عکس پروفایل علیرضا سکاکی | رمان امنیتیع

علیرضا سکاکی | رمان امنیتی

۱ هزار عضو
undefinedمستند داستانی #تهران undefinedundefinedقسمت بیست و نه undefined
حبیب با صدایی که از عصبانیت می‌لرزد، می‌پرسد:-ما هیچ ردِ پایی نگذاشتیم، چطور ممکنه لو رفته باشیم؟ آهی از سر افسوس می‌کشم و نگاهی به اطراف می‌اندازم:-عامل ما توی موساد از جایی خبر داره که ما نمی‌دونیم. شاید با پهپادهای حرارتیِ جدید تونستن رد ما رو بزنن یا... یه سیستمِ شنودِ پیشرفته دارند که تشخیص داده ما غریبه‌ایم... هر چند دیگه مهم نیست چطوری لو رفتیم، مهم اینه که الان باید سریع‌ترین راه فرار رو پیدا کنیم.دستم را به درون جیبم می‌برم و تلفن معمولی‌ام را بیرون می‌کشم. بلافاصله نقشه‌ی آنلاینی که روی گوشی‌ام دارم را باز می‌کنم و می‌گویم:-خیلی خب. اینا احتمالاً نخواستن با ما توی ایست و بازرسی درگیر بشن. فقط خواستن مطمئن باشند... پس با این حساب دیگه مسیر اصلی واسه خروج از این خراب شده امن نیست و باید دنبال مسیر جایگزین باشیم.انگشتم را روی صفحه‌ی گوشی حرکت می‌دهم و چشم‌هایم به روی نقشه می‌چرخد و زمزمه می‌کنم: -اگه بخواهیم مسیرِ اصلی رو بسته در نظر بگیرم... با توجه به خطرات مسیر جنگلی و اشرافیت کامل موساد روی مسیر قدیمی... تنها راهِ باقی‌مونده، این دره‌یِ شیب‌داره. حبیب سرش را به سمت من می‌چرخاند:-می‌خواید توی تاریکی هوا از اونجا رد بشیم؟ همچین چیزی محاله آقا.شانه‌ای بالا می‌اندازم و می‌گویم:-چاره‌ی دیگه‌ای نداریم. فقط قبلش باید از شر چشم‌هایی که داره از دور مسیر حرکتی ما رو دنبال می‌کنه خلاص بشیم. حبیب پایش را بیشتر روی پدال گاز فشار می‌دهد و موتور ماشین غرشی می‌کند تا سریع‌تر حرکت کند.دستی به صورتم می‌کشم و می‌گویم:-اینا احتمالاً الان تموم این منطقه رو با پهبادهای شناسایی حرارتی اسکن می‌کنند. کارمون گره خورده حبیب! حبیب چیزی نمی‌گوید. سرعتش بیش از حد معمول زیاد است و همین نیز باعث می‌شود که ماشین مدام بالا و پایین بپرد. با خط ماهواره‌ای شماره حسین حسین را می‌گیرم. بلافاصله جواب می‌دهد:-با حساب من هنوز برای دیدار وقت داریم.ابروهایم را بهم گره می‌زنم:-یه مشکل بزرگ داریم‌. باید مسیر رو عوض کنیم!حسین حسین نفس کوتاهی می‌کشد:-خیر باشه برادر. دستور چیه؟ لبم را از زیر فشار دندان‌هایم خارج می‌کنم و می‌گویم:-شاید مجبور بشیم از سمت دره بیایم. گفتم بهت خبر بدم که اگه خواستی از ما استقبال کنی، بدونی محل پذیرایی عوض شده. حسین حسین کد تایید می‌دهد و تلفن را قطع می‌کند.حبیب نیم نگاهی به سمتم می‌اندازد و می‌گوید:-دو کیلومتر دیگه خروجی داریم آقا. چیکار کنم؟ گردنم را کمی کج می‌کنم و می‌گویم:-از خروجی بعدی برو. روی نقشه اون مسیر هموارتره. در ضمن پوشش گیاهی درخت‌ها هم امکان داره کار پهبادهای شناسایی رو مختل کنه.حبیب سری به نشان تایید تکان می‌دهد و با دستانش فرمان را محکم‌تر از قبل می‌چسبد. مدام از آیینه ماشین پشت سرم را چک می‌کنم. هیچ مورد مشکوکی به نظرم نمی‌رسد. حبیب به محض نزدیک شدن به خروجی اول راهنما می‌زند و به کنار بزرگراه می‌راند. با دقت به پشت سرم چشم می‌دوزم. یکی از ماشین‌ها از چندده متر عقب‌تر نیز بلافاصله به سمت چپ می‌آید. حبیب برخلاف چیزی که نشان می‌دهد از فرعی خارج نمی‌شود و به مسیرش ادامه می‌دهد. حالا همه چیز به حرکت ماشین پشتی بستگی دارد. پلک نمی‌زنم تا بتوانم نتیجه‌ی این ضد تعقیب را ببینم. لبم را از زیر فشار دندان‌هایم خارج می‌کنم:-خودشه... طرف دنبال ماست. حبیب گردنش را کمی کج می‌کند:-خیلی خب. بزار بیاد آقا. چشم‌هایم را ریز می‌کنم:-تو به این منطقه آشنایی داری؟ لبش را حالت می‌دهد:-کم و بیش! نمی‌تونم بگم روی این مسیر تسلط دارم؛ اما... سری تکان می‌دهم و می‌گویم:-همین هم جای امیدواری داره.حبیب بلافاصله می‌گوید:-واسه این تسلط نیمه و نصفه است که میگم شبونه نمی‌تونیم جون سالم از این منطقه به در ببریم.لب‌هایم را به آرامی حرکت می‌دهم:-توکلت به خدا باشه.سپس به خروجی پیش رو اشاره می‌کنم:-ردش نکنی.حبیب این بار بدون راهنما و به یک باره با نزدیک شدن به خروجی فرمان ماشین را می‌چرخاند و در حالی که تکان شدیدی به ماشین وارد می‌شود، ما را از مسیر اصلی خارج می‌کند. حالا دیگر کاملا به سمت عقب می‌چرخم و به دنبال ماشینی می‌گردم که همراه ما از پیچیدن در فرعی اول منصرف شد. حبیب از آیینه وسط ماشین چشم برمی‌دارد و می‌پرسد:-اومد؟ اسلحه‌ام را در میان انگشتان دستم نگه می‌دارم و منتظر دیدن چراغ‌هایش هستم تا دستور درگیری را صادر کنم؛ اما هیچ خبری نمی‌شود... پشت سر ما به غیر از خط باریکی از جاده که در تاریکی شب فرو رفته هیچ چیز دیگری به چشم نمی‌خورد. نفس کوتاهی می‌کشم و می‌گویم:-اینا فهمیدن که ما خبردار شدیم. همین هم کار ما رو واسه فرار سخت‌تر از قبل می‌کنه.



نویسنده: #علیرضا_سکاکی @RomanAmniyati
undefined۲۲
undefined۱

۴۶۲

۱۸:۴۸

undefinedمستند داستانی #تهران undefinedundefinedقسمت سی‌ام undefined
حبیب چشمش را از آیینه برمی‌دارد و به پیش رو خیره می‌شود. نگاهی به او می‌اندازم:-تا نقطه امن دوم چقدر فاصله داریم؟ انگشتش را به طرف جلو بالا می‌آورد:-همون‌جاست، نزدیک دو کیلومتر! فقط...حبیب حرفش را نیمه می‌گذارد. ابروهایم را بهم نزدیک می‌کنم:-فقط چی؟ مشکل رفتن به اونجا چیه؟ حبیب نگاه دوباره‌ای به پشت سرش می‌اندازد و سپس می‌گوید:-اگه با پهباد‌های شناسایی آمار ما رو داشته باشند، خب نقطه امن ما لو می‌ره. سری تکان می‌دهم و می‌گویم:-درست میگی... چرا خودم بهش فکر نکرده بودم... حالا فهمیدم اینا چرا تا حالا ما رو نزدن! لعنتیا!حبیب لب هایش را با حرص بهم فشار می‌دهد. با دست به جلوتر اشاره می‌کنم:-فعلا برو جلوتر! بجنب حبیب.حبیب پایش را روی پدال گاز فشار می‌دهد و ماشین تکان شدیدی می‌خورد. دستم را روی داشبورد نگه می‌دارم تا تعادلم را حفظ کنم. با خط امن یک پیام برای مرکز می‌فرستم و اعلام وضعیت قرمز می‌کنم. ماشین در پستی و بلندی‌های اطراف جاده بالا و پایین می‌شود. به پشت سرم نگاه می‌کنم. هیچ خبری از ماشین برای تعقیب زمینی نیست و همین نیز می‌تواند به نگرانی‌ام اضافه کند. چاره‌ای نیست. حبیب را خطاب قرار می‌دهم:-نگه دار. باید از سلامت خودمون مطمئن بشیم، وگرنه رفتن این مدلی به سمت نقطه امن دوم هم کار خودمون رو تموم می‌کنه و هم اونجا رو می‌سوزونه.حبیب ماشین را متوقف می‌کند. به او یادآوری می‌کنم که از بیسیم مخصوصی که برای ارتباط بین دو نفر طراحی شده استفاده کند. خودم نیز هندزفری آن را به درون گوشم می‌گذارم و سیمش را از درون پیراهنم رد می‌کنم. سپس پیاده می‌شوم و حبیب نیز همراه من از ماشین خارج می‌شود. باید فورا از ماشین دور می‌شویم. حس و حال عجیبی پیدا کرده‌ام. با توجه به پیام عامل ما و همچنین عدم وجود تیم تعقیب زمینی موساد یعنی چشم‌هایی در آسمان در حال دیدن رفتار ما هستند... احساس می‌کنم هر لحظه ممکن است با فشار دادن یک دکمه همه چیز تمام شود.همراه با حبیب دوان دوان به سمت جلو حرکت می‌کنیم. هوا ابری است و همین موضوع هم دامنه‌های کوه را تاریک‌تر از حد معمول می‌کند. حبیب با لحنی نگران می‌پرسد:-به نظرتون زیر نظریم؟ به بالای سرم نگاه می‌کنم:-باید از هم فاصله بگیریم. اگه با پهبادهای انتحاری مورد هدف قرار گرفتیم لااقل یکی فرصت داشته باشه که برگرده. حبیب بدون معطلی سرعتش را بیشتر می‌کند تا فاصله‌اش را با من حفظ کند. چند متری پیش می‌رویم تا به قسمت مرتفع کوه برسیم. دستم را به لای سنگ‌های ریز و درشتی که بهم متصل شده‌اند بند می‌کنم و خودم را بالا می‌کشم. سپس سرم را به سمت حبیب می‌چرخانم. او نیز در حال بالا آمدن از کوه است. انگشتم را روی شاسی بیسیم می‌گذارم و صدایش می‌کنم:-سعی کن زیر لایه‌های طبیعی کوه خودت رو مخفی کنی. اینطوری حتی با پهبادهای حرارتی هم امکان شناسایی‌ت کم میشه. حبیب نفس زنان جواب می‌دهد:-چشم آقا. همین کار رو می‌کنم. مکثی می‌کند و سپس ادامه می‌دهم:-آقا راستش من دیگه نفس واسه ادامه ندارم. می‌خواید چند دقیقه‌ای اینجا استراحت کنیم؟ به دور و اطراف نگاه می‌کنم:-جات امنه؟ بلافاصله می‌گوید:-آره آقا. خیالتون راحت. با اینکه می‌دانم این کار اشتباه است؛ اما قبول می‌کنم تا او نیز برای ادامه مسیر نفسی تازه کند. به اطراف چشم می‌چرخانم و خودم را در بین تخته سنگ‌های غول‌پیکری که به این بخش از کوه حالتی خاص داده‌اند پنهان می‌کنم. با اینکه در فضایی تنگ و تاریک در بین سنگ‌های جدا افتاده از کوه پناه گرفته‌ام؛ اما تمام حواسم به محیط کوهستان است. نباید غافلگیر شویم. با اتفاقاتی که تا رسیدن به این نقطه از مرز رخ داد و همچنین پیام عامل ما در موساد دیگر تقریباً مطمئن هستیم که آن‌ها ما را زیر نظر گرفته‌اند. چند دقیقه‌ای را در بین سنگ‌های بزرگ می‌گذرانم و سپس حبیب را صدا می‌کنم:-وضعیت چطوره؟ حبیب ناله می‌کند:-پاهام قفل کرده. از ماشین که پیاده شدیم یه مسیر طولانی رو دویدم و تموم عضله‌های پام گرفته.لب‌هایم را بهم فشار می‌دهم:-اوضاع اونجا چطوره؟ مورد مشکوکی ندیدی؟ حبیب جواب می‌دهد:-امن و امونه آقا.اخم می‌کنم. چطور می‌شود همه چیز در نقطه صفر مرزی رژیم صهیونسیتی امن و امان باشد؟ چرخ می‌زنم و می‌خواهم به بیرون سرک بکشم که ناگهان صدای وزوز کم جانی را می‌شنوم. برای چند ثانیه چشم‌هایم را می‌بندم تا بتوانم با دقت بیشتری به صدا گوش کنم. درست است! حبیب را صدا می‌زنم:-تو هم می‌شنوی؟ بدون مکث پاسخ می‌دهد:-نه آقا. چیزی شده؟ کلمات را همراه با بازدم نفسم به بیرون پرتاب می‌کنم:-فکر کنم یه چیزی بالای سرمون داره پرواز می‌کنه! اگه اشتباه نکنم، موقعیتمون لو رفته و واسه زدنمون پهباد انتحاری بلند کردند.حبیب یک کلمه در پاسخ می‌گوید:-یاحسین...

نویسنده: #علیرضا_سکاکی @RomanAmniyati
undefined۱۳
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۴۵۹

۱۸:۲۶

undefinedمستند داستانی #تهران undefinedundefinedقسمت سی و یک undefined
همانطور که به سمت کوه می‌چرخم تا امکان شناسایی را از رادارهای حرارتی بگیرم، به حبیب هشدار می‌دهم:-به هیچ وجه از جایی که هستی بیرون نیا. سعی کن همونجا واسه خودت یه پوشش درست کنی. اگه سیستم رادار حرارتی تشخیصت بده حتی ممکنه پهباد نزدیکت بشه. پس سعی خونسردی خودت رو حفظ کن و هیچ جوره تکون نخور. فهمیدی چی گفتم؟ حبیب صدایش شبیه دلم می‌لرزد:-بله آقا. من زیر یه تخته سنگ بزرگ پناه گرفتم.من خیلی خوب می‌دانم که حضور پهبادهای پرسه زن یا انتحاری در این منطقه چه معنی و مفهومی دارد. نباید در یک نقطه متوقف می‌شدیم. بدون آن که بخواهم فرصت را از دست بدهم تا حد ممکن خودم را به انتهای حفره‌ای که در بین سنگ‌ها ایجاد شده می‌رسانم و سعی می‌کنم سنگ‌های ریز و درشتی که در پیش رویم قرار گرفته را به دهانه‌ی حفره بریزم تا شاید اینگونه بتوانم جلوی ورود کامل آن را به داخل حفره بگیرم. این تنها شانسی است که می‌توانم در چنین شرایطی برای خودم قائل شوم. صدای وزوز پهباد بیشتر از قبل در فضای کوهستان می‌پیچد. انگشتم را به شاسی بیسیم می‌رسانم:-اگه پهبادی که بلند کردن، حرارتی نباشه می‌تونی با پوشش مناسب خودت رو پنهون کنی. حبیب به هیچ وجه جم نخور. خیلی تا رد شدن از مرز و این خراب شده فاصله نمونده. پس کن اگه پهباد رو دیدی مثل مجسمه بدون حرکت باشی.حبیب چیزی نمی‌گوید. می‌دانم که حالا او نیز صدای پروانه‌های پهباد را شنیده است.صورتم را کاملا به زمین می‌چسبانم و سعی می‌کنم با سنگ‌هایی که درون حفره قرار گرفته برای خودم پوششی درست کنم. صدای وزوزِ آشنای پهپاد، درست بالای سرم می‌پیچد؛ صدایی که مثل مته، در جمجمه‌ام فرو می‌رود. ناخواسته نفس‌هایم تندتر از قبل می‌شود. من خیلی خوب با کارکرد پهبادهای اینچنینی آشنایی دارم و می‌دانم که اپراتور با کوچک‌ترین حرکتی می‌توانم حضورم را تشخیص دهد و آن وقت تنها یک دکمه کافی است تا...رشته‌ی افکارم با دیدن نور آبی رنگی که تاریکی مطلق حفره را می‌شکند، پاره می‌شود. آب دهانم را قورت می‌دهم. باید سعی کنم جزئی از این حفره به نظر برسم. پهباد برای چند لحظه جلوی ورودی حفره متوقف می‌شود. سپس کمی جلو و عقب می‌شود تا راهی برای ورود به اینجا پیدا کند. مشخص است که کاربر به این بخش از فضای کوهستان مشکوک شده و سعی می‌کند که پهباد را از لای سنگ‌های ریز و درشت عبور دهد. هیچ حرکتی نمی‌کنم. تنها با چشمانی نیمه باز به پهبادی که در چندمتری‌ام قرار گرفته خیره می‌شوم. کاربر استادانه از کنار اصلی‌ترین مانعی که برای ورود پهباد به داخل حفره کار گذاشته‌ام رد می‌شود. صورتم را طوری به زمین فشار می‌دهم که سنگ ریزه‌ها گونه‌ام را می‌ساید. نور سرد سنسور پهباد به روی دیواره‌های حفره نقش می‌بندد. پهپاد پایین‌تر می‌آید، آنقدر نزدیک که نسیمِ چرخشِ پره‌هایش، غبارِ کفِ حفره را به صورتم می‌پاشد. نفسم را آنقدر نگه می‌دارم که ریه‌هایم از درد تیر می‌کشد. شرایط به قدری مرگبار است که هر لحظه منتظرم آن نورِ لعنتی، نشانه‌ای از من را به کاربر برساند. در دلم به حضرت زهرا سلام الله متوسل می‌شوم. چشمانم هنوز نیمه‌باز است. نور آبی پهپاد روی سینه‌ام می‌لغزد و از کنارم رد می‌شود تا روی سنگ‌های پشتِ سرم بیفتد. نمی‌دانم من را ندیده یا می‌خواهد اذییتم کند. کف دست‌هایم عرق کرده و لب‌هایم ناخواسته می‌لرزد. وزوزِ پهپاد کمی اوج می‌گیرد، به سمت پاهایم می‌رود. نمی‌دانم کاربر به چیزی شک کرده یا... باید بدون حرکت بمانم. اگر با کوچک‌ترین حرکتی شک کاربر را به یقین تبدیل کنم کارم تمام است. بدون آن که لب‌هایم تکان بخورد به حضرت زهرا سلام الله متوسل می‌شوم. نفس کشیدن در این حفره برایم سخت شده است. پهباد با فاصله‌ی کمی از پاهایم حرکت می‌کند و تا روی سینه‌ام بالا می‌آید. صورتم زیر تکه سنگی که از قبل برای حفظ موقعیتم از آن استفاده کرده‌ام بدون حرکت مانده است. باد تولید شده از پروانه‌های پهباد به صورتم می‌خورد و سپس نور آبی‌اش به سمت دهانه غار می‌چرخد. انگار که می‌خواهد مسیری برای خروج پیدا کند. چند باری جلو و عقب می‌شود و سپس خودش را به فضای بیرون می‌رساند و در میان تاریکی محو می‌شود. صدای دور شدنش در کوهستان می‌پیچد و کم‌کم خاموش می‌شود. نفس حبس‌شده‌ام را با تمام وجود بیرون می‌دهم. لرزشی که تمام بدنم را گرفته، آرام نمی‌گیرد. کاربر پهباد من را ندیده؟ حتم دارم که همینطور است. من جنس آن پهباد را خیلی خوب می‌شناسم. پهبادهای انتحاری و ارزان قیمتی که امکان بازگشت به مقر ندارند. کاربر ناچار است پس از طی مسافتی آن را منفجر کند و اگر در طول زمان مشخص موفق به پیدا کردن سوژه‌اش نشود روی هوا منفجر خواهد شد. برای چند ثانیه چشم‌هایم را می‌بندم و نفس راحتی می‌کشم که ناگهان، صدای وحشتناکی تمام کوه را می‌لرزاند!
نویسنده: #علیرضا_سکاکی @RomanAmniyati
undefined۱۲
undefined۱

۴۱۰

۱۸:۱۸

thumbnail
دلم آتیش گرفت از حرف زدن این دختر شهید با پدرش undefinedبمیرم برات حضرت رقیه undefinedundefined
undefinedعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی undefinedundefinedJoin us | @RomanAmniyati
undefined۵

۲۶۱

۱۷:۳۸

undefinedمستند داستانی #تهران undefinedundefinedقسمت سی و دو undefined

همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق می‌افتد. ناگهان سینه ام سنگین می‌شود و طوری بین تکه‌های بزرگ سنگی گیر می‌افتم که احساس می‌کنم الان است خفه شوم. به سختی دستم را تکان می‌دهم و از کنار بدنم بالا می‌آورم تا خاک‌های ریخته شده به روی صورتم را کنار بزنم. نمی‌توانم نفس بکشم. در میان سنگ‌های ریز و درشتی که من را درون خود دفن کرده‌اند، به دنبال هوا می‌گردم. بدنم شروع به لرزیدن می‌کند. می‌خواهم سرفه کنم؛ اما نمی‌توانم. هر چه توان در بدن دارم را می‌گذارم تا کمی تکان بخورم. موفق می‌شوم دستم را به صورتم برسانم و به اندازه چند سانتی متر هم که شده خودم را از زیر آوار خلاص کنم. نفس می‌کشم. به سختی تمام ریه‌ام را پر می‌کنم؛ اما هیچ تفاوتی به حالم نمی‌کند. شرایطم طوری است که اگر چند دقیقه‌ای در همین‌جا بمانم از حال می‌روم. همه چیز در پیش چشم‌هایم تیره و تار است. سعی می‌کنم به آرامی تکانی به خودم بدهم؛ اما درد از گردنم شروع می‌کند و در چشم بهم زدنی به تمام بدنم سرایت می‌کند. نفس‌هایم کوتاه و سریع است. انگار که احساس می‌کنم اینطور می‌توانم شانس بیشتری برای زنده ماندن داشته باشم. در همین شرایط سخت به یک باره موجی از نگرانی در تمام وجودم ریشه می‌دواند. حبیب... یاحسین... انگشتم را روی گوشم می‌گذارم تا صدایش کنم:-حبیب اوضاع خوبه؟ فکر کنم کور زدن... نگران نباش...صدایی از آن طرف خط نمی‌آید. بدنم شروع به لرزیدن می‌کند. نمی‌دانم چه می‌شود که گرمایی به اندازه‌ی قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشم‌هایم سر می‌خورد و روی گونه‌ام می‌چکد. آب دهانم را به سختی قورت می‌دهم. دهانم مزه خاک می‌دهد. انگشتم را به روی شاسی بیسیم فشار می‌دهم:-حبیب اعلام وضعیت کن برادر جان. خوبی؟ جوابی نمی‌دهد. هزار فکر در سرم چرخ می‌خورد. یعنی پهباد موقعیت او را شناسایی کرده است؟ برای چند ثانیه سعی می‌کنم که سرم را از هر فکری خالی کنم. حالا دیگر در شرایطی گیر افتاده‌ام که به غیر از یک خط ماهواره‌ای و یک بیسیم که هیچ جوابی از آن طرف خطش نمی‌آید، هیچ چیز دیگری ندارم.

گردنم را به آرامی حرکت می‌دهم و بالای سرم نگاه می‌کنم. در شرایطی گیر افتاده‌ام که همه چیز در پیش چشم‌هایم تاریک است. نمی‌دانم این تاریکی از کوهستان نشأت می‌گیرد یا هیچ محفظه‌ای به بیرون برایم باز نیست. باید دست به کار شوم. هر ثانیه‌ای که در این حالت باشم من را یک قدم به مرگ نزدیک می‌کند. بدنم طوری درد می‌کند که انگار تمام کوه به رویم آوار شده است. دستم را بالا می‌آورم و می‌خواهم خودم را بالا بکشم؛ اما پایم تیر می‌کشد. کمی خودم را جابه‌جا می‌کنم که متوجه می‌شوم پای راستم زیر سنگ بزرگی گیر کرده است. وضعیت پایم جوری است که هر چه بیشتر زور می‌زنم، بیشتر درد می‌کشم. سینه ام سنگین شده است. به سختی نفسم می‌کشم و در بازدم نفس‌هایم فقط یک کلمه را تکرار می‌کنم... یاحسین... یاحسین... یاحسین...راه نفس کشیدنم بسته شده است. می‌خواهم سرفه کنم؛ اما نمی‌توانم. چشم‌‌هایم ناخواسته بسته می‌شود. تلاش می‌کنم که پلک‌هایم را باز نگه دارم. حالت تهوع می‌گیرم؛ اما نمی‌توانم بالا بیاورم. همه چیز خاک است... دیگر به این فکر می‌کنم که کاش می‌توانستم فقط یک نفس دیگر بکشم. به سختی آب دهانم را قورت می‌دهم. سینه‌ام می‌سوزد. انگار درونم شیشه‌ای خرد شده که با هر نفس به روی ریه‌هایم کشیده می‌شود. نبضم کند می‌زند. دیگر همه چیز را تمام شده می‌بینم. در میان خروارها خاکی که به دلیل انفجار پهباد به روی سرم ریخته هیچ راهی به جز تسلیم شدن ندارم. دیگر تقلا نمی‌کنم. انگار درون مردابی گیر افتاده‌ام که هر چه تلاش می‌کنم، بیشتر فرو می‌روم. بدنم را شل می‌کنم. صورتم را به خاک‌های اطرافم می‌چسبانم و چشم‌هایم را می‌بندم. سپس لب‌هایم را به آرامی تکان می‌دهم:-صل الله علیک یا اباعبدالله الحسین علیه السلام...صل ال...دیگر لب‌هایم توان باز و بسته شدن ندارد. چشم‌هایم بسته شده و بدنم بدون هیچ حرکتی در بین آوار مانده است‌. فقط گوش‌هایم می‌شنود... صدایی که نمی‌دانم آخرین تلاش‌های قلبم برای کوبیده شدن به قفسه‌ی سینه ام است یا... حالا دیگر فقط همین صدا در این سکوت بی‌پایان است که برایم شبیه لالایی شده...صدایی که از بالای سرم می‌شنوم، هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شود. انگار که دستی در حال برداشتن آوار بالای سرم است... چشم‌هایم را باز می‌کنم. روزنه‌ای از نور وارد حفره می‌شود. چند باری پلک می‌زنم تا از چیزی که می‌بینم مطمئن شوم. لب‌هایم از هم فاصله می‌گیرد:-اینجام... من اینجام...احساس می‌کنم که صدایم شنیده می‌شود. سرعت برداشتن سنگ‌ها و کنار زدن خاک بیشتر و بیشتر می‌شود. دیگر نمی‌توانم چشم‌هایم را باز نگه دارم، دستی را روی صورتم احساس می‌کنم و صدایی را می‌شنوم که به گوشم آشناست... صدای حبیب...


نویسنده: #علیرضا_سکاکی @RomanAmniyati
undefined۲۰

۳۹۱

۱۸:۳۲

undefinedمستند داستانی #تهران undefinedundefinedقسمت سی و سهundefined
فصل چهارمیاکو - نقطه صفر مرزی
سوار بر ماشین تویوتا هایلوکس مشکی رنگ و در نزدیک‌ترین نقطه به جاسوسانی هستم که رد آن‌ها را تا به اینجا زده‌ایم. افرادی که خیال می‌کردیم قرار است ما را به یکی از تونل‌های زیرزمینی برسانند؛ اما آن‌ها تصمیم دارند تا به صورت زمینی تمام این چند ده کیلومتر را راه بروند و خود را به لبنان برسانند. با ابروهایی به هم گره خورده به دستگاهی نگاه می‌کنم که در دستان یکی از نیروهایم است. با تردید نگاهم می‌کند:-دستور چیه؟ پهبادی که روی هوا بلند کرده و در حال رصد تمام نقاط کوهستان است. به چپ و راست می‌رود و سعی می‌کند با استفاده مادون قرمز و دوربین دید در شبی که دارد ردی از آن دو جاسوس را به ما نشان بدهد. روی صندلی و شانه به شانه خلبان پهباد سعی در گرفتن بهترین تصمیم دارم. پهباد چرخی در کوهستان می‌زند که ناگهان چشمم به دهانه‌ی یکی از شکاف‌های طبیعی ایجاد شده در دل کوه می‌افتد. با انگشت به صفحه نمایشگری که در دست دارد اشاره می‌کنم:-این شکاف چیه؟ ممکنه اونجا پنهون شده باشند؟ افسری که کنارم نشسته، با اطمینان صحبت می‌کند:-می‌تونم یه نگاهی به داخلش بیاندازم.با حرکت سر این مفهوم را به او را می‌رسانم که حتما درون شکاف را چک کند. سپس کمی به سمتش می‌چرخم تا با دقت بیشتری به آن نگاه کنم. خلبان چشم‌هایش را می‌کند:-لعنتی! انگار طوفان چند وقت پیش دهانه‌ی ورودی شکاف رو مسدود کنه. اخم می‌کنم:-شاید هم خودشون این کار رو کردند که تو نتونی واردش بشی! خلبان نفس کوتاهی می‌کشد:-فکر نمی‌کنم. اگه اونا می‌خواستن جلوی ورود ما رو بگیرن باید خیلی بهتر این کار رو می‌کردن. من این شکاف رد قبلا هم دیدم. مکثی می‌کند و همانطور که دستانش را روی صفحه‌ای که به واسطه‌ی آن کنترل پهباد را در اختیار گرفته حرکت می‌دهد. سپس زیر لب زمزمه می‌کند:-من متر به متر این کوهستان رو از حفظم. اینجا چیز غیر طبیعی دیده نمیشه. گردنم را کج می‌کنم:-باز هم سعی کن واردش بشی و یه نگاهی به داخلش بیاندازیم. خلبان لب‌هایش را کمی بهم فشار می‌دهد:-خیلی خب... اگه صبر کنی... الان می‌تونم که...سپس با صدای بلندتری توضیح می‌دهد:-بفرمایید جناب یاکو. واردش شدیم. با اشتیاق به تصاویری که از دوربین دید در شب پهباد مخابره می‌شود نگاه می‌کنم. درون شکاف غیر از چند تکه سنگ بزرگ و کوچک چیزی به چشم نمی‌آید. خلبان چرخی در شکاف می‌زند و سپس می‌گوید:-دیدید که گفتم... اینجا آدم نمی‌تونه جا بگیره. سپس دستش را روی فرمان پهباد می‌چرخاند تا دور بزند که ناگهان چشمم به چیزی می‌خورد. بلافاصله می‌گویم:-این چیه... گوشه‌ی تصویر؟ خلبان نیم نگاهی به من می‌اندازد و سپس به تصویر چشم می‌دوزد:-کدوم! همین که شبیه سر آدمه؟ با حسرت می‌گویم:-کاش یه پهباد مجهز به سنسور حرارتی بلند می‌کردیم. برو نزدیکش ببینم واکنشی نشون می‌ده.خلبان پهباد را به سمت چیزی می‌برد که درست شبیه به سر آدم است. نزدیکش می‌شود و می‌گوید:-آدم اگه توی این فاصله با پهباد انتحاری قرار بگیره سکته می‌کنه؛ ولی این هیچ حرکتی نداره‌. من که مطمئنم شک شما بی‌دلیله؛ باز هم حرف، حرف شماست. اگر می‌خواهید می‌تونم بکوبم و بهش همینجا رو منفجر کنم. سرم را بلند می‌کنم و به سوفیا که پشت فرمان نشسته نگاه می‌کنم:-نظر تو چیه؟ سوفیا به سمتم می‌چرخد:-انفجار تو یه شکاف طبیعی کوه؟ واقعا می‌خوای این انفجار رو با کمترین خطر برای اون دو نفر انجام بدی؟ لبم را بین دندان‌هایم می‌گذارم و می‌گویم:-خیلی خب. بیا بیرون... خلبان کمی تلاش می‌کند تا بتواند پهباد را از درون شکاف بیرون بکشد. نفسی می‌کشم و می‌گویم:-باید پهباد حرارتی بلند کنیم. اینطوری...هنوز جمله‌ام تمام نشده که صدای کاتز از ماشین کناری و از شبکه‌ی ارتباطی پخش می‌شود:-یه مورد مشکوک دیدم قربان. چهل و یک درجه شمال شرقی. دستور چیه؟ به خلبان نگاه می‌کنم:-می‌تونی یه نگاهی بهش بیاندازی؟ خلبان شانه‌ای بالا می‌اندازد:-رفت و آمد توی شکاف سوخت زیادی ازم گرفته... اگه تا چند لحظه‌ی دیگه دستور شلیک ندید خود به خود منفجر می‌شوم. از شیشه‌ی ماشین به کاتز نگاه می‌کنم. کنترل دسترسی به پهبادش را بالا می‌گیرد تا به من نشان دهد که منتظر جواب است. بیسیم را از بین پاهایم بالا می‌آورم و می‌گویم:-چند لحظه صبر کن!افسری که کنارم است به صفحه نمایشگر اشاره می‌کند:-چهل ثانیه. منتظر دستورم.نفسم را همراه با کلمات به بیرون پرتاب می‌کنم:-برو به سمت شمال شرقی. اونجا باید یه خبرهایی باشه.خلبان اصرار می‌کند:-خیلی فرصت نداریم. به صفحه نمایشگر نگاه می‌کنم. خلبان چرخی در فضای کوهستان می‌زند و هیچ چیز جدید به چشم نمی‌آید. نگاهم می‌کند:-دستور بدید آقا. همین الان.نفس کوتاهی می‌کشم و می‌گویم:-بکوب به شکاف طبیعی روی کوه!


نویسنده: #علیرضا_سکاکی @RomanAmniyati
undefined۸

۲۲۹

۱۸:۴۲

undefinedمستند داستانی #تهران undefinedundefinedقسمت سی و چهارundefined
خلبان با بی‌تفاوتی دستش را روی کنترلر پهباد می‌چرخاند و بالای سر شکاف متوقف می‌شود. بیست ثانیه... عددی است که روی نمایشگر به چشم می‌آید. سوفیا معترض می‌شود:-یاکو وقتی شک می‌کنی تا خیالش راحت نشه دست بردار نیست.لبخندی ساختگی می‌زنم و به صفحه نمایشگر پهباد می‌کنم. نزدیک شکاف می‌شود و در کسری از ثانیه سیاهی تمام صفحه را متعلق به خودش می‌کند. صدای انفجار در فضای خالی کوهستان پخش می‌شود. نفس‌هایم تند شده است. نمی‌توانیم خیلی معطل کنیم، پس بیسیم را برمی‌دارم تا دستور جدید را بدهم:-کاتز. به مورد مشکوکی که دیدی شلیک کن. صدایش مطمئن است:-بله قربان. سرم را به پشتی صندلی ماشین تکیه می‌دهم و چشم‌هایم را می‌بندم. صدای انفجار دوم نزدیک‌تر از قبلی است. ماشین را به لرزه می‌اندازد. خلبان صدایم می‌کند:-قربان دستور چیه؟ نگاهی به پیش رویم می‌اندازم و می‌گویم:-میریم تو دل کوه. شاید لازم بشه پهبادهای شناسایی حرارتی رو هم بلند کنیم.سوفیا دستش را روی کلید ماشین می‌چرخاند و سپس چراغ‌هایش را روشن می‌کند. نور یخی چراغ‌های ماشین، تاریکی کوهستان در کسری از ثانیه در پیش چشم‌های ما روشن می‌شود. دستم را به صندلی جلو تکیه می‌دهم و می‌گویم:-حرکت کن سوفیا.سوفیا بلافاصله پایش را از روی کلاج برمی‌دارد و به دل کوه می‌زند. سپس نگاهی از آیینه وسط به من می‌اندازد:-می‌خوای اول از همه برم سراغ همون شکاف؟ خلبان با شنیدن کنایه سوفیا پوزخند می‌زند. مطمئن جواب می‌دهم:-آره. حتماً باید همین کار رو بکنی. اگه واقعا دور و اطراف محل انفجار بوده باشند، احتمال اینکه حالا زخمی دنبال فرار باشن کم نیست.سوفیا فرمان را محکم می‌چسبد تا در پستی و بلندی‌های کوهستان تعادل ماشین را حفظ کند. همانطور که سعی می‌کنم با کمک دستگیره‌ی تویوتا خودم را نگه دارم، می‌گویم:-یه نگاهی به اطراف اون نقطه می‌اندازیم. اگه جنازه‌هاشون رو پیدا کردیم که حتما می‌کنیم با خودمون برمی‌گردونیم. اگر هم نه با پهبادهای حرارتی یه چرخ دیگه می‌زنیم تا خیالمون راحت بشه که عملیات موفقیت‌آمیز بوده.سوفیا همانطور که سرعت می‌گیرد، نیم نگاهی به من می‌کند و می‌گوید:-خب چرا از اول پهبادهای حرارتی رو بلند نکردیم؟شانه‌ای بالا می‌اندازم و می‌گویم:-مسخره بازی جدیده ارتشه. میگن هزینه‌ی ساخت اینا بالاست، وقتی می‌تونید با پهبادهای انتحاری یه بار مصرف سوژه رو بزنید چرا می‌خواید از اینا استفاده کنید؟ سوفیا لب هایش را بهم فشار می‌دهد و چیزی نمی‌گوید. نزدیک به بیست دقیقه که در جاده‌های پر از پیچ و خم کوهستان و با سرعت بالا حرکت می‌کنیم، سوفیا با نگاهی به مانیتور ماشین می‌گوید:-نقطه انفجار پهباد احتمالا اون بالا باشه. البته دیگه نمی‌تونیم با ماشین تا اونجا بریم.به خلبان نگاه می‌کنم:-موقعیت دقیق از محل اصابت رو می‌خوام.همانطور که به تبلت توی دستش چشم دوخته می‌گوید:-خانم سوفیا درست می‌گن. انفجار احتمالا... صد متر اون‌‌طرف‌تر انجام شده.سری تکان می‌دهم و می‌گویم:-شما بشین پشت فرمان. من و سوفیا می‌ریم یه سر و گوشی آب بدیم.سوفیا بلافاصله پس از شنیدن چیزی که می‌گویم، دستش را به دستگیره‌ی درب بند می‌کند و پیاده می‌شود. من نیز همین کار را می‌کنم. سپس چراغ قوه هایی که در دست گرفته‌ایم را روشن و به سمت محل انفجار حرکت می‌کنیم‌. بیشتر از آن که حواسم به دور و اطراف باشد، به سوفیا فکر می‌کنم. به معمای حل نشده‌ای که از روایت امروز رو در ذهنم شکل گرفته است. همانطور که نور چراغم را به کمی جلوتر می‌اندازم تا مسیر را برایم روشن کند، می‌گویم:-راستی. چرا اون یارو رو کشتی؟ سوفیا به سمتم می‌چرخد:-چون‌ می‌خواستم زنده بمونم. این دیگه چه سوالیه که می‌پرسی یاکو؟ اون به سمتم اسلحه کشیده بود و اگه یه لحظه مکث می‌کردم ممکن بود...حرفش را قطع می‌کنم:-اینطوری نیست سوفیا. من با یکی از دوستام که جنازه اون یارو رو دیده بود حرف زدم. میگه نشستی روی سینه اش و آنقدر گلوش رو فشار دادی که بمیره. حتماً می‌تونستی این کار رو نکنی. نه؟ سوفیا عصبی جواب می‌دهد:-اینجا جلسه بازجویی از منه یا تعقیب و دستگیری دو تا جاسوسی که معلوم نیست واسه چی اومدن تا بیخ گوش ما!مکثی می‌کنم و نور چراغم را روی صورت سوفیا می‌اندازم و می‌گویم:-سه تا.چشم‌هایم را ریز می‌کند:-چی گفتی؟کلمات را شبیه گلوله به صورت سوفیا می‌کوبم:-سه تا جاسوس. احتمالا اون هم توی تیم این دو نفر بوده و تو... تنها حلقه‌ی ارتباط با اینایی... دست کم یکیشون رو از نزدیک دیدی و حتی می‌تونستی زنده بگیریش که...صدای کاتز از بیسیم یاکو پخش می‌شود:-آقا یه مورد مشکوک اینجا هست. سریع بیاید سمت ما. سپس نور چراغش تاریکی بخشی از کوهستان را می‌شکافد تا ما را از موقعیتش مطلع کند.

نویسنده: #علیرضا_سکاکی @RomanAmniyati
undefined۱۱
undefined۳
undefined۱

۳۶۰

۱۸:۴۲

undefinedمستند داستانی #تهران undefinedundefinedقسمت سی و پنجundefined
دوان دوان به سمت نوری که کاتز در آسمان بلند کرده حرکت می‌کنیم. باد سرد از میان صخره‌ها زوزه می‌کشد و دانه‌های ریز برف را به صورتم می‌کوبد. هر چه به سمت نیمه‌شب می‌رویم، هوا سردتر می‌شود. سوفیا کمی عقب‌تر از من است. سرم را به سمتش می‌چرخانم:-بجنب!سپس به زیر پایم نگاه می‌کنم. به کوهستانی که زیر نور کم‌رنگ ماه شبیه جسد عظیمی است که در تاریکی خوابیده... مکثی می‌کنم تا سوفیا چند متر جلوتر حرکت کند. هنوز خیالم از بابت او راحت نشده است. چرا باید او سوژه تعقیب باشد؟ چرا طرف را زنده نگه نداشته؟ اصلا چرا... رشته‌ی افکارم با دیدن نور چراغ‌قوه‌ی سوفیا که روی سنگ‌های شکسته می‌لغزد، پاره می‌شود. نگاهم می‌کند و نفس زنان می‌گوید:-همین جاست‌.برای چند ثانیه چیزی نمی‌گویم. نگاهی به اوضاع می‌اندازم. در این بخش از کوهستان گودال بزرگی دهان باز کرده است. به خاطر شدت انفجار تخته‌سنگ‌ها از جا کنده شده و به کمی آن طرف‌تر پرت شده‌اند. بوی خاک سوخته و باروت هنوز در هوا معلق است. با احتیاط چند قدمی را به طرف گودی شکل گرفته می‌روم‌. سوفیا زیر لب زمزمه می‌کند:-هیچ‌کس نباید از این جان سالم به در برده باشد. کاتز بلافاصله پس از او صحبت می‌کند:-اگه این حوالی بوده باشند، حتماً کارشون ساخته شده.من چیزی نمی‌گویم. یاد گرفته‌ام که بر اساس مستندات و مدارک صحبت کنم. پا پیش می‌گذارم و به میانه‌ی گودی شکل گرفته می‌روم. سوفیا صدایم می‌کند:-معلومه چیکار می‌کنی یاکو. ممکنه زیر پات خالی بشه. چند متر اون‌‌طرف‌تر رو ببین.همانطور که تمام هوش و حواسم به پیدا کردن سرنخی از سوژه های این پرونده است، سرم را به سمتی که سوفیا می‌گوید می‌چرخانم. از بالای شانه‌ام به پایین کوه نگاه می‌کنم. ارتفاع زیادی که به من حالی می‌کند با کوچک‌ترین اشتباه محکوم به مردن هستم. ناخودآگاه دستم را به لبه‌ی تکه سنگی که هنوز قرص و محکم جای خودش را در میانه‌ی کوهستان نگه داشته بند می‌کنم. سپس کمی از ارتفاع فاصله می‌گیرم و به مرکز گودی می‌روم. دست به کمر به دور و اطراف چشم می‌دوزم. نور چراغ قوه‌ام را روی زمین می‌چرخانم و بی‌تفاوت به سوفیا و کاتز که اصرار دارند آن دو به درک واصل شده‌اند، در میانه‌ی گودی زانو می‌زنم تا اوضاع را بهتر بررسی کنم. نور چراغ را روی زمین می‌چرخانم که ناگهان چیزی توجهم را جلب می‌کند. یک شیار کم‌عمق که روی خاک جا انداخته است. بدون معطلی به سمت شیار حرکت می‌کنم و به آرامی و با دقت سعی می‌کنم که علت به وجود آمدنش را بفهمم. نور چراغ را به سمت سوفیا می‌گیرم. همانطور که دست به کمر ایستاده، می‌گوید:-چیزی پیدا کردی؟ به شکافی که روی زمین ایجاد شده نگاه می‌کنم و وقتی با دقت بیشتری به آن چشم می‌دوزم، متوجه می‌شوم که به رد کشیده شدن پا به روی خاک‌های نم گرفته‌ی کوهستان رسیده‌ام. سرم را به سمت آسمان بلند می‌کنم. دانه‌های برف با سرعت بیشتری به زمین سقوط می‌کنند. از سر جایم بلند می‌شوم و لباس‌هایم را می‌تکانم. سپس می‌خواهم به سمت سوفیا بروم که به یک باره چشمم به چیز براق می‌افتد. فورا نور چراغم را به زمین می‌اندازم و متوجه قطره تیره به روی سنگ می‌شوم. انگشتم را روی آن می‌کشم و به محض اینکه دستم چسبناک می‌شوم، متوجه می‌شوم که قطرات ریخته شده به روی زمین، خون است. از روی زمین بلند می‌شوم و در حالی که در زیر بارش برف ایستاده‌ام، می‌گویم:-زنده‌اند. سوفیا به محض شنیدن این جمله چند قدمی به سمتم می‌آید. بلافاصله هشدار می‌دهم:-صبر کن. باید یه نگاه دیگه به اینجاها بیاندازم. سر جایش می‌ایستد. رد خونی که به روی زمین ریخته را دنبال می‌کنم. سوفیا صدایم می‌کند:-چی پیدا کردی؟همانطور که با انگشت به زمین اشاره می‌کنم، می‌گویم:-یکیشون زخمی شده.سپس با تردید ادامه می‌دهم:-باید از اون سمت رفته باشند. سوفیا با احتیاط بیشتر به من نزدیک می‌شود. چند لحظه به ردپایی که روی زمین افتاده و خون ریخته شده نگاه می‌کند. سپس می‌پرسد:-تو مطمئنی یاکو؟ نفسم را به بیرون پرتاب می‌کنم و همانطور که به بخار خارج شده از دهانم نگاه می‌کنم، می‌گویم:-با این چیزایی که دارم می‌بینم... آره!سوفیا در حالی که دانه‌های برف نشسته به روی صورتش را پاک می‌کند، می‌گوید:-چقدر تا لبنان فاصله داریم؟ کاتز فورا جواب می‌دهد:-نزدیک یک ربع! اگه پیاده و زخمی باشند‌سپس رو به من ادامه می‌دهد:-نمی‌دونم معطل چی هستید؟ به تیم پشتیبانی خبر بدید که پهبادهای شناسایی رو بلند کنند دیگه!گردنم را کج می‌کنم و در حالی که به رد خون ریخته شده به روی زمین نگاه می‌کنم، بیسیم را جلوی دهانم نگه می‌دارم:-احتمالا هر دو نفر هنوز زنده‌اند. با توجه به نزدیکی این نقطه به لبنان... باید قبل از اون که دیر بشه پهبادهای شناسایی رو بلند کنیم. مفهومه؟

نویسنده: #علیرضا_سکاکی @RomanAmniyati
undefined۱۵
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۳۷۸

۱۸:۲۳

undefinedمستند داستانی #تهران undefinedundefinedقسمت سی و ششundefined
تیم پشتیبانی بلافاصله کد تایید می‌دهد. با نور چراغ قوه‌ام به سمت ماشین می‌اندازم. سپس خلبان پهباد را صدا می‌کنم:-می‌خوام حرکت لحظه‌ای پهبادهای حرارتی رو ببینم. فورا جواب می‌دهد:-بله قربان. دارم میام سمت شما. سری تکان می‌دهم و در امتداد دامنه حرکت می‌کنم. سوفیا و کاتز با فاصله از من راه می‌روند و هر کدام به زمین چشم دوخته‌اند تا شاید نشانه‌ی تازه‌ای پیدا کنند. کاتز صدایم می‌کند:-یه جای پا اینجاست... خونی که ریخته شده روی سنگ هم تازه است. معلومه از این سمت رفتند. سرعت حرکتمان را بیشتر از قبل می‌کنیم. سوفیا با سرعت بیشتری حرکت می‌کند. چند متر جلوتر خم می‌شود و با اشاره به شاخه‌های شکسته شده‌ای که روی کوه جا انداخته‌اند، می‌گوید:-بجنب یاکو. از نوع فرار معلومه که اونا عجله داشتند.بی‌سیم را جلوی صورتم نگه می‌دارم:-من هنوز منتظرم! چی شد این پهبادهای حرارتی؟ چراغ‌های روشن ماشین از چند متر آن طرف‌تر بخشی از کوهستان را روشن می‌کند. سپس صدای بلند شدن پهبادهای حرارتی در فضای کوهستان پخش می‌شود. خلبان در حالی که صفحه نمایشگر پهباد را در دست گرفته، از ماشین پیاده می‌شود و به سمتم می‌آید:-رفتیم از اون مسیر به شما برسیم که ماشین رو هم نزدیک خودمون نگه داریم. سری تکان می‌دهم:-کار خوبی کردی. شاید یکیشون عقب‌تر منتظر باشه تا ما رو قیچی کنند!سوفیا به من نگاه می‌کند:-خیلی بعیده. ببین چه خونی ازش رفته... اونا فقط دنبال اینن که این قتلگاه جون سالم به در ببرند. خلبان دستش را روی صفحه‌ی نمایشگر می‌چرخاند. سپس نزدیکم می‌شود:-با این مدل پهباد دیگه هر موجود زنده‌ای قابل شناساییه. سرم را به سمتش می‌چرخانم و به صفحه نمایشگر پهباد چشم می‌دوزم. چهار نقطه‌ی نارنجی رنگ که هاله‌ای زرد رنگ در اطراف خود دارد، روی صفحه نقش می‌بندد. خلبان با اشاره به نقاط روی صفحه توضیح می‌دهد:-این ماییم. حداقل می‌تونیم مطمئن باشیم که دور و اطراف ما نیستند. نفس عمیقی می‌کشم و نگاهم را به تاریکی شمال می‌دوزم. جایی پشت کوه‌ها، مرز لبنان در دل شب پنهان شده است. نمی‌دانم کجای این تاریکی مطلق باید به دنبال آن‌ها بگردم. چقدر دور شده‌اند... اصلا هنوز در میدان نبرد هستند یا به نقطه‌ی امن خود رسیده‌اند.مسیر فرار را در سرم تصور می‌کنم. اگر من جای آن‌ها بودم چه کار می‌کردم؟ یکی به شدت زخمی شده و آن یکی... اضطراب و احساس خطر امکان تصمیم‌گیری درست را از آن‌ها می‌گیرد. زمان ندارند و حالا بدون شک صدای پره‌های پهبادی که روی آسمان در حال چرخیدن است به گوش آن‌ها رسیده.. خودکشی! خودم را قانع می‌کنم. بعید است آن‌ها دست به چنین کاری بزنند. پس... برای لحظه‌ای سر جایم متوقف می‌شوم و می‌گویم:-اولین و نزدیک‌ترین روستای لبنان به مرز ما... پایین این دره است. به نظرتون ممکنه که اونا...سوفیا چشم‌هایش را ریز می‌کند و به خلبان نگاه می‌کند:-برو سمت دره! ببین می‌تونی اون اطراف چیزی پیدا کنی؟ خلبان سری تکان می‌دهد و دستش را روی صفحه نمایشگر می‌لغزاند. با کمی فاصله از او می‌پرسم:-این یکی تا چقدر می‌تونه رو هوا باشه؟!خلبان لبخندی می‌زند و می‌گوید:-نگران این نباش. تا چند ساعت هم قابلیت پرواز داره. فقط... نکته‌ی نگران کننده‌اش اینه که اگه اونا رفته باشند توی دره یه مقدار ممکنه که توی تشخیصشون...لب هایش را بهم فشار می‌دهد. سرعت گام‌هایم را بیشتر می‌کنم. سعی می‌کنم در میان تاریکی هوا و مه به وجود آمده به درون دره نگاهی بیاندازم؛ اما ممکن نیست. به سوفیا نگاه می‌کنم:-باید بریم پایین. اگه بتونیم موقعیتشون رو پیدا کنیم، شانس دستگیریشون هست. سوفیا مردد نگاهم می‌کند. نیم نگاهی به کاتز می‌کنم که با حرکت سر موافقت خودش را اعلام می‌کند. خلبان نیز همراه ما می‌آید. من و سوفیا جلوتر از بقیه حرکت می‌کنیم. با گام‌هایی بلند به سمت پایین کوه می‌رویم که ناگهان خلبان با جمله‌ای ما را متوقف می‌کند:-یاکو... صبر کن! بلافاصله می‌چرخم و به او نگاه می‌کنم. نور صفحه نمایشگر در تاریکی شب به روی صورتش افتاده و او را شبیه یک مجسمه رنگ پریده کرده است. نفس کوتاهی می‌کشم و همانطور که به سمتش می‌روم، می‌گویم:-چی شده؟ صفحه نمایشگر را کمی به سمتم متمایل می‌کند و می‌گوید:-فکر کنم یه چیزی دیدم.سپس انگشتش را به صفحه نمایش نزدیک می‌کند و می‌گوید:-توی این نقاط! نمی‌دونم به صلاحه که نزدیک بشم تا دقیق‌تر بررسی کنم یا...سوفیا اخم می‌کند:-بررسی دقیق واسه چی؟ اگه موردی هست همین الان گزارش کنیم!کاتز در ادامه حرف سوفیا رو به من می‌کند و می‌گوید:-منم دیدم آقا. دو تا نقطه‌ی زرد رنگ... احتمالا خودشون باشند. اگه دیر بجنبیم ممکنه با قرارشون توی لبنان دست بدن.

نویسنده: #علیرضا_سکاکی @RomanAmniyati
undefined۱۶
undefined۲
undefined۲
undefined۲

۳۱۵

۱۸:۳۱

undefinedمستند داستانی #تهران undefinedundefinedقسمت سی و هفتundefined

نیم نگاهی به خلبان می‌اندازم و می‌گویم:-نظر خودت چیه؟خلبان با خونسردی و کاملا حرفه‌ای پاسخ می‌دهد:-الان نمی‌تونم قطعی بگم. احتمال داره که خودشون باشند. شاید هم حیوونی... چیزی بوده یا... چه می‌دونم از محلی‌های روستا که این وقت شب یهویی اومدن بیرون. ما کم نداشتیم از این اتفاق‌ها... باید بهتر بررسی کنیم که مطمئن بشیم.اخم می‌کنم:-محلی که این وقت شب بیرون نمیاد! برو نزدیک‌تر...خلبان هشدار می‌دهد:-اگه می‌خوای زنده بگیریشون بهتره متوجه حضور ما نشن. من ارتفاعم رو کم کنم با اسلحه هم ضربه پذیرم.با حرص لب‌هایم را بهم فشار می‌دهم. سپس می‌گویم:-پس عجله کنید بریم سمت روستا. به طرف خلبان می‌چرخم:-تو هم تموم حواست به حرکت اون دو تا نقطه مشکوک باشه. خلبان چانه‌اش را کمی پایین می‌آورد تا به من نشان دهد که متوجه حرفم شده است. دوان دوان به سمت روستا می‌روم. حدود هفتصد متر با ورودی‌اش فاصله دارم... با پایان مرز اسرائیل!هر بار که پایم را بلند می‌کنم و به زمین می‌کوبم به این فکر می‌کنم که نباید اجازه می‌دادیم پروژه‌ی خارج شدن آن‌ها از مرزهای کوهستانی اینقدر طولانی شود. شاید بهتر بود با نفرات بیشتری آن‌ها را در ایست و بازرسی دستگیر می‌کردیم. بعدتر می‌شد که روی اعترافات آن‌ها حساب باز کرد. سوفیا نفس زنان خودش را به من نزدیک می‌کند:-صبر کن یاکو. نمی‌تونیم بی‌هوا وارد لبنان بشیم. اینجا هر اتفاقی بیفته...حرفش را قطع می‌کنم:-قرار نیست اتفاقی بیفته. ما هم وارد لبنان نمی‌شیم. اونا هنوز این طرف مرزن. سپس به سمت خلبان می‌چرخم:-ارتفاعت رو کم کن. می‌خوام نقطه‌ای بدونم اینا کجا رفتن.خلبان که شبیه ما تمام این مسیر را دویده و قطره‌ای عرق از گوشه‌ی شقیقه‌اش به پایین سر می‌خورد، صفحه نمایشگر را در دستش جابه‌جا می‌کند. صدای پهبادی که بالای سر ما قرار گرفته در فضای خالی روستا پخش می‌شود. حالا به قدری در ارتفاع پایین پرواز می‌کند که با چشم غیر مسلح نیز قابل رویت است. خلبان چند ثانیه سکوت می‌کند. ثانیه‌هایی که برای ما فوق العاده سخت و طاقت فرسا می‌گذرد.خلبان لحظه‌ای بی‌حرکت می‌ماند. حتی بدون آن که بخواهد پلکی بزند، سر جایش میخکوب می‌شود و سپس می‌گوید:-اینجا رو ببینید قربان. حدود سیصد متر با ما فاصله دارند. به نظرم باید محاصره‌شون‌ کنیم. اخم می‌کنم:-سیصد متر! شوخی می‌کنی؟ خلبان از صفحه نمایشگر چشم برمی‌دارد و به دور و اطراف نگاه می‌کند. تا سیصد متری ما که تقریباً جز نقاط صفر مرزی محسوب می‌شود، هیچ چیزی نیست. دوربین دید در شبم را از درون جیبم بیرون می‌آورم. به غیر از پستی و بلندی کوهستان و دانه‌های رقصان برف هیچ چیز دیگری به چشم نمی‌خورد.نه درخت و پناهگاهی... نه خانه و ماشینی... هیچ چیزی در این اطراف نیست. صخره‌های سنگی دانه‌های برفی را به دست باد می‌سپارند. کمی آن طرف‌تر سیم‌های خاردار مرزی در تاریکی امتداد پیدا کرده‌اند و پشت آن چراغ خانه‌های روستای کفرکلا چندتا در میان روشن است. حدس می‌زنم که این وقت از شب اکثر اهالی روستا در خواب باشند. خلبان ابروهایش را بهم نزدیک می‌کند و با دقت بیشتری به نقاط زرد رنگی که با هاله‌ی سرخ روی صفحه تشکیل شده نگاه می‌کند. سپس با دفاع از حرفی که زده می‌گوید:-اینجا رو ببینید آقا. حتی یکی از نقطه‌ها داره جلوتر حرکت می‌کنه. احتمالا اونی که زخمی شده کمی عقب مونده.‌ اگه با دقت نگاه کنید متوجه می‌شید که حتی گرمای بدن یکی از اونا کمتره... همون که دیرتر راه می‌ره و خون زیادی از دست داده! اونا همین دور و اطرافن و شاید...سوفیا با جدیت سوال می‌کند:-شاید چی؟ خلبان به سختی لب هایش را از هم فاصله می‌دهد:-شاید دارن ما رو می‌بینن.دست به کمر می‌ایستم:-پس چطور ممکنه که نمی‌تونیم پیداشون کنیم؟ مکثی می‌کنم و در پاسخ به سکوت سنگینی که بر فضا حکم فرما شده می‌گویم:-میریم دنبالشون. دنبال همین نقطه‌ها که روی صفحه نمایشگر مشخص شدند. دستم را به پشت کمرم می‌برم و اسلحه‌ام را بیرون می‌آورم. سپس با حرکتی سریع مسلحش می‌کنم تا در صورت نیاز حریف را هدف قرار دهم. سوفیا کمی جلوتر از من حرکت می‌کند و خلبان از پشت سر ما سعی می‌کند که گروه را به سمت نقاط مشکوک شناسایی شده حرکت دهد. هر چند لحظه یک بار خلبان که در کنار کاتز و پشت سر ماست، فاصله را گوشزد می‌کند:-صد و پنجاه متر... نقطه‌ها دارن بهم نزدیک میشن. با دقت بیشتری به دور و اطرافم نگاه می‌کنم. یک زمین خالی وجود دارد که دور تا دورش را با حصار پوشانده‌اند، درست در چند ده متر مانده به پایان سرزمین‌های تحت حکومت ما... یعنی آن‌ها به آن‌جا رفته‌اند؟ خلبان به سوالی که در سرم چرخ می‌خورد جواب می‌دهد:-سمت چپ... توی همین زمین... خیلی بهشون نزدیک شدیم آقا. درست بیخ گوشمون دارن حرکت می‌کنند.

نویسنده: #علیرضا_سکاکی @RomanAmniyati
undefined۸
undefined۲

۱۲۹

۱۸:۳۹