لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل رمان مریمر
۷۶ عضو

رمان مریم

نویسنده ای جوان، که آرمان هایش را به کلمات تبدیل می کند.روزی سه پارت جدید#کپی_ممنوع
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۴ بهمن ۱۴۰۳
ی و رستورانم هست که هر چه دلت بخواد رو میتونی بخری و بخوری.دستم را داخل کیف کردم و پاکت کوچک پاستیلی را به او دادم و گفتم:باشه برای توو او از خوشحالی زیاد مرا محکم در آغوشش گرفت و حسابی ذوق کرد.
undefined۳
undefined۱

۳۴۴

۱۲:۴۱

۱۶ بهمن ۱۴۰۳
#پارت_شانزدهمو گفت:_رژا دلم نمیاد این خوراکی خوشمزه رو به تنهایی بخورم بیا باهم بریم پیش دوستم و سه نفری باهم بخوریمش.
خانواده ام گرم گپ و گفت با پرویز خان و زن ها و فرزندانش بودند. از پدرم اجازه رفتن گرفتم و به همراه ریحانه به سوی سیاه چادر دوستش به راه افتادیم .
دوست ریحانه که اسمش مریم بود چشمان درشت و مشکی رنگ اش , ابروهایی کمانی و خوش فرم و پوست سفید وروشنش در صورت معصوم و مهربان خودنمایی میکرد و موقعی که باحیا و خجالتی دخترانه صحبت می کرد او را چشم همنشینان اش جذاب تر می کرد._سلام اسم من مریمه_سلام منم رژا هستم_خیلی خوش اومدی. اینجا جاهای قشنگ زیاد داره. ریحانه!!!چشمه رو به رژا جان نشون دادی.؟!_نه مریم راستش یادم نبود_خب پس بیاین باهم بریم چشمه
زلالی و شفافیت آب چشمه بسیار تلالو آمیز بود . بی صبرانه کفش ها و جوراب هایم را از پاهایم در آوردم و پاهایم را مهمان آب چشمه کردم،خنکی جریان آب را از لابه لای انگشتانم به خوبی حس میکردم و آرامشی را در وجودم ایجاد می کرد که با تک تک سلول های بدنم آن را حس می کردم.
موسیقی نسیم هوای آبان ما, زیبایی و سر مستی سبزه ها و گل های معطر اطراف، برایم بسیار هیجان انگیز و فوق العاده بود.
undefined۴

۲۹۳

۱۸:۱۶

#پارت_هفدهمریحانه از من اجازه گرفت و کفش هایم را پوشید واقعا که براندازه اش بود و او را بهتر از دختر های شهری زیبا و بی نظیر می کرد.گذر زمان باعث گرم گرفتن بحثمان باعث شد و خجالت هایمان را به دست فراموشی سپردیم و از دنیای شخصی و آرزو هایمان گپ بزنیم. در کنار چشمه ودر پیشگاه پری محافظ چشمه به هم قول دادیم که تا ابد با هم دوست بمانیم.موقع ناهار با مریم خدا حافظی کردیم و با ریحانه به سیاه چادر کد خدا برگشتیم.سفره بزرگی پهن شد و افرادی نزدیک به چهل پنجاه نفر بر سر آن نشسته بودند. پسران کدخدا سیخ های کباب را بر نان های محلی می کشیدند و با پیازچه و سبزی های خوشبوی کوهی سفره آراسته شده بود.بعداز خوردن ناهارمفصل به گشت و گذار در علف زار های اطراف سیاه چادرها رفتیم.خورشید به سمت غروب میل کرده بود و ما را آماده ی برگشت می کرد.کم کم وسایل را جمع کردیم .هرچه کدخدا اصرار داشت که بمانیدو تعارف نکنیدپدر بهانه می آورد که فردا باید در محل کارش حضور داشته باشد وگرنه رییسش شاکی خواهد شد و از این قبیل حرف ها...خلاصه آنکه به همراه سوغاتی های مختلفی که خوراکی های محلی خودشان مانند کشک و روغن حیوانی و دوغ بود به راه افتادیممسافت آمده را برگشتیم تا به اتوبوس رسیدیم.از خستگی زیاد رمقی در بدنم باقی نمانده بود و پاهایم از تاول زدگی درد می کردروی صندلی ولو شدم.چشم هایم سنگینی می کرد که بالاخره خواب من را تسلیم خودش کرد،پلک هایم را به آرامی بر روی هم گذاشتم و به خواب رفتم

۲۹۶

۱۸:۲۳

#پارت_هجدهمبعد از چند دقیقه خوابیدن چشم باز کردم،حسی ناشی از درد و خستگی در وجودم ریشه دوانده بود ودردش به عمق جانم نفوذکرده بود.نگاهی به اطراف انداختم ،خوب که دقت کردم فهمیدم که در اتوبوس نیستم بلکه در بیمارستانم!
به دست هایم سرمی وصل بود و پاهایم در سنگینی گچ اسیر بود و لباسی آبی رنگ بر تنم پوشانده بودند . پرستار با دیدن چشم های بازم با لحنی مهربان گفت:_به به پرسنس خانوم ما هم به هوش اومدند.
با صدایی ضعیف که بیشتر شبیه ناله بود گفتم_ببخشید من کجام؟!خواب می بینم؟پدر و مادرم کجان؟!با این سوالاتم لبخند بر لبش محو شد و رنگ از صورتش پرید، سرش را به زیر انداخت و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد.این بار ریحانه بود که در چار چوب در ایستاده بود.با لباس های محلی و چهره ای محزون و خسته، آرام به سمتم قدم بر می داشت.دستان لاغرش بر بدنم حلقه شدو صدای گریه اش سکوت سنگین اتاق را شکست.
دلیل ریختن این همه اشک را نمی دانستم.
محکم اورا به عقب پس زدم و با لحنی بغض آلود تمام ابهامم را برسرش فریاد کشیدم _چرا این قدر گریه میکنی؟ اینجا چه خبره؟! اصلا من چرا اینجام؟!اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و ساده و صریحانه ماجرا را گفت
_رژا جان !اون روز که از ایل برمی گشتین اتوبوس تصادف کرد و همه ی فامیلاتون فوت کردند ولی تو...

جمله اش نیمه تمام ماند و باز هم صدای گریه اش بلند شد.
اما من بهت زده به صورت شسته شده ی او از اشک نگاه می کردم.
شاید‌ الان تنها یک کابوس باشد و موقعی که بیدار شوم که در میان خانواده ی خوبم باشم.
باز هم بابا فردینی باشد که مارا با شوخی های وقت و بی وقتش بخنداند یا مادر سیمینی که برایم از آن غذاهای های خوشمزه اش بپزد.
باز هم عمو محمدی که برایمان خاطرات شیرین سربازی اش را تعریف کند یا عمه فاطمه ای که در کنار گوشم داستان هزار و یک شب زمزمه کند و پدر بزرگی که شب یلدا فال حافظ بخواند....
اما اشک های ریحانه این صورت بانداژ شده و پای گرفتار در گچ قصه دیگری می گوید.
قصه ی جدایی ....بی کسی،تنهایی،غربت....
گریه های ریحانه پرستار را سراسیمه به اتاق کشاند.
با دیدن قیافه ی شوک زده ام به ریحانه چشم غره ای کرد
_چی به این طفلی گفتی این طور رفته توی شوک...
نمیگی یه وقت سکته میکنه؟!ا بدنش هنوز ضعیفه و باید....

لب های پرستار تکان می خورد اما صدایی از او به گوشم نمی رسید. سنگینی بدنم را بر تخت تکیه دادم و از حال رفتم....
undefined۳

۳۲۵

۱۸:۲۹

۱۷ بهمن ۱۴۰۳
thumbnail
#تصویری_از_محل_زندگی_مریم
undefined۴

۳۰۶

۱۸:۲۱

۲۰ بهمن ۱۴۰۳
#قسمت_نوزدهموقتی به هوش آمدم فضای کدر و دلگیر اتاق واقعی بودن اتفاقات دیروز را برایم روشن تر می کرد.
چندین مرتبه پلک بر هم زدم تا توانستم گردی صفحه ی ساعت را که عدد چهار ثابت مانده بود را به درستی تشخیص بدهم.

نمی دانستم چند شبانه روز است که در این بیمارستان زندانی شده ام .

ریحانه با همان معصومیت دخترانه اش و با چهره خسته و درمانده اش کنارم خوابیده بود.

با تمام توانم از جایم بلندشدم وسرم را از دستم به زور کندم که قطره قطره بر روی زمین می چکید. کنار پنجره ایستادم و بیرون را نگاه کردم.شهر در تاریکی مطلق فرو رفته بود،من در افکار تلخ خود غوطه ور بودم و به این فکرمی کردم که الان می بایست در خانه خودمان می بودم و با خیالی آرام در تخت خودم غرق در خواب باشم.

چقدر دلم برای پدر و مادرم و برای محبت های بی وقفه و لبخند های مهربانشان تنگ شده بود.
دلم یک دل سیر آغوش پدرم را می خواست و حرف های گوش نواز مادر را.


اما دیگر نه آغوشی انتظار رژا را می کشید و نه حرف های آرامش بخش مادرانه ای که چشمان به غم نشسته دختر تنهایش را به دست خواب بسپارد...


بی توجه به وقت و ساعت از ته دلم فریاد می کشیدم و گریه می کردم .

ریحانه از خواب پرید و پرستارها با چهره های متعجب به سمتم می دویدند.

یکی از پرستارها با چهره ی مهربانش که شبیه به مادرم بود سرم را بر سینه اش فشرد و با صدایی غمگین و سوزناک گفت: آرام باش دختربیچاره
آرام باش که روز های سختی در پیش داری.

روز ها کارم شده بود نالیدن از درد.فرار از آرامبخش وآمپول های خواب آور و گاه و بیگاه گریستن به حال بی کسی و ناتوانی ام....
undefined۲
undefined۱

۲۵۹

۱۵:۰۸

#قسمت_بیستمهمه از دستم کلافه و عاصی شده بودند.

اما من قلبا نمی خواستم این حقیقت دردناک را به خودم بقبولانم.

دلم میخواست تلخی این حادثه به اتفاقی شیرین تبدیل شود چیزی شبیه به یک معجزه تا از این کابوس دلهره اور رهایی شوم.


اما انگار سرنوشت برای این دختر تنها زندگی پر از زخم و سیاهی را رقم زده بود.

با گذر زمان وضعیت جسمی ام بهتر شد. اما روح و روانم سخت در عذاب بود.

از زبان مریم

بعد از فوت ناگهانی قوم و خویش کدخدا دوهفته ای می شود که ریحانه پیش رژا در بیمارستان بود و نمی دیدمش.

از کدخدا شنیدم که میگفت:الحمدالله حال رژا روبه بهبودی ست و همین روزهاست است که بتواند مثل سابق به زندگی عادی اش برگردد.

مادر و خواهرم اخضر مشغول درست کردن چیت ها بودند.

دست آخر تاب نیاوردم و سوال ذهنی ام را پرسیدم
_دا !حال رژا باید چکار کنه؟!
_چیکار میتونه بکنه. خب باید به زندگی اش برسه روله ی شیرینم.
_کجا؟!
اخضر با لحن تمسخر آمیز گفت
_توی کاخ پادشاه.

مادر از سر دلسوزی آهی کشید

_دخترک بیچاره که کس و کاری نداره جز کدخدا باید بیاد و همین جا زندگی اش رو بکنه

_آخه اون شهریهِ زندگی توی ایل براش خیلی سخته!

_چاره چیه؟باید به این وضعیت عادت کنه!!
خاله خاتون خبر را به گوشمان رساند که فردا قرار است کد خدا رژا را از بیمارستان ترخیص کند و به همراه ریحانه به ایل بر گرداند.

از همان لحظه که این خبر را شنیدم از خوشحالی بال در آوردم و شوق دیدن مجدد ریحانه و رژا وجودم را فرا گرفت.

روز بعد نزدیک ظهر کدخدا و ریحانه و رژا با تعدادی کیف و وسیله به ایل آمدند.

رژا به شدت ضعیف شده بود و دیگر آن دختر شاد و سرزنده نبود.

زیبایی اش در آن صورت سرد و بی روح انگار با تمام توان می خواست خودش را حفظ کند.

چشمانش به گودی رفته بود و سخت لاغر و تکیده شده بود.
لباس هایش دیگر آن لباس های زیبای سابق نبود لباسی سیاه و ساده بود.....
undefined۱

۲۷۲

۱۵:۰۹

چشمان رژا خبر از درد و زخمی عمیق میداد.مروارید های کوچک اشک بر گونه هایش می بارید.
بسمتش دویدم و او در آغوش خواهرانه ام جا گرفت.

دلم برای بی کسی اش می سوخت,برای روز هایی که با غربت و تنهایی اینجا باید دست و پنجه نرم می کرد.

هر دو مدتی را گریه کردیم

رژا با لحنی از بغض و معصومیت حرف می زد
_مریم بابا و مامانم برای همیشه رفتن. امروز رفتم سر خاک فامیلامون عمو ,عمه, آقا جون,عزیز همه و همه...


اشک را امانش را بریده بود تا حرفش را ادامه دهد

کد خدا علیم که به لحاظ غرور و استواری در ایلمان زبان زد بود با دیدن شیون و ناله رژای بیچاره جیگرش آتش گرفت و حلقه ای از اشک در چشمانش نقش بست.

مادرم به همراه چندنفر از زنان ایل با دیدن حال و روز رژا به دور او حلقه زده و شین کردند.(شین نوعی شیون کردی است که زنان کرد با دست صورت خود را میخراشند) در ایل هلهله و ولوله ای به پا بود و غم و اندوه این سوگ بزرگ بر قلب همه رسوخ کرده بود.

کدخدا با دیدن حضور تمام ایل از فرصت استفاده کرد و با صدایی بلند به طوری که حرفش را کوچک و بزرگ بشنوند
گفت: مردم ایل ! از امروز رژا دختر منه .
هرکدام از شما نگاه چپ بهش کنه انگار به من چپ نگاه کرده یا اگر آزاری بهش برسه مثل اینه که علیم رو آزار دادین ....

همه با دین چهره مصمم کدخدا دوهزاریشان افتاد و فهمیدند حرمت رژا در حد حرمت دختران کدخداست.

روزها سپری میشد اما رژا روز به روز لاغر تر و افسرده تر می شد.
میلی به غذا نشان نمی داد و چیز خاصی نمی خورد.

سر وضع رژا مدام ژولیده و نامرتب بود.چشمانش برق و درخشش گذشته را نداشت و نگاهش سردی سنگ قبر مردگان را به خود گرفته بود.

تا یک روز منو ریحانه برای آوردن آب به سر چشمه رفتیم و رژا را هم با خود بردیم.

رژا مثل قبل ساکت و آرام بود.

قلبم با دیدن اندوه رژا سخت می گرفت.

نگاهی به چشمه انداختم و شروع کردم به صحبت
_رژا ,ریحانه یادتونه کنار همین چشمه باهم عهد بستیم و قسم خوردیم که توی هر خوشی و ناخوشی همدیگه رو فراموش نکنیم!؟


لبخند کمرنگی لبان رژا را به بازی گرفت انگار مرور خاطرات برایش جالب بود,

ادامه دادم:بچه ها بگین نظرتون درمورد مرگ چیه؟ آخه چون ماهم میمریم ,پس بهتره بهش فکر کنیم

ریحانه قلاب خیالش به دست گرفت و برایمام رویا می بافت
_راستش به نظرم بعد از مرگ خداوند برامون یک باغ بزرگ پر از درخت گیلاس با شکوفه های زرد و صورتی آماده کرده شاید هم یک خونه بزرگ پراز خوراکی و لباس و عطر ،نزدیک یک آبشار پر خروش و یک دشت سرسبز و بزرگ.

خودمون رو با عطر ها خوشبو و معطر می کنیم و در جام های طلا و نقره بهمون شربت تعارف می کنند .


در واقع من معتقدم اونجا میشه تلافی همه بدبختی ها و رنج هایی که در این دنیا کشیده ایم رو در بیاریم.

حتما شاپرک ها و پروانه ها وشکوفه ها هزاران چیز های زیبا در انتظارمون هستند تا با اونها در بهشت رویایی پروردگار وقتمون رو بگذرونیم.


رژا باشنیدن این حرف ها انگار دنبال جوابی باشد برای پرسش دلتنگی های قلبش.

بالاخره روزه ی سکوتش را شکست و به حرف اومد

یعنی...

یعنی پدر و مادرم در همچین جای زیبایی هستند؟!_البته ،حتی شاید جایی بهتر و قشنگ تر از توصیفات ریحانه
undefined۳

۳۱۵

۱۵:۰۹

#قسمت_بیست_ویکمامیدوارم وقتی مردم به بهشت برم تا از خدا بخواهیم یک معلم بهم بده که با خیال راحت خوندن و نوشتن رو یاد بگیرم
وهمه کتاب ها و داستان هایی رو که دوست دارم با خیال راحت توی بهشت بخونم


رژا لبخندی زد و گفت

_ای بابا!برای این کار که لازم نیست بری بهشت.توی مدرسه هم میشه سواد یاد بگیری!!
_خب دردم من همین جاست.من نمی تونم برم مدرسه یعنی بابام اجازه نمیده اگر بفهمه پام رسیده اونجا سرم رو بیخ تا بیخ می بره
_عیبی نداره من کمکت میکنم تا یاد بگیری شرط می بندم خیلی زود بتونی بخونی و بنویسی.

_واقعا میگی رژا؟!اگر این لطف رو در حقم بکنی تا ابد ممنونت میشم اصلا کنیزیت رو میکنم.

با این حرفم خندید و گونه هایش گل انداخت و چشمانش برق زد.
بعد مدت ها رژا می خندید و و انگار صورتش روحدار شده بود.

و ادامه داد که

_البته که کمکت میکنم,چون تو بهترین رفیق منی,

ریحانه لب و لوچه اش آویزان شد و با دلخوری گفت :پَس من چی؟!

آه ریحانه معلومه تو هم بهترین دوستمی اخه من دوتا از دوست داشتنی ترین رفقای دنیا رو دارم وهرسه خندیدیم


بعد از ظهر آن روز آغازی شد برای درس خواندن یا بهتر برایتان بگویم جنگیدن برای رسیدن به هدفم.

پدرم روز ها گوسفندان و بزها را برای چرا به دل کوهستان می برد و نمی دانست که دخترش مریم سرش به درس خواندن گرم است.

به خیال اهالی ایل ما با پر گویی و بیکاری وقت میگزرانیم.
اما اینها تنها ظاهر داستان بود چراکه من و ریحانه با چنگ و دندان می جنگیدیم وتلاش می کردیم تا درس بخوانیم و به هدف زندگیمان برسیم

گاهی اوقات رژا لباس های شهری اش را می آورد و ما آنها را می پوشیدیم و گمان می کردیم شاهزاده شدیم وخودمان را بجای آنها فرض می کردیم.
undefined۷

۳۷۰

۱۵:۱۰

۳ خرداد
https://rubika.ir/roman_eshghajib
رمان جذاب عشق عجیب در روبیکا undefinedundefinedمنتظرتونیم عزیزانم

۴۹

۱۸:۴۱