رمان مهره مات
یه رمان جذاب عاشقونه و پلیسی
با شخصیتهای قدرتمند و دوست داشتنی و شیطون
داستان مردی که ناخواسته وارد یک بازی خطرناک شده است؛ اما بازی میکند تا عزیزانش را حفظ کند، مردی از جنس یک راز، خشمگین از گذشته اما امیدوار به آینده...
مردی که وقتی عاشق میشود تمامی ورقهایش آس میشود.
@roman_kadeh_1
یه رمان جذاب عاشقونه و پلیسی
با شخصیتهای قدرتمند و دوست داشتنی و شیطون
داستان مردی که ناخواسته وارد یک بازی خطرناک شده است؛ اما بازی میکند تا عزیزانش را حفظ کند، مردی از جنس یک راز، خشمگین از گذشته اما امیدوار به آینده...
مردی که وقتی عاشق میشود تمامی ورقهایش آس میشود.
@roman_kadeh_1
۱۱:۰۵
#مهره_مات
#پارت_۱
تاریکی هوا و زوزه ی باد، ترکیب همین دو کافی بود تا وحشت آن قبرستان متروکه را دو برابر کند. اما این ترس برای او که خود بزرگترین وحشت برای دشمنانش بود بازیچهی بیش نبود. با قدمهای آرام از میان قبرستان قدم برمیداشت. در دست راستش یک اسلحه بود که در کنار بدنش وامانده بود. گویی از یک دوئل سخت اما پیروز برگشته بود. پا از قبرستان که بیرون گذاشت به سمت ماشین زیبا و سیاه رنگی رفت که در پشت ماشین سیاه رنگ شاسی بلندی آرام گرفته بود. هر دو برای دوئل به آن، قبرستان آمده بودند و حالا فقط یک تن از آنها زنده برمیگشت و دیگری برای همیشه ساکن قبرستان شده بود. داخل ماشین که نشست به چشمان بیروح خودش خیره شد، زهرخندی به لبش نشست. اسلحه را درون داشبورد قرار داد و خیلی زود ماشین را از جا کند و راه افتاد.
هوا در حال روشن شدن بود که به عمارت بزرگ و زیبایش رسید. تا ایستاد مردی قویهیکل و سیاهپوست در ماشینش را باز کرد و با دیدن اربابش نفس راحتی کشید و به زبان انگلیسی گفت:
- خیلی نگرانتون بودم قربان.
نگاهش در چشمان مرد سیاهپوست نشست و با لبخندی گفت:
- حس خوبیه کسی نگران آدم باشه.
این را گفت و پیاده شد و بدون هیچ حرف دیگری به سمت عمارت رفت. پلههای سنگی و نسبتاً زیاد را بالا رفت و بعد از پیمودن بالکن عریض و بزرگ نیمدایرهای به در سالن رسید. وارد سالن نیمه تاریک سالن شد.
کف سالن با سنگهای سفید و براق فرش شده بود و تمامی وسایل از وسایل لوکس و بعضاً عتیقه بود. سالن را طی کرد تا به پلکان سنگی رسید که به طبقهی دوم میرسید. طبقهی دوم سالنی گرد و بزرگ بود. از مقابل دو اتاق گذشت و در آخر وارد اتاق خودش شد. کتش را از تن کند و روی تخت انداخت و بعد از اینکه کفشهایش را از پا درآورد وارد حمام شد.
بعد از دوش گرفتن و اصلاح کردن که نیم ساعتی هم وقتش را گرفت، از حمام خارج شد و در حالی که سرش را خشک میکرد به طرف ضبط صوت رفت و آن را روشن کرد. صدای خوانندهای که ترانهای ملایم و آرام را به زبان انگلیسی میخواند در فضای اتاق پیچید، لباس پوشید و جلوی آینه مشغول بستن کراواتش بود که ضرباتی به در اتاقش زده شد.
به زبان انگلیسی گفت:
- بیا تو.
زنی مسن که هیکل درشت و موهای بلوند و چشمان آبی رنگ داشت و لباس خدمتکارها را پوشیده بود وارد اتاق شد و به زبان انگلیسی گفت:
- صبح بخیر قربان، صبحانهتون رو آوردم.
- بذارید روی میز.
خدمتکار به دختر جوانی که همراهش بود اشاره کرد و او ترولی زیبایی حمل غذا را هل داد و وارد اتاق شد. هر دو مشغول چیدن بساط صبحانه بر روی میز شدند، کتش را پوشید و جلوی آینه مشغول شانه زدن و مرتب کردن موهایش بود که متوجه نگاه خدمتکار جوان به خودش شد از سر شیطنت از توی آینه چشمکی زد که خدمتکار جوان با دیدن حرکت او گل از گلش شکفت و صورتش گل انداخت. همین باعث شد هول شود و مربا را روی میز بریزد که با تشر خدمتکار مسن به خودش آمد. او که تمام حرکات آنها را از آینه زیر نظر داشت به خنده افتاد، سری تکان داد و بعد از استفاده از ادکلن خوشبویی همیشگیاش به طرف در چوبی بزرگی که از اتاقش به اتاق کارش باز میشد رفت، وارد اتاق کارش شد.
@roman_kadeh_1
#پارت_۱
تاریکی هوا و زوزه ی باد، ترکیب همین دو کافی بود تا وحشت آن قبرستان متروکه را دو برابر کند. اما این ترس برای او که خود بزرگترین وحشت برای دشمنانش بود بازیچهی بیش نبود. با قدمهای آرام از میان قبرستان قدم برمیداشت. در دست راستش یک اسلحه بود که در کنار بدنش وامانده بود. گویی از یک دوئل سخت اما پیروز برگشته بود. پا از قبرستان که بیرون گذاشت به سمت ماشین زیبا و سیاه رنگی رفت که در پشت ماشین سیاه رنگ شاسی بلندی آرام گرفته بود. هر دو برای دوئل به آن، قبرستان آمده بودند و حالا فقط یک تن از آنها زنده برمیگشت و دیگری برای همیشه ساکن قبرستان شده بود. داخل ماشین که نشست به چشمان بیروح خودش خیره شد، زهرخندی به لبش نشست. اسلحه را درون داشبورد قرار داد و خیلی زود ماشین را از جا کند و راه افتاد.
هوا در حال روشن شدن بود که به عمارت بزرگ و زیبایش رسید. تا ایستاد مردی قویهیکل و سیاهپوست در ماشینش را باز کرد و با دیدن اربابش نفس راحتی کشید و به زبان انگلیسی گفت:
- خیلی نگرانتون بودم قربان.
نگاهش در چشمان مرد سیاهپوست نشست و با لبخندی گفت:
- حس خوبیه کسی نگران آدم باشه.
این را گفت و پیاده شد و بدون هیچ حرف دیگری به سمت عمارت رفت. پلههای سنگی و نسبتاً زیاد را بالا رفت و بعد از پیمودن بالکن عریض و بزرگ نیمدایرهای به در سالن رسید. وارد سالن نیمه تاریک سالن شد.
کف سالن با سنگهای سفید و براق فرش شده بود و تمامی وسایل از وسایل لوکس و بعضاً عتیقه بود. سالن را طی کرد تا به پلکان سنگی رسید که به طبقهی دوم میرسید. طبقهی دوم سالنی گرد و بزرگ بود. از مقابل دو اتاق گذشت و در آخر وارد اتاق خودش شد. کتش را از تن کند و روی تخت انداخت و بعد از اینکه کفشهایش را از پا درآورد وارد حمام شد.
بعد از دوش گرفتن و اصلاح کردن که نیم ساعتی هم وقتش را گرفت، از حمام خارج شد و در حالی که سرش را خشک میکرد به طرف ضبط صوت رفت و آن را روشن کرد. صدای خوانندهای که ترانهای ملایم و آرام را به زبان انگلیسی میخواند در فضای اتاق پیچید، لباس پوشید و جلوی آینه مشغول بستن کراواتش بود که ضرباتی به در اتاقش زده شد.
به زبان انگلیسی گفت:
- بیا تو.
زنی مسن که هیکل درشت و موهای بلوند و چشمان آبی رنگ داشت و لباس خدمتکارها را پوشیده بود وارد اتاق شد و به زبان انگلیسی گفت:
- صبح بخیر قربان، صبحانهتون رو آوردم.
- بذارید روی میز.
خدمتکار به دختر جوانی که همراهش بود اشاره کرد و او ترولی زیبایی حمل غذا را هل داد و وارد اتاق شد. هر دو مشغول چیدن بساط صبحانه بر روی میز شدند، کتش را پوشید و جلوی آینه مشغول شانه زدن و مرتب کردن موهایش بود که متوجه نگاه خدمتکار جوان به خودش شد از سر شیطنت از توی آینه چشمکی زد که خدمتکار جوان با دیدن حرکت او گل از گلش شکفت و صورتش گل انداخت. همین باعث شد هول شود و مربا را روی میز بریزد که با تشر خدمتکار مسن به خودش آمد. او که تمام حرکات آنها را از آینه زیر نظر داشت به خنده افتاد، سری تکان داد و بعد از استفاده از ادکلن خوشبویی همیشگیاش به طرف در چوبی بزرگی که از اتاقش به اتاق کارش باز میشد رفت، وارد اتاق کارش شد.
@roman_kadeh_1
۱۶:۴۵
همین اول کار ازمون اصکی رفتن
۱۶:۴۷
بن شد نترسین
۱۶:۴۷
#مهره_مات
#پارت_۲
اتاقی بزرگ و شیک با دکوراسیونی جذاب، مستقیم به طرف میزش رفت ولی همین که خواست پروندهای را از روی میز بردارد کمی مکث کرد و چینی به پیشانی انداخت. با دقت به وسایلی که روی میز قرار داشت چشم دوخت، ظاهراً همه چیز سر جای خودش بود اما چیزی که باعث شک او شد خودکاری بود که بر روی پرونده قرار داده بود و حالا در کنار پرونده قرار داشت. با نگاهی مشکوک اطراف را از نظر گذراند، کمی عقبتر ایستاد و نگاه جستجوگرش را به دور تا دور اتاق چرخاند که بر روی قفسهی کتابهایش متوقف ماند. به قفسه نزدیک شد و با دقت بیشتری نگاه کرد روی پاشنهی پا چرخید و به تابلوی زیبای که رو به روی قفسه در آنسوی اتاق به دیوار نصب شده بود خیره ماند. تابلو کمی کج به نظر میرسید، درست پشت تابلو گاوصندوق بزرگی در دیوار تعبیه شده بود. همینطور که به تابلو خیره مانده بود به فکر فرو رفت که خدمتکار در آستانه در اتاق کارش ظاهر شد و گفت:
- قربان صبحانهتون حاضره.
صدای خدمتکار او را از افکارش بیرون کشید، به خدمتکار چشم دوخت وگفت:
- کی وارد اتاق من شده؟
حالت چهرهی خدمتکار از این حرف تغییر کرد و سکوت اختیار کرد. به خدمتکار نزدیکتر شد و گفت:
- نشنیدی چی گفتم؟
خدمتکار به خودش آمد و گفت:
- بله قربان.
با پوزخندی گفت:
- به چنگیز بگو به اتاق من بیاد.
خدمتکار هم با لکنت جواب داد:
- بل... بله قربان.
این را گفت و به همراه خدمتکار جوان از اتاق خارج شدند. پروندهای را که میخواست برداشت و درون کیفش گذاشت و از اتاق خارج شد.
@roman_kadeh_1
#پارت_۲
اتاقی بزرگ و شیک با دکوراسیونی جذاب، مستقیم به طرف میزش رفت ولی همین که خواست پروندهای را از روی میز بردارد کمی مکث کرد و چینی به پیشانی انداخت. با دقت به وسایلی که روی میز قرار داشت چشم دوخت، ظاهراً همه چیز سر جای خودش بود اما چیزی که باعث شک او شد خودکاری بود که بر روی پرونده قرار داده بود و حالا در کنار پرونده قرار داشت. با نگاهی مشکوک اطراف را از نظر گذراند، کمی عقبتر ایستاد و نگاه جستجوگرش را به دور تا دور اتاق چرخاند که بر روی قفسهی کتابهایش متوقف ماند. به قفسه نزدیک شد و با دقت بیشتری نگاه کرد روی پاشنهی پا چرخید و به تابلوی زیبای که رو به روی قفسه در آنسوی اتاق به دیوار نصب شده بود خیره ماند. تابلو کمی کج به نظر میرسید، درست پشت تابلو گاوصندوق بزرگی در دیوار تعبیه شده بود. همینطور که به تابلو خیره مانده بود به فکر فرو رفت که خدمتکار در آستانه در اتاق کارش ظاهر شد و گفت:
- قربان صبحانهتون حاضره.
صدای خدمتکار او را از افکارش بیرون کشید، به خدمتکار چشم دوخت وگفت:
- کی وارد اتاق من شده؟
حالت چهرهی خدمتکار از این حرف تغییر کرد و سکوت اختیار کرد. به خدمتکار نزدیکتر شد و گفت:
- نشنیدی چی گفتم؟
خدمتکار به خودش آمد و گفت:
- بله قربان.
با پوزخندی گفت:
- به چنگیز بگو به اتاق من بیاد.
خدمتکار هم با لکنت جواب داد:
- بل... بله قربان.
این را گفت و به همراه خدمتکار جوان از اتاق خارج شدند. پروندهای را که میخواست برداشت و درون کیفش گذاشت و از اتاق خارج شد.
@roman_kadeh_1
۱۶:۵۴
دوست داشتید
بزنید
۱۶:۵۵
باز بزارم؟
۱۶:۳۱
بازارسال شده از روز شمار پایان مدارس 😖
۱۵:۲۶