فکر میکنید بدشانسترین آدمِ آسانسورسوار کیه؟ من یا جلال؟ 
نوشت نامه رضا......بهزودی داستانِ «قصههای من، آسانسور و یک مجلس عروسی فراموشنشدنی» منتشر میشه. این قصه رو از دست ندید!»
https://ble.ir/rezanevesht
نوشت نامه رضا......بهزودی داستانِ «قصههای من، آسانسور و یک مجلس عروسی فراموشنشدنی» منتشر میشه. این قصه رو از دست ندید!»
۶۸
۱۴:۲۸
🪴🪴🪴
نوشت نامه رضا.....قصههای من، آسانسور و یک مجلس عروسی فراموشنشدنی(قسمت اول)نمیدونم چرا، ولی انگار آسانسورها با من یه لجبازی قدیمی و شخصی دارن. هر بار پام به یه آسانسور باز میشه، یا یه خجالت حسابی دشت میکنم یا خاطرهای میسازم که تا سالها سوژه خنده دورهمیها میشه. اگر یه روزی تصمیم بگیرم کتاب خاطراتم با آسانسورها رو چاپ کنم، قطعاً اسمش رو میذارم: «چگونه در چند دقیقه، به کمک یک آسانسور آبرومون رو به باد بدیم!»
چند سال پیش، وقتی توی یکی از سازمانها مسئولیتی داشتم، قرار شد شهردار و چند نفر از مدیرهای ارشد شهر از ساختمون تازه افتتاحشدهمون بازدید کنن. همهچیز موبهمو آماده بود و فقط یه نگرانی کوچیک داشتیم؛ آسانسور شیک و نوپای ساختمان که هنوز تحویل قطعی نشده بود و اصلاً نباید کسی سوارش میشد.
تصمیم گرفته بودم مهمونها رو از پلهها ببرم، اما آقای شهردار از همون دم در مستقیم رفت سمت آسانسور. تا خواستم بگم «صبر کنید…»، یکی از همراهها دکمه رو زد، همگی چپیدیم تو و در بسته شد و راه افتادیم. چند ثانیه بعد، درست وسط راه، با یه تکونِ عجیب ایستاد!
قبل از اینکه کسی چیزی بگه، برای اینکه خودم رو تبرئه کنم گفتم: «من که میخواستم بگم سوار نشید… ولی شما زودتر رفتید داخل!» و بعد هم طبق رسم همیشگی مدیرها، سریع تقصیر رو انداختم گردن بخش پشتیبانی!
شهردار که اصلاً حوصله این حرفها رو نداشت، گفت: «ولش کن، زنگ بزن آتشنشونی.» گوشی رو درآوردم؛ دقیقاً همون لحظه حساس، شارژش تموم شد و خاموش شد! گوشی بقیه هم که کلاً آنتن نمیداد. نیم ساعت تمام، چندتایی توی اون کابین تنگ به هم زل زده بودیم؛ شهردار نگران برنامههاش بود، اون دو تا مدیر ارشد هم احتمالاً داشتند توی ذهنشون حکم اخراج من رو امضا میکردند و من هم ثانیه به ثانیه یه سطل عرق خجالت میریختم. آخر سر همکارها که دیده بودن غیبمون زده، خودشون آتشنشانی رو خبر کردن بودن و ما نجات پیدا کردیم.
اما این تازه اولِ داستانهای من با آسانسور بود. یه روز دیگه، خسته و کوفته برای فرار از پلههای بیپایان مترو وارد آسانسور شدم. همزمان دو تا خانم خیلی بَزَک کرده هم سوار شدن. برای اینکه نگاه در نگاه نشیم و سوءتفاهم پیش نیاد، سریع سرم رو انداختم پایین و چنان قیافه آدمهای متفکر و فیلسوف به خودم گرفتم که انگار دارم به رازهای هستی فکر میکنم!
زمان میگذشت و آسانسور کوچکترین تکونی نمیخورد. سکوت سنگینی حاکم بود تا اینکه بالاخره یکی از خانمها با کلافگی سکوت رو شکست و گفت: «آقا! نمیخوای نگاه کنی، نکن… ولی لااقل دکمه حرکت رو بزن!»
اونجا بود که فهمیدم جلو پنل دکمه های بالا و پایین آسانسور گرفتم و یادم رفته بود دکمه سمت بالا رو بزنم! با دستپاچگی دکمه رو زدم و تا تخلیه کامل کابین آسانسور، دیگه از خجالت جرئت نکردم حتی یک میلیمتر سرم رو بالا بیارم.
شاهکار بعدیام هم توی مطب یه دکتر رقم خورد. بعد از ویزیت، چون نای پایین رفتن از پلهها رو نداشتم، کنار آسانسور منتظر ایستادم. پنج دقیقه شد ده دقیقه، بیست دقیقه و خبری نشد. هرچه عقربهها جلوتر میرفتند، آمپر من بیشتر بالا میرفت. بالاخره تحملم تموم شد و با صدای بلند شروع کردم به بد و بیراه گفتن به زمین و زمان: «این دکترا روزی صد میلیون درآمد دارن، اونوقت نمیتونن یه قِرون خرج این آسانسور خراب کنن؟! اگر مریض نبودیم که اینجا نمیاومدیم!»
همینطور در حال غر زدن مدام بودم که منشی دکتر با تعجب اومد بیرون و ماجرا رو پرسید. با عصبانیت گفتم: «چرا آسانسورتون خرابه درست نمی کنید؟»
منشی لبخند مرموزی زد و گفت: «آقا، شما اصلاً دستگیره درِ آسانسور رو کشیدید که باز بشه؟»
با تعجب گفتم: «مگه اتوماتیک نیست؟»
گفت: «یه بار امتحان کنید.»
جلو رفتم، دستگیره رو کشیدم و درِ لولایی آسانسور خیلی راحت و نرم باز شد! نگو کابین از همون اول همونجا منتظر من ایستاده بود؛ اما چون شیشه در شکسته بود و جاش یه ورق فلزی جوش داده بودن، داخلش دیده نمیشد و من فکر میکردم آسانسور نیامده ! اون لحظه فقط دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو با تمام پلههای ساختمان یکجا ببلعه.
با همه اینها، خاطرات من در برابر دنیای عجیب و فانتزیِ دوست دوران دانشجوییم، «جلال»، یک شوخی بچگانه بود.
جلال جوان دانشجوی شیکپوش، ادکلنزده و خیلی باوقار بود. پدرش از مدیرهای کلهگنده و بانفوذ یکی از استان های مرکزی بود و خودش هم با اون جثه ریزش، همیشه با اعتمادبهنفسی مثالزدنی از مبارزات رزمیش برای دفاع از مظلومان میگفت یا ادعا میکرد دانشمندان بزرگ کشور پیشنویس کتابهاشون رو برای تایید علمی برای او میفرستن! ما هم که عاشق لحن گرم و پرستیژش بودیم، این فانتزیهای بامزه رو با لبخند نادیده میگرفتیم.
https://t.me/neveshnamereza
https://ble.ir/rezanevesht
چند سال پیش، وقتی توی یکی از سازمانها مسئولیتی داشتم، قرار شد شهردار و چند نفر از مدیرهای ارشد شهر از ساختمون تازه افتتاحشدهمون بازدید کنن. همهچیز موبهمو آماده بود و فقط یه نگرانی کوچیک داشتیم؛ آسانسور شیک و نوپای ساختمان که هنوز تحویل قطعی نشده بود و اصلاً نباید کسی سوارش میشد.
تصمیم گرفته بودم مهمونها رو از پلهها ببرم، اما آقای شهردار از همون دم در مستقیم رفت سمت آسانسور. تا خواستم بگم «صبر کنید…»، یکی از همراهها دکمه رو زد، همگی چپیدیم تو و در بسته شد و راه افتادیم. چند ثانیه بعد، درست وسط راه، با یه تکونِ عجیب ایستاد!
قبل از اینکه کسی چیزی بگه، برای اینکه خودم رو تبرئه کنم گفتم: «من که میخواستم بگم سوار نشید… ولی شما زودتر رفتید داخل!» و بعد هم طبق رسم همیشگی مدیرها، سریع تقصیر رو انداختم گردن بخش پشتیبانی!
شهردار که اصلاً حوصله این حرفها رو نداشت، گفت: «ولش کن، زنگ بزن آتشنشونی.» گوشی رو درآوردم؛ دقیقاً همون لحظه حساس، شارژش تموم شد و خاموش شد! گوشی بقیه هم که کلاً آنتن نمیداد. نیم ساعت تمام، چندتایی توی اون کابین تنگ به هم زل زده بودیم؛ شهردار نگران برنامههاش بود، اون دو تا مدیر ارشد هم احتمالاً داشتند توی ذهنشون حکم اخراج من رو امضا میکردند و من هم ثانیه به ثانیه یه سطل عرق خجالت میریختم. آخر سر همکارها که دیده بودن غیبمون زده، خودشون آتشنشانی رو خبر کردن بودن و ما نجات پیدا کردیم.
اما این تازه اولِ داستانهای من با آسانسور بود. یه روز دیگه، خسته و کوفته برای فرار از پلههای بیپایان مترو وارد آسانسور شدم. همزمان دو تا خانم خیلی بَزَک کرده هم سوار شدن. برای اینکه نگاه در نگاه نشیم و سوءتفاهم پیش نیاد، سریع سرم رو انداختم پایین و چنان قیافه آدمهای متفکر و فیلسوف به خودم گرفتم که انگار دارم به رازهای هستی فکر میکنم!
زمان میگذشت و آسانسور کوچکترین تکونی نمیخورد. سکوت سنگینی حاکم بود تا اینکه بالاخره یکی از خانمها با کلافگی سکوت رو شکست و گفت: «آقا! نمیخوای نگاه کنی، نکن… ولی لااقل دکمه حرکت رو بزن!»
اونجا بود که فهمیدم جلو پنل دکمه های بالا و پایین آسانسور گرفتم و یادم رفته بود دکمه سمت بالا رو بزنم! با دستپاچگی دکمه رو زدم و تا تخلیه کامل کابین آسانسور، دیگه از خجالت جرئت نکردم حتی یک میلیمتر سرم رو بالا بیارم.
شاهکار بعدیام هم توی مطب یه دکتر رقم خورد. بعد از ویزیت، چون نای پایین رفتن از پلهها رو نداشتم، کنار آسانسور منتظر ایستادم. پنج دقیقه شد ده دقیقه، بیست دقیقه و خبری نشد. هرچه عقربهها جلوتر میرفتند، آمپر من بیشتر بالا میرفت. بالاخره تحملم تموم شد و با صدای بلند شروع کردم به بد و بیراه گفتن به زمین و زمان: «این دکترا روزی صد میلیون درآمد دارن، اونوقت نمیتونن یه قِرون خرج این آسانسور خراب کنن؟! اگر مریض نبودیم که اینجا نمیاومدیم!»
همینطور در حال غر زدن مدام بودم که منشی دکتر با تعجب اومد بیرون و ماجرا رو پرسید. با عصبانیت گفتم: «چرا آسانسورتون خرابه درست نمی کنید؟»
منشی لبخند مرموزی زد و گفت: «آقا، شما اصلاً دستگیره درِ آسانسور رو کشیدید که باز بشه؟»
با تعجب گفتم: «مگه اتوماتیک نیست؟»
گفت: «یه بار امتحان کنید.»
جلو رفتم، دستگیره رو کشیدم و درِ لولایی آسانسور خیلی راحت و نرم باز شد! نگو کابین از همون اول همونجا منتظر من ایستاده بود؛ اما چون شیشه در شکسته بود و جاش یه ورق فلزی جوش داده بودن، داخلش دیده نمیشد و من فکر میکردم آسانسور نیامده ! اون لحظه فقط دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو با تمام پلههای ساختمان یکجا ببلعه.
با همه اینها، خاطرات من در برابر دنیای عجیب و فانتزیِ دوست دوران دانشجوییم، «جلال»، یک شوخی بچگانه بود.
جلال جوان دانشجوی شیکپوش، ادکلنزده و خیلی باوقار بود. پدرش از مدیرهای کلهگنده و بانفوذ یکی از استان های مرکزی بود و خودش هم با اون جثه ریزش، همیشه با اعتمادبهنفسی مثالزدنی از مبارزات رزمیش برای دفاع از مظلومان میگفت یا ادعا میکرد دانشمندان بزرگ کشور پیشنویس کتابهاشون رو برای تایید علمی برای او میفرستن! ما هم که عاشق لحن گرم و پرستیژش بودیم، این فانتزیهای بامزه رو با لبخند نادیده میگرفتیم.
۷۹
۱۴:۴۱
🪴🪴🪴
نوشت نامه رضا .......قصههای من، آسانسور و یک مجلس عروسی فراموشنشدنی(قسمت دوم)گاهی خیال، آنقدر واقعی میشود که همه را به مهمانی خودش دعوت میکند...روایتِ دامادی که عروسیاش فقط در دلش برپا بود؛ قصهای تلخ، عجیب و فراموشنشدنی. 
https://t.me/neveshnamereza
https://ble.ir/rezanevesht
۴۸
۱۱:۵۵
🪴🪴🪴
نوشت نامه رضا .......قصههای من، آسانسور و یک مجلس عروسی فراموشنشدنی(قسمت دوم)
یک روز جلال با کتوشلواری نونوار و دستهگلی بزرگ وارد دانشگاه شد و کارتهای دعوت عروسیاش را پخش کرد. همگی مات و مبهوت ماندیم. یکی از بچهها که به ماجرا شک داشت، مخفیانه به هتل زنگ زد و با کمال ناباوری فهمیدیم همهچیز واقعی است و تالار مجللی به نام جلال و عروسخانم رزرو شده است.
شب عروسی، پراید سفید گلزده جلال (که آن زمان برای خودش ماشین مرفه و لوکسی بود) جلوی هتل خودنمایی میکرد. خود جلال هم دم در تالار، با لبخندی فاتحانه ایستاده بود و به اساتید و دانشجویان خوشآمد میگفت. وقتی پرسیدیم «پس پدرت کجاست؟»، با همان لحن دیپلماتیک گفت: «پدر به یک مأموریت غیرمترقبه و محرمانه رفتهاند.» شام شاهانهای سرو شد، اما جلال همچنان دم در ایستاده بود و داخل سالن زنانه نمیرفت. میگفت: «رسم خانوادگی ما اینه که داماد بعد از شام پیش عروس بره.»
کمی بعد، همکلاسیهای دختر با چهرههای برافروخته و شگفتزده از سالن زنانه بیرون آمدند و پچپچ کردند: «اونجا فقط یک سفره عقد چیده شده… اصلاً عروسی در کار نیست و هیچکس اون تو نیست!»
کمکم دوزاری همهمان افتاد. نه آدمربایی در کار بود و نه بدقولی آرایشگر؛ ما به واقعیترین و در عین حال «خیالیترین» عروسی تاریخ دعوت شده بودیم! جلال با استفاده از جیب پر پول پدرش، تمام این تشریفات، هتل، شام مفصل و ماشین گلزده را تدارک دیده بود تا برای عشق خیالیاش، یک جشن واقعی بگیره.اون چند مرد باوقاری هم که بهعنوان اقوامش معرفی کرده بود، احتمالاً کارمندانی بودند که مأمور شده بودند در این سناریو همراهیاش کنند.
در پایان آن شب سورئال، ما ماندیم و یک سالن مهمانِ شکمسیر، یک سفره عقد دستنخورده و دامادی که تا آخرین لحظه با همان لبخند نجیب و باوقار، بابت «تأخیر عروس خانم» از تکتک مهمانها پوزش میخواست و بدرقهشان میکرد. عجیب اینکه هیچکس عصبانی نبود؛ همه با تعجب آمیخته به احترام از تالار خارج شدیم.
حالا که فکر میکنم، میبینم درست مثل همان روزهایی که من پشت درِ بسته آسانسور مطب ایستاده بودم و شاسی کابین خالی را فشار میدادم، یا توی آسانسور مترو غرق در افکارم دکمه حرکت را نمیزدم، جلال هم در آسانسور تخیلاتش دکمه طبقه آخر را زده بود؛ با این تفاوت که من از خجالت آرزوی نامرئی شدن میکردم، اما جلال سرش را بالا گرفت و با پرستیژ تمام، تا آخرین لحظه نقش داماد باشکوهترین عروسی بیعروس دنیا را بازی کرد!
https://t.me/neveshnamereza
https://ble.ir/rezanevesht
یک روز جلال با کتوشلواری نونوار و دستهگلی بزرگ وارد دانشگاه شد و کارتهای دعوت عروسیاش را پخش کرد. همگی مات و مبهوت ماندیم. یکی از بچهها که به ماجرا شک داشت، مخفیانه به هتل زنگ زد و با کمال ناباوری فهمیدیم همهچیز واقعی است و تالار مجللی به نام جلال و عروسخانم رزرو شده است.
شب عروسی، پراید سفید گلزده جلال (که آن زمان برای خودش ماشین مرفه و لوکسی بود) جلوی هتل خودنمایی میکرد. خود جلال هم دم در تالار، با لبخندی فاتحانه ایستاده بود و به اساتید و دانشجویان خوشآمد میگفت. وقتی پرسیدیم «پس پدرت کجاست؟»، با همان لحن دیپلماتیک گفت: «پدر به یک مأموریت غیرمترقبه و محرمانه رفتهاند.» شام شاهانهای سرو شد، اما جلال همچنان دم در ایستاده بود و داخل سالن زنانه نمیرفت. میگفت: «رسم خانوادگی ما اینه که داماد بعد از شام پیش عروس بره.»
کمی بعد، همکلاسیهای دختر با چهرههای برافروخته و شگفتزده از سالن زنانه بیرون آمدند و پچپچ کردند: «اونجا فقط یک سفره عقد چیده شده… اصلاً عروسی در کار نیست و هیچکس اون تو نیست!»
کمکم دوزاری همهمان افتاد. نه آدمربایی در کار بود و نه بدقولی آرایشگر؛ ما به واقعیترین و در عین حال «خیالیترین» عروسی تاریخ دعوت شده بودیم! جلال با استفاده از جیب پر پول پدرش، تمام این تشریفات، هتل، شام مفصل و ماشین گلزده را تدارک دیده بود تا برای عشق خیالیاش، یک جشن واقعی بگیره.اون چند مرد باوقاری هم که بهعنوان اقوامش معرفی کرده بود، احتمالاً کارمندانی بودند که مأمور شده بودند در این سناریو همراهیاش کنند.
در پایان آن شب سورئال، ما ماندیم و یک سالن مهمانِ شکمسیر، یک سفره عقد دستنخورده و دامادی که تا آخرین لحظه با همان لبخند نجیب و باوقار، بابت «تأخیر عروس خانم» از تکتک مهمانها پوزش میخواست و بدرقهشان میکرد. عجیب اینکه هیچکس عصبانی نبود؛ همه با تعجب آمیخته به احترام از تالار خارج شدیم.
حالا که فکر میکنم، میبینم درست مثل همان روزهایی که من پشت درِ بسته آسانسور مطب ایستاده بودم و شاسی کابین خالی را فشار میدادم، یا توی آسانسور مترو غرق در افکارم دکمه حرکت را نمیزدم، جلال هم در آسانسور تخیلاتش دکمه طبقه آخر را زده بود؛ با این تفاوت که من از خجالت آرزوی نامرئی شدن میکردم، اما جلال سرش را بالا گرفت و با پرستیژ تمام، تا آخرین لحظه نقش داماد باشکوهترین عروسی بیعروس دنیا را بازی کرد!
۵۶
۱۱:۵۶
مشهد را همه دیدهاند...اما همه، قصهاش را نشنیدهاند.
«مشهدگردی؛ از تقاطعِ حادثه تا کوچهپسکوچههای خاطره»بهزودی در نوشت نامه رضا.....
https://t.me/neveshnamereza
https://ble.ir/rezanevesht
۸۲
۱۳:۱۷
۵۱
۱۹:۴۵
«هر کسی با رنگ خودش روی بوم اربعین»
قصهای بامزه، صمیمی و پر از حالِ خوب؛از آدمهایی که هر کدام با سلیقه و دلِ خودشان، گوشهای از سفرهی بزرگ محبت را رنگ میکنند...و یادی از آقای امیری؛ مردی که هنوز هم انگار با مشک آب، در جادهی عشق، تشنگی زائران را سیراب میکند.
بهزودی در کانال «نوشتنامه رضا...» منتشر میشود.
https://t.me/neveshnamereza
https://ble.ir/rezanevesht
قصهای بامزه، صمیمی و پر از حالِ خوب؛از آدمهایی که هر کدام با سلیقه و دلِ خودشان، گوشهای از سفرهی بزرگ محبت را رنگ میکنند...و یادی از آقای امیری؛ مردی که هنوز هم انگار با مشک آب، در جادهی عشق، تشنگی زائران را سیراب میکند.
۳۴
۵:۱۶
🪴🪴🪴🪴نوشت نامه رضا....
"هر کسی با رنگ خودش روی بوم اربعین…"
این روزا که دوباره همهجا پر شده از حرف و حدیث پیادهروی اربعین و هر کسی داره از حس و حال خودش میگه، آدم یه روایتها و داستانهایی از این مسیر سراسر عشق و صفا میبینه و میشنوه که واقعاً هم شنیدنیه و هم حالخوبکن. راستش کلی ماجراهای عالی و بعضاً خیلی بامزه و باحال توی ذهنم دارم که دلم نیومد توی این ایام پر مهر حسینی(ع)، واسه شما نگم؛ از اون داستانهایی که هم کلی بامزهست، هم تهش حال آدم رو خوب میکنه.
داستان اولم درباره یکی از همین زائرای پای کار و عاشقیه که تقریباً هر سال خانوادگی عزم سفر اربعین میکنن و راهی پیادهروی کربلا میشن. ولی بخش جالبش رسم عجیبیه که توی مجالس روضهشون دارن.
شنیدین معمولاً توی این جور مجالس شله، آش، قیمه یا عدسپلو نذری میدن؟ خب، این بنده خدا و خانوادهاش کلاً سیستم رو کوبیدن و از نو ساختن! یعنی فک کن میری روضه، آخرش که میخوان نذری بدن، با پیتزاهای پرملات داغ، مرغ سوخاری برشته، قارچ سوخاری یا سیبزمینی با سس و سوسیس ازت پذیرایی میکنن! اصلاً فکر کردن بهش هم آدم رو سر کیف میاره؛ وسط گریه و روضه، یهو بو و مزه پیتزا بپیچه توی خونه!
حالا قشنگی ماجرا اینجاست؛ خودش این اواخر میگفت امسال قبل از سفر، یه ایده جذاب به سرشون زده و گفته: «شاید امسال این نذری مدرن و فستفودیمون رو ببریم وسط مسیر اربعین و اونجا بین زائرا پخش کنیم!»
تصورشو بکنید؛ زائر خسته و کوفته، بعد از کیلومترها پیادهروی تو اون گرمای جاده، یهو وسط موکبهای قیمه نجفی و چای عراقی، چشمش بخوره به یه موکب که داره سیبزمینی و سوسیس داغ با قارچ سوخاری دست ملت میده! واقعاً چی از این باحالتر و هیجانانگیزتر؟
پس خلاصه بگم، اگر این روزا مسیرتون به جاده نجف-کربلا خورد و یه جایی وسط اون همه موکب، چشمتون به نذری پیتزا یا مرغ سوخاری افتاد، مطمئن باشید خودِ خودشه! البته ممکنه شربت گل حطمی هم بدن! اصلاً شک نکنید که خودش و خانوادهاش دارن با همون فرمول همیشگی و فستفودیشون از زوار امام حسین(ع) پذیرایی میکنن.
به نظرم قشنگیِ این مسیر همینه؛ هر کسی با سلیقه و سبک خودش، با همون چیزی که بلده و دوست داره، میاد وسط میدون تا یه گوشه از این سفره رو رنگآمیزی کنه. یکی با یه استکان چای کمرباریک عراقی، یکی با دوغ خنک، یکی با نون و خرما، یکی با پیتزا و قارچ سوخاری، و یکی هم با دلِ پاک و دستِ باز، فقط برای خدمت.
و اما داستان دوم؛ یکی از رفقا که خیلی روی تمیزی و بهداشت حساسه و مدام با اسپری الکل دستاش رو ضدعفونی میکنه، میگفت: «توی مسیر یه بچه کوچولوی عراقی داشت با تعجب نگام میکرد. فکر کرده بود این اسپری من، یه جور بازیه یا عطر خاصیه. بدو بدو رفت و چند دقیقه بعد با یه کاسه بزرگ پر از گلاب خنک برگشت و تا اومدم به خودم بجنبم، همهاش رو خالی کرد روی سر و صورتم! اول شوکه شدم، ولی بعد دیدم با چه ذوقی میخنده و به زبون خودش میگه حالا واسه حرم خوشبو شدی زائر! همونجا خستگی و وسواسم یکجا شسته شد و رفت.»
و داستان سوم؛ یکی دیگه از بچهها میگفت: «شب توی یه موکب خیلی خلوت خوابیده بودیم و شارژ گوشی و پاوربانکم صفر شده بود. آقای جوان موکبدار که کلافگی من رو دیده بود، وقتی داشتم چرت میزدم بدون اینکه چیزی بگه پاوربانکم رو برداشت و رفت. یه ساعت بعد دیدم دواندوان و نفسزنان برگشت، در حالی که پاوربانک رو با احترام پیچیده بود لای یه پارچه سبز داد دستم. کاشف به عمل اومد که موکب خودشون اصلاً برق نداشته و این جوانک توی تاریکی جاده کلی دویده تا یه موکبِ سهتا ستون اونورتر که موتور برق داشته، گوشی زائر امام حسین(ع) رو شارژ کنه. اینجور چیزهاست که آدم رو دگرگون میکنه؛ یه کار ساده مدرن رو با چاشنی معرفت خودشون برات خاطره میکنن.»
و اینجا یادی هم بکنم از رائر دوستداشتنی و باصفای دائمی سالهای قبل، آقای امیری؛ مردی که اگرچه به ظاهر امسال توی دنیای ما نیست، اما توی دنیای عشاق اباعبدالله(ع) انگار هنوز هم هست، من که مطمئنم هنوز هم بیریا خدمت میکنه. اگر زائر بودی و یکی همینطوری، یههو، درست وقتی خسته و کوفته کنار جاده پیاده اربعین نشستی، با یه مشک آب، یه لیوان آب خنک بهت داد بعد با شالش چندتا باد خنک به صورتت زد و با گفتن یه جملهی کوتاه : «قربانت» خیلی بیصدا یهویی غیبش زد؛ مطمئن باش اون آدم خود آقای امیریه. یادش گرامی، روحش شاد.
https://t.me/neveshnamereza
https://ble.ir/rezanevesht
"هر کسی با رنگ خودش روی بوم اربعین…"
این روزا که دوباره همهجا پر شده از حرف و حدیث پیادهروی اربعین و هر کسی داره از حس و حال خودش میگه، آدم یه روایتها و داستانهایی از این مسیر سراسر عشق و صفا میبینه و میشنوه که واقعاً هم شنیدنیه و هم حالخوبکن. راستش کلی ماجراهای عالی و بعضاً خیلی بامزه و باحال توی ذهنم دارم که دلم نیومد توی این ایام پر مهر حسینی(ع)، واسه شما نگم؛ از اون داستانهایی که هم کلی بامزهست، هم تهش حال آدم رو خوب میکنه.
داستان اولم درباره یکی از همین زائرای پای کار و عاشقیه که تقریباً هر سال خانوادگی عزم سفر اربعین میکنن و راهی پیادهروی کربلا میشن. ولی بخش جالبش رسم عجیبیه که توی مجالس روضهشون دارن.
شنیدین معمولاً توی این جور مجالس شله، آش، قیمه یا عدسپلو نذری میدن؟ خب، این بنده خدا و خانوادهاش کلاً سیستم رو کوبیدن و از نو ساختن! یعنی فک کن میری روضه، آخرش که میخوان نذری بدن، با پیتزاهای پرملات داغ، مرغ سوخاری برشته، قارچ سوخاری یا سیبزمینی با سس و سوسیس ازت پذیرایی میکنن! اصلاً فکر کردن بهش هم آدم رو سر کیف میاره؛ وسط گریه و روضه، یهو بو و مزه پیتزا بپیچه توی خونه!
حالا قشنگی ماجرا اینجاست؛ خودش این اواخر میگفت امسال قبل از سفر، یه ایده جذاب به سرشون زده و گفته: «شاید امسال این نذری مدرن و فستفودیمون رو ببریم وسط مسیر اربعین و اونجا بین زائرا پخش کنیم!»
تصورشو بکنید؛ زائر خسته و کوفته، بعد از کیلومترها پیادهروی تو اون گرمای جاده، یهو وسط موکبهای قیمه نجفی و چای عراقی، چشمش بخوره به یه موکب که داره سیبزمینی و سوسیس داغ با قارچ سوخاری دست ملت میده! واقعاً چی از این باحالتر و هیجانانگیزتر؟
پس خلاصه بگم، اگر این روزا مسیرتون به جاده نجف-کربلا خورد و یه جایی وسط اون همه موکب، چشمتون به نذری پیتزا یا مرغ سوخاری افتاد، مطمئن باشید خودِ خودشه! البته ممکنه شربت گل حطمی هم بدن! اصلاً شک نکنید که خودش و خانوادهاش دارن با همون فرمول همیشگی و فستفودیشون از زوار امام حسین(ع) پذیرایی میکنن.
به نظرم قشنگیِ این مسیر همینه؛ هر کسی با سلیقه و سبک خودش، با همون چیزی که بلده و دوست داره، میاد وسط میدون تا یه گوشه از این سفره رو رنگآمیزی کنه. یکی با یه استکان چای کمرباریک عراقی، یکی با دوغ خنک، یکی با نون و خرما، یکی با پیتزا و قارچ سوخاری، و یکی هم با دلِ پاک و دستِ باز، فقط برای خدمت.
و اما داستان دوم؛ یکی از رفقا که خیلی روی تمیزی و بهداشت حساسه و مدام با اسپری الکل دستاش رو ضدعفونی میکنه، میگفت: «توی مسیر یه بچه کوچولوی عراقی داشت با تعجب نگام میکرد. فکر کرده بود این اسپری من، یه جور بازیه یا عطر خاصیه. بدو بدو رفت و چند دقیقه بعد با یه کاسه بزرگ پر از گلاب خنک برگشت و تا اومدم به خودم بجنبم، همهاش رو خالی کرد روی سر و صورتم! اول شوکه شدم، ولی بعد دیدم با چه ذوقی میخنده و به زبون خودش میگه حالا واسه حرم خوشبو شدی زائر! همونجا خستگی و وسواسم یکجا شسته شد و رفت.»
و داستان سوم؛ یکی دیگه از بچهها میگفت: «شب توی یه موکب خیلی خلوت خوابیده بودیم و شارژ گوشی و پاوربانکم صفر شده بود. آقای جوان موکبدار که کلافگی من رو دیده بود، وقتی داشتم چرت میزدم بدون اینکه چیزی بگه پاوربانکم رو برداشت و رفت. یه ساعت بعد دیدم دواندوان و نفسزنان برگشت، در حالی که پاوربانک رو با احترام پیچیده بود لای یه پارچه سبز داد دستم. کاشف به عمل اومد که موکب خودشون اصلاً برق نداشته و این جوانک توی تاریکی جاده کلی دویده تا یه موکبِ سهتا ستون اونورتر که موتور برق داشته، گوشی زائر امام حسین(ع) رو شارژ کنه. اینجور چیزهاست که آدم رو دگرگون میکنه؛ یه کار ساده مدرن رو با چاشنی معرفت خودشون برات خاطره میکنن.»
و اینجا یادی هم بکنم از رائر دوستداشتنی و باصفای دائمی سالهای قبل، آقای امیری؛ مردی که اگرچه به ظاهر امسال توی دنیای ما نیست، اما توی دنیای عشاق اباعبدالله(ع) انگار هنوز هم هست، من که مطمئنم هنوز هم بیریا خدمت میکنه. اگر زائر بودی و یکی همینطوری، یههو، درست وقتی خسته و کوفته کنار جاده پیاده اربعین نشستی، با یه مشک آب، یه لیوان آب خنک بهت داد بعد با شالش چندتا باد خنک به صورتت زد و با گفتن یه جملهی کوتاه : «قربانت» خیلی بیصدا یهویی غیبش زد؛ مطمئن باش اون آدم خود آقای امیریه. یادش گرامی، روحش شاد.
۲۸
۶:۱۱
🪴🪴


سقایی در مسیر تو، مزد دل بی قرار است.
این روزها که عطر و بوی اربعین توی کوچه و خیابان پیچیده، ناخودآگاه فکر و ذکرم پر میکشه پیش علی آقا امیری.
آدم وقتی یاد اون همه شور و شوقش میافته، باورش سخته که دیگه بین خادمهای مسیر نیست. همیشه با خودم فکر میکنم، او از اون دست آدمهایی بود که حتی توی شلوغی گرما و خاک جاده، با آرامش و لبخند، هوای زائرها رو داشت.
هرچند جسمش دیگه بین ما نیست، اما انگار روحش توی اون جاده، زندهتر از همیشه حضور داره. وقتی خبرهای مسیر رو میشنوم یا عکسهای زائرها رو میبینم، حس میکنم هنوز همونجاست؛ پشت یکی از همین موکبها، مشغول خدمت کردن؛ همونقدر دلسوز و بیادعا. او رفت، اما اخلاصش مثل عطر سیب، توی فضای این مسیر پیچیده. اگه زائرا کمی دقت کنن، حتما رد محبت علی آقا رو توی تمام این خدمترسانیها میبینن.
خدا رحمتش کنه. یادش همیشه زنده است و مطمئنم که از اون بالا، دعای خیرش بدرقه راه همهی اونهایی هست که این روزها قدم در مسیر عشق اباعبدالله (ع) گذاشتند.



جاش خیلی خالیه… برای آرامش روحش صلوات.
اللهم ارزقنا شفاعه الحسین یوم الورود.
https://t.me/neveshnamereza
https://ble.ir/rezanevesht
این روزها که عطر و بوی اربعین توی کوچه و خیابان پیچیده، ناخودآگاه فکر و ذکرم پر میکشه پیش علی آقا امیری.
آدم وقتی یاد اون همه شور و شوقش میافته، باورش سخته که دیگه بین خادمهای مسیر نیست. همیشه با خودم فکر میکنم، او از اون دست آدمهایی بود که حتی توی شلوغی گرما و خاک جاده، با آرامش و لبخند، هوای زائرها رو داشت.
هرچند جسمش دیگه بین ما نیست، اما انگار روحش توی اون جاده، زندهتر از همیشه حضور داره. وقتی خبرهای مسیر رو میشنوم یا عکسهای زائرها رو میبینم، حس میکنم هنوز همونجاست؛ پشت یکی از همین موکبها، مشغول خدمت کردن؛ همونقدر دلسوز و بیادعا. او رفت، اما اخلاصش مثل عطر سیب، توی فضای این مسیر پیچیده. اگه زائرا کمی دقت کنن، حتما رد محبت علی آقا رو توی تمام این خدمترسانیها میبینن.
خدا رحمتش کنه. یادش همیشه زنده است و مطمئنم که از اون بالا، دعای خیرش بدرقه راه همهی اونهایی هست که این روزها قدم در مسیر عشق اباعبدالله (ع) گذاشتند.
جاش خیلی خالیه… برای آرامش روحش صلوات.
اللهم ارزقنا شفاعه الحسین یوم الورود.
۲۹
۶:۲۱