۴۳۵
۲۱:۱۳
شب اول؛
ما یک عمری قرار بود فدایی سیدعلی حسینی خامنهای شویم. اصلا قرار دیگری نبود، این جان ناقابل را گذاشته بودیم برای او. برایش شعار ساخته بودیم. خون توی رگمان را پیش پیش هدیه داده بودیم بهش. خب، هدیه را هم که پس نمیدهند، ولی نمیدانم چه شد، یکهو یک صبح شوم، بیدار شدیم دیدیم همهچیز فرق کرده. پدرمان نبود. جدی جدی نبود. رفته بود و ما را با تمام کابوسهای کودکی تنها گذاشته بود. ما، یتیم شده بودیم. همینقدر راحت. سیب دنیا چرخیده بود و برعکس تمام قول و قرارها، سیدعلی فدای ما شده بود، نه ما فدای او.
القصه؛ همه اینها را نوشتم برای شما، آقای مجتبا، پسر علی. ما قبلترها خون توی رگمان را هدیه داده بودیم به پدر شهیدتان، هدیه را هم که پس نمیدهند. آن هم ارث رسیده است به شما. هر کاری که میخواهید با آن کنید، کنید. مال خودتان است. چه بجنگید چه هر امر دیگری. شب اول محرم است، این عهد باشد، میان من، شما، مسلم پسر عقیل، حسین علیهالسلام و خدا.
شب و روز اول محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، پیش پیش هدیه به آقا مجتبا، پسر سید علی. که امیدهای فراوان به او داریم.
تصویر: @lahotpublic
ما یک عمری قرار بود فدایی سیدعلی حسینی خامنهای شویم. اصلا قرار دیگری نبود، این جان ناقابل را گذاشته بودیم برای او. برایش شعار ساخته بودیم. خون توی رگمان را پیش پیش هدیه داده بودیم بهش. خب، هدیه را هم که پس نمیدهند، ولی نمیدانم چه شد، یکهو یک صبح شوم، بیدار شدیم دیدیم همهچیز فرق کرده. پدرمان نبود. جدی جدی نبود. رفته بود و ما را با تمام کابوسهای کودکی تنها گذاشته بود. ما، یتیم شده بودیم. همینقدر راحت. سیب دنیا چرخیده بود و برعکس تمام قول و قرارها، سیدعلی فدای ما شده بود، نه ما فدای او.
القصه؛ همه اینها را نوشتم برای شما، آقای مجتبا، پسر علی. ما قبلترها خون توی رگمان را هدیه داده بودیم به پدر شهیدتان، هدیه را هم که پس نمیدهند. آن هم ارث رسیده است به شما. هر کاری که میخواهید با آن کنید، کنید. مال خودتان است. چه بجنگید چه هر امر دیگری. شب اول محرم است، این عهد باشد، میان من، شما، مسلم پسر عقیل، حسین علیهالسلام و خدا.
شب و روز اول محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، پیش پیش هدیه به آقا مجتبا، پسر سید علی. که امیدهای فراوان به او داریم.
تصویر: @lahotpublic
۱.۵K
۱۸:۱۷
شب دوم؛
حالا که صد و هشت شب گذشته است و مست توافق و دلارهای آزاد شدهایم و صدای اف ۱۵ و اف ۳۵ و موشک و پهپاد را یادمان رفته، شاید فهمش سخت باشد، اما در روزهایی که بسیاری جمهوری اسلامی را تقریبا تمام شده میدانستند، در شبهای بیکشور دوستمان، در شام غریبان یتیمیمان، در تنهایی وحشتناکمان میان دود انفجارها و غبار ساختمانهای مخروب، چند ده پیرمرد شصت، هفتاد، هشتاد، نود ساله، با علم قطعی به شهادتشان، توی یک ساختمان و زیر یک سقف آجری، دور هم جمع شدند و به دادمان رسيدند. دستانی پیر و چروکیده، از وسط دودها، ما را برداشت، برد گذاشت وسط یک دشت آفتابی. خیالمان راحت شد. من، روزی نمیشود که به سیدعلی و سیدمجتبی فکر نکنم، و برای پیرمردهای کمر خمیده خبرگان دعا نکنم. از پس سالها مورد استهزا و تمسخر قرار گرفتن، شرف و آبروی حوزه کارش را در برهه حساس، درست انجام داد. شجاعانه و مخلصانه. علمای اسلام، به داد اسلام رسیدند.
شب و روز دوم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به علمای پرافتخار مجلس خبرگان رهبری، سایهشان بلند، طولانی و مستدام.
تصویر: @lahotpublic
حالا که صد و هشت شب گذشته است و مست توافق و دلارهای آزاد شدهایم و صدای اف ۱۵ و اف ۳۵ و موشک و پهپاد را یادمان رفته، شاید فهمش سخت باشد، اما در روزهایی که بسیاری جمهوری اسلامی را تقریبا تمام شده میدانستند، در شبهای بیکشور دوستمان، در شام غریبان یتیمیمان، در تنهایی وحشتناکمان میان دود انفجارها و غبار ساختمانهای مخروب، چند ده پیرمرد شصت، هفتاد، هشتاد، نود ساله، با علم قطعی به شهادتشان، توی یک ساختمان و زیر یک سقف آجری، دور هم جمع شدند و به دادمان رسيدند. دستانی پیر و چروکیده، از وسط دودها، ما را برداشت، برد گذاشت وسط یک دشت آفتابی. خیالمان راحت شد. من، روزی نمیشود که به سیدعلی و سیدمجتبی فکر نکنم، و برای پیرمردهای کمر خمیده خبرگان دعا نکنم. از پس سالها مورد استهزا و تمسخر قرار گرفتن، شرف و آبروی حوزه کارش را در برهه حساس، درست انجام داد. شجاعانه و مخلصانه. علمای اسلام، به داد اسلام رسیدند.
شب و روز دوم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به علمای پرافتخار مجلس خبرگان رهبری، سایهشان بلند، طولانی و مستدام.
تصویر: @lahotpublic
۲.۵K
۱۸:۴۵
شب سوم؛
میناب. آه از میناب. اینکه از کلمه اول وسط روضه باشیم هم غریبانگی عجیبیست. میناب برای من نام یک شهر نیست. مبدا زمان است. عین خود کربلا. که هر وقت نامش را میشنوم، مستقیم میروم ظهر یک روز گرم، در ابتدای سال ۶۱ هجری و نه دشتی در یک طول و عرض خاصی از جغرافیا. کربلا بیش از آنکه مکان باشد، زمان است. یک لحظه. یک آن. مثل غزه، مثل میناب، آه از میناب.
ابداً و ابدا نمیخواهم غمی را با غم دختر سه ساله حسینِ علی قیاس کنم، اما چه کنم که ذهن آدمیزاد کلا به دنبال یافتن شباهتهاست. مثلا الان دارم به این فکر میکنم که در دهِ یکِ شصت و یک، ساعت حوالی چهار پنج عصر، لشکر شر، زمانی جرئت حمله به خیمهها پیدا کرد که دیگر عباس و حسین، در آن دنیا نبودند، همچون پدر ما که رفت و یک ساعت و بیست و پنج دقیقه بعدش، لشکر عمر سعد با تاماهاوک، به خیمه خواهر و برادرانم یورش برد.
میناب برای من یک "آن" است. لحظهای که تکلیف همگان با خود روشن میشود. تکلیف انسانیتشان. من در اینجا بین دو دستگی بعد از میناب، نه میتوانم هموطن و غیر هموطن را تشخیص دهم، نه همدین و غیرهمدین را. من فقط میتوانم آدم و حیوان را بفهمم. شر و خیر را. انسان و شیطان را. بندگان خدا و حرامزادگان شیطان در این "آن"، از هم جدا میشوند. در مکان میناب، و در زمان میناب.
همیشه در این صد و چند روز، به تمام مردگان پیش از ۹ اسفند غبطه میخوردم، که رفتند و داغ جگرسوز یتیمی سیدعلی حسینی خامنهای را ندیدند. امشب به سیدعلی حسینی خامنهای غبطه میخورم. که رفت و داغ دختران و پسران مینابیاش را ندید.
شب و روز سوم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به خواهران و برادران کوچکم در گلزار شهدای میناب. کاش رقیه امشب اشکهای زیادی نصیبمان کند.
تصویر: @lahotpublic
میناب. آه از میناب. اینکه از کلمه اول وسط روضه باشیم هم غریبانگی عجیبیست. میناب برای من نام یک شهر نیست. مبدا زمان است. عین خود کربلا. که هر وقت نامش را میشنوم، مستقیم میروم ظهر یک روز گرم، در ابتدای سال ۶۱ هجری و نه دشتی در یک طول و عرض خاصی از جغرافیا. کربلا بیش از آنکه مکان باشد، زمان است. یک لحظه. یک آن. مثل غزه، مثل میناب، آه از میناب.
ابداً و ابدا نمیخواهم غمی را با غم دختر سه ساله حسینِ علی قیاس کنم، اما چه کنم که ذهن آدمیزاد کلا به دنبال یافتن شباهتهاست. مثلا الان دارم به این فکر میکنم که در دهِ یکِ شصت و یک، ساعت حوالی چهار پنج عصر، لشکر شر، زمانی جرئت حمله به خیمهها پیدا کرد که دیگر عباس و حسین، در آن دنیا نبودند، همچون پدر ما که رفت و یک ساعت و بیست و پنج دقیقه بعدش، لشکر عمر سعد با تاماهاوک، به خیمه خواهر و برادرانم یورش برد.
میناب برای من یک "آن" است. لحظهای که تکلیف همگان با خود روشن میشود. تکلیف انسانیتشان. من در اینجا بین دو دستگی بعد از میناب، نه میتوانم هموطن و غیر هموطن را تشخیص دهم، نه همدین و غیرهمدین را. من فقط میتوانم آدم و حیوان را بفهمم. شر و خیر را. انسان و شیطان را. بندگان خدا و حرامزادگان شیطان در این "آن"، از هم جدا میشوند. در مکان میناب، و در زمان میناب.
همیشه در این صد و چند روز، به تمام مردگان پیش از ۹ اسفند غبطه میخوردم، که رفتند و داغ جگرسوز یتیمی سیدعلی حسینی خامنهای را ندیدند. امشب به سیدعلی حسینی خامنهای غبطه میخورم. که رفت و داغ دختران و پسران مینابیاش را ندید.
شب و روز سوم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به خواهران و برادران کوچکم در گلزار شهدای میناب. کاش رقیه امشب اشکهای زیادی نصیبمان کند.
تصویر: @lahotpublic
۱.۸K
۱۸:۳۷
شب چهارم؛
امشبی که روضهخوانها به یاد شهید آزاده کربلا روضه میخوانند، میخواهم برای خودم روضه بخوانم. به امید عنایت و گوشه چشمی از حضرت حر، علیهالسلام.
برای خود و همه آنهایی که چاله چوله تمام خیابانها را نیز به سیدعلی خامنهای ربط میدادند، غافل از اینکه او در همان زمان داشت سیستم میساخت. معماری سیستمی که کار میکند، نسبتا خوب هم کار میکند، حتی اگه رهبرش نباشد. و فرماندهانش نیز. حتی اگر قدرتمندترین قدرتهای جهان شمشیرهایشان را از رو بسته باشند و بیوقفه بمبارانش کنند.
مصائبی که میتواند کشورها را دچار انقلاب و تجزیه و جنگ داخلی و بحران کند، زورش به سیستم سیدعلی خامنهای نمیرسد. (البته که جنگ، پیامدهای خاص خودش را هم دارد)سر پا ماندن این کشور بزرگ و پیچیده، افتخارش اولا، ثانیا و ثالثا میرسد به شخص خود سیدعلی خامنهای. بعدش میرسد به تک تک اجزایش.از آن رفتگری که ساعت ۲ نیمه شب، صدای جارویش، راه خودش را از میان صدای اف ۱۵ها پیدا میکند و به گوش ما میرساند گرفته، تا کادر درمان، تا نیروهای امداد، تا آتشنشانان، تا کارمند بانک و بیمه و آبدارچی یک اداره کوچک در روستایی کوچک، تا خوانندهای که برای تو روضهخوان شد و برای وطن، فرزند. و تا همه کسانی که مخلصانه برای این کشور مظلوم پای کار بودند.
شب و روز چهارم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به تمام کسانی که به وظیفه خود عمل کردند.
تصویر: @lahotpublic
امشبی که روضهخوانها به یاد شهید آزاده کربلا روضه میخوانند، میخواهم برای خودم روضه بخوانم. به امید عنایت و گوشه چشمی از حضرت حر، علیهالسلام.
برای خود و همه آنهایی که چاله چوله تمام خیابانها را نیز به سیدعلی خامنهای ربط میدادند، غافل از اینکه او در همان زمان داشت سیستم میساخت. معماری سیستمی که کار میکند، نسبتا خوب هم کار میکند، حتی اگه رهبرش نباشد. و فرماندهانش نیز. حتی اگر قدرتمندترین قدرتهای جهان شمشیرهایشان را از رو بسته باشند و بیوقفه بمبارانش کنند.
مصائبی که میتواند کشورها را دچار انقلاب و تجزیه و جنگ داخلی و بحران کند، زورش به سیستم سیدعلی خامنهای نمیرسد. (البته که جنگ، پیامدهای خاص خودش را هم دارد)سر پا ماندن این کشور بزرگ و پیچیده، افتخارش اولا، ثانیا و ثالثا میرسد به شخص خود سیدعلی خامنهای. بعدش میرسد به تک تک اجزایش.از آن رفتگری که ساعت ۲ نیمه شب، صدای جارویش، راه خودش را از میان صدای اف ۱۵ها پیدا میکند و به گوش ما میرساند گرفته، تا کادر درمان، تا نیروهای امداد، تا آتشنشانان، تا کارمند بانک و بیمه و آبدارچی یک اداره کوچک در روستایی کوچک، تا خوانندهای که برای تو روضهخوان شد و برای وطن، فرزند. و تا همه کسانی که مخلصانه برای این کشور مظلوم پای کار بودند.
شب و روز چهارم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به تمام کسانی که به وظیفه خود عمل کردند.
تصویر: @lahotpublic
۶۰۲
۱۹:۵۸
شب پنجم؛
لحظهای در ده یک شصت و یک است، که کودکی خود را از بند رها و به سوی معرکه پرواز میکند. لحظهای بعد، پسرِ نوجوانِ پسرِ رشیدِ علی، خود را روی پیکر مطهر سیدالشهدا میاندازد و فدایی امامش میشود. عجب شاهکار درخشانی.این شجاعت در میان حماسههای کربلا شاید کمتر به چشم آید، اما عالیجناب عبدالله ابن حسن، در ده یازدهسالگی، مرشد میلیونها هموطن سرافراز من شد.
تاریخ ناگهان در همان لحظه ایستاد و محرم ۶۱، رفت رسید به رمضان ۴۰۴. پسران وفادار مجتبای علی خامنهای، ذره خاک پیراهن پسر وفادار مجتبای علی ابن ابیطالب شدند و همچون او در کربلا، به سوی میدان جنگ، پرواز کردند و برخاستند تا فدای امام زمانشان، مهدی صاحبالزمان شوند.
امشب، شب تمام آنانیاست، که این صد و چند شب را، دعای شهادت میخواندند و هر لحظه منتظر صدای سوت یک موشک بیوجدان صهیون بودند. چه آنان که دریاها را میشکافتند، چه آنان که در دل شکاف کوههای عظیم شمشیر از نیام میکشیدند، چه آنان که روی زمین، در آسمان به دنبال شکار بودند و چه آنان که در مرصاد خیابانهای تاریک بودند. ما رشادتهای این جنگ را، مدیون شخص عبدالله ابن حسن هستیم که به پسرانمان، یاد داد. پرواز را، شجاعت را، جسارت را، ولایت را.
شب و روز پنجم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به همه فرزندان شجاع این ملک شیعه، چه آنان که در میان ما هستند و چه آنان که در میان فرشتگان. به امیدی گوشه چشمی برای ما جاماندگان.
تصویر: @lahotpublic
لحظهای در ده یک شصت و یک است، که کودکی خود را از بند رها و به سوی معرکه پرواز میکند. لحظهای بعد، پسرِ نوجوانِ پسرِ رشیدِ علی، خود را روی پیکر مطهر سیدالشهدا میاندازد و فدایی امامش میشود. عجب شاهکار درخشانی.این شجاعت در میان حماسههای کربلا شاید کمتر به چشم آید، اما عالیجناب عبدالله ابن حسن، در ده یازدهسالگی، مرشد میلیونها هموطن سرافراز من شد.
تاریخ ناگهان در همان لحظه ایستاد و محرم ۶۱، رفت رسید به رمضان ۴۰۴. پسران وفادار مجتبای علی خامنهای، ذره خاک پیراهن پسر وفادار مجتبای علی ابن ابیطالب شدند و همچون او در کربلا، به سوی میدان جنگ، پرواز کردند و برخاستند تا فدای امام زمانشان، مهدی صاحبالزمان شوند.
امشب، شب تمام آنانیاست، که این صد و چند شب را، دعای شهادت میخواندند و هر لحظه منتظر صدای سوت یک موشک بیوجدان صهیون بودند. چه آنان که دریاها را میشکافتند، چه آنان که در دل شکاف کوههای عظیم شمشیر از نیام میکشیدند، چه آنان که روی زمین، در آسمان به دنبال شکار بودند و چه آنان که در مرصاد خیابانهای تاریک بودند. ما رشادتهای این جنگ را، مدیون شخص عبدالله ابن حسن هستیم که به پسرانمان، یاد داد. پرواز را، شجاعت را، جسارت را، ولایت را.
شب و روز پنجم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به همه فرزندان شجاع این ملک شیعه، چه آنان که در میان ما هستند و چه آنان که در میان فرشتگان. به امیدی گوشه چشمی برای ما جاماندگان.
تصویر: @lahotpublic
۴۹۴
۲۰:۰۷
شب ششم؛
یک بار در یکی از سالگردهای آن دیماه تلخ، یکی جلوی رهبر شهید خواند: ننه نخل بلندُم قاسمَم، دل وَر تو خون باشهبِگِن خورشید با سنگ مِزارِش مِهرِبون باشه
کافیست. تا همین جا بس است. دیگر نابلدترین روضهخوان هم بلد است چگونه با این تک بیت، خودش را برساند به صحرای کربلا، بالای سر پسر جوان امام مظلوممان، و از آنجا برود وسط دریای ناکجاآباد، روی عرشه یک کشتی سوخته، گلهای پر پر شده روی آب را تماشا کند و زار زار اشک بریزد، از سنگ مزاری که نداشتند.
تمام پسرانمان، فدای غم عظیم پسر رعنای امام غریبمان. اما انگار تاریخ شیعه، گرهخورده است به دیدن داغ فرزندان رشید و تنومندش. از شنهای سوزان دشت کربلا، تا آسفالت سرد فرودگاه بغداد، تا آبهای متلاطم اقیانوس هند.
شب و روز ششم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به شهدای سرافراز ناوچه دنیا. نخلهای بلندمان.
تصویر: @lahotpublic
یک بار در یکی از سالگردهای آن دیماه تلخ، یکی جلوی رهبر شهید خواند: ننه نخل بلندُم قاسمَم، دل وَر تو خون باشهبِگِن خورشید با سنگ مِزارِش مِهرِبون باشه
کافیست. تا همین جا بس است. دیگر نابلدترین روضهخوان هم بلد است چگونه با این تک بیت، خودش را برساند به صحرای کربلا، بالای سر پسر جوان امام مظلوممان، و از آنجا برود وسط دریای ناکجاآباد، روی عرشه یک کشتی سوخته، گلهای پر پر شده روی آب را تماشا کند و زار زار اشک بریزد، از سنگ مزاری که نداشتند.
تمام پسرانمان، فدای غم عظیم پسر رعنای امام غریبمان. اما انگار تاریخ شیعه، گرهخورده است به دیدن داغ فرزندان رشید و تنومندش. از شنهای سوزان دشت کربلا، تا آسفالت سرد فرودگاه بغداد، تا آبهای متلاطم اقیانوس هند.
شب و روز ششم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به شهدای سرافراز ناوچه دنیا. نخلهای بلندمان.
تصویر: @lahotpublic
۵۱۱
۲۱:۱۵
شب هفتم؛
سخت است. کلا سخت است نوشتن در شب هفتم. قلم روی کاغد، مستاصل است. بهیاد آن ثانیههای هزارسالهای که مولای مظلوم ما نمیدانست چه کند و چه بگوید.
از ضاحیه بیروت، تا تهران، تا میناب، تا لامرد، تا اصفهان، تا اهواز، تا شیراز، تا بندرعباس، تا خلیج فارس، تا صحرای کربلا، مظلومیت و حق شیعه، مانده است میان استیصال مقدس پدرها و انتظار غریبانه مادرها.
یک روضه کوتاه است که زنی میگوید کودک طفلمان، انفجار، از پنجره پرتش کرده بود پایین، نوزاد لای شاخه درخت گیر کرده بود، که نیفتد روی زمین، که نشکند استخوانهایش. زن در ادامه میگفت، هر درختی را که میبینم، میگویم آفرین به تو درخت، چقدر تو شرف داشتی درخت.
حرف شرف شد. شاخههای یک درخت بیثمر توی یک کوچه باریک، چقدر شریفتر است تا ناانسانهایی که با هر انفجار تیرهای سهشعبه صهیون، هلهله کردند. زمانه، علیاصغرهای خود را دارد، و مردم شام و کوفه خود را نیز.
ما در گلزارهای ایران و لبنان و عراق، هر روز به یاد مولای نوزادمان، نوه کوچک علی ابن ابیطالب، گلهای مظلوم و بیگناهی را کاشتیم. به امید ظهور آن منتقم کرار در این گلستان.
شب و روز هفتم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به تمام شهدای مظلوم و بیگناه جنگ رمضان، خصوصا کودکان و نوزادان معصوممان، گلهای پرپر شدهمان، نورهای چشممان، به یاد نور چشم سید و سالار شهدا، حسین علیهالسلام.
تصویر: @lahotpublic
سخت است. کلا سخت است نوشتن در شب هفتم. قلم روی کاغد، مستاصل است. بهیاد آن ثانیههای هزارسالهای که مولای مظلوم ما نمیدانست چه کند و چه بگوید.
از ضاحیه بیروت، تا تهران، تا میناب، تا لامرد، تا اصفهان، تا اهواز، تا شیراز، تا بندرعباس، تا خلیج فارس، تا صحرای کربلا، مظلومیت و حق شیعه، مانده است میان استیصال مقدس پدرها و انتظار غریبانه مادرها.
یک روضه کوتاه است که زنی میگوید کودک طفلمان، انفجار، از پنجره پرتش کرده بود پایین، نوزاد لای شاخه درخت گیر کرده بود، که نیفتد روی زمین، که نشکند استخوانهایش. زن در ادامه میگفت، هر درختی را که میبینم، میگویم آفرین به تو درخت، چقدر تو شرف داشتی درخت.
حرف شرف شد. شاخههای یک درخت بیثمر توی یک کوچه باریک، چقدر شریفتر است تا ناانسانهایی که با هر انفجار تیرهای سهشعبه صهیون، هلهله کردند. زمانه، علیاصغرهای خود را دارد، و مردم شام و کوفه خود را نیز.
ما در گلزارهای ایران و لبنان و عراق، هر روز به یاد مولای نوزادمان، نوه کوچک علی ابن ابیطالب، گلهای مظلوم و بیگناهی را کاشتیم. به امید ظهور آن منتقم کرار در این گلستان.
شب و روز هفتم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به تمام شهدای مظلوم و بیگناه جنگ رمضان، خصوصا کودکان و نوزادان معصوممان، گلهای پرپر شدهمان، نورهای چشممان، به یاد نور چشم سید و سالار شهدا، حسین علیهالسلام.
تصویر: @lahotpublic
۵۱۷
۲۲:۱۱
شب هشتم؛
حسرتبرانگیزترین صحنه جنگ رمضان، برای من نه در ایران، که در لبنان رخ داد. دوست داشتم در آنی، ارض را طی کنم و روحم برود در تپهای حوالی بنت جبیل، در جسم سرباز رشید نصرالله، تکیه بر درخت، بیتوجه به پهپاد بیمروت صهیون، دستانم را بگذارم روی صورتم و ثانیهای بعد، چشمانم را باز کنم و در آغوش حسین شهید باشم. که با یک دست مرا در آغوشش گرفته و نوازش میکند و با دست دیگرش، پسر بالابلندش، اکبر را.
از شلمچه، از هویزه، از مجنون، از گلولای هور و اروند، از خانطومان و حلب، تا تهران، تا سیریک، تا تونلهای یزد و کرمانشاه، تا ضاحیه، تا بنت جبیل، تا علیالطاهر حتی تا خانیونس و رفح، حسین (ع)، بابای تمام پسران به خاک و خون افتادهای است که دارند جان میدهند و کسی نیست در آغوششان بگیرد. کی بهتر از او داغ جوان را میفهمد؟ هر داغی در برابر ثانیههای دلدادگی میان او و پسرش هیچ است. هیچِ مطلق. اگر دم مرگ، مولایمان علی، بالای سرمان حاضر میشود و اگر مادرمان فاطمه برای شیعیانش اشک میریزد، امام غریبمان حسین هم آغوشش برای همه پسران ارباً اربا باز است. تا گُل لالهای بر زمین میافتد، او از میان لشکر دشمن و اسبها و مرکاواهایشان راهش را به سوی او باز میکند و در آغوشش میگیرد و برایشان روضه اکبر میخواند: لیلا بگفتا ای شه لب تشنه کاماندستم به دامان، آقا الامانرودم به میدان می رود در چنگ گرگاناز هجر اکبر، مشکل برم جانآه و واویلا، کو اکبر من؟نور دو چشمان تر من
شب و روز هشتم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به تمام شهدای محور باشرف و باوفای مقاومت، خصوصا پسران رشید نصرالله مظلوم، رفقای روزهای سختی.
تصویر: @lahotpublic
حسرتبرانگیزترین صحنه جنگ رمضان، برای من نه در ایران، که در لبنان رخ داد. دوست داشتم در آنی، ارض را طی کنم و روحم برود در تپهای حوالی بنت جبیل، در جسم سرباز رشید نصرالله، تکیه بر درخت، بیتوجه به پهپاد بیمروت صهیون، دستانم را بگذارم روی صورتم و ثانیهای بعد، چشمانم را باز کنم و در آغوش حسین شهید باشم. که با یک دست مرا در آغوشش گرفته و نوازش میکند و با دست دیگرش، پسر بالابلندش، اکبر را.
از شلمچه، از هویزه، از مجنون، از گلولای هور و اروند، از خانطومان و حلب، تا تهران، تا سیریک، تا تونلهای یزد و کرمانشاه، تا ضاحیه، تا بنت جبیل، تا علیالطاهر حتی تا خانیونس و رفح، حسین (ع)، بابای تمام پسران به خاک و خون افتادهای است که دارند جان میدهند و کسی نیست در آغوششان بگیرد. کی بهتر از او داغ جوان را میفهمد؟ هر داغی در برابر ثانیههای دلدادگی میان او و پسرش هیچ است. هیچِ مطلق. اگر دم مرگ، مولایمان علی، بالای سرمان حاضر میشود و اگر مادرمان فاطمه برای شیعیانش اشک میریزد، امام غریبمان حسین هم آغوشش برای همه پسران ارباً اربا باز است. تا گُل لالهای بر زمین میافتد، او از میان لشکر دشمن و اسبها و مرکاواهایشان راهش را به سوی او باز میکند و در آغوشش میگیرد و برایشان روضه اکبر میخواند: لیلا بگفتا ای شه لب تشنه کاماندستم به دامان، آقا الامانرودم به میدان می رود در چنگ گرگاناز هجر اکبر، مشکل برم جانآه و واویلا، کو اکبر من؟نور دو چشمان تر من
شب و روز هشتم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به تمام شهدای محور باشرف و باوفای مقاومت، خصوصا پسران رشید نصرالله مظلوم، رفقای روزهای سختی.
تصویر: @lahotpublic
۲۸۹
۱۸:۳۱
شب نهم؛
اولین تجربه واقعی من از امید، ناامیدی، انتظار و داغ جانکاه، احتمالا به صبح ۱۳ دی ۹۸ بر میگردد. در روایات آمده است که در زمان غم و سختی، برای اهل بیت گریه کنیم، ما برای علمدار کربلا گریه میکردیم. میر و علمدارمان نیامده بود و ما تنها شده بودیم. تنها و بیکس. انگار در خیام حسین (ع) بودیم و تنها امیدمان، بیوداع رفته بود.
بعدها این لحظه بارها تکرار شد، اما تکراری نه. ما هر بار بیکستر و تنهاتر میشدیم، علمدارانمان بیوداع میرفتند و ما بعد تازه جای خالیشان را حس میکردیم. ما امید داشتیم که برگردند و جرعهای امید برای ما بیاورند و هر بار برای عباس گریه میکردیم. از خدا که پنهان نیست، ما هرچه بیشتر میگذرد، غم دختر سه ساله و عمه مو سپیدمان را بیشتر درک میکنیم. غم امام مظلوممان، غم بیبرادری، غم بیعلمداری.
حالا عباسِ علی، بغل نهری نشسته است و دارد برای قاسم، پسر مشحسن، اهل قنات ملک، جرعهای آب میریزد. برای سیدحسن نصرالله، سعید ایزدی، برای امیرعلی حاجیزاده، برای سیدابراهیم رئیسی، برای علی لاریجانی، برای محمد باقری، عبدالرحیم موسوی، برای عماد مغنیه، برای حسین امیرعبدالهیان، برای علیرضا تنگسیری، برای تمام علمداران لشکر اسلام.
شب و روز تاسوعا؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به علمداران سپاه سیدعلی حسینی خامنهای، به امید گوشه چشمی، برای ما جاماندگان.
تصویر: @lahotpublic
اولین تجربه واقعی من از امید، ناامیدی، انتظار و داغ جانکاه، احتمالا به صبح ۱۳ دی ۹۸ بر میگردد. در روایات آمده است که در زمان غم و سختی، برای اهل بیت گریه کنیم، ما برای علمدار کربلا گریه میکردیم. میر و علمدارمان نیامده بود و ما تنها شده بودیم. تنها و بیکس. انگار در خیام حسین (ع) بودیم و تنها امیدمان، بیوداع رفته بود.
بعدها این لحظه بارها تکرار شد، اما تکراری نه. ما هر بار بیکستر و تنهاتر میشدیم، علمدارانمان بیوداع میرفتند و ما بعد تازه جای خالیشان را حس میکردیم. ما امید داشتیم که برگردند و جرعهای امید برای ما بیاورند و هر بار برای عباس گریه میکردیم. از خدا که پنهان نیست، ما هرچه بیشتر میگذرد، غم دختر سه ساله و عمه مو سپیدمان را بیشتر درک میکنیم. غم امام مظلوممان، غم بیبرادری، غم بیعلمداری.
حالا عباسِ علی، بغل نهری نشسته است و دارد برای قاسم، پسر مشحسن، اهل قنات ملک، جرعهای آب میریزد. برای سیدحسن نصرالله، سعید ایزدی، برای امیرعلی حاجیزاده، برای سیدابراهیم رئیسی، برای علی لاریجانی، برای محمد باقری، عبدالرحیم موسوی، برای عماد مغنیه، برای حسین امیرعبدالهیان، برای علیرضا تنگسیری، برای تمام علمداران لشکر اسلام.
شب و روز تاسوعا؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به علمداران سپاه سیدعلی حسینی خامنهای، به امید گوشه چشمی، برای ما جاماندگان.
تصویر: @lahotpublic
۵۶
۲۲:۰۱