لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کافه رمان📚☕️ک
۹۲۳ عضو

کافه رمان📚☕️

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۱ تیر ۱۴۰۴
undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و بیست و یکم
‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄


باید دخل بردیا خان و هم بیارن!با رسیدن به کلبه از ماشین پیاده شدم و به سمت کلبه رفتم
محسن درحالی که دستاش بسته بود اومد و خودشو با ترس و گریه روی پام انداخت
_خطا کردم خانم غلط کردم تورو خدا منو ببخشید سالهاست دست راستتونم
خواهش میکنم خطا کردم!
اشاره ای به مجاهد کردم و ازش خواستم تفنگمو بیاره
محسن از اونجایی که قبلا ادمم بود خودش میدونست اشارم به چه معناست
به مجاهد علامت دادم و یکم بعد بردیارو اوردنقهقه زدم
و نیم نگاهی بهش انداختم ترس توی چشماش موج میزد
به سمتش رفتم و سرمو نزدیک گوشش بردم:_تو پسر خوبی بودی
بردیا س..س با تو منو به اوج رسوند
اما خودت خرابش کردی بارها گفتم سرتو تو کار من نکن!
_بشونیدش جفت محسن زود باشید!تفنگمو اماده کردم.....
بشونیدش جفت محسن زود باشید!تفنگمو اماده کردم.....
و دوباره به سمت محسن گرفتم و یه گوله حرومش کردم
که عرق سردی روی پیشونی بردیا نشست و دستاشو با ترس بالا برد
_صبر کن یکم صبر ‌کن خواهش میکنم!



‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄
undefined۴

۴.۹K

۱۷:۵۹

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و بیست و دوم
‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄


قهقه زدم:
_خیلی احمقی بردیا!!! خیلی احمقی!تنهایی منو تعقیب میکنی!&&&&
از زبان ماهان:عصبی داد زدم:_بدویید لطفا سریع تر جون بردیا در خطره!
استرس داشتم ای کاش از بردیا نمیخواستم این نقشه رو اجرا کنه
ازش خواستم جلوتر از ما و پلیسا بره و عمدا چراغ بندازه تا سارا متوجهش شه
اینجوری ما توی تله بزاره و بعد هم در حالی که سارا میخواد بکشتش ماها سر برسیم
اما ای کاش هیچوقت اینکارو نمیکردم اگه بلایی سرش
میومد یا دیر میرسیدیم هیچوقت خودمو نمیبخشیدم!
با رسیدنمون به ارومی از ماشین پیاده شدیم و دور تا دور جنگل و احاطه کردیم
با صدای داد یه ادم و شلیک گلوله نگاهم به سارا افتاد که یه ادم خونین روی زمین افتاد
یه مرد کچل بود با دیدن بردیا که درست جفت همون مرد جلوی سارا زانو زده بود
با غصه جلو رفتم:
_نه بردیا نه لعنتی !
پلیس مانعم شد و بلندگو رو جلوی دهنش گرفت
_شما محاصره شدید
لطفا اسلحه هاتون و پایین بیارید و دستاتتونو بالا ببرید تکرار میکنم شما محاصره شدید پلیس!


‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄
undefined۴

۴.۹K

۱۷:۵۹

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و بیست و سوم
‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄



سارا ترسیده از جا بلند شد و همون لحظه بردیا بلند شد
و تا سارا توی شوک بود به سمت ما اومد
سارا عصبی تفنگو روی سرش گرفت نه جلو نیایید عوضیا تسلیم نمیشم از اینجا برید برررررید!
پلیسا قدم به قدم جلو میرفتن و سارا عقب تر میرفت با دیدن من حرصی لب زد:
_اون عمارت و مال و اموال مال منه تو مال منی ماهان میفهمی
بگو برن زود باش بگو برن من قاتل نیستم من کسیو نکشتن...
ججج...جلو نیایید
جیغ کشید و با عصبانیت گفت:
میخوایید منو کجا ببرید!؟اروم گفتم:
_میری زندان سارا لطفا تسلیم شو و کار خطرناکی نکن
با رسیدنمون به ارومی از ماشین پیاده شدیم و دور تا دور جنگل و احاطه کردیم
با صدای داد یه ادم و شلیک گلوله نگاهم به سارا افتاد که یه ادم خونین روی زمین افتاد
یه مرد کچل بود با دیدن بردیا که درست جفت همون مرد جلوی سارا زانو زده بود
با غصه جلو رفتم:
_نه بردیا نه لعنتی !
پلیس مانعم شد و بلندگو رو جلوی دهنش گرفت
_شما محاصره شدید
لطفا اسلحه هاتون و پایین بیارید و دستاتتونو بالا ببرید تکرار میکنم شما محاصره شدید پلیس!


‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄
undefined۱

۴.۹K

۱۸:۰۰

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد وبیست و پنجم
‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄


یک سال بعد...
با دیدن کیکی که گارسون به دستش گرفته بود و با سرعت
به سمتمون میومد دست زدم و شروع به خوندن شعر تولدت مبارک کردم...
همزمان با من بقیه ام شروع به خوندن کردن..تولد..تولد..تولدت مبارک...
همونطور در حال دست زدن و شعر خوندن به فکر فرو رفتم..
امروز تولد یک سالگی پسرم بود....
امروز یکی از بهترین روز های زندگیم بود و بیش از حد خوشحال بودم...
امروز بیشتر از روز های قبل خوشبختی رو احساس میکردم...
پسرم ثمره ی عشق اتیشن بین من و ماهان بود...
ماهانی که بخاطر رسیدن بهش خیلی سختی کشیدم و درد زیادی تحمل کردم...
ماهانی که اول به عنوان یه خون بس پا توی زندگیش گذاشتم
و نفهمیدم چطور شد که ورق برگشت و من عاشق ماهان شدم...
اره! من وقتی به خودم اومدم عاشق ماهان بودم
اما باز تا به خودم اومدم ماهان رو از دست دادم...
تو راه رسیدن دوباره به ماهان انقد سختی کشیدم که لحظات اخر فکر میکردن م
حاله که بتونم دوباره به دستش بیارم...لحظات اخر کاملا ناامید شده بودم
اما یه نیرویی درونم ریشه کرد و قدرتم رو برای جنگیدن بیشتر میکرد..


‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄
undefined۹

۴.۹K

۱۸:۰۰

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و بیست و ششم
‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄


من ایمان داشتم خدایی که ماهان رو وارد زندگی
و سرنوشتم کرده بود من رو بهش میرسوند و به سختی ها پایین میداد...سارا!
ریشه ی اصلی تمام بدبختی هام...دلیل مرگ مادرم
که بهترین مادر دنیا برام بود!
دلیل جدایی من از ماهان و عشق زندگیم...
اره...گاهی اوقات بعضي ها بخشی از داستان
زندگی ات هستن، ولی توی پایان داستان جایی ندارن.
سارا شاید بین من و ماهان فاصله و جدایی انداخت
اما چیزی که الان مهم بود بودن ماهان تو زندگیم و بعد به دنیا اومدن ثمره ی عشقمون بود...
با صدای ماهان به خودم اومدم که همون لحظه خامه ی کیک رو به بینیم زد وگفت ..
-کجایی عشقم؟ به چی فکر میکنی؟
خندیدم و گفتم..-فکرم پیش توعه...
ماهان بوسه ای روی پیشونیم کاشت و گفت...
-اراد رو ببین چقد بامزه به کیکش نگاه میکنه...
با این حرفش سرم رو بالا گرفتم و با دیدن اراد لبخندی زدم و توی دلم مشغول قربون صدقه شدم...


‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄
undefined۴

۵K

۱۸:۰۱

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و بیست و هفتم
‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄


ماهان از جا بلند شد و درحالی که قربون صدقه ی اراد میرفت انگشتش
رو به کیک زد و روی بینی اراد زد و با این کارش اراد خندید و با خندش تازه متوجه شدم
که درست مثل ماهان وقتی میخنده خیلی جذاب تر و خواستنی تر میشه...
با لبخند رو به ماهان گفتم..
-نکن ماهان.. بخدا تازه صورتش رو شسته بودم .. بزار بچم تمیز باشه دیگه...
ماهان خندید و میخواست جوابی بهم بده که با صدای اراد
که کلمه ای رو نصفه نیمه زمزمه کرد ماهان با تعجب رو به من کرد و گفت..
-وای ! شنیدی چی گفت مهگل ؟ شنییییدی؟
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و با خنده گفتم..
-نه فکر میکنم یه کلمه ی بی معنی و بی ربط گفتا ماهان..
خب تو این سن عادیه دیگه بچه ی چیز الکیی گفت...
ماهان با این حرفم برو بابایی گفت که همون لحظه بازهم
صدای اراد توی خونه پیچید..
وقتی کاملا به حرفش دقت کردم
جیغی از هیجان کشیدم و بالا پریدم...
اون با صدای بچگونش میگفت ب...با..با..
وای خدای من ‌!باورم نمیشد!پسر من حرف میزد..
ماهان به سمت اراد رفت و اون رو توی بغلش گرفت...



‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄
undefined۵

۵K

۱۸:۰۱

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و بیست و هشتم
‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄


از خوشحالی ساکت شده بودیم و فقط به اراد خیره بودیم..
پسر قشنگم چقدر زود پیشرفت کرده بود و تو
یک سالگی داشت به سختی کلمه بابا رو زمزمه میکرد..
یادمه مادر خدابیامرزم همیشه میگفت که مهگل تو وقتی
بچه بودی خیلی زرنگ بودی و از یک سالگی شروع به حرف زدن کردی..
تو یک سالگی داشت به سختی کلمه بابا رو زمزمه میکرد..
اراد هم از همون اول زرنگ بود و زود روی پاهای وایساد
و حالا خیلی زود کلمه بابا رو زمزمه میکرد حتی به غلط...
درحال خوردن کیک بودیم و من محو تصویر روبروم بودم...
اراد پسرم که توی بغل ماهان نشسته بود...
دوربین رو از روی میز برداشتم و خیلی اروم از این صحنه قشنگ روبروم عکس گرفتم...
تو همون حالت به فکر فرو رفتم ...
بعد از به پایان رسیدن سختی ها ماهان پیشنهاد داده بود
که به سفر بریم و منم خوشحال از پیشنهادش باهاش موافقت کردم
و قرار بود اخر همین هفته به پاریس سفر کنیم...
پاریس جایی بود که من از بچگی ارزو داشتم به اونجا سفر کنم و حتی اونجا زندگی کنم...**
زندگی من پر از سختی بود و هیچ وقت فکر نمیکردم پایان زندگیم به این خوشی باشه...



‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄
undefined۶

۵.۱K

۱۸:۰۲

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و بیست و نهم
‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄


البته این هنوز پایان زندگیم نبود و قرار بود
که روزهای خوش تری رو کنار اراد و ماهان .. دوتا مرد زندگیم بگذرونم..
من معتقدم ‏جایی که عشق وجود داره شکست هرگز پایان کار نیست...!
بابت الان که اینجا بودم و زندگیم انقدر خوب شده بود از خدا ممنون بودم..
خداروشکر میکردم که به اسم خون بس وارد زندگی
ماهان شدم
ولی بعد ورق برگشت و اون شد بهترین مرد زندگیم...
مادرم همیشه بهم دلداری میداد و تاکید میکرد که بلاخره
روز های سخت تموم میشن و خوشی ها جاشون رو پر میکنه...
واسه یه لحظه خوشبختی ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌یه عمر باید بدبختی بِچِشی...!
خوشبختی توی زندگی ادما یه چیز عجیب غریب و دست نیافتنی نبود
بلکه خیلی راحت بدست میومد اما باید سختی میکشیدی تا بدستش بیاری!



‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄
undefined۵

۵.۴K

۱۸:۰۲

undefined :خون بس undefinedundefinedundefined پارت_ هفتصد و سی
‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄


جالبه که بدست اوردنش در حین اسونی خیلی سخته !
در واقع خوشبختی همین لبخند ماهان و اراد بود..
خوشبختی همین بودن ماهان بود..تکیه گاه زندگی
من ماهان بود و این خودش یه نشونه بزرگ از خوشبختی بود..
قطعا این پایان به معنای پایان خوشی هامون نبود و قرار بود
از این به بعد روزهای بهتری کنار خانوادم داشته باشم...
امروز من عهد میبستم که تا ابد همراه ماهان باشم و هیچ وقت اجازه ندم بینمون فاصله ای بیفته...
چشمام رو بستم و لحظه ی اخر ارزویی کردم...
شاید پایان هرچیزی خوش نباشه
اما پایان سختی های ما خوشی بود و این اتفاق رو برای همه ارزو میکنم...
با صدای ماهان از فکر بیرون اومدم و کنار اراد نشستم برای گرفتن عکس یادگاری...
پایان.....undefined


‌┄┅┅┅✶undefined️undefined️undefined️undefined️undefined️✶┅┅┅┄
undefined۲۶

۵.۸K

۱۸:۰۳

دوستان پایان رمان ها از امروز ببعد داخل کانال رمان گذاشته نمیشه ممنون از همراهی تک تک تون
undefined۲۰
undefined۱۵
undefined۹
undefined۵
undefined۵
undefined۲
undefined۱

۵.۸K

۱۸:۰۵