لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل رمان های آنلاین ر
۶۸ عضو

رمان های آنلاین

undefinedکپی و انتقال رمان بدون لینک ممنوع و حرام استundefinedundefinedساعت پارت گذاری هر روز ساعت ۱۶ الی ۱۸undefined
لینک «گروه نقد رمان های آنلاین»https://ble.ir/naghde_roman_online_667097
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۶ تیر
#رماندخترحاجیپارت۱۱۰همین که ما رفتیم کم کم مهمون ها هم اومدن. .بابام و زهره هم دعوت بودن. ...مهمون ها همون طور وارد باغ میشدن. انگار که کل روستا داشتن سمت باغ سرازیر میشدن ،باغ هرلحظه شلوغ و شلوغ تر میشد ...بلاخره تو انبوه مهمون ها عروس،و داماد وارد شدن ...باورم نمیشد مینو چقدر خوشگل دیده میشدمثل قرص ماه ..یه لباس عروسی نباتی رنگ دنباله دار .با تاج سلطنتی که رو سرش بود دقیقا مثل ملکه ها شده بود. .نگاهی به عمادکردم ..یه مرد تقریبا سی ساله ..مهربون و معصوم به. نظر میرسید ...معلوم بود خجالت میکشه که گونه هاش سرخ بودن و سرش همش پایین بود ولی مینو به همه خوشامد میگفت و خیلی خوشحال بنظر میرسید. .عروس و داماد بلاخره از وسط مهمون ها رد شدن و اومدن جایگاهشون ..چون عروسی مختلط، بود فقط مردها میرقصیدن ...کنار جایگاه نشسته بودم و روبه روی من قسمت مردونه خیلی بهتر دیده میشد..یهو که یه خودم اومدم دیدم هیچی از،عروسی نفهمیدم. .و فقط چشمم دنبال یه نفر میگشته. .!به خودم تشر زدم .._:احمق. چت شده ؟چه زود همه چیز فراموشت شد. میخوای ببنیش که چی بشه ؟؟ دوس داری با زنش ببینی و خورد بشی ؟دوباره بشکنی ..با این افکارکلافم بلندشدم. .یهو بهم ریختم ..میدونستم حتما مهدی و خانوادش هم دعوت هستن ولی هنوز،هیچ کدومشونو ندیده بودم ..شایدم به خاطر من خاله سوسن دعوتشون نکرده تا ناراحت نشم ...آهی کشیدم ..ناامید از دیدن و اومدن مهدی میخواستم برم سمت بابام و زهره که یکی اروم از پشت سرم گفت. .._:چقدر خوشگل شدی ؟من قربون این همه خوشگلیت بشم یانه ؟؟با شنیدن صداش قلبم اومد تو دهنم حس کردم همه دارن صدای تپش قلب منو میشنون. .دستمو رو سینم گذاشتم و هیجان زده برگشتم ...خیره شدیم بهم یه قدم اومد سمتم .._:چقدر دلتنگت بودم پونه بغض کردم نتونستم جلوی اشکمو بگیرم. .از گوشه چشمم مرواریدی بارید. ._:منم. ...لبخند زد. ..دقیقا مثل همون روزای اول برام دلنشین و جذاب بود _:تو چی ؟؟_:منم دلتنگت بودم !نگاهی به اطرافش کرد ..توی اون شلوغی یهو دستمو گرفت و پشت سرش کشید و دوید. منم دستم تو دستش دویدم ...به حدی دویدیم که صدای عروسی بزور شنیده میشد. هردو نفس ،نفس میزدیم ...یهو منو کشید تو بغلش

۹۴

۱۳:۰۰

#رماندخترحاجیپارت۱۱۱هردو نفس ،نفس میزدیم ..یهو منو کشید تو بغلش ...هرم نفس های داغش حس خفگی بهم داد..با تقلا خودمو ازش جدا کردم ...و با صدایی غم زده گفتم _:چرا من و آوردی اینجا ؟خندید ..._:تو چرا با من اومدی اینجا ؟سرچرخودم سمتی که عروسی بود _:الانه که متوجه بشن من نیستم ..نگرانم میشن ..اصلا شاید زنت دنبالت بگرده با صدای بلندی خندید. _:زنم ؟؟اخمی بین ابروهام آوردم .._:اره زنت !_:کدوم زن ؟؟_:رویا دیگه ؟؟_:رویا خانوم تا فهمید مشکل بچه دار شدن دارم ..خانوادش بی سرو صدا طلاقشو گرفتن چشمهام گرد شد _:واقعا ؟ابا ذوق ..کشداررگفت _:بلههههههه! باورت نمیشه از پدرت بپرس ..بابات میدونست همون موقع که می اومدم دم درتون بهش گفته بودم ..._:به من چیزی نگفته بود!-:من فکر میکردم میدونی سرمو به نشونه نه طرفین تکون دادم ...دستهامو محکم دوباره گرفت ..خیلی سریع و دستپاچه با ناراحتی دستمو از تو دستش بیرون کشیدم ..نگران گفتم .._:قبل اینکه کسی مارو اینجا ببینه باید برم ...دیگه تعلل نکردم و پاتند کردم سمت مراسم ..با تمام قدرت میدویدم ..با شنیدن حرفهاش سردرگمم شدم ..اصلا نمیدونم چرا همراهش شده بودم. یعنی به حدی دوسش داشتم که یک لحظه عنان از کف داده بودم ! پشت سرم صدای قدم های تندشو شنیدم ..داد میزد .._:وایسا باهات کار دارم ..ولی من بدون توجه بهش فقط دویدم..خیلی زود رسیدم به مراسم...از وسط مهمون ها آشفته داشتم رد میشدم سمت میز پدرم و زهره برم که صدای مهدی تو کل باغ اکو شد.._:پونه من میخوامت و همین امشب پیش این همه آدم ازت خواستگاری میکنم ...حاج کاظم دخترتو میخوام ؟؟ باورم نمیشد قلبم تو دهنم بود همه مهمون ها سکوت کرده بودن و زل زده بود به من ..جرات اینکه برگردم و مهدی رو نگاه کنم رو نداشتم ..با ترس خیلی آروم سمت بابام رفتم که بشدت برافروخته بود ...دوباره صدای مهدی بلند شد _:من منتظرم حاج کاظم ؟؟ دخترتو میدی بهم ؟؟یهو صدای خنده مهمون ها بلندشد ...بابام با چهره ای کبود از روی میز بلند شد ...

۹۵

۱۳:۰۰

#رماندخترحاجیپارت۱۱۲هرقدم که پدرم سمت مهدی برمیداشت بند دلم پاره میشد. زهره آشفته اومد سمتم کمکم کرد بشینم ...تمام تنم خیس عرق بود . همهمه ها و نگاه ها آزارم میداد پر از وحشت به بابام خیره بودم که یهو مینو به سرعت خودشو رسوند به بابام ..نمیدونم چی زیر گوش بابام گفت که بابام بعد لحظه ای مکث عصبی دوباره برگشت و نشست ...مهدی میکروفن رو گذاشت و اروم اومد سمت میز ما ..هرلحظه بیشتر حس خفگی داشتم حس،میکردم هوا برای تنفسم کم شده و هر لحظه امکان داره خفه بشم ..درگیر احساس عذاب آواری بودم که مهدی خیلی خونسرد پشت میز روبه روی من و بابام نشست ..مراسم رو دوباره روبه راه کردن و همه مشغول شادی شدن. .. .مهدی خوش و بشی با ..پدرم کرد و گفت. ._:استاد من که ازتون خواهش کرده بودم بهش بگید رویا طلاق گرفته چرا بهش نگفتید؟ بابام کلافه سری تکون داد و گفت _:رویارو که طلاق ندادی ...طلاق گرفته ...اگه عقیم نبودی رویا الان باهات داشت زندگی میکرد و فیل تو هم یاد هندوستون نمیکرد. .مهدی خونسرد خندید. _:نه !! چون من خودم به رویا قرار بود همون برگه رو نشون بدم و بگم بچه دار نمیشم ..بچه دار نشدنم چیزی نبود که رویا نفهمه ..وقتی رویا تهدیدم کرد که اگه باهاش ازدواج نکنم بلایی سر پونه میاره از ترس اینکه اتفاقی برای پونه نیافته باهاش اردواج کردم ولی باهمین فکر که ازم طلاق میگیره ! تو اون روزها چاره ای جز این نبود. .ولی پونه تحمل نکرد و زود جا زد. .نزاشت براش توضیح بدم بابام زیر لب. .استغفاری گفت. ._:هر زنی روز عقدش بفهمه شوهرش یه زن داشته و طلاق گرفته و عقیم هم هست جا میزنه دیگه ...مهدی لبخند زد _:حاج کاظم. استاد...اون روز هم فهمیدم نقشه خودت بود ..از بچه ها تحقیق کرده بودی فهمبده بودی قضیه مهسارو الکی پای پدر واقعی پونه رو وسط کشیدی که هم نزاری من با پونه ازدواج کنم و همین که مهر پدر واقعی پونه به. دلش بیافته ..یه جورایی با یه تیر دو نشون زدی ..وگرنه اگه سرایدار خونه مهسا بود چطور من یه بار ندیده بودمش ...میدونی اینارو چرا میگم ؟بابام بابهت کمی خیره شد و گفت. :چرا ؟؟

۹۶

۱۳:۰۰

#رماندخترحاجیپارت۱۱۳_:چرا ؟_:چون میخوام بدونی بین این همه دوز و کلک ها تنها چیزی که واقعیه دوست داشتنه منه ...مهسا یه اشتباه بود که سریع متوجهش شدم. .مگه خود شما تو زندگی اشتباه نمیکنی ؟ یا خود پونه اشتباه نداشته. با شرم سرمو پایین انداختم .مهدی ادامه داد _:اگه آدم متوجه اشتباهش شد دیگه لزومی نداره تاوان پس بده ! بابام دستهاشو رو میز مشت کرد _:پونه باید خودش تصمیم بگیره ! فارغ از همه این حرفها ..یادت نره که شما مشکل داری. ..چون بچه دار نمیشی اینم خیلی مهمه کمتر دختری حاضر میشه پارو احساس مادرانش بزاره ..مهدی با صدای بلندی خندید. _:وقتی به خودم اومدم و دیدم چه اشتباهی کردم راهی نداشتم جز اینکه کاری کنم که مهسا خودش ازمن دست بکشه. ..کلی پول داده بودم تا اون آزمایش جعلی رو تهیه کنم ...همین فردا میتونم با خود شما برم آزمایش بدم ....چشمهام گرد شد. نگاهم رو صورتش خشکید. .مغزم هنگ کرده بود ..بابهت نگاهش کردمخندید_:چیه پونه ؟؟_:گیجم کردی ...یعنی چی ؟_:یعنی اینکه من هم سالمم ...هم اینکه من شمارو دوست دارم ...بلندشد..داد زد .._:همین امشبم میخوام همه که دور هم هستیم ..ماهم مال هم بشیم .. چه شبی بهترراز امشب برای یکی شدنمون ..؟نگران و متعحب بابامو نگاه کردم ..بابام که کاملا منگ به نظر میرسید سری تکون داد و گفت. .خودت میدونی دخترم !!آب دهنمو مردد بلعیدم. دستهام یخ کرده بود. ..یهو مینو رو بالاسرم دیدم ..از زیر دستم گرفت وبلندم کرد و منو آروم سمت جایگاه برد. مهدی هم پشت سرم اومد ..مینو منو جای خودش نشوند ...عماد هم سریع بلندشد و جاشو به مهدی داد .....خیلی فضای عجیبی شده بود. همه کل میکشیدن و دست میزدن. .قلبم سخت تو سینم بی قراری میکرد که یهو مادر مهدی اومد سمتم. ...حس میکردم من تحمل این همه استرس و ندارم و هرلحظه ممکنه پس بیافتم. با ذوق اومد نگاهمون میکرد ...شالمو رو سرم مرتب کرد ..مهربون گفت ... _منم آرزوم خوشبختیه پسرمه. ..من مطمینم در کنار تو خوشبخترینه. ..سرمو پایبن انداختم و گونه هام گل انداخت ..همون ملایی که مارو صیغه کرده بود و سریع آوردن ....تا به خودم اومدم دیدم عاقدبرای محرم کردنمون میپرسه ...عروس خانوم بله؟؟!!!سرمو بالا گرفتم نگاهمو بین همه مهمون ها چذخوندم که یهو

۹۶

۱۳:۰۰

#رماندخترحاجیپارت۱۱۴نگاهمو بین همه مهمون ها چرخوندم که یهو همه گفتن مبارکه ...منم دستپاچه و آروم گفتم بله !! دیگه هیچی از اتفاق ها متوجه نبودم انگارداشتم یه فیلم بدون صدا تماشا میکردم ..با احساس های متناقضی درگیر بودم که مهدی ازم خواست بلند شم و بریم خونه مادر بزرگش ..خحالت زده بلندشدم از همه تشکر کردیم. .رفتم سمت بابام که هنوز ناراحت بنظر میرسید ازش اجازه گرفتیم و عروسی رو ترک کردیم ...خونه مادر بزرگ مهدی چند تا کوچه فاصله داشت با باغ عماد..تو کل راه مهدی دستمو محکم تو دستش گرفته بود. ..ولی من فقط داشتم به این فکر میکردم که نکنه اشتباه کرده باشم ؟؟ نکنه تو عمل انجام شده قرار گرفته باشم. ..مهدی متوجه پریشونی حالم شد و تا رفتیم تو خونه سریع برام یه آب خنک آورد. آب و خوردم و تو حیاط لب حوض نشستم. .مهدی شروع کرد به حرف زدن. از اشتباهاتش. .از گذشته ..از این که قراره چه آینده ای برام بسازه ...منم با حواس پرت گوش دادم و اخرسر سری به نشونه تایید حرفهاش تکون دادم ..مهدی کنارم نشست..._:چته پونه ؟؟چرا خوشحال بنظر نمیرسی _:امشب خیلی برام غیر منتظره بود هنوز تو شوکم ..من دلم میخواست درس بخونم ..من نمیتونم با مادرت تو یه خونه زندگی کنم. ..فکر اینکه یهو همه چیز اتفاق افتاد حالمو بد میکنه ...میدونی دیشب با مینو تا خود صبح دردو دل کردیم ..مینو از تجربه زندگی با مادرشوهرش که گفت دلم بیشتر لرزید ...اینکه وقتی بچه دومشو حامله بوده بزور خواستگاری هووش فرستادن و تو این سن دوتا هوو دیگه هم سر مینو آورده بودن. ..از اینکه با شکم حامله برای شوهرش اتاق حجله آماده میکرده همه اینا دل منو ترسونده ..ذهنیتمو خراب کرده ...مهدی دستشو دور کمرم حلقه کرد _:اینا چیه که داری میگی ؟؟مگه همه مثل هم هستن ؟ مینو هم خودت دیدی خوشبخت شد. ..منو چرخوند سمت خودش .._:قرار نیست تو با مادرم زندگی کنی ..تا عروسیمون خودم یه خونه میگیرم .....بی اختیار لبهام کش اومد ...مهدی منو تو آغوشش گرفت و محکم بوسید ...یک هفته بعد از محرمیت من و مهدی

۹۴

۱۳:۰۰

#رماندخترحاجیپارت۱۱۵یک هفته بعد از محرمیت من و مهدی طی یه مراسم خواستگاری صوری خیلی مجلل و بزرگی که پدرواقعیم هم دعوت بود زمان عقدو عروسی تعیین شد ...همون شب قرارشد من درسمو ادامه بدم و خونه جدا زندگی کنیم بی چون و چرا خانواده مهدی قبول کردن ...روزهای خوش دوباره برام شروع شدن. ..حدود دوماه بعداز نامزدیمون خبر رسید که ناصر به خاطر قاچاق لباس تو شمال دستگیر شده و ایرج هم برای همیشه رفته خارج از کشور...حال روحی عمم خیلی بهم ریخته بود حتی وقتی به خاطر خواهش پدرم به دیدنش رفتیم از اتاقش بیرون نیومد و شوهرش ازمون معذرت خواهی کرد و برای همیشه همونجا عمه ام رو بخشیدم و فراموش کردم چون نمیخواستم با دلی که کینه داره زندگی جدیدمو شروع کنم ..رابطم هر روز با خانواده مهدی بهتر و بهتر میشد خیلی شرمنده رفتار گذشتشون بودن و مدام ازم معذرت خواهی میکردن ...یه روز بعد ازظهر تو حیاطشون فرش پهن کرده بودیم و چایی میخوردیم که مهناز اومد خونشون ...با دیدنش ذوق زده شدم ..شکمش برامده بود ...بلندشدم رفتم سمتش ..دستی به شکمش کشیدم. ._:بارداری ؟؟ دستمو محکم فشار داد. _:آره. ..خدارو شکر. .._:آروم گفتم ..اون قضیه چی شد ؟؟شوهرت فهمید ..؟_:اتفاقا اومدم ببرمت پیش شوهرم ..میخواد تورو ببینه ...اون سری هم اومدم ببرمت رفته بودی متعجب گفتم. ._:منو ؟!خندید. ._:آره ..خیلی تعریفتو کردم میخواد تورو ببینه مادرشوهرم رنگش پرید...نگاهی به مهدی انداختم. _:برم ؟؟_:آره ..برو ...رفتم مانتومو بپوشم که مادرشوهرم یهو اومد تو اتاق ...چشمهاش پر از التماس بود. ازم خواست آبروشو حفظ کردم بعد اینم حفظ کنم منم اطمینان دادم که حرفی ازش نمیزنم و اون قضیه رو کلا فراموش کردم .. ازم دوباره تشکر کرد و رفت. .لباس پوشیدم و رفتم خونه مهناز ....وقتی وارد خونشون شدیم ....

۹۸

۱۳:۰۰

#رماندخترحاجیپارت۱۱۶
وقتی وارد خونشون شدیم ...خبری از شوهرش نبود ..متعجب گفتم. .پس شوهرت کو ؟؟ مهناز با ناراحتی سری کلافه تکون داد. ._:باهام قهره. .میگه این بچه که دنیا بیاد طلاقت میدم اگه نگی قضیه سقط چی بوده ..آوردمت اینجا تو راه چاره ای سر راهم بزاری ..من با عفت چشم تو چشم میشم ..طفلی رو من اصرار کردم اون موقع گفتم بچه نمیخوام. پرسید چند وقتته من به دروغ گفتم تازس ..نمیخوام همه چیز سر عفت خالی بشه. .تا الان با جنگ و دعوا روزهامون گذشته. ففط خداروشکر میکنم باردار شدم و کمی اوضاع آروم شد. حالا تو میگی چیکار کنیم ؟؟ پرونده هنوز بازه تو کلانتری.. شوهرم دربه در دنبال قاتل بچشه!دلم برای مهناز سوخت معلوم بود تو بد شرایطی گیر کرده. شماره شوهرشو گرفتم و گفتم اخرشب با شوهرش تماس میگیرم و قانعش میکنم ...مهناز مغموم سری تکون داد و گفت. نمیدونم فقط برام دعا کن زندگیم ازهم نپاشه. ..بعد یه نوشیدنی خوردم و اومدم بیرون ...اون شب بعد اینکه منو مهدی خونمون گذاشت و رفت ..استرس وجودمو پر کرد. نمیخواستم دوباره اشتباه کنم ..تصمیم گرفتم با پدرم مشورت کنم ..قضیه رو به بابام گفتم و بابام شمارشو ازم گرفت و قرار شد بهش زنگ بزنه و بره پیشش تا باهاش صحبت کنه و قضیه سقط بچه هم تموم بشه .فردا عصر بود که بابام اومد اتاقم ..از لبخند رو لبهاش فهمیدم که مثل همیشه تونسته کمکم کنه ..خندید و گفت. _:رفتم دیدمش یکی از شاگردهای دانشگاهم بود ..خیالت راحت ..یه کیک گرفت رفت خونش. ..همه چیز تموم شد !با شوق بابامو بغل کردم. ..و ازش تشکر کردم ..که مثل همیشه هوای منو داشتدیگه میشد گفت هیچ دغدغه ای نداشتیم ...کم کم بعد یک سال خودمون رو برای عروسی آماده میکردیم . عصر ها مهدی می اومد دنبالم و باهم میرفتیم خونه میدیدم یه روز که با مهدی رفتیم یه خونه تو مرکز شهر ببینیم .حالم بد شد. ..از جلوی در برگشتیم ..مهدی اصرار کرد بریم دکتر که قبول نکردم ..چون این اولین باری نبود که حالم بهم میخورد. ترجیح دادم برم خونه. ..چون نمیخواستم کسی بفهمه که من باردارم حتی مهدی !!! تو بلاتکلیفی سختی درگیر بودم تو خانواده های ما بارداری یه دختر عقد کرده یعنی بی آبرویی خانوادش ..ازطرفی هم حس گناه اجازه نمیداد ازبین ببرمش ...تا اینکه ....

۱۰۴

۱۳:۰۰

#رماندخترحاجیپارت آخر تااینکه مادرشوهرم بلاخره به خاطر مهارتش از روی حرکاتم فهمید .و با کمک مالیشون خیلی زود تونستیم یه خونه بگیریم دوماهه باردار بودم که با عروسی مجلل وباشکوهی راهی سرخونه زندگیمون شدم وبعد عروسی از زهره خواستم که بارداریم رو به بابام اطلاع بده ..وقتی بابام فهمید با یه عروسک بزرگ برای تبریک اومد و یه شب پر خاطره برام ساخت .ولی عمه ام حتی تو عروسیمم نیومد رابطم با پدر واقعیم به خاطر مهربونی زیادش بهترشدحالا سیزده سال از اون همه اتفاق های هولناک زندگیم میگذره ..توی این سیزده سال از اقوام شنیدم ایرج دوبار خارج از کشور ازدواج کرده و ناصر تو شمال ساکن هست و مجرد ..زندگی بابام و زهره با اومدن یه برادر کوچولوم بعد درمان پدرم که الان ده سالشه خیلی شیرین ترشده و بابام شرط کرده سیامک هیج وقت حق نداره پا تو خونه ما بزاره مهدی دبیر ..دبیرستان پسرونه هست منم خانه دارو دوتا دوختر دوازده و هشت ساله دارم که منتظر آروم شدن اوضاع هستم که بچه سومم رو بیارم. الان تنها ارزوم اینه خدا بهم یه پسر بده چون همیشه فکر میکردم اگه خودم برادر داشتم کسی نمیتونست درحقم نامردی کنه و بهتر از پس مشکلاتم بر می اومدمسپردم به خودش ولی از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که بی صبرانه منتظر پسر داررشدنم هستم همیشه احساس خوشبختی میکنم وقتی به گذشته نگاه میکنم میببنم کلی از اشتباهاتم از سر ناپختگی بوده و اینکه مادر نداشتم خوب و بد زندگی رو یادم بده ..ولی خداروشکر که عاقبتم در کنار مردی چون مهدی به خیر شد. من و مهدی این داستان رو دنبال میکردیم گاهی از قضاوت ها رنجیدیم گاهی خندیدیم.امیدوارم زندگی همه کسایی که درگیر مشکل و اتفاق های تلخ هستن بزودی به آرامش مطلق برسه.






زندگیتون شاد لبتون خندون .

پایان


ممنون از همراهی تون،خوشحال میشم نظرتون رو راجبه این رمان با ما به اشتراک بذارین undefined

۱۳۳

۱۳:۰۴

۱۲ مرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

سلام دوستان هستین رمان جدید رو شروع کنیم؟ undefined
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۴۰

۲۳:۰۹