رمان عروس ارباب❤️
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب
#ᑭᗩᖇT_3 بعد از اون شب دیگه آریان رو زیاد ندیدم انگار اصلا پاش رو تو عمارت نمیذاشت منم یه جورایی خیالم راحت شده بود چون نمیومد ، بعد اون شب که باعث شده بود حسابی درد بکشم یه جور عجیبی ازش میترسیدم ، با سیامک پسر عمه ام فاطمه مشغول بازی تو حیاط بودیم ، سیامک پونزده ساله اش بود باهاش صمیمی بودیم خیلی زیاد ، و یه جورایی مثل داداشم بود با افتادن سیامک نمیدونم چیشد منم تعادلم رو از دست دادم افتادم تو بغلش قصد داشتم عروسکم رو ازش بگیرم که صدای داد آریان اومد : چخبره اینجا بدون اینکه از بغل سیامک بیام بیرون با لحن بچگونه ای گفتم : میخوام عروسکم رو بگیرم نمیده سیام ... هنوز حرفم کامل نشده بود که بازوم رو گرفت و من رو بلندم کرد خواستم چیزی بهش بگم که با دیدن قیافه ی عصبانیش ساکت شدم چرا داشت این شکلی به من نگاه میکرد مگه من چ کار بدی انجام داده بودم که نگاهش تا این حد نسبت به من خشمگین بود آریان چیشده چرا عصبانی شدی تقصیر من بود ببخشید با آهو کاری نداشته باش نمیدونستم چرا داره معذرت خواهی میکنه هنوز گیج بودم که صدای سرد آریان بلند شد : دیگه حق نداری باهاش بازی کنی شنیدی ؟ آره با شنیدن این حرفش سریع پرسیدم : چرا نباید باهام بازی کنه ؟ خفه شو با دادی ک زد بغض کرده ساکت شدم که با تهدید خطاب به سیامک گفت : کافیه به حرفم گوش ندی سیامک خودت میدونی چیکارت میکنم . باشه بعدش دست من رو گرفت با خودش کشید ، اشکام صورتم رو خیس کرده بود آقاجون و بقیه هر چی پرسیدند چیشده آریان گفت به هیچکس مربوط نیست من رو پرت کرد داخل اتاق با خشم داشت به من نگاه میکرد خفه شو انقدر گریه نکن با شنیدن این حرفش به هق هق افتادم که اومد سمتم و با خشم غرید : تو زن منی واسه ی چی میری پیش یه پسر دیگه هان ؟ خوشت میاد ؟ با گریه جوابش رو دادم : من و سیامک داشتیم بازی میکردیم کار بدی نکردیم قسم میخورم دروغ نمیگم ! ✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋#ᑭᗩᖇT_4
دیگه دوست ندارم با سیامک بازی کنی شنیدی ؟
با بغض پرسیدم ؛
پس با کی بازی کنم جز سیامک هیچکس من و دوست نداره باهام بازی نمیکنهاخماش هر لحظه بیشتر داشت گره میخورد بعد تموم شدن حرف من با عصبانیت گفت : تو الان زن شرعی من هستی نباید با پسر های غریبه بازی و صحبت کنی شنیدی ؟
با گیجی گفتم :
چرا ؟ چون گناه هستش چون تو زن منی و وقتی زن یکی دیگه شدی حرف زدن با پسر دیگه ای ممنوع هستش
لب برچیدم :
نمیشه من زن تو نباشم ؟با پشت دستش ضربه ی محکمی روی دهنم زد که باعث شد به سوزش بیفته اشک تو چشمهام جمع شد ، چرا انقدر رفتار باهام بد بود دیگه حق نداری با هیچ پسری بازی کنی شنیدی ؟
از شدت ترس اینکه دوباره کتک بخورم و یا دعوا کنه سریع ترسیده سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم ، که صدای خشک و سردش بلند شد :
زبون نداریبا صدایی لرزون شده جواب دادم : آره
با رفتنش از اتاق با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن نباید من رو کتک میزد
در اتاق باز شد زن عمو نسرین اومد داخل خیره به من شد و گفت :
چیشده عزیزم چرا لبت داره خون میاد آریان من و کتک زد زن عمو
محکم زد پشت دستش و پرسید :
چرا ؟ گفت نباید دیگه با سیامک و پسر های غریبه بازی کنم چون من الان زنش هستم ، زن دایی نسرین من دوست ندارم زنش باشم چیکار کنم
محزون خندید
عزیزم آریان دوستت داره اون الان شوهرت هست تو باید به حرفاش گوش بدی تا عصبانی نشی زن عمو نسرین
جان عمو شما رو کتک میزنه ؟
نه پس چرا آریان من و کتک میزنه چون مامان بابا ندارم ؟
اشک تو چشمهای زن عمو جمع شد
نه چون دوستت داره روی تو حساس هستش عزیزم دوست نداره اتفاقی واست بیفته
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
دیگه دوست ندارم با سیامک بازی کنی شنیدی ؟
با بغض پرسیدم ؛
پس با کی بازی کنم جز سیامک هیچکس من و دوست نداره باهام بازی نمیکنهاخماش هر لحظه بیشتر داشت گره میخورد بعد تموم شدن حرف من با عصبانیت گفت : تو الان زن شرعی من هستی نباید با پسر های غریبه بازی و صحبت کنی شنیدی ؟
با گیجی گفتم :
چرا ؟ چون گناه هستش چون تو زن منی و وقتی زن یکی دیگه شدی حرف زدن با پسر دیگه ای ممنوع هستش
لب برچیدم :
نمیشه من زن تو نباشم ؟با پشت دستش ضربه ی محکمی روی دهنم زد که باعث شد به سوزش بیفته اشک تو چشمهام جمع شد ، چرا انقدر رفتار باهام بد بود دیگه حق نداری با هیچ پسری بازی کنی شنیدی ؟
از شدت ترس اینکه دوباره کتک بخورم و یا دعوا کنه سریع ترسیده سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم ، که صدای خشک و سردش بلند شد :
زبون نداریبا صدایی لرزون شده جواب دادم : آره
با رفتنش از اتاق با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن نباید من رو کتک میزد
در اتاق باز شد زن عمو نسرین اومد داخل خیره به من شد و گفت :
چیشده عزیزم چرا لبت داره خون میاد آریان من و کتک زد زن عمو
محکم زد پشت دستش و پرسید :
چرا ؟ گفت نباید دیگه با سیامک و پسر های غریبه بازی کنم چون من الان زنش هستم ، زن دایی نسرین من دوست ندارم زنش باشم چیکار کنم
محزون خندید
عزیزم آریان دوستت داره اون الان شوهرت هست تو باید به حرفاش گوش بدی تا عصبانی نشی زن عمو نسرین
جان عمو شما رو کتک میزنه ؟
نه پس چرا آریان من و کتک میزنه چون مامان بابا ندارم ؟
اشک تو چشمهای زن عمو جمع شد
نه چون دوستت داره روی تو حساس هستش عزیزم دوست نداره اتفاقی واست بیفته
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
۸K
۲۲:۵۸
مث اینکه واقن پارت نمیخاید؟
۷.۹K
۱۰:۵۶
از امروز پارت گذاری داریممم
۷.۹K
۱۲:۳۲
رمان عروس ارباب❤️
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب
#ᑭᗩᖇT_4 دیگه دوست ندارم با سیامک بازی کنی شنیدی ؟ با بغض پرسیدم ؛ پس با کی بازی کنم جز سیامک هیچکس من و دوست نداره باهام بازی نمیکنه اخماش هر لحظه بیشتر داشت گره میخورد بعد تموم شدن حرف من با عصبانیت گفت : تو الان زن شرعی من هستی نباید با پسر های غریبه بازی و صحبت کنی شنیدی ؟ با گیجی گفتم : چرا ؟ چون گناه هستش چون تو زن منی و وقتی زن یکی دیگه شدی حرف زدن با پسر دیگه ای ممنوع هستش لب برچیدم : نمیشه من زن تو نباشم ؟ با پشت دستش ضربه ی محکمی روی دهنم زد که باعث شد به سوزش بیفته اشک تو چشمهام جمع شد ، چرا انقدر رفتار باهام بد بود دیگه حق نداری با هیچ پسری بازی کنی شنیدی ؟ از شدت ترس اینکه دوباره کتک بخورم و یا دعوا کنه سریع ترسیده سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم ، که صدای خشک و سردش بلند شد : زبون نداری با صدایی لرزون شده جواب دادم : آره با رفتنش از اتاق با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن نباید من رو کتک میزد در اتاق باز شد زن عمو نسرین اومد داخل خیره به من شد و گفت : چیشده عزیزم چرا لبت داره خون میاد آریان من و کتک زد زن عمو محکم زد پشت دستش و پرسید : چرا ؟ گفت نباید دیگه با سیامک و پسر های غریبه بازی کنم چون من الان زنش هستم ، زن دایی نسرین من دوست ندارم زنش باشم چیکار کنم محزون خندید عزیزم آریان دوستت داره اون الان شوهرت هست تو باید به حرفاش گوش بدی تا عصبانی نشی زن عمو نسرین جان عمو شما رو کتک میزنه ؟ نه پس چرا آریان من و کتک میزنه چون مامان بابا ندارم ؟ اشک تو چشمهای زن عمو جمع شد نه چون دوستت داره روی تو حساس هستش عزیزم دوست نداره اتفاقی واست بیفته ✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_6
خیلی احساس تنهایی میکردم ، آریان همش به من گیر میداد اصلا اجازه نداشتم با هیچکس بازی بکنم ، دوست نداشتم شوهر داشته باشم لادن همسن من بود اما شوهر نداشت باید میرفتم پیش آقاجون باهاش صحبت میکردم شاید منم میتونستم لادن باشم شوهر نداشته باشم ، سریع به سمت سالن رفتم عمو هوشنگ و زن عمو نسرین ، عمو محمد و زنش مریم نشسته بودند ، آریان هم نشسته بود
آقاجون
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت و با همون صدای سرد و خشک گفت :
بله
لادن همسن منه ؟
آره
پس چرا لادن شوهر نداره من دارم ؟
قبل اینکه آقاجون جواب بده آریان با عصبانیت سرم داد کشید :
گمشو تو اتاقت ببینم اومدی بلبل زبونی میکنی ک چی هان .
اشک تو چشمهام جمع شد ، با مظلومیت داشتم بهش نگاه میکردم که صدای آقاجون بلند شد :
آروم باش آریان
اما ...
آریان
آریان ساکت شد که آقاجون خطاب به من گفت :
چون تو انتخاب شدی زن آریان بشی نه بقیه ، وقتش ک بشه لادن هم ازدواج میکنه
با سادگی گفتم :
نمیشه لادن زن آریان بشه من برم بازی کنیم با سیامک بعدش ک تموم شد بازی دوباره زن آریان بشم ؟
صدای خنده عمو محمد و زنش بلند شد که آقاجون داد کشید :
ساکت
رنگ از رخ جفتشون پرید و ساکت شدند ، آقاجون یه جذبه ی خیلی خاصی داشت که همه ازش حساب میبردند ، ترسیده سرجام ایستاده بودم که بهم اشاره کرد برم جلو رفتم جلو حالا یه قدم باهاش فاصله داشتم خیره به چشمهای من شد و گفت :
_ چون تو رو بیشتر از بقیه دوست دارم ، انتخابت کردم زن آریان بشی
اولین بار بود آقاجون داشت همچین چیزی به من میگفت چشمهام برق شادی زد فقط یه چیزی رو متوجه شده بودم اینکه آقاجون من رو دوست داشت !.
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
𓊈 ble.ir/join/NDgwYzFiYT 𓊉
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_6
خیلی احساس تنهایی میکردم ، آریان همش به من گیر میداد اصلا اجازه نداشتم با هیچکس بازی بکنم ، دوست نداشتم شوهر داشته باشم لادن همسن من بود اما شوهر نداشت باید میرفتم پیش آقاجون باهاش صحبت میکردم شاید منم میتونستم لادن باشم شوهر نداشته باشم ، سریع به سمت سالن رفتم عمو هوشنگ و زن عمو نسرین ، عمو محمد و زنش مریم نشسته بودند ، آریان هم نشسته بود
آقاجون
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت و با همون صدای سرد و خشک گفت :
بله
لادن همسن منه ؟
آره
پس چرا لادن شوهر نداره من دارم ؟
قبل اینکه آقاجون جواب بده آریان با عصبانیت سرم داد کشید :
گمشو تو اتاقت ببینم اومدی بلبل زبونی میکنی ک چی هان .
اشک تو چشمهام جمع شد ، با مظلومیت داشتم بهش نگاه میکردم که صدای آقاجون بلند شد :
آروم باش آریان
اما ...
آریان
آریان ساکت شد که آقاجون خطاب به من گفت :
چون تو انتخاب شدی زن آریان بشی نه بقیه ، وقتش ک بشه لادن هم ازدواج میکنه
با سادگی گفتم :
نمیشه لادن زن آریان بشه من برم بازی کنیم با سیامک بعدش ک تموم شد بازی دوباره زن آریان بشم ؟
صدای خنده عمو محمد و زنش بلند شد که آقاجون داد کشید :
ساکت
رنگ از رخ جفتشون پرید و ساکت شدند ، آقاجون یه جذبه ی خیلی خاصی داشت که همه ازش حساب میبردند ، ترسیده سرجام ایستاده بودم که بهم اشاره کرد برم جلو رفتم جلو حالا یه قدم باهاش فاصله داشتم خیره به چشمهای من شد و گفت :
_ چون تو رو بیشتر از بقیه دوست دارم ، انتخابت کردم زن آریان بشی
اولین بار بود آقاجون داشت همچین چیزی به من میگفت چشمهام برق شادی زد فقط یه چیزی رو متوجه شده بودم اینکه آقاجون من رو دوست داشت !.
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
𓊈 ble.ir/join/NDgwYzFiYT 𓊉
۸.۱K
۱۲:۳۶
رمان عروس ارباب❤️
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب
#ᑭᗩᖇT_6 خیلی احساس تنهایی میکردم ، آریان همش به من گیر میداد اصلا اجازه نداشتم با هیچکس بازی بکنم ، دوست نداشتم شوهر داشته باشم لادن همسن من بود اما شوهر نداشت باید میرفتم پیش آقاجون باهاش صحبت میکردم شاید منم میتونستم لادن باشم شوهر نداشته باشم ، سریع به سمت سالن رفتم عمو هوشنگ و زن عمو نسرین ، عمو محمد و زنش مریم نشسته بودند ، آریان هم نشسته بود آقاجون با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت و با همون صدای سرد و خشک گفت : بله لادن همسن منه ؟ آره پس چرا لادن شوهر نداره من دارم ؟ قبل اینکه آقاجون جواب بده آریان با عصبانیت سرم داد کشید : گمشو تو اتاقت ببینم اومدی بلبل زبونی میکنی ک چی هان . اشک تو چشمهام جمع شد ، با مظلومیت داشتم بهش نگاه میکردم که صدای آقاجون بلند شد : آروم باش آریان اما ... آریان آریان ساکت شد که آقاجون خطاب به من گفت : چون تو انتخاب شدی زن آریان بشی نه بقیه ، وقتش ک بشه لادن هم ازدواج میکنه با سادگی گفتم : نمیشه لادن زن آریان بشه من برم بازی کنیم با سیامک بعدش ک تموم شد بازی دوباره زن آریان بشم ؟ صدای خنده عمو محمد و زنش بلند شد که آقاجون داد کشید : ساکت رنگ از رخ جفتشون پرید و ساکت شدند ، آقاجون یه جذبه ی خیلی خاصی داشت که همه ازش حساب میبردند ، ترسیده سرجام ایستاده بودم که بهم اشاره کرد برم جلو رفتم جلو حالا یه قدم باهاش فاصله داشتم خیره به چشمهای من شد و گفت : _ چون تو رو بیشتر از بقیه دوست دارم ، انتخابت کردم زن آریان بشی اولین بار بود آقاجون داشت همچین چیزی به من میگفت چشمهام برق شادی زد فقط یه چیزی رو متوجه شده بودم اینکه آقاجون من رو دوست داشت !. ✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ 𓊈 ble.ir/join/NDgwYzFiYT 𓊉
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_7
فراموش کرده بودم چی میخواستم از آقاجون حالا یه احساس خیلی خوب تو وجودم در جریان بود اینکه آقاجون من رو دوست داره چی میتونست بیشتر از این باعث خوشحالی من بشه ، لبخند شادی روی لبم نشسته بود ، صدای سرد و خشک آریان بلند شد :
آقاجون ما میتونیم بریم ؟
برید
آریان به سمتم اومد دستم رو محکم تو دستش گرفت که بلند گفتم ؛
آخ یواش
با اخم بهش خیره شد که لب برچیدم ؛
خوب دردم اومد
آقاجون صداش زد :
آریان
بله
حواست باشه
باشه
داخل اتاق خوابمون شدیم با ترس داشتم بهش نگاه میکردم که رو بهم توپید :
به چی داری نگاه میکنی ؟
سریع سرم رو پایین انداختم که به سمتم اومد دستش رو زیر چونم گذاشت مجبورم کرد خیره بهش بشم بعدش خیلی خشن گفت :
رسما یه روانی هستی
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم نمیدونستم چی باید بگم رفتارش خیلی باهام بد بود
چرا اینطوری میگید
خفه شو صدات درنیاد
بغض کردم اصلا نمیدونستم چرا اینطوری باهام داره برخورد میکنه حسابی قلبم شکسته بود
چرا گفتی میخوای زن من نباشی هان ؟ میخوای زن سیامک بشی آره ؟
چشمهام برق شادی زد و خیلی ساده با بچگی تمام گفتم :
میشه سیامک شوهرم بشه تو شوهر لادن بشی ؟
یهو دستش بالا رفت و با قدرت تو صورتم نشست ک پرت شدم روی زمین انگاری دنیا داشت دور سرم میچرخید حسابی سرگیجه داشتم من رو از روی زمین بلند کرد و با خشم غرید :
_ میکشمت تا بفهمی شوهرت کیه
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
𓊈 ble.ir/join/NDgwYzFiYT 𓊉
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_7
فراموش کرده بودم چی میخواستم از آقاجون حالا یه احساس خیلی خوب تو وجودم در جریان بود اینکه آقاجون من رو دوست داره چی میتونست بیشتر از این باعث خوشحالی من بشه ، لبخند شادی روی لبم نشسته بود ، صدای سرد و خشک آریان بلند شد :
آقاجون ما میتونیم بریم ؟
برید
آریان به سمتم اومد دستم رو محکم تو دستش گرفت که بلند گفتم ؛
آخ یواش
با اخم بهش خیره شد که لب برچیدم ؛
خوب دردم اومد
آقاجون صداش زد :
آریان
بله
حواست باشه
باشه
داخل اتاق خوابمون شدیم با ترس داشتم بهش نگاه میکردم که رو بهم توپید :
به چی داری نگاه میکنی ؟
سریع سرم رو پایین انداختم که به سمتم اومد دستش رو زیر چونم گذاشت مجبورم کرد خیره بهش بشم بعدش خیلی خشن گفت :
رسما یه روانی هستی
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم نمیدونستم چی باید بگم رفتارش خیلی باهام بد بود
چرا اینطوری میگید
خفه شو صدات درنیاد
بغض کردم اصلا نمیدونستم چرا اینطوری باهام داره برخورد میکنه حسابی قلبم شکسته بود
چرا گفتی میخوای زن من نباشی هان ؟ میخوای زن سیامک بشی آره ؟
چشمهام برق شادی زد و خیلی ساده با بچگی تمام گفتم :
میشه سیامک شوهرم بشه تو شوهر لادن بشی ؟
یهو دستش بالا رفت و با قدرت تو صورتم نشست ک پرت شدم روی زمین انگاری دنیا داشت دور سرم میچرخید حسابی سرگیجه داشتم من رو از روی زمین بلند کرد و با خشم غرید :
_ میکشمت تا بفهمی شوهرت کیه
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
𓊈 ble.ir/join/NDgwYzFiYT 𓊉
۸.۷K
۱۲:۳۶
رمان عروس ارباب❤️
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب
#ᑭᗩᖇT_7 فراموش کرده بودم چی میخواستم از آقاجون حالا یه احساس خیلی خوب تو وجودم در جریان بود اینکه آقاجون من رو دوست داره چی میتونست بیشتر از این باعث خوشحالی من بشه ، لبخند شادی روی لبم نشسته بود ، صدای سرد و خشک آریان بلند شد : آقاجون ما میتونیم بریم ؟ برید آریان به سمتم اومد دستم رو محکم تو دستش گرفت که بلند گفتم ؛ آخ یواش با اخم بهش خیره شد که لب برچیدم ؛ خوب دردم اومد آقاجون صداش زد : آریان بله حواست باشه باشه داخل اتاق خوابمون شدیم با ترس داشتم بهش نگاه میکردم که رو بهم توپید : به چی داری نگاه میکنی ؟ سریع سرم رو پایین انداختم که به سمتم اومد دستش رو زیر چونم گذاشت مجبورم کرد خیره بهش بشم بعدش خیلی خشن گفت : رسما یه روانی هستی ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم نمیدونستم چی باید بگم رفتارش خیلی باهام بد بود چرا اینطوری میگید خفه شو صدات درنیاد بغض کردم اصلا نمیدونستم چرا اینطوری باهام داره برخورد میکنه حسابی قلبم شکسته بود چرا گفتی میخوای زن من نباشی هان ؟ میخوای زن سیامک بشی آره ؟ چشمهام برق شادی زد و خیلی ساده با بچگی تمام گفتم : میشه سیامک شوهرم بشه تو شوهر لادن بشی ؟ یهو دستش بالا رفت و با قدرت تو صورتم نشست ک پرت شدم روی زمین انگاری دنیا داشت دور سرم میچرخید حسابی سرگیجه داشتم من رو از روی زمین بلند کرد و با خشم غرید : _ میکشمت تا بفهمی شوهرت کیه ✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ 𓊈 ble.ir/join/NDgwYzFiYT 𓊉
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_8
با شنیدن حرفاش داشتم گریه میکردم اصلا نمیدونستم چی داره میگه ، آریان انگار خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود با مشت و لگد افتاده بود به جون من چشمهام داشت سیاهی میرفت که آخرین لحظه دیدم آقاجون و زن عمو نسرین داخل اتاق اومده بودند ...
وقتی چشم باز کردم داخل اتاق بودم یه سرم هم به دستم وصل شده بود
ناله ای از شدت درد کردم که صدای زن عمو نسرین اومد که حالم رو پرسید :
خوبی عزیزم درد داری ؟
اشک تو چشمهام نشست تموم بدنم داشت درد میکرد انگار یه تریلی از روم رد شده بود
زن عمو
با بغض گفت ؛
جان دلم
درد دارم خیلی کمکم کن
قطره اشکی روی گونه اش چکید ، با صدایی خش دار شده لب زد :
سعی کن استراحت کنی حالت بهتر میشه
زن عمو
جان
نرو من میترسم !
پیشم نشست دستم رو تو دستش گرفت و با ناراحتی تو چشمهام زل زد :
از چی میترسی ؟
نمیدونستم چ جوابی باید بهش بدم اما حسابی میترسیدم اون هم خیلی زیاد مخصوصا بابت اتفاق هایی ک پیش اومده بود
از پسرتون
با غم داشت بهم نگاه میکرد انگار میدونست چ بلایی سرم آورده
_ دیگه نیاز نیست بترسی قرار نیست بلایی سرت بیاره بهش اصلا همچین اجازه ای نمیدم
قلبم حسابی به درد اومده بود کاش میتونستم همه چیز رو فراموش کنم خیلی بد شده بود.
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
𓊈 ble.ir/join/NDgwYzFiYT 𓊉
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_8
با شنیدن حرفاش داشتم گریه میکردم اصلا نمیدونستم چی داره میگه ، آریان انگار خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود با مشت و لگد افتاده بود به جون من چشمهام داشت سیاهی میرفت که آخرین لحظه دیدم آقاجون و زن عمو نسرین داخل اتاق اومده بودند ...
وقتی چشم باز کردم داخل اتاق بودم یه سرم هم به دستم وصل شده بود
ناله ای از شدت درد کردم که صدای زن عمو نسرین اومد که حالم رو پرسید :
خوبی عزیزم درد داری ؟
اشک تو چشمهام نشست تموم بدنم داشت درد میکرد انگار یه تریلی از روم رد شده بود
زن عمو
با بغض گفت ؛
جان دلم
درد دارم خیلی کمکم کن
قطره اشکی روی گونه اش چکید ، با صدایی خش دار شده لب زد :
سعی کن استراحت کنی حالت بهتر میشه
زن عمو
جان
نرو من میترسم !
پیشم نشست دستم رو تو دستش گرفت و با ناراحتی تو چشمهام زل زد :
از چی میترسی ؟
نمیدونستم چ جوابی باید بهش بدم اما حسابی میترسیدم اون هم خیلی زیاد مخصوصا بابت اتفاق هایی ک پیش اومده بود
از پسرتون
با غم داشت بهم نگاه میکرد انگار میدونست چ بلایی سرم آورده
_ دیگه نیاز نیست بترسی قرار نیست بلایی سرت بیاره بهش اصلا همچین اجازه ای نمیدم
قلبم حسابی به درد اومده بود کاش میتونستم همه چیز رو فراموش کنم خیلی بد شده بود.
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
𓊈 ble.ir/join/NDgwYzFiYT 𓊉
۹.۱K
۱۲:۳۶
2 پارت بعدی امار 20
۹.۱K
۱۲:۴۳
مث اینکه پارت نمیخایدا
۹K
۱۳:۰۳
و منی که هنوز منتظرم 20 تایی شیم
۹K
۱۲:۲۲
4 نفر بیارید 5 تا پارت بزارم
۹K
۱۲:۲۲