لایکا چقدر کمهه🫠🥲
۲۷۰
۲۰:۳۵
پارت10
️
هر دو لباسهای گرانقیمت پوشیده بودند و با اعتمادبهنفس درباره سابقه کاریشان حرف میزدند.
ناخودآگاه به مانتوی ساده خودم نگاه کردم.
به کفشهایی که چند سال بود میپوشیدم.
به کیف قدیمیام. احساس کوچکی کردم.
خیلی کوچک.
در همین فکرها بودم که در اتاق باز شد. منشی بیرون آمد.
• خانم دلوین احمدی؟
سریع بلند شدم.
• بله؟
• لطفاً تشریف بیارید.
دنبالش راه افتادم.
هر قدمی که برمیداشتم، اضطرابم بیشتر میشد. بالاخره جلوی یک در بزرگ ایستادیم.
منشی لبخند زد.
• موفق باشید.
و در را باز کرد. وارد اتاق شدم.
اولین چیزی که توجهم را جلب کرد پنجرههای قدی و منظره زیبای شهر بود.
بعد نگاهم به پشت میز افتاد.
یک مرد میانسال با کتوشلوار رسمی آنجا نشسته بود. لبخند گرمی زد و اشاره کرد بنشینم.
• خوش اومدید خانم احمدی.
• ممنونم.
رزومهام را برداشت و چند لحظه نگاه کرد.
• معدل خوبی داشتید.
• ممنونم.
• چرا تا الان مشغول به کار نشدید؟
برای چند ثانیه سکوت کردم. نمیخواستم از سختیهایم بگویم.
فقط آرام گفتم:
نام نویسنده:حنای شب
هر دو لباسهای گرانقیمت پوشیده بودند و با اعتمادبهنفس درباره سابقه کاریشان حرف میزدند.
ناخودآگاه به مانتوی ساده خودم نگاه کردم.
به کفشهایی که چند سال بود میپوشیدم.
به کیف قدیمیام. احساس کوچکی کردم.
خیلی کوچک.
در همین فکرها بودم که در اتاق باز شد. منشی بیرون آمد.
• خانم دلوین احمدی؟
سریع بلند شدم.
• بله؟
• لطفاً تشریف بیارید.
دنبالش راه افتادم.
هر قدمی که برمیداشتم، اضطرابم بیشتر میشد. بالاخره جلوی یک در بزرگ ایستادیم.
منشی لبخند زد.
• موفق باشید.
و در را باز کرد. وارد اتاق شدم.
اولین چیزی که توجهم را جلب کرد پنجرههای قدی و منظره زیبای شهر بود.
بعد نگاهم به پشت میز افتاد.
یک مرد میانسال با کتوشلوار رسمی آنجا نشسته بود. لبخند گرمی زد و اشاره کرد بنشینم.
• خوش اومدید خانم احمدی.
• ممنونم.
رزومهام را برداشت و چند لحظه نگاه کرد.
• معدل خوبی داشتید.
• ممنونم.
• چرا تا الان مشغول به کار نشدید؟
برای چند ثانیه سکوت کردم. نمیخواستم از سختیهایم بگویم.
فقط آرام گفتم:
نام نویسنده:حنای شب
۲۷۷
۲۰:۳۶
پارت11
️
• فرصت مناسبی پیدا نکردم.
مرد سری تکان داد. بعد از چند سؤال دیگر، رزومه را بست.
و گفت:
• خانم احمدی، آقای موسوی شخصاً شما را معرفی کردند.
متعجب نگاهش کردم.
• شخصاً؟
• بله.
قلبم تندتر زد.
• میشه بپرسم چرا؟
لبخند مرموزی زد.
• فکر میکنم بهزودی متوجه میشید.
و برای اولین بار از شروع جلسه، حس کردم پشت این ماجرا چیزی وجود دارد که من از آن خبر ندارم...
حرفش بیشتر از اینکه خیالم را راحت کند، ذهنم را درگیر کرد.
من حتی آقای موسوی را نمیشناختم.
جز همان چند دقیقهای که دیشب کنار خیابان با او حرف زده بودم.
مرد پوشه را بست و گفت:
• خب خانم احمدی، قبل از هر تصمیمی، دوست دارم کمی بیشتر با خودتون آشنا بشم. به نظرتون بزرگترین نقطه قوتتون چیه؟
چند لحظه فکر کردم.
• مسئولیتپذیری.
• فقط همین؟
لبخند محوی زدم.
• یاد گرفتن رو هم خیلی دوست دارم. اگر کاری رو بلد نباشم، تا وقتی یادش نگیرم، دست نمیکشم.
مرد سرش را به نشانه تأیید تکان داد.
• اگر بین انجام درست کار و انجام سریعش مجبور به انتخاب باشید، کدوم رو انتخاب میکنید؟
• انجام درستش.
• حتی اگر زمان بیشتری ببره؟
• بله. چون اشتباه، گاهی هزینهای داره که با زمان جبران نمیشه.
برای اولین بار لبخند رضایت روی صورتش نشست.
نام نویسنده:حنای شب
• فرصت مناسبی پیدا نکردم.
مرد سری تکان داد. بعد از چند سؤال دیگر، رزومه را بست.
و گفت:
• خانم احمدی، آقای موسوی شخصاً شما را معرفی کردند.
متعجب نگاهش کردم.
• شخصاً؟
• بله.
قلبم تندتر زد.
• میشه بپرسم چرا؟
لبخند مرموزی زد.
• فکر میکنم بهزودی متوجه میشید.
و برای اولین بار از شروع جلسه، حس کردم پشت این ماجرا چیزی وجود دارد که من از آن خبر ندارم...
حرفش بیشتر از اینکه خیالم را راحت کند، ذهنم را درگیر کرد.
من حتی آقای موسوی را نمیشناختم.
جز همان چند دقیقهای که دیشب کنار خیابان با او حرف زده بودم.
مرد پوشه را بست و گفت:
• خب خانم احمدی، قبل از هر تصمیمی، دوست دارم کمی بیشتر با خودتون آشنا بشم. به نظرتون بزرگترین نقطه قوتتون چیه؟
چند لحظه فکر کردم.
• مسئولیتپذیری.
• فقط همین؟
لبخند محوی زدم.
• یاد گرفتن رو هم خیلی دوست دارم. اگر کاری رو بلد نباشم، تا وقتی یادش نگیرم، دست نمیکشم.
مرد سرش را به نشانه تأیید تکان داد.
• اگر بین انجام درست کار و انجام سریعش مجبور به انتخاب باشید، کدوم رو انتخاب میکنید؟
• انجام درستش.
• حتی اگر زمان بیشتری ببره؟
• بله. چون اشتباه، گاهی هزینهای داره که با زمان جبران نمیشه.
برای اولین بار لبخند رضایت روی صورتش نشست.
نام نویسنده:حنای شب
۳۸۰
۲۰:۳۶
پارت12
️
چند سؤال دیگر هم پرسید؛ درباره دانشگاه، نرمافزارهایی که بلد بودم، نحوه برخورد با مشتری و کار تیمی.
خوشبختانه بیشتر سؤالها مربوط به رشتهام بود و توانستم با اعتمادبهنفس جواب بدهم.
وقتی آخرین سؤال را پرسید، خودکارش را روی میز گذاشت.
• خیلی خوب، خانم احمدی.
نگاهش آرام بود.
• از پاسخهاتون مشخصه که برای این موقعیت مطالعه داشتید.
لبخند زدم.
• ممنونم.
چند لحظه سکوت بینمان حاکم شد.
بعد گفت:
• لطفاً چند دقیقه بیرون منتظر بمونید تا نتیجه رو اعلام کنیم.
از جا بلند شدم.
• ممنون از وقتی که گذاشتید.
• موفق باشید.
از اتاق بیرون آمدم و در را آرام بستم.
نفسم را با صدا بیرون دادم.
انگار تازه یادم آمده بود که تمام این مدت نفسهایم را حبس کرده بودم.
منشی با لبخند گفت:
• میتونید اینجا منتظر بمونید.
روی یکی از صندلیها نشستم.
دستم را روی کیفم گذاشته بودم و بیاختیار با زیپش بازی میکردم. هر ثانیه مثل یک ساعت میگذشت.
ناگهان صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد.
چند نفر با عجله از کنارم رد شدند.
همه با احترام کنار رفتند و سلام کردند.
کنجکاو شدم سرم را بالا بیاورم.
نام نویسنده:حنای شب
چند سؤال دیگر هم پرسید؛ درباره دانشگاه، نرمافزارهایی که بلد بودم، نحوه برخورد با مشتری و کار تیمی.
خوشبختانه بیشتر سؤالها مربوط به رشتهام بود و توانستم با اعتمادبهنفس جواب بدهم.
وقتی آخرین سؤال را پرسید، خودکارش را روی میز گذاشت.
• خیلی خوب، خانم احمدی.
نگاهش آرام بود.
• از پاسخهاتون مشخصه که برای این موقعیت مطالعه داشتید.
لبخند زدم.
• ممنونم.
چند لحظه سکوت بینمان حاکم شد.
بعد گفت:
• لطفاً چند دقیقه بیرون منتظر بمونید تا نتیجه رو اعلام کنیم.
از جا بلند شدم.
• ممنون از وقتی که گذاشتید.
• موفق باشید.
از اتاق بیرون آمدم و در را آرام بستم.
نفسم را با صدا بیرون دادم.
انگار تازه یادم آمده بود که تمام این مدت نفسهایم را حبس کرده بودم.
منشی با لبخند گفت:
• میتونید اینجا منتظر بمونید.
روی یکی از صندلیها نشستم.
دستم را روی کیفم گذاشته بودم و بیاختیار با زیپش بازی میکردم. هر ثانیه مثل یک ساعت میگذشت.
ناگهان صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد.
چند نفر با عجله از کنارم رد شدند.
همه با احترام کنار رفتند و سلام کردند.
کنجکاو شدم سرم را بالا بیاورم.
نام نویسنده:حنای شب
۲۵۳
۱۹:۲۹
پارت13
️
پسری قدبلند با کتوشلوار مشکی، قدمهای آرام و مطمئن از وسط راهرو عبور میکرد.
چهرهاش برایم آشنا بود... چند ثانیه طول کشید تا به یاد آوردم. همان پسر دیشب..همان که روی صندلی عقب ماشین نشسته بود و حتی یک کلمه هم حرف نزده بود.
این بار هم نگاهش روی من فقط برای یک لحظه مکث کرد.
نه لبخندی زد. نه چیزی گفت.
فقط خیلی آرام از کنارم رد شد و وارد یکی از اتاقهای انتهای راهرو شد.
با خودم زمزمه کردم:
«اینجا... چه کار میکنه یا اصلا کیه؟»
و قبل از اینکه فرصت کنم بیشتر فکر کنم، منشی دوباره صدایم زد.
• خانم احمدی... لطفاً تشریف بیارید، نتیجه مصاحبه آماده شده.
• خانم احمدی... لطفاً بفرمایید.
از جا بلند شدم و دوباره وارد همان اتاق شدم.
این بار مردی که با من مصاحبه کرده بود، تنها نبود.
خانمی حدوداً چهل ساله هم کنار میز نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی داخل یک پرونده بود.
با دیدنم لبخند زد.
• بفرمایید، بنشینید.
روی صندلی نشستم.
دستم را روی کیفم گذاشته بودم تا لرزش انگشتهایم معلوم نشود.
مرد چند لحظه پرونده را ورق زد و بعد سرش را بلند کرد.
• خانم احمدی، قبل از اینکه نتیجه را اعلام کنیم، میخواهم یک سؤال از شما بپرسم.
سرم را به نشانه تأیید تکان دادم.
• فرض کنید یکی از همکارانتان اشتباه بزرگی مرتکب شده که اگر گزارشش کنید، ممکن است اخراج شود. اما اگر گزارش نکنید، شرکت ضرر مالی میکند. شما چه کاری انجام میدهید؟
سؤالش غیرمنتظره بود.
چند ثانیه فکر کردم.
بعد آرام گفتم:
• اول با خود آن همکار صحبت میکنم.
مرد با دقت نگاهم میکرد.
ادامه دادم:
• اگر اشتباهش قابل جبران باشد، کمکش میکنم اصلاحش کند. اما اگر باعث ضرر شرکت شده باشد، حقیقت را پنهان نمیکنم. چون دروغ گفتن فقط مشکل را بزرگتر میکند.
مرد لبخند زد.
خانمی که کنار دستش نشسته بود هم برای اولین بار سرش را به نشانه تأیید تکان داد.
مرد پرونده را بست.
نام نویسنده:حنای شب
پسری قدبلند با کتوشلوار مشکی، قدمهای آرام و مطمئن از وسط راهرو عبور میکرد.
چهرهاش برایم آشنا بود... چند ثانیه طول کشید تا به یاد آوردم. همان پسر دیشب..همان که روی صندلی عقب ماشین نشسته بود و حتی یک کلمه هم حرف نزده بود.
این بار هم نگاهش روی من فقط برای یک لحظه مکث کرد.
نه لبخندی زد. نه چیزی گفت.
فقط خیلی آرام از کنارم رد شد و وارد یکی از اتاقهای انتهای راهرو شد.
با خودم زمزمه کردم:
«اینجا... چه کار میکنه یا اصلا کیه؟»
و قبل از اینکه فرصت کنم بیشتر فکر کنم، منشی دوباره صدایم زد.
• خانم احمدی... لطفاً تشریف بیارید، نتیجه مصاحبه آماده شده.
• خانم احمدی... لطفاً بفرمایید.
از جا بلند شدم و دوباره وارد همان اتاق شدم.
این بار مردی که با من مصاحبه کرده بود، تنها نبود.
خانمی حدوداً چهل ساله هم کنار میز نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی داخل یک پرونده بود.
با دیدنم لبخند زد.
• بفرمایید، بنشینید.
روی صندلی نشستم.
دستم را روی کیفم گذاشته بودم تا لرزش انگشتهایم معلوم نشود.
مرد چند لحظه پرونده را ورق زد و بعد سرش را بلند کرد.
• خانم احمدی، قبل از اینکه نتیجه را اعلام کنیم، میخواهم یک سؤال از شما بپرسم.
سرم را به نشانه تأیید تکان دادم.
• فرض کنید یکی از همکارانتان اشتباه بزرگی مرتکب شده که اگر گزارشش کنید، ممکن است اخراج شود. اما اگر گزارش نکنید، شرکت ضرر مالی میکند. شما چه کاری انجام میدهید؟
سؤالش غیرمنتظره بود.
چند ثانیه فکر کردم.
بعد آرام گفتم:
• اول با خود آن همکار صحبت میکنم.
مرد با دقت نگاهم میکرد.
ادامه دادم:
• اگر اشتباهش قابل جبران باشد، کمکش میکنم اصلاحش کند. اما اگر باعث ضرر شرکت شده باشد، حقیقت را پنهان نمیکنم. چون دروغ گفتن فقط مشکل را بزرگتر میکند.
مرد لبخند زد.
خانمی که کنار دستش نشسته بود هم برای اولین بار سرش را به نشانه تأیید تکان داد.
مرد پرونده را بست.
نام نویسنده:حنای شب
۲۶۰
۱۹:۲۹
داخل vip ما پارت 51 ایم┅┈┉━❀ 𝐕𝐢𝐩 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥 ❀━┉┄┅
شرایط کانال VIP معجزهی من
:
۱- در کانال عادی روزی یک الی دو پارت ولی در vip زودتر رمان به پایان میرسد
🥳
۲-لطفا نام و نام خانوادگی رو بدید اگر وی آی پی پرید با دادن نام و فیش دوباره لینک بگیرید.
۴-پارت ها به مرور در vip گذاشته میشه و فاصله کانال با وی ای پی رو هر روز زیاد تر میکنه
۵_کانال vip در بله برای راحتی شما فعال است


●° با پرداخت مبلغی بین 160 هزارتومان تا 200 هزار تومان رو●°(بسته به شرایط مالی و خواسته خودتون
)
┅┈┉━❀ 𝐕𝐢𝐩 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥 ❀━┉┄┅ ⠀|به شماره کارت:6219861850544148
به نام: حنانه دهقان
و ارسال فیش واریزی به ایدی ادمین در بله @Hana882
لینک رو تحویل بگیرین

۱- در کانال عادی روزی یک الی دو پارت ولی در vip زودتر رمان به پایان میرسد
۲-لطفا نام و نام خانوادگی رو بدید اگر وی آی پی پرید با دادن نام و فیش دوباره لینک بگیرید.
۴-پارت ها به مرور در vip گذاشته میشه و فاصله کانال با وی ای پی رو هر روز زیاد تر میکنه
۵_کانال vip در بله برای راحتی شما فعال است
●° با پرداخت مبلغی بین 160 هزارتومان تا 200 هزار تومان رو●°(بسته به شرایط مالی و خواسته خودتون
┅┈┉━❀ 𝐕𝐢𝐩 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥 ❀━┉┄┅ ⠀|به شماره کارت:6219861850544148
لینک رو تحویل بگیرین
۳۱۵
۱۹:۲۹
سلام سلامم

۲۴۲
۱۲:۰۱
حالتون چطورههه🥹
۲۵۱
۱۲:۰۱
رمان جدید به احتمال زیاد خیلی طولانیه🫠
۲۵۳
۱۲:۰۱
پارت14
️
• دقیقاً همین پاسخ را میخواستیم.
نفس عمیقی کشیدم.
هنوز نمیدانستم نتیجه چیست.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد مرد از جایش بلند شد، دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:
• تبریک میگویم خانم احمدی... از امروز شما یکی از کارمندان شرکت موسوی هستید.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
فکر کردم شاید اشتباه شنیدهام.
• ببخشید... یعنی...
لبخند زد.
• یعنی استخدام شدید.
قلبم آنقدر محکم میزد که صدایش را میشنیدم.
بیاختیار لبخند زدم.
• واقعاً...؟
• بله.
خانمی که کنار او نشسته بود پوشهای را مقابلم گذاشت.
• این قرارداد اولیه است. لطفاً مطالعه کنید و اگر سؤال یا ابهامی داشتید بپرسید.
دستم هنگام گرفتن خودکار میلرزید.
چند بار پلک زدم تا اشکهایم پایین نیاید.
تمام این مدت فقط یک جمله توی ذهنم تکرار میشد.
«بالاخره... شد.»
بعد از امضای قرارداد، خانم مسئول منابع انسانی از جایش بلند شد.
• اجازه بدید شرکت رو بهتون نشون بدم.
همراهش از اتاق بیرون رفتم.
طبقه به طبقه شرکت را نشانم داد؛ بخش مالی، بازرگانی، فروش، اتاق جلسات و بخش اداری.
با خودم گفتم:افرین چه شرکتی چقدر بزرگهه
هر جا میرفتیم، کارمندها با احترام سلام میکردند.
فضای شرکت با چیزی که تصور میکردم فرق داشت.
همه مشغول کار بودند و نظم عجیبی همهجا دیده میشد.
آخر سر جلوی میزی ایستاد.
• از فردا اینجا محل کار شماست.
دستم را روی صندلی کشیدم. این میز... از فردا مال من بود.
نمیتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم.
نام نویسنده:حنای شب
• دقیقاً همین پاسخ را میخواستیم.
نفس عمیقی کشیدم.
هنوز نمیدانستم نتیجه چیست.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد مرد از جایش بلند شد، دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:
• تبریک میگویم خانم احمدی... از امروز شما یکی از کارمندان شرکت موسوی هستید.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
فکر کردم شاید اشتباه شنیدهام.
• ببخشید... یعنی...
لبخند زد.
• یعنی استخدام شدید.
قلبم آنقدر محکم میزد که صدایش را میشنیدم.
بیاختیار لبخند زدم.
• واقعاً...؟
• بله.
خانمی که کنار او نشسته بود پوشهای را مقابلم گذاشت.
• این قرارداد اولیه است. لطفاً مطالعه کنید و اگر سؤال یا ابهامی داشتید بپرسید.
دستم هنگام گرفتن خودکار میلرزید.
چند بار پلک زدم تا اشکهایم پایین نیاید.
تمام این مدت فقط یک جمله توی ذهنم تکرار میشد.
«بالاخره... شد.»
بعد از امضای قرارداد، خانم مسئول منابع انسانی از جایش بلند شد.
• اجازه بدید شرکت رو بهتون نشون بدم.
همراهش از اتاق بیرون رفتم.
طبقه به طبقه شرکت را نشانم داد؛ بخش مالی، بازرگانی، فروش، اتاق جلسات و بخش اداری.
با خودم گفتم:افرین چه شرکتی چقدر بزرگهه
هر جا میرفتیم، کارمندها با احترام سلام میکردند.
فضای شرکت با چیزی که تصور میکردم فرق داشت.
همه مشغول کار بودند و نظم عجیبی همهجا دیده میشد.
آخر سر جلوی میزی ایستاد.
• از فردا اینجا محل کار شماست.
دستم را روی صندلی کشیدم. این میز... از فردا مال من بود.
نمیتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم.
نام نویسنده:حنای شب
۲۶۲
۱۷:۱۰