لطفا ترک نکنید اول ببینید اگه دیر ب دیر گذاشتم ترک کنید این تنها خواهشمه
۳۱
۱۱:۵۲
#رمانپارت نهمگفتم باشه دویدم سمت جنگل سیاههمش استرس اینو داشتم که قراره چی بشه
وارد جنگل شدم خدایی راست میگن که تاریکه پس چراغ قومو روشن کردم اروم رفتم جلو یکم تا درخت قدیمی فاصله داشتمیعنی مغزم پراز این بود که اون کیه چیه وچی میخواد بشه
رفتم جلو پشت درخت یه نفر باسویئ شرت مشکی کلاشم داد بود جلو صورتشم پیدا نبود پشت درخت وایستاده بود یهو......
۳۲
۲۰:۳۹
اسم کانال چطوره؟
۳۱
۲۱:۰۲
عالی
۳۱
۲۱:۰۲
فارسیش بهتر بود
۳۲
۲۱:۰۲
#رمان پارت دهمیهو همه چیز تاریک شد دوساعت بعد وقتی به هوش اومدم تو ی اتاق درب داغون بودم سرم درد میکرد دیدم دستام بستس و کتاب پیشم نیستداد زدم کمک! کمک! کمک!یکی اومد گفت زیاد حرف بزنی دهنتو میبندمامنم سکوت کردمبعد اون رفت صداشون میومد یکیشون میگه این کتاب خیلی با ارزش مال صدها سال پیشه اگه بفروشیم پول خوبی به جیب میزنیم

تازه دوزاریم افتاد که کتاب چیه
۳۵
۱۷:۰۸
ببخشید من دیر ب دیر میزارم بخاطر مدرسه ی خودم وخودتونه از این به بعد شنبه ب شنبه میزارم
۳۵
۱۷:۰۹
من تصمیم گرفتم یه رمان دیگه هم بزارم که اون رو تقریبا یه روز درمیون میزارم البته اگر مخالف بودید در پیوی بگید تا من دیگه نزارمش
۳۵
۱۷:۱۵
#رمان پارت اولموضوع:قسمتی.از.قلبم.نبود.شداون روز توی موزه جمع شده بودیم درواقع برای اردو رفته بودیم موزه

راستش من از همه ی دخترا متنفر بودم
وهمیشه تنها میگشتم
چون من از دخترا بدم میومد هیچ پسر ودختری حاضر نبودن بامن دوست بشن
اونروز که از موزه برگشتیم خانم پِنت یه شاگرد جدید رو معرفی کرد
اه دختر بود
صورتم کج کوله کردم سرم رو رومیز گذاشتم
جای خالی نبود فقط من بودم که بقل دستی نداشتم خانم پِنت به شاگر جدید گفت:ماریا عزیزم کنار آقای تام بشین وای افتضاح بودم تواون لحظه اومد کنارم نشست منم یکم رفتم اونورتر وبعدرومو اونوری کردم
ماریا بالبخند ازم پرسید
اسم من ماریا هست اسم تو چیه؟
من اخم کردمو گفتم
من ازدخترا خوشم نمیاد
ماریا گفت باشه مشکلی نیست زنگ که بخوره جامو عوض میکنم

۳۵
۱۷:۱۶
خوشگلا اگه ببینم استقبالتون بالا رفته (زیاد لایک کردید) من تاجایی که بتونم مینویسم



۳۵
۱۸:۵۶