عکس پروفایل رمان صورتیر

رمان صورتی

۶ عضو
ادامه الان

۱۹:۲۷

روز ها می گذشت و من افسرده تر و افسرده تر می شدم ،رزا توی خودش می ریخت و پای چشماش گود رفته بود ، من کم خوابی شدید داشتم و وزنم کم شده بودیه روز مثل همیشه آماده شدم برم مدرسه ولی وقتی به مدرسه رسیدم توی مدرسه خودم نبودم،من توی مدرسه جدید بودم.وقتی وارد شدم همه بهم خوش آمد گفتن غیر از بچه قلدر کلاس به من گفت که سعی نکن با من در بیفتی گفتم نکنم چه غلطی می کنی؟گفت اینکار.و با سر زد تو دماغم جوری خون اومد بعد من رو سمت دیوار گرفتم و سرم رو فشار داد،من نتوانستم نفس بکشم و بیهوش شدم

۱۹:۴۷

ادامه ی همین رو بنویسم؟

۱۹:۴۸

اره حتماً مشتاقمundefined

۱۹:۴۸

نمیدونم هم بفرست هم نفرست نمی دونمundefinedundefined

۱۹:۵۰

نه اصلا نفرستundefinedundefined

۱۹:۵۱

ادامه رو میفرستم یک ساعت دیگه یا شیدم نیم ساعت دیگه

۱۵:۳۲

بازارسال شده از
thumbnail
.undefinedundefinedپخش کنید

۱۶:۴۲

نمی فرستم!

۲۰:۱۳

داستان رو دوست نداشتید

۲۰:۱۳