لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل "لِنا 🫧""
۵۱۰ عضو

"لِنا 🫧"

سکوتی با حس و حال فریاد '!
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۳ تیر
undefined؛

۱۱

۲:۱۵

منتظر رمان بعدی باشین undefinedundefined

۱۱

۲:۱۵

۲۷ تیر
"لِنا 🫧"┄┅┄•°undefinedundefined🫧°•┄┅┄ژانر:#عاشقانه|#هیجانی
#خلاصه:لنا یه خبرنگاره که دنبال یه قاتل سریالیه یه شب اتفاقی شاهد یه قتل میشه و قاتلم لنارو میدزده...
┄┅┄•°undefinedundefined🫧°•┄┅┄undefined@Roman2024

۵

۲۱:۵۹

"لِنا 🫧"#Part_1┄┅┄•°undefinedundefined🫧°•┄┅┄لنا با وحشت خودش را گوشه دیوار جمع کرد
مرد قدم هایش را ارام و شمرده برمیداشت هر قدمی

که نزدیک می شد لرزش بدن لنا بیشتر می شد
لنا : توروخدا کاریم نداشته باش به کسی چیزی نمیگم التماست میکنم بزار برم
من نمی خوام بمیرم قسم میخورم میرم گموگور میشم

فقط بزار برم مانند گنجشکی که زیره باران مانده
میلرزید و گریه و التماس می کرد
هر لحظه ممکن بود قلبش از ترس و وحشت بای ستد

مرد جلوی لنا ایستاد و به موهایش چنگ زد و او را با زور به سمت تخت برد
و با خشونت روی تخت انداخت

لنا از تصور بلایی که مرد میخواهد بر سرش بیاورد
پیشانی اش تیر کشید

با وحشت شروع به جیغ کشیدن کرد
انگار که جنون بهش دست داده باشد به صورت مرد چنگ زد
تا خودش را از چنگال او ازاد کند


┄┅┄•°undefinedundefined🫧°•┄┅┄undefined@Roman2024

۴

۲۲:۰۱

"لِنا 🫧"#Part_2┄┅┄•°undefinedundefined🫧°•┄┅┄مرد بدون توجه به زخم خونی که روی صورتش ایجادشده بود
دست و پاهای لنا را با طنابی قرمز رنگ

به دو طرف تخت بست لنا از ترس ضجه میزد
مرد با ارامشی عجیب به سمت کمد کنار دیوار رفت

و ان را باز کرد لنا با دیدن وسایل درون کمد
رعشه به تنش افتاد کمد پر بود از وسایل شکنجه
مرد چاقوی دسته قرمز بزرگی برداشت و به سمت اوامد لنا با وحشت خودش را تکان میداد
دست هایش بخاطر تقلی زیاد زخمی و خونی شده بود

لنا : کاریم نداشته باش خواهش می کنم
مرد بدون توجه به ضجه ها
و التماس های لنا چاقو را رو ی گردنش گذاشت
نفس لنا با احساس سردی چاقو روی گردنش بند امد با

چشم های گرد شده و پراز اشک به چشم های ابی وسرده مرد زل زد
چشم هایش ارام و بی احساس بودند لنا احساس می کرد روحی در بدن مرد وجود ندارد

سرمای چشمان ابی رنگش لرزش بدن لنا را بیشتر
کرد


┄┅┄•°undefinedundefined🫧°•┄┅┄undefined@Roman2024

۴

۲۲:۰۱

"لِنا 🫧"#Part_3┄┅┄•°undefinedundefined🫧°•┄┅┄مرد بدون تردید چاقو را روی گردن لنا فشار داد جیغ
بلند لنا با قرمز شدن چاقو از خون یکی شد.....

چهار روز قبل :
لنا دوربین را در دستش جا به جا کرد و سعی کرد تا
از صحنه جرم عکس بگیرد

ولی توسط سربازها به عقب رانده شد
با کلفگی موهایش را داخل مقنعه کرد ولی باز هم
مثل همیشه با سرکشی بیرون امدند
و روی صورتش ریختند

با حرص نفسش را بیرون داد و لبه جدول نشست بازهم نتوانسته بود
از صحنه جرم عکسی بگیرد خدا به دادش برسد این

دفعه دیگه حتما کمالی اخراجش میکند
باید تا پس فردا عکس هارا تحویل می داد اما چیزی
برای تحویل دادن نداشت

نگاهی اجمالی به اطرافی کرد چند خبرنگار دیگر
دیگر هم مانند او انجا بودند


┄┅┄•°undefinedundefined🫧°•┄┅┄undefined@Roman2024

۴

۲۲:۰۱

"لِنا 🫧"#Part_4┄┅┄•°undefinedundefined🫧°•┄┅┄اما همگیشان باید دست خالی بر میگشتند و این باعث تاسف بود

ساعت نزدیک 3 صبح بود ولی هنوز هم نتوانسته بود عکسی بگیرد
با احساس سنگینی نگاهی سرش را چرخاند
لحظه ای نگاهش در دو چشم ابی یخی قفل شد
احساس کرد

نگاه مرد تا مغز استخوانش نفوذ کرد
پلکی زد اما مرد دیگر در انجا نبود خشکش زده بود
احساس می کرد

توهم زده هرچقدر اطرافش را نگاه کرد مرد را ندید
دستی به چشمان قرمز از خستگی اش کشید و با
نا امیدی
به سمت پراید مشکی قراضه اش رفت

از داره دنیا تنها همین پراید و خانه ای را که تنها یک اتاقش برای او بود داشت
و با چهار نفر دیگر خانه را شریک بود


┄┅┄•°undefinedundefined🫧°•┄┅┄undefined@Roman2024

۸

۲۲:۰۱

"لِنا 🫧"#Part_5┄┅┄•°undefinedundefined🫧°•┄┅┄پدر و مادرش زمانی که بچه بود در دریا غرق شدند
وضعیت مالیشان خوب نبود

و چیز زیادی برایش نمانده بود
همیشه در تلش بود و قصد داشت خانه ای برای
خودش بخرد

هرچند کوچک اما دلش می خواست برای خودش باشد
تا دیگر استرس دزدیده شدن وسایلش
یا پسر خانه اوردن بقیه هم خانه هایش را نداشته باشد

فکرش به سمت دفتر روزنامه رفت می دانست که
کمالی منتظر
کوچک ترین اتفاقی است تا او را اخراج کند

میخواست اینگونه به خواسته های کثیفش برسد
و از بی پولی او سواستفاده کند و پیشنهاد های بی شرمانه اش را

تکرار کند دره خانه را که باز کرد
بوی گنده سیگار به سرفه انداختش از بوی سیگار
متنفر بود


┄┅┄•°undefinedundefined🫧°•┄┅┄undefined@Roman2024
undefined۱

۱۱

۲۲:۰۱

🩵؛

۱۱

۲۲:۰۱

لایک یادتون نره undefined

۱۰

۲۲:۰۷