۱.۷K
۱۰:۱۰
۱.۹K
۱۰:۱۰
#دلبرمن#پارت7*کیمیاحرفاشو زد و رفتبغض بزرگی توی گلوم بود. دلم واسه خودم میسوخت. حتی ی نفر هم نبود نگرانم باشع تو فکر بودم ک یهو همون زنه اومد وگفت: _اسم من فاطمه اس. وقتی مامان و بابای یاکان رفتن اونو ب من سپردن. یجورایی من مثل مادر یاکانم. همین طور ک اقا گفت: میری انبار. -هیچی نگفتم. ولی دلم میخواست گریه کنم. اومد دستم گرفت از خونه برد بیرون خیلی بزرگ بود رفتیم. رفتیم ته حیاط ی انبار بود ک خیلی ترسناک بود. من از تاریکی خیلی میترسیدم:/ی ترس بزرگ بود ک از بچگی داشتم. حتی وقتی میخوابیدم برق روشن میزاشتم. _انبار اینجاس.برو تو فکر کنم امشب اینجا میمونی. -اما من خیلی از تاریکی میترسیم(با بغض) _بهت گفتم با اقا اج نکن. اگ ب حرفاش گوش میدادی الان اینجا نبودی حالا هم برو تو-ولی اخ_برو تو گفتماروم اروم رفتم داخل ساعت8شب بود اون زنه رفت و در هم قفل کرد خیلی ترسیده بودم. هوا هم انقد سرد بود. ک داشتم یخ میزدم. ی پارچه پیدا کردم روی زمین انداختم و همونجا نشستم. و گریه کردم. انقد گریع کرده بودم ک دیگ چشمام خسته بود. انقد ترسیده بودم ک داشتم سکته میکردم. کم کم...ادامه دارد........ https://rubika.ir/Roman_delbar_My
۱.۸K
۶:۵۰
#دلبرمن#پارت8#پارت9*کیمیاکم کم خوابم برد.... سردم شده بود. یکم ب خودم پیچیدم بعد از خواب پاشدم. ی نگاه درو اطرافم انداختم. همه جا تاریک بود. انقد تاریک بود ک هیجا معلوم نبود. یکم ک دقت کردم دیدم گوشیم اینجاس. سریع برداشتم و چراغ قوه رو روشن کردماما ترسم بیشتر شد. اونجا انگار مطروکه بود. ی نگاه ب گوشیم انداختم. دیدم ساعت 2نصف شبه. داشتم فکر میکردم ب کی زنگ بزنم تا بیاد کمکم کنه ولی حتی ی نفر هم نبود ک بهش زنگ بزنم تا بیا دنبالم:/بغض بزرگی گلومو چنگ زد
:/دلم میخواس از اینجا برم:/ی لحظه توی فکر بودم ک یهو ی صدا اومد. جیغ کشیدم و رفتم خودمو محکم ب در کوبیدم. -کسی اینجا نیست تروخدا این درو باز کنید. دروباز کنید خواهش میکنم(با گریه و داد) ادامه دارد........ https://rubika.ir/Roman_delbar_My
۱.۸K
۶:۵۰
۱.۸K
۶:۵۰
مسکن قلبم
https://rubika.ir/morfin_rep
۱.۸K
۶:۵۰
لایک یادتون نرع

۲K
۶:۵۱
༺رمان دلبرمن༻
لایک یادتون نرع

گزینه پسندیده

۲K
۶:۵۱
سلام
۱.۸K
۱۷:۵۰