لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل رُهـــابر
۱۰۶ عضو

رُهـــاب

رُهــاب!؟ راهِ آب، مجرای اشک!من!؟ یک در وطنِ خویش غریب، که از قضا بوده ز خویشانِ اباعبدالله...|برای کپی از متن‌ها اجازه‌ی دلی وجود ندارد!|
می‌شنوم:ble.ir/payamresanimbot?start=xfDgyYMoX80xvUx3xikPGhvoS
مشاهده در وب بله
۲۷ خرداد
من… جامانده‌ای در راه مانده‌ام! شبیه دخترت!
undefined۷

۱۲۷

۲۲:۲۹

۲۸ خرداد
تولّد قمری‌ام را دو دستی چسبیده‌ام چون من زاده‌ی توام! دست کم این را می‌دانم که برای عزای تو آفریده شده‌ام... برای دهه‌ی اوّل محرّم و برای صحن‌خانه‌ی‌پدری‌ام! برای نوکری محضر شریفت و برای تا همیشه گدای این آستان بودن! برای همین شب سوّم‌هایی که به هر بهانه پیش من می‌آیی! زود می‌آیی چون دخترت همه‌ی انتظارها را قبلاً گوشه‌ی خرابه کشیده است!تولّد قمری‌ام را دو دستی چسبیده‌ام، بیا هستی‌ام را به تو می‌فروشم!برای سوّم محرّم‌الحرام
undefined۹

۱۴۵

۱۰:۱۷

۲۹ خرداد
نامت را توی سرم فریاد زدم و گفتم من بی تو نمی‌توانم. تو هیچ‌وقت از پیش من نرفتی. تنها کمی عقب‌تر ایستادی و بعد دست‌های مشت‌ شده‌ات را نشانم دادی و گفتی ببین چقدر نور دارم. تو موسی نبودی ولی دست‌هایت وام‌دهنده‌ به ید بَیضاء بود. مشت‌هایت را باز که کردی کلمه بود توی دست‌هایت. همه نور. گفتم من کلمه نمی‌خواهم، و نامت را بلندتر فریاد زدم توی سرم. نزدیک‌تر آمدی و گفتی امّا کلمه‌ها تو را نجات خواهند داد. گفتم غریب‌تر از این نبوده‌ام تا به حال. نزدیک‌تر آمدی و کلمه‌ها یکی‌یکی از توی دست‌هایت می‌ریخت. گفتم روشنی کلمه‌هایت دیگر قرار است چشمان کدام فرعونی را خیره کند؟ کلمه‌ها پیچیده بودند دور عبایت و قدم که می‌زدی نور سرعت می‌گرفت. گفتم هیچ‌وقت این‌همه دور نبودی از من. این‌همه بعید. نزدیک‌تر آمدی. گفتی نترس عزیزم. کلمه‌ها تو را نجات خواهند داد.دست‌های روشنت را رو به من که از قضا شده‌ام از اقوام تو، گشودی. سر روی سینه‌ات گذاشتم و بعد، به پهنای یک نیل در آغوشت گریستم!بابا…|پرده‌ی سوّم|
undefined۲
undefined۱

۱۱۹

۹:۵۰

که حسرت، دل ما را پیر کرده است حسین…
undefined۱

۱۲۱

۲۲:۳۴

یادم نمیاد تا امسال، هیچ‌وقت شب حضرت حُر انقــدر خسته بوده باشم!خُلقاً، خَلقاً، منطقاً…
undefined۲
undefined۲

۱۳۷

۲۲:۳۴

۳۰ خرداد
من آدمِ خارج از گودم! به از دور نگاه کردن حادثه‌ها عادت دارم! از دور نگاه کردن را دوست دارم! خارج از جو هر اتفاق و رویدادی، خلوت می‌کنم و عقب می‌ایستم و نگاتیوهای هر روضه را بارها نگاه می‌کنم. آنقدر که خرده اتفّاقی هم از دیدم پنهان ‌نمی‌ماند. اینچنین و خارج از هیاهوی هر روضه، بهتر می‌توانم درست و غلط را تشخیص بدهم. درست‌ها را بولد می‌کنم و غلط‌های خودم را درس و چندباره چک می‌کنم‌شان! مثلاً از همین ‌دیشب که شب چهارم خیمه‌ی ما بود و شب حضرت حُر، عقب ایستادم و نگاتیوهای تا هنوز مانده و پابرجا را مرور می‌کردم. نگاه کردم به این آدم‌های نشسته در واقعه، الان که اینجا هستند، چطور روزشان را شب می‌کنند و توی سرشان چه فکرهایی تاب می‌خورد؟ خودم چه!؟ امشب یکی از آن شب‌های دور یک واقعه است برای من! شب حُر و سال را خیال کن سال ۶۱ هجری که به گواه تاریخ حُر راه را بر تو بست! از این عقب خودم را می‌بینم و نمی‌دانم اسم و رسمم در‌قافله‌ی حُر است یا… دارم میبینم که منِ اسیر، منِ به تنگ آمده از روزگارِ بی‌تویی هم مُهر کرده‌ام نامه‌ی سلیمان‌‌ابن‌‌صرد‌خزاعی را که بر تو نوشت: «بر ما امامی نیست. روی به ما آور» و یا حتّی یقین دارم که چقدر از نثر و استعاره‌ی نامه‌ی شبث‌‌ابن‌‌ربعی و دوستانش به تو سرخوش شده‌ام وقتی برایت نوشتند «اما بعد، اطراف زمین سبز شده است و میوه‌ها رسیده. اگر خواهی نزد ما آی که بر سپاهی وارد می‌شوی آراسته به فرمان تو». اما تکلیفم معلوم نیست با خودم! انگار کن که از اینجا به بعد توی تاریخ گم میشوم و هرچه می‌گردم، نیستم! همین است که نمی‌دانم هنوز و ندیده‌ام حتی که می‌مانم پای آنچه نوشته‌ام یا شبیه تمام آن فوج فوج آدمی که دعوت کرده بودند از تو، پشتت را خالی می‌کنم به آنی؟! نگاتیو تیره‌ی این قسمت از ماجرا توی دستم نیست هیچ سالی و راستش را بخواهی وسوسه‌ی آن‌ همه پول و مقام کم نبود و نیست هنوز هم. و من نه آن آدم سفیدِ واقعه که آن طیفِ خاکستری عظیمم که بر جان و مال و خویشان خود هراسانم هنوز... و همین خاکستری بودنم دلیل بر بلاتکلیفی‌ست بزرگوار. نه آنقدر سفید و خالصم که جان بر کف و فدایی‌ات باشم و نه آنقدر سیاه که.....|پرده‌ی چهارم|
undefined۲
undefined۱

۱۳۱

۲۳:۰۱

۳۱ خرداد
از همه چیز عقبم! از نوشتن، از خواندن، از دیدن، از گریه کردن، از نفس کشیدن، از با تو بودن، از برای تو بودن، از تعریف کردن، از تفسیر کردن، از توصیف کردن، از عکس گرفتن، از عشق و جنون، از مستی، از بدمستی، از…از همه چیز عقبم!

۱۳۴

۹:۱۵

شب شهزاده بود دیشب و شب صحنه‌ی نمایش عاشقی! من به تمام «الدخیل داماد کربلا»هایی که نگفتم، نتوانستم که بگویم، فرصت نشد که بگویم، لیاقت نداشتم که بگویم؛ دخیل بستم! دخیل دل بستم به پَر عبای شهزاده‌ی‌ حسن! و تا همیشه در روضه‌ی حسرت حسین برای از دست دادن شهزاده‌ی حسن، گیرم! …|پرده‌ی پنجم|
undefined۴

۱۳۶

۹:۱۵

تو به من یاد دادی آشفتگی زیباست برای حسین علیه‌السلام#قاسم‌ابن‌الحسن
undefined۵

۱۳۶

۹:۱۶

۱ تیر
بچّه‌ها دیگه واقعاً إرجعی الی تلگرامبسه اینجا! undefined
undefined۱۰

۱۱۰

۷:۴۹