لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل TheMoonLightDreamT
۶۸ عضو

TheMoonLightDream

undefinedundefinedهاوینم:)و اینجا مهمانی ذهن پر آشوبِ منه...
پیویم @haaviinپیام ناشناس https://ble.ir/payamgir_robot?start=pv8_072766de8ce393b2bd23
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۴ تیر
thumbnail
undefinedundefinedروضه این ساعات...
بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد
undefined۶

۵۴

۱۲:۳۵

یه متن نسبتا بلند برای این شام غریبان که از قضا شبِ جمعه هم هست نوشتم...بذارم براتون؟
undefined۷

۵۱

۱۵:۲۵

thumbnail
روضه شام غریبان:
صفحه اول ۱/۲
undefinedundefinedمن زمینم...همان که قرن‌ها زیر پای هر ظلم و صلح آدمیان خاموش ماند.همان که تمام عمر آرزو داشت آسمان باشد.بلند بالا و دور از دسترس و پر از سِحر و ستاره...اما روزی که اولین قدم های حسین را بر پیکره ام حس کردم، سجده ی شکر به جای آوردم که زمین آفریده شده‌ام.پا به پای برادرش، به دنبال امام الرحمه می دویدند و من از سبزیِ صدای خنده هایشان، جوانه میزدم.سالها گذشت.او قدم هایش بلند تر شدند و صدای خودش مردانه تر و صدایِ خنده هایش آرام تر و اشک هایش بیشتر ...پنجاه و اندی سال، با او بر من گذشت و تمام خلقت حضرت حق، بر من رشک بردند. تا اینکه...تا اینکه من...من...من در آن شب...در چنین شبی... تنی را در آغوش گرفتم که از تمامِ وسعتِ من بزرگ‌تر بود...حسین بر سینه‌ام آرام گرفت و من حالا می‌فهمم که چرا خاک؟ سجده‌گاهِ فرشتگان و آدمیان شد؟ آن شب که حسین بر دستانم مانده بود... دوباره از زمین بودن متنفر شدم!از آن همه ناتوانی متنفر‌ شدم.از آن همه سکوت متنفر‌ شدم.چه ها که ندیدم...وای بر من، چه ها ندیدم...دیدم که چگونه زانو بر من کشید و به اِرباً اِربایش رسید و فریادهای "ولدی" سر داد.دیدم او را غریباً، فریداً، وحیدا...دیدم چگونه فرزند سدره المنتهی را دوره کردند...شمشیرها فرود آمدند.... نیزه‌ها خندیدند و بریدند....دیدم چگونه اسب‌ها را رها کردند و تاختند و تاختند...و من...من فقط تماشا کردم؟وای بر من و وای بر تمام عالم!حسین بر سینهٔ من بود...حسینی که عطرش با رایحه مجتبی در هم آمیخته بود.و من حتی نمیتوانستم دستانم را دورش حلقه کنم...نمیتوانستم اویی را که عرق مرگ بر جبینش خانه کرده بود و دست و پایش را به رویم تکان می‌داد را در بر گیرم و از همه آن حرامیان دورش سازم....حاشا بر غیرت آسمان! باید خودم دست به کار می‌شدم و آب بر لب‌های خشکیده اش می‌رساندم...رو گرفتم تا آب بیاورم، اما وقتی دوباره نگاهش کردم، خود خشکیدم.ناگهان قرصِ منیرش را دیدم که از آغوشم بیرون کشیده و بر نیزه ای راسی مرفوع شد.حاشا بر غیرت من و نفرین بر من که آن شیب الخضیب و گونه خاک آلودش را بلندتر از من بر فراز کردند. ساعتها با بهت نگاه کردم پیکر مطهرش را که در میان دستانم مانده بود...و روزها...و باز هم نتوانستم برایش پناه شوم که هر نسیمِ بی سر و پایی، جرئت کند که مقطع الاعضایم را تکان بدهد...تصمیم گرفتم همه شان را نابود کنم! همه اسب‌های نانجیبشان را!نیزه‌هایشان را!خیمه‌هایشان را!شهرهایشان را!فرزندانشان را!نام‌هایشان را! میخواستم فرو ببلعمشان در تاریک ترین و سوزان ترین نقطه وجودم! و چنان دفنشان کنم که حتی نامشان به یاد نماند...آرام؟!چگونه باید آرام میبودم؟حسین بر سینهٔ من بود!خدا شاهد است که میخواستم تمامِ تاریخ را از جا بکنم.تمامِ خلقت را...پس از شدتِ خشم و اندوه، سخت لرزیدم...خودم را به تمام هستی کوبیدم.اما میدانید که! هیچ چیز، هیچ چیز، این درد را کم نمی‌کند!لرزیدم...
#ادامه_دارد@roman_havin
undefined۸

۱K

۱۵:۵۶

thumbnail
#ادامهصفحه دوم ۲/۲
چنان لرزیدم که نزدیک بود کوه‌ها فرو بریزند.چنان گریستم که نزدیک بود تمام ساحل‌ها، دریا شوند.چنان خشمگین شدم که آسمان با ترس، از من فاصله گرفت.و ناگاه...مشتی بر سینه ام کوبیده شد.آن‌قدر عظیم که تمامِ هستیِ رب العالمین از طنینش لرزید.و خطابم کرد که:آرام باش! من هنوز هستم!
سرم را بلند کردم و نگاه کردم.و دیدم آن نور علی نور را....همان نوری که در آدم بود.در شیث و ادریس بود.در نوح و هود و صالح بود.در ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و یوسف بود.و در موسی و هارون و شعیب و داوود و سلیمان و ایوب و یونس و عزیر و زکریا و یحیی و در محمد بود.در علی و فاطمه بود.در حسن بود.در حسین بود...هنوز آن ریسمانِ نور از زمین تا عرش کشیده شده بود.و آن ریسمان، در دستانِ علی بن الحسین بود.مقابلش زانو زدم و اطاعت کردم.هنوز دلیلِ باریدنِ باران باقی بود.هنوز دلیلِ ایستادنِ کوه‌ها باقی بود.هنوز رشتهٔ میانِ خاک و عرش پاره نشده بود.هنوز حجتِ خدا بر من قدم می‌زند.مولایم، امام سجاد، حسینم را به آغوشم داد و توانستم خود را به دور او و قلبِ خارج از سینه اش بپیچم...آرام گرفتم.... اما از داغم هیچ کم نشد. نه...داغِ حسین تا قیامت در رگ‌های خاکهایم خواهد سوخت.ولی مولایم، علی ابن الحسین، کنار گوشم رازی گفت.راز آمدن مردی را...مردی که من قرن‌ها برای بوسیدنِ ردّ پایش نفس کشیدم.مولایم گفت که او روزی خواهد آمد...روزی که صدای گام‌هایش از دوردست‌های غیب برخواهد خاست! و من، تمامِ کوه‌هایم را به پایش، به سجده خواهم انداخت.و تمامِ دریاهایم را به گریه.و تمامِ ذراتم را به تکبیر.زیرا پس از قرن‌ها انتظار، منتقمِ خونِ حسین، بر چشمانِ من قدم خواهد گذاشت...من زمینم!و قرن‌هاست گوش بر سینهٔ خویش گذاشته‌ام.ولی این روزها انگار صدای قدم‌هایش را آشکار تر می‌شنوم.آه که چه گام های خوش طنینی! اینروزها من برایتان رازی دارم؛او همین حالا، پشتِ آخرین پیچِ زمان ایستاده است. اگر صدای باد را خوب گوش بدهم، نامش را زمزمه می‌کند.و هر بار، با قدم هایش تمامِ ذراتِ وجودم می‌لرزد.اما دیگر نه از شوقِ انتقام.نه...از شوقِ نوازش قدم های صبور و تنهای او بر صورتم...زیرا پس از این همه سال، من دیگر فقط برای عدالت بی‌تاب نیستم.برای او نیز همانندِ حسینم بی‌تابم.برای آن چشم‌هایی که قرن‌ها غروبِ حسین را به دوش کشیده‌اند.برای آن قلبی که تمامِ داغ‌های عالم را به ارث برده است.برای آن مسافری که از روزِ عاشورا تا امروز، تمامِ جهان را با تنهاییِ خود پیموده است.و من... زمین!هر روز صبح به افقم می‌نگرم...و به یگانه صاحب و وارثم می بالم...
undefinedundefined آجرک الله یا صاحب الزمان
فَعَّجَلَ اللهُ فَرَجَک
وَ سَهَّلَ مَخرَجَک
وَ قَرَّبَ زَمانَک
وَ کَثَّرَ اَنصارَکَ وَ اَعوانَک



عاشورای ۱۴۰۵ ه.شعاطفه امیرانی
@roman_havin
undefined۱۰
undefined۲

۱.۲K

۱۵:۵۶

۸ تیر
thumbnail
من به خودم:امروز حتماً تو کانال فعالیت می‌کنم.
همچنین منی که سه روزه که دارم به قسمت نوشتن پیام، زل می‌زنم.

پ.ن.خلاصه که نویسنده بودن یعنی هزاران هزار صفحه بنویسی ولی برای یه جمله ساده از حال خودت، استرس بگیری و دیگه جمله سازی بلد نباشی. :)
undefined۸
undefined۲

۷۷

۶:۰۱

۱۰ تیر
thumbnail
undefinedundefinedنامِ تو،
طوفانی خاموش در رگ‌های من است؛
زخمی که اگر هزار بار هم باز شود،
باز هم بوسه‌اش خواهم زد...


#هاوین_نوشت@roman_havin
undefined۵
undefined۱

۷۰

۵:۵۴

۱۲ تیر
﷽
‏وَتَقِرُّ عَیْنُهُ غَداً بِرُؤْیَتِکُمْ
«(و مرا از کسانى قرار دهید که) چشمانش در آینده به دیدارتان روشن مى‌شود»
سلام یاصاحب‌الزمان‌(عج)
undefined۸

۶۳

۳:۵۸

۱۴ تیر
thumbnail
undefinedundefined
وداع؟!
چه کسی این واژه را اختراع کرد؟
کدامین دلِ سوخته‌ای توانست برای لحظه‌ای که قلبِ آدمی را از سینه اش بیرون می کشند و از او میخواهند تا به سادگی باز هم نفس بکشد، فقط همین یک کلمه را پیدا کند؟
آیین وداع؟!
نه، این نیست؛ آیینِ آهسته‌ی فرو ریختنِ ستون های جانِ آدم است.
میان جمعیت ایستاده ام و نگاه میکنم، چشمانی را که باران های بی وقفه خود را روی رعد های شانه هایشان، فرو میریزند و ماتم برده است!
می‌گویند رفته‌ای...اما مگر رفتن، این‌گونه بود؟مگر می‌شود کسی برود و نبودنش این‌همه حضور داشته باشد؟
صدای سلامت به حضرت ارباب میان رواق های مصلی می پیچد! و می‌شنوم که تمامِ سکوتِ جهان ناگهان صدادار می‌شود.انگار کسی در عمیق ترین نقطه‌ی جانم، ثبت میکند صدایی را که خاموش شدن نمی‌شناسد.
رفته ای؟
پس چرا هنوز این سینه اصرار دارد که تو همین حالا از میانِ این هیاهو بلند شوی، لبخندی بزنی، و همه‌ی این کابوس از روی شانه‌های جهانمان برداشته شود؟
نه! باور ندارم!مولای من!
تو از جهان نرفتی... فقط از دیدگانِ ما به ژرف‌ترین اتاقِ روحمان نقل مکان کردی.
آیین بدرقه؟!
باشد! شاید چشم‌هایمان بدرقه‌ات ‌کنند،اما دل‌هایمان هنوز زیر هیچ برگه‌ای را امضا نکرده‌اند. این جان ها قرار نیست جهان بعد از تو را باور کنند!
نبودن؟!
این یکی! این کلمه مرکبی شده است که دلتنگی را بر تمامِ صفحه‌های سپیدِ روحم می‌نویسد.
صندلی خالی؟!
مولای من؟!مگر نمیدانستی زمانی که به هنگام رجزخوانی بدون عصا وارد میشدی و آنچه که میدیدیم کوهی از صلابت بود و قلبهایمان آرام میگرفت!
نگفتی حالا با این تابوتِ بر فراز چه کنیم؟!نگفتی با این اشکهایی که در اولین دیدارمان با شما جاری شده اند چه کنیم؟!راستی مگر قرار نبود اشک های اولین دیدار از سر شوق باشند؟پس این خنجر بر رگهای حنجرمان برای چیست؟نگفتی انصاف نیست اولین دیدارمان با شما آخرین دیدارمان باشد؟
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین علی بن ابیطالب
و پس از آن، الحمدلله برای قلب هایی که تمامِ سال‌ها و در میان طوفان ها فقط به سمتِ تو کشیده شد.
سلام بر تمام روزهای زندگی هامان که در سایه پر برکت ولایت شما نورانی گشت.
شاید خدا، از همان آغاز، تمامِ راه‌های ما را به یک مقصد ختم کرده بود.
و حالا... آن مقصد،از چشم‌هایمان پنهان شده است، اما راه، هنوز هر شب، نام تو را قدم می‌زند.


۲۰ محرم۱۴۴۸عاطفه امیرانی
undefined۱۳

۳۳

۱۵:۰۵

۱۵ تیر
thumbnail
undefinedundefined
undefined۶
undefined۳

۲۵

۵:۵۹

thumbnail
undefinedundefinedundefined
undefined۵
undefined۳

۲۵

۶:۰۰