ببلعه.
با همه این‌ها، خاطرات من در برابر دنیای عجیب و فانتزیِ دوست دوران دانشجویی‌م، «جلال»، یک شوخی بچگانه بود.
جلال جوان دانشجوی شیک‌پوش، ادکلن‌زده و خیلی باوقار بود. پدرش از مدیرهای کله‌گنده و بانفوذ یکی از استان های مرکزی بود و خودش هم با اون جثه ریزش، همیشه با اعتمادبه‌نفسی مثال‌زدنی از مبارزات رزمی‌ش برای دفاع از مظلومان می‌گفت یا ادعا می‌کرد دانشمندان بزرگ کشور پیش‌نویس کتاب‌هاشون رو برای تایید علمی برای او می‌فرستن! ما هم که عاشق لحن گرم و پرستیژش بودیم، این فانتزی‌های بامزه رو با لبخند نادیده می‌گرفتیم.undefinedhttps://t.me/neveshnamereza
undefinedhttps://ble.ir/rezanevesht
undefined۴

۷۹

۱۴:۴۱

۲۶ تیر
thumbnail
🪴🪴🪴undefinedundefinedنوشت نامه رضا .......قصه‌های من، آسانسور و یک مجلس عروسی فراموش‌نشدنی(قسمت دوم)گاهی خیال، آن‌قدر واقعی می‌شود که همه را به مهمانی خودش دعوت می‌کند...روایتِ دامادی که عروسی‌اش فقط در دلش برپا بود؛ قصه‌ای تلخ، عجیب و فراموش‌نشدنی. undefined
undefinedhttps://t.me/neveshnamereza
undefinedhttps://ble.ir/rezanevesht
undefined۱

۴۸

۱۱:۵۵

🪴🪴🪴undefinedundefinedنوشت نامه رضا .......قصه‌های من، آسانسور و یک مجلس عروسی فراموش‌نشدنی(قسمت دوم)
یک روز جلال با کت‌وشلواری نونوار و دسته‌گلی بزرگ وارد دانشگاه شد و کارت‌های دعوت عروسی‌اش را پخش کرد. همگی مات و مبهوت ماندیم. یکی از بچه‌ها که به ماجرا شک داشت، مخفیانه به هتل زنگ زد و با کمال ناباوری فهمیدیم همه‌چیز واقعی است و تالار مجللی به نام جلال و عروس‌خانم رزرو شده است.
شب عروسی، پراید سفید گل‌زده جلال (که آن زمان برای خودش ماشین مرفه و لوکسی بود) جلوی هتل خودنمایی می‌کرد. خود جلال هم دم در تالار، با لبخندی فاتحانه ایستاده بود و به اساتید و دانشجویان خوش‌آمد می‌گفت. وقتی پرسیدیم «پس پدرت کجاست؟»، با همان لحن دیپلماتیک گفت: «پدر به یک مأموریت غیرمترقبه و محرمانه رفته‌اند.» شام شاهانه‌ای سرو شد، اما جلال همچنان دم در ایستاده بود و داخل سالن زنانه نمی‌رفت. می‌گفت: «رسم خانوادگی ما اینه که داماد بعد از شام پیش عروس بره.»
کمی بعد، هم‌کلاسی‌های دختر با چهره‌های برافروخته و شگفت‌زده از سالن زنانه بیرون آمدند و پچ‌پچ کردند: «اونجا فقط یک سفره عقد چیده شده… اصلاً عروسی در کار نیست و هیچ‌کس اون تو نیست!»
کم‌کم دوزاری همه‌مان افتاد. نه آدم‌ربایی در کار بود و نه بدقولی آرایشگر؛ ما به واقعی‌ترین و در عین حال «خیالی‌ترین» عروسی تاریخ دعوت شده بودیم! جلال با استفاده از جیب پر پول پدرش، تمام این تشریفات، هتل، شام مفصل و ماشین گل‌زده را تدارک دیده بود تا برای عشق خیالی‌اش، یک جشن واقعی بگیره.اون چند مرد باوقاری هم که به‌عنوان اقوامش معرفی کرده بود، احتمالاً کارمندانی بودند که مأمور شده بودند در این سناریو همراهی‌اش کنند.
در پایان آن شب سورئال، ما ماندیم و یک سالن مهمانِ شکم‌سیر، یک سفره عقد دست‌نخورده و دامادی که تا آخرین لحظه با همان لبخند نجیب و باوقار، بابت «تأخیر عروس خانم» از تک‌تک مهمان‌ها پوزش می‌خواست و بدرقه‌شان می‌کرد. عجیب اینکه هیچ‌کس عصبانی نبود؛ همه با تعجب آمیخته به احترام از تالار خارج شدیم.
حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم درست مثل همان روزهایی که من پشت درِ بسته آسانسور مطب ایستاده بودم و شاسی کابین خالی را فشار می‌دادم، یا توی آسانسور مترو غرق در افکارم دکمه حرکت را نمی‌زدم، جلال هم در آسانسور تخیلاتش دکمه طبقه آخر را زده بود؛ با این تفاوت که من از خجالت آرزوی نامرئی شدن می‌کردم، اما جلال سرش را بالا گرفت و با پرستیژ تمام، تا آخرین لحظه نقش داماد باشکوه‌ترین عروسی بی‌عروس دنیا را بازی کرد!undefinedhttps://t.me/neveshnamereza
undefinedhttps://ble.ir/rezanevesht
undefined۱

۵۶

۱۱:۵۶

thumbnail
مشهد را همه دیده‌اند...اما همه، قصه‌اش را نشنیده‌اند.undefined «مشهدگردی؛ از تقاطعِ حادثه تا کوچه‌پس‌کوچه‌های خاطره»به‌زودی در نوشت نامه رضا.....undefinedhttps://t.me/neveshnamerezaundefinedhttps://ble.ir/rezanevesht
undefined۲

۸۲

۱۳:۱۷

۲۹ تیر
undefinedundefinedundefinedundefinedمشهدگردی؛ از تقاطعِ حادثه تا کوچه‌پس‌کوچه‌های خاطرهــــــــــــــــــــــــداشتیم تازه راهی «باغ ملی» می شدیم که صبح‌مون با یک «پیش‌درآمد دراماتیک» کلید خورد! ماجرایی که قرار بود با خاطره بازی و عکاسی شروع بشه، با تصادف یک تیبا (با راننده خانم) و یک موتورسوار (آقا) نزدیکی ما(پارکینگ مسجد امام رضا(ع)، رنگ و بوی حادثه گرفت. پیشانی موتورسوار کمی ورم کرد و دست‌و‌بدنش خراش‌ برداشت، اما شکر خدا هوشیاری‌ش کامل بود. همون‌جا بود که بحث پر تکرار «تو مقصری، نه تو مقصری» داشت بالا می‌گرفت که «حاج‌آقا پوریان» (صاحبِ حماسه‌ی ماندگار خواجه‌مراد) مثل یک ناجی با حضور به‌موقع مامور پلیس و عزیزان حراست دانشگاه، با پادرمیونی ، غائله به خیر و رضایت طرفین ختم شد. انگار روزمون باید با این «سورپرایز» دلهره‌آور شروع می‌شد تا برای تماشای تاریخ، حسابی هوشیار بشیم.بعد این ماجرا، بالاخره به «باغ ملی» رسیدیم؛ جایی که گروهی از دانشجوها و عکاس جوان، مجهز به دوربین‌هایی که بیشتر از چشم‌های خودشون جزئیات رو می‌دیدن، جمع شدیم. برنامه‌ای که با همراهی دکتر قادری (مدیر فرهنگی دانشگاه) و مدیریت دقیق و به‌دور از خستگی آقا پارسا پازوکی از حوزه اجتماعی شرکت مسکن‌سازان ثامن شکل گرفته بود، از همون ابتدا بوی یک ماجراجویی تمام‌عیار رو می‌داد. انگار قرار نبود فقط قدم بزنیم؛ قرار بود با «مشهد قدیمی» یک ملاقات حضوری کاری داشته باشیم.شروع از «کوچه سینما آسیا» بود. راستشو بخواهید، عکاس‌های گروه چنان با دیدن دیوارهای آجری طبقه زیرزمین اولین ساختمون قدیمی،ذوق‌زده شدن که گویی طلا پیدا کردن؛ احتمالاً اگر دیوارها می‌تونستند حرف بزنن، می‌پرسیدن: «چرا این‌قدر از دیدن آجرکهنه هیجان‌زده‌اید؟» ترکیب کافه-رستوران تاریخی «اهالی» در همکف و اون زیرزمین خنکش، اولین تلنگر رو به ما زد: مشهد فقط هتل‌های شیشه‌ای نیست. اینجا هنوز می‌شه نبض گذشته رو زیر پوست شهر حس کرد.بعد راهی «کوچه ثبت» شدیم. هتل پارس با اون نمای کلاسیکش، انگار با وقار تمام داشت به برج‌های مدرن اطرافش دهن‌کجی می‌کرد. در این میون، همراهی «دکتر سعادت»، از همکارای دانشگاه، حکم «جی‌پی‌اس تاریخ» رو داشت. او چنان از جزئیات مسیر می‌گفت که انگار همین دیروز با معمار اولین دبیرستان دخترانه مشهد قهوه خورده! وقتی با افسوس از بناهایی گفت که جایشون رو به ساختمان‌های بی‌هویت دادن، بچه ها با دوربین‌هاشون در تلاش برای ثبت حقیقت بودن و او با کلامش در تلاش برای ثبت خاطراتی که باد داشت اونها رو می‌برد.گنبد سبز هم که دیگه جای بحث نداره؛ اونقدر زیبا بود که حتی عکاس‌های گروه هم برای لحظاتی دوربین‌هاشون رو پایین آوردن تا فقط نگاه کنند. بعد وارد بازار سرشور شدیم. محله‌ای که اسمش رو از صدای شست‌وشوی دسته‌های عزاداری توی حمام‌های قدیمی گرفته؛ انگار دیوارها هنوز صدای نوحه‌های قرن‌های قبل، رو توی خودش ذخیره کردن.البته درِ حمام «مهدی‌قلی‌بیک»،با ما لج کرد و درب و روی ما بسته بود! به قول بچه‌ها: «تاریخ اونجا مرخصی گرفته بود». اما بیرون حمام، دکتر سعادت با چنان تبحری درباره «منجلاب» و سوخت هیزمی حمام‌های قدیم توضیح داد که همه ما حس کردیم بوی نفت و هیزم نیم‌سوخته رو استشمام می‌کنیم. ما توی اون لحظه توریست نبودیم، مسافرایی بودیم که بلیت برگشت به قرن سیزده هجری رو داشتند.ایستگاه بعدی، «خانه شهیدان دهنوی» بود. به لطف هماهنگی آقا پارسا، پا به خانه ی گذاشتیم که هنوز گرمای حضور خانواده در اون جاری بود؛ حیاطی با حوضچه‌ای بزرگ و خوشه‌های انگورکه از سقف آویزون بودن. برادر شهیدان دهنوی با روایت خاطرات ناب عشق به وطن و ارزش‌های دینی، کاری کرد که بچه ها دوربین‌ها رو برای لحظاتی فراموش کردن و فقط با جان و دل شنوا باشن؛ توی اون خونه، تاریخ نه‌فقط توی آجرها، که توی خاطرات زنده جریان داشت.بعدش، به سراغ خونه‌های توکلی و داروغه رفتیم. خونه‌ی توکلی اون‌قدر فریبنده بود که حس می‌کردم پنجره‌های ارسی ش دارن به ما چشمک می‌زنن! و خونه‌ی داروغه؟ تلفیقی از معماری ایرانی و روسی که انگار داروغه خواسته بود با اون هم نظم شهر رو حفظ کنه و هم دل معماری جهان را ببره. بازی نور و سایه روی پنجره‌های رنگی اونقدرخیره‌کننده بود که بچه های عکاس مدام نگران پر شدن کارت حافظه دوربین‌هاشون بودن؛ گویی داشتن از «بهشت» عکس می‌گرفتن.در آخر، از دکتر قادری و آقا محمد هاتف شون بابت همراهی صمیمانه‌شون، از آقا پارسا پازوکی و تیم خوش‌ذوق مسکن‌سازان ثامن بابت هدایت مسیر، دکتر سعادت برای روایت‌های شنیدنی‌ش، از خانم باغبان بابت هماهنگی برگزاری برنامه و از آقای شریف برای مستند سازی ها و آقای نیکوکار بایت تدارکاتشون قدردانی می‌کنم.این تور، که با تنش تصادف صبحگاهی و وساطت حاج‌آقا پوریان شروع شده بود، در نهایت با آرامش دیوارهای قاجاری به پایان رسید.undefinedhttps://t.me/neveshnamereza
undefined۴

۵۱

۱۹:۴۵

۳۱ تیر
thumbnail
«هر کسی با رنگ خودش روی بوم اربعین»
قصه‌ای بامزه، صمیمی و پر از حالِ خوب؛از آدم‌هایی که هر کدام با سلیقه و دلِ خودشان، گوشه‌ای از سفره‌ی بزرگ محبت را رنگ می‌کنند...و یادی از آقای امیری؛ مردی که هنوز هم انگار با مشک آب، در جاده‌ی عشق، تشنگی زائران را سیراب می‌کند.
undefined به‌زودی در کانال «نوشت‌نامه رضا...» منتشر می‌شود.undefinedhttps://t.me/neveshnamerezaundefinedhttps://ble.ir/rezanevesht
undefined۱

۳۴

۵:۱۶

🪴🪴🪴🪴نوشت نامه رضا....
"هر کسی با رنگ خودش روی بوم اربعین…"
این روزا که دوباره همه‌جا پر شده از حرف و حدیث پیاده‌روی اربعین و هر کسی داره از حس و حال خودش می‌گه، آدم یه روایت‌ها و داستان‌هایی از این مسیر سراسر عشق و صفا می‌بینه و می‌شنوه که واقعاً هم شنیدنیه و هم حال‌خوب‌کن. راستش کلی ماجراهای عالی و بعضاً خیلی بامزه و باحال توی ذهنم دارم که دلم نیومد توی این ایام پر مهر حسینی(ع)، واسه شما نگم؛ از اون داستان‌هایی که هم کلی بامزه‌ست، هم تهش حال آدم رو خوب می‌کنه.
داستان اولم درباره یکی از همین زائرای پای کار و عاشقیه که تقریباً هر سال خانوادگی عزم سفر اربعین می‌کنن و راهی پیاده‌روی کربلا می‌شن. ولی بخش جالبش رسم عجیبیه که توی مجالس روضه‌شون دارن.
شنیدین معمولاً توی این جور مجالس شله، آش، قیمه یا عدس‌پلو نذری می‌دن؟ خب، این بنده خدا و خانواده‌اش کلاً سیستم رو کوبیدن و از نو ساختن! یعنی فک کن می‌ری روضه، آخرش که می‌خوان نذری بدن، با پیتزاهای پرملات داغ، مرغ سوخاری برشته، قارچ سوخاری یا سیب‌زمینی با سس و سوسیس ازت پذیرایی می‌کنن! اصلاً فکر کردن بهش هم آدم رو سر کیف میاره؛ وسط گریه و روضه، یهو بو و مزه پیتزا بپیچه توی خونه!
حالا قشنگی ماجرا اینجاست؛ خودش این اواخر می‌گفت امسال قبل از سفر، یه ایده جذاب به سرشون زده و گفته: «شاید امسال این نذری مدرن و فست‌فودی‌مون رو ببریم وسط مسیر اربعین و اونجا بین زائرا پخش کنیم!»
تصورشو بکنید؛ زائر خسته و کوفته، بعد از کیلومترها پیاده‌روی تو اون گرمای جاده، یهو وسط موکب‌های قیمه نجفی و چای عراقی، چشمش بخوره به یه موکب که داره سیب‌زمینی و سوسیس داغ با قارچ سوخاری دست ملت میده! واقعاً چی از این باحال‌تر و هیجان‌انگیزتر؟
پس خلاصه بگم، اگر این روزا مسیرتون به جاده نجف-کربلا خورد و یه جایی وسط اون همه موکب، چشمتون به نذری پیتزا یا مرغ سوخاری افتاد، مطمئن باشید خودِ خودشه! البته ممکنه شربت گل حطمی هم بدن! اصلاً شک نکنید که خودش و خانواده‌اش دارن با همون فرمول همیشگی و فست‌فودی‌شون از زوار امام حسین(ع) پذیرایی می‌کنن.
به نظرم قشنگیِ این مسیر همینه؛ هر کسی با سلیقه و سبک خودش، با همون چیزی که بلده و دوست داره، میاد وسط میدون تا یه گوشه از این سفره رو رنگ‌آمیزی کنه. یکی با یه استکان چای کمرباریک عراقی، یکی با دوغ خنک، یکی با نون و خرما، یکی با پیتزا و قارچ سوخاری، و یکی هم با دلِ پاک و دستِ باز، فقط برای خدمت.
و اما داستان دوم؛ یکی از رفقا که خیلی روی تمیزی و بهداشت حساسه و مدام با اسپری الکل دستاش رو ضدعفونی می‌کنه، می‌گفت: «توی مسیر یه بچه کوچولوی عراقی داشت با تعجب نگام می‌کرد. فکر کرده بود این اسپری من، یه جور بازیه یا عطر خاصیه. بدو بدو رفت و چند دقیقه بعد با یه کاسه بزرگ پر از گلاب خنک برگشت و تا اومدم به خودم بجنبم، همه‌اش رو خالی کرد روی سر و صورتم! اول شوکه شدم، ولی بعد دیدم با چه ذوقی می‌خنده و به زبون خودش می‌گه حالا واسه حرم خوشبو شدی زائر! همون‌جا خستگی و وسواسم یکجا شسته شد و رفت.»
و داستان سوم؛ یکی دیگه از بچه‌ها می‌گفت: «شب توی یه موکب خیلی خلوت خوابیده بودیم و شارژ گوشی و پاوربانکم صفر شده بود. آقای جوان موکب‌دار که کلافگی من رو دیده بود، وقتی داشتم چرت میزدم بدون اینکه چیزی بگه پاوربانکم رو برداشت و رفت. یه ساعت بعد دیدم دوان‌دوان و نفس‌زنان برگشت، در حالی که پاوربانک رو با احترام پیچیده بود لای یه پارچه سبز داد دستم. کاشف به عمل اومد که موکب خودشون اصلاً برق نداشته و این جوانک توی تاریکی جاده کلی دویده تا یه موکبِ سه‌تا ستون اون‌ورتر که موتور برق داشته، گوشی زائر امام حسین(ع) رو شارژ کنه. این‌جور چیزهاست که آدم رو دگرگون می‌کنه؛ یه کار ساده مدرن رو با چاشنی معرفت خودشون برات خاطره می‌کنن.»
و این‌جا یادی هم بکنم از رائر دوست‌داشتنی و باصفای دائمی سالهای قبل، آقای امیری؛ مردی که اگرچه به ظاهر امسال توی دنیای ما نیست، اما توی دنیای عشاق اباعبدالله(ع) انگار هنوز هم هست، من که مطمئنم هنوز هم بی‌ریا خدمت می‌کنه. اگر زائر بودی و یکی همین‌طوری، یه‌هو، درست وقتی خسته و کوفته کنار جاده پیاده اربعین نشستی، با یه مشک آب، یه لیوان آب خنک بهت داد بعد با شالش چندتا باد خنک به صورتت زد و با گفتن یه جمله‌ی کوتاه : «قربانت» خیلی بی‌صدا یهویی غیبش زد؛ مطمئن باش اون آدم خود آقای امیریه. یادش گرامی، روحش شاد.
undefinedhttps://t.me/neveshnamerezaundefinedhttps://ble.ir/rezanevesht
undefined۳

۲۸

۶:۱۱

thumbnail
🪴🪴undefinedundefinedundefinedundefinedسقایی در مسیر تو، مزد دل بی قرار است.
این روزها که عطر و بوی اربعین توی کوچه و خیابان پیچیده، ناخودآگاه فکر و ذکرم پر می‌کشه پیش علی آقا امیری.
آدم وقتی یاد اون همه شور و شوقش می‌افته، باورش سخته که دیگه بین خادم‌های مسیر نیست. همیشه با خودم فکر می‌کنم، او از اون دست آدم‌هایی بود که حتی توی شلوغی گرما و خاک جاده، با آرامش و لبخند، هوای زائرها رو داشت.
هرچند جسمش دیگه بین ما نیست، اما انگار روحش توی اون جاده، زنده‌تر از همیشه حضور داره. وقتی خبرهای مسیر رو می‌شنوم یا عکس‌های زائرها رو می‌بینم، حس می‌کنم هنوز همون‌جاست؛ پشت یکی از همین موکب‌ها، مشغول خدمت کردن؛ همون‌قدر دلسوز و بی‌ادعا. او رفت، اما اخلاصش مثل عطر سیب، توی فضای این مسیر پیچیده. اگه زائرا کمی دقت کنن، حتما رد محبت علی آقا رو توی تمام این خدمت‌رسانی‌ها می‌بینن.
خدا رحمتش کنه. یادش همیشه زنده است و مطمئنم که از اون بالا، دعای خیرش بدرقه راه همه‌ی اون‌هایی هست که این روزها قدم در مسیر عشق اباعبدالله (ع) گذاشتند. undefinedundefinedundefinedundefined
جاش خیلی خالیه… برای آرامش روحش صلوات.
اللهم ارزقنا شفاعه الحسین یوم الورود.
undefinedhttps://t.me/neveshnamerezaundefinedhttps://ble.ir/rezanevesht
undefined۳

۲۹

۶:۲۱