#namjin#namgiنوزاد_در_میان_معما
پارت چهارم: یونگی از بچهها خوشش نمیآمد.نه از گریهشان.نه از بینظمیشان.نه از اینکه میتوانستند وسط یک سکوت کاملاً محترم، ناگهان با صدایی وحشتناک همهچیز را به هم بریزند.و حالا، بدتر از همه، یک نوزاد در خانهای زندگی میکرد که قرار بود همیشه منظم، ساکت و قابلکنترل بماند.یونگی این موضوع را نپذیرفته بود.فقط به آن اعتراض هم نکرده بود.او طبق معمول، بیسروصدا وارد خانه شد، کت تیرهاش را درآورد و مستقیم به سمت اتاق کار نامجون رفت. اما قبل از اینکه دستش به دستگیره برسد، صدایی از سمت سالن آمدصدای خنده.نه خندهی یکی از مردها.نه صدای تلویزیون.بلکه یک صدای خیلی کوچک، ریز، و بریدهبریده.یونگی ایستاد.سرش را کمی چرخاند و صحنهای را دید که باعث شد چند ثانیه کامل فقط نگاه کند.نامجون، رئیس خونسرد و ترسناکشان، روی زمین نشسته بود.آستینهای پیراهنش تا آرنج بالا رفته بود، موهایش کمی بههمریخته بود، و یک عروسک پارچهای آبیرنگ را جلوی صورت سولینا تکان میداد.«نه، این ماهیه.»نامجون با جدیت کامل گفت.«خرس نیست. گوش نداره. دم داره. اینقدر اطلاعات غلط نده به خودت.»سولینا که روی تشک نرم مخصوصش نشسته بود، با جدیت کاملتری دستش را دراز کرد و عروسک را گرفت، بعد مستقیم آن را انداخت روی صورت نامجون.چند ثانیه سکوت شد.بعد سولینا با آن خندهی ریز و بیدندانی که تازه یاد گرفته بود، قاهقاه خندید.یونگی، از کنار دیوار، آرام گفت:«فکر کنم بحث رو باختی.»نامجون بدون اینکه جا بخورد، عروسک را از روی صورتش برداشت و خیلی عادی گفت:«تو از کی اونجا ایستادی؟»«از وقتی دیدم داری با یک بچه دربارهی زیستشناسی دریایی بحث میکنی.»نامجون پوفی کشید.«اون بحث نبود. آموزش بود.»یونگی جلوتر آمد.نگاهش روی سولینا افتاد که حالا با کنجکاوی به او زل زده بود.برخلاف نامجون، یونگی هیچ تلاشی برای لبخند زدن یا نرم شدن نکرد. فقط دستهایش را در جیب کتش گذاشت و همانطور ساکت نگاه کرد.سولینا هم نگاهش کرد.و بعد، بدون هیچ مقدمهای، لبخند زد.یونگی اخم خیلی خفیفی کرد.«چرا اینطوری نگام میکنه؟»نامجون شانه بالا انداخت.«شاید ازت خوشش اومده.»«غلط کرده.»«یونگی.»«چی؟ من با بچهها خوب نیستم.»اما انگار سولینا نظر دیگری داشت.او چند بار پاهای کوچکش را تکان داد و بعد دستهایش را به سمت یونگی دراز کرد.مثل اینکه میخواست بغلش برود.هر دو مرد چند ثانیه ساکت ماندند.یونگی با ناباوری گفت:
«نه.»
سولینا باز هم دستهایش را دراز کرد.
«نه.»
این بار صدای نامجون کمی بامزه شد.
«فکر کنم خودش انتخابت کرده.»
«من انتخاب نشدم. من رد میکنم.»
اما وقتی سولینا لبش را جمع کرد و حالت گریه به خودش گرفت، یونگی سریع خم شد، انگار از یک تهدید واقعیتر میترسید.
«نه، نه، نه… این کارو نکن.»
نامجون ابرو بالا انداخت.
«تو از دشمن مسلح نمیترسی، از گریهی یه بچه میترسی؟»
یونگی با همان قیافهی خونسرد همیشگی، خیلی جدی جواب داد:
«دشمن مسلح قابلپیشبینیتره.»
در نهایت، با اکراه کامل، دستهایش را جلو آورد.نامجون با لبخندی که سعی میکرد پنهانش کند، سولینا را آرام در آغوش او گذاشت.و بعد معجزه اتفاق افتاد.سولینا، بهجای گریه، خیلی راحت خودش را به سینهی یونگی چسباند و ساکت شد.حتی یکی از دستهای کوچکش را هم روی کت تیرهی او گذاشت، انگار آنجا جایش امن بود.یونگی خشکَش زد.به پایین نگاه کرد.بعد خیلی آرام، خیلی خیلی آرام گفت:«…اوه.»نامجون با لذت کامل این صحنه را تماشا کرد.«پس بچهدوست نیستی، آره؟»«خفه شو.»اما دیگر دیر شده بود.سولینا در آغوش یونگی جا خوش کرده بود و حتی وقتی او خواست کمی عقب بکشد، با انگشتهای کوچکش یقهی لباسش را گرفت.نامجون خندید.خندهای کوتاه، آرام، و واقعی.«تبریک میگم. تو هم رفتی توی دام.»یونگی با صورتی بیحالت گفت:«من فقط نمیخوام این موجود جیغ بکشه.»«آره، حتماً.»همان شببعدتر، وقتی خانه ساکتتر شد و سولینا خوابید، یونگی و نامجون در اتاق کار نشسته بودند.روی میز، چند پرونده باز بود. چند عکس، چند اسم، و همان انگشتر نقرهای کوچکی که آن شب کنار سولینا پیدا شده بود.یونگی انگشتر را بین انگشتهایش چرخاند.«هنوزم مطمئنی باید نگهش داری؟»نامجون نگاهش را از پرونده برنداشت.«آره.»«این نشون یه خانوادهی معمولی نیست.»«میدونم.»«اون کاغذ هم…»یونگی مکث کرد.«هنوز برات معنی نداره؟»نامجون این بار ساکت شد.چند ثانیه بعد، خیلی آرام گفت:«چرا. داره.»او دستش را دراز کرد، کاغذ تاخورده را باز کرد و دوباره به همان جمله نگاه انداخت.او را پیدا کردیم، اما دیر شده بود.یونگی تکیه داد.«دو تا احتمال هست. یا بچه فقط شاهد یه تسویهحساب خانوادگی بوده…»نامجون ادامهی جمله را خودش گفت:«یا خودش دلیل اون تسویه حساب بوده.»
«نه.»
سولینا باز هم دستهایش را دراز کرد.
«نه.»
این بار صدای نامجون کمی بامزه شد.
«فکر کنم خودش انتخابت کرده.»
«من انتخاب نشدم. من رد میکنم.»
اما وقتی سولینا لبش را جمع کرد و حالت گریه به خودش گرفت، یونگی سریع خم شد، انگار از یک تهدید واقعیتر میترسید.
«نه، نه، نه… این کارو نکن.»
نامجون ابرو بالا انداخت.
«تو از دشمن مسلح نمیترسی، از گریهی یه بچه میترسی؟»
یونگی با همان قیافهی خونسرد همیشگی، خیلی جدی جواب داد:
«دشمن مسلح قابلپیشبینیتره.»
در نهایت، با اکراه کامل، دستهایش را جلو آورد.نامجون با لبخندی که سعی میکرد پنهانش کند، سولینا را آرام در آغوش او گذاشت.و بعد معجزه اتفاق افتاد.سولینا، بهجای گریه، خیلی راحت خودش را به سینهی یونگی چسباند و ساکت شد.حتی یکی از دستهای کوچکش را هم روی کت تیرهی او گذاشت، انگار آنجا جایش امن بود.یونگی خشکَش زد.به پایین نگاه کرد.بعد خیلی آرام، خیلی خیلی آرام گفت:«…اوه.»نامجون با لذت کامل این صحنه را تماشا کرد.«پس بچهدوست نیستی، آره؟»«خفه شو.»اما دیگر دیر شده بود.سولینا در آغوش یونگی جا خوش کرده بود و حتی وقتی او خواست کمی عقب بکشد، با انگشتهای کوچکش یقهی لباسش را گرفت.نامجون خندید.خندهای کوتاه، آرام، و واقعی.«تبریک میگم. تو هم رفتی توی دام.»یونگی با صورتی بیحالت گفت:«من فقط نمیخوام این موجود جیغ بکشه.»«آره، حتماً.»همان شببعدتر، وقتی خانه ساکتتر شد و سولینا خوابید، یونگی و نامجون در اتاق کار نشسته بودند.روی میز، چند پرونده باز بود. چند عکس، چند اسم، و همان انگشتر نقرهای کوچکی که آن شب کنار سولینا پیدا شده بود.یونگی انگشتر را بین انگشتهایش چرخاند.«هنوزم مطمئنی باید نگهش داری؟»نامجون نگاهش را از پرونده برنداشت.«آره.»«این نشون یه خانوادهی معمولی نیست.»«میدونم.»«اون کاغذ هم…»یونگی مکث کرد.«هنوز برات معنی نداره؟»نامجون این بار ساکت شد.چند ثانیه بعد، خیلی آرام گفت:«چرا. داره.»او دستش را دراز کرد، کاغذ تاخورده را باز کرد و دوباره به همان جمله نگاه انداخت.او را پیدا کردیم، اما دیر شده بود.یونگی تکیه داد.«دو تا احتمال هست. یا بچه فقط شاهد یه تسویهحساب خانوادگی بوده…»نامجون ادامهی جمله را خودش گفت:«یا خودش دلیل اون تسویه حساب بوده.»
۹۱
۲۰:۲۱
#namjin#namgiنوزاد_در_میان_معما
ادامه پارت چهار:سکوت سنگینی بینشان نشست.از اتاق کناری، صدای خیلی ضعیف نفس کشیدن سولینا میآمد.آنقدر آرام و بیخبر، که انگار هیچ نسبتی با دنیای خونآلود بیرون نداشت.
یونگی بالاخره گفت:«اگه کسی دنبالش باشه چی؟»
نامجون بدون مکث جواب داد:«پیداش نمیکنن.»«و اگه بفهمن پیش توئه؟»این بار نامجون سر بلند کرد.چشمهایش سرد شدند؛ همان سردی آشنایی که یونگی خوب میشناخت.
«اونوقت اشتباه خیلی بزرگی میکنن.»یونگی چند لحظه به او نگاه کرد.بعد خیلی آرام سر تکان داد.«باشه.»و این «باشه»، برای کسی مثل یونگی، یعنی:منم مراقبش هستم.صبح روز بعدصبح، وقتی یونگی قصد داشت بیسروصدا خانه را ترک کند، از کنار گهوارهی سولینا رد شد.
فقط یک نگاه کوتاه.فقط برای اطمینان.
اما همین که خم شد، سولینا چشمهایش را باز کرد.چند ثانیه خیره نگاهش کرد و بعد—خیلی ناگهانی—خندید.
یونگی همانطور خشکش زد.
بعد زیر لب گفت:
«تو چرا هر بار منو میبینی خوشحال میشی؟ من حتی کار خاصی نکردم.»
سولینا پاهایش را تکان داد.یونگی آهی کشید.دستش را خیلی بااحتیاط جلو برد و یکی از انگشتهایش را نزدیک دست کوچکش نگه داشت.سولینا فوراً آن را گرفت.دست راست معروف و بیرحم نامجون، مردی که همه از نگاهش حساب میبردند، چند ثانیه فقط ساکت ماند و به آن دست کوچک خیره شد.
بعد خیلی آرام گفت:
«اگه قراره دردسر بشی… حداقل زیادی بامزه نباش.»
از پشت سر، صدای نامجون آمد:
«دیگه تمومه. رسماً دوستش داری.»
یونگی حتی برنگشت.
«من فقط دارم بررسی امنیتی انجام میدم.»
نامجون با لحنی کاملاً جدی گفت:
«با انگشت؟»
«بله.»
«و نتیجه؟»
یونگی بالاخره دستش را آزاد کرد، صاف ایستاد و به سمت در رفت.
اما قبل از بیرون رفتن، خیلی آرام گفت:
«نتیجه اینه که… فعلاً قابلاعتماده.»
نامجون به محض بسته شدن در، خندید.
و در گهواره، سولینا بیخبر از رازها، خطرها، و گذشتهای که هنوز هیچکس کامل نمیفهمید، با آرامش به سقف خیره شد؛
در حالی که یک انگشتر نقرهای، یک جملهی مرموز، و یک نامِ ناشناخته در جایی از گذشته، آرامآرام منتظر روزی بودند که دوباره خودشان را نشان بدهند.
یونگی بالاخره گفت:«اگه کسی دنبالش باشه چی؟»
نامجون بدون مکث جواب داد:«پیداش نمیکنن.»«و اگه بفهمن پیش توئه؟»این بار نامجون سر بلند کرد.چشمهایش سرد شدند؛ همان سردی آشنایی که یونگی خوب میشناخت.
«اونوقت اشتباه خیلی بزرگی میکنن.»یونگی چند لحظه به او نگاه کرد.بعد خیلی آرام سر تکان داد.«باشه.»و این «باشه»، برای کسی مثل یونگی، یعنی:منم مراقبش هستم.صبح روز بعدصبح، وقتی یونگی قصد داشت بیسروصدا خانه را ترک کند، از کنار گهوارهی سولینا رد شد.
فقط یک نگاه کوتاه.فقط برای اطمینان.
اما همین که خم شد، سولینا چشمهایش را باز کرد.چند ثانیه خیره نگاهش کرد و بعد—خیلی ناگهانی—خندید.
یونگی همانطور خشکش زد.
بعد زیر لب گفت:
«تو چرا هر بار منو میبینی خوشحال میشی؟ من حتی کار خاصی نکردم.»
سولینا پاهایش را تکان داد.یونگی آهی کشید.دستش را خیلی بااحتیاط جلو برد و یکی از انگشتهایش را نزدیک دست کوچکش نگه داشت.سولینا فوراً آن را گرفت.دست راست معروف و بیرحم نامجون، مردی که همه از نگاهش حساب میبردند، چند ثانیه فقط ساکت ماند و به آن دست کوچک خیره شد.
بعد خیلی آرام گفت:
«اگه قراره دردسر بشی… حداقل زیادی بامزه نباش.»
از پشت سر، صدای نامجون آمد:
«دیگه تمومه. رسماً دوستش داری.»
یونگی حتی برنگشت.
«من فقط دارم بررسی امنیتی انجام میدم.»
نامجون با لحنی کاملاً جدی گفت:
«با انگشت؟»
«بله.»
«و نتیجه؟»
یونگی بالاخره دستش را آزاد کرد، صاف ایستاد و به سمت در رفت.
اما قبل از بیرون رفتن، خیلی آرام گفت:
«نتیجه اینه که… فعلاً قابلاعتماده.»
نامجون به محض بسته شدن در، خندید.
و در گهواره، سولینا بیخبر از رازها، خطرها، و گذشتهای که هنوز هیچکس کامل نمیفهمید، با آرامش به سقف خیره شد؛
در حالی که یک انگشتر نقرهای، یک جملهی مرموز، و یک نامِ ناشناخته در جایی از گذشته، آرامآرام منتظر روزی بودند که دوباره خودشان را نشان بدهند.
۱۰۲
۲۰:۲۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
سلاممم
من ادمین جدیدم و اسم رمانم هم 《چرا》هست

۸۰
۱۲:۵۲
بازارسال شده از 𖠗solinᥲ╰
چرا؟ فصل اول پارت یک(از دید نامجون)سال ۱۹۹۶تازه هفت سالم شده بود مادرم کادوی تولدم را داده بود خواهرم برام تبریک تولد کاغذی درست کرده بود ولی پدرم بهم تبریک گفت و ادامه داد《فردا قراره بهت کادو بدم》دیشب از شدت ذوق که پدرم چی قراره بهم بده خوابم نبرد خب دفترچه خاطرات عزیزم امروز من حاضر شدم و منتظر کادوی پدرم هستم فعلا باید ازت خداحافظی کنم تا وقتی که از بیرون برگردم پدرم صدایم میزند《نامجون زود باش》سریع به طبقه پایین حرکت میکنمپدرم اسلحهی شکاری را برمیدارد و برام عجیبهمرا به جایی کمی دور از خانه میبرد نزدیک دریاست صدای موج های آبی که به صخره میخورد رو دوست دارمصدای پدرم مرا به طرف خودش میبرد و میگوید《قراره بهت شکار پرنده یاد بدم》میگویم 《واقعا》پدرم ادامه میدهد 《اره》پدرم اولین پرنده ایی که میبیند را میزند و پرنده سقوط میکند به من امزش میدهد پرنده اول و دوم را نمی توانستم بزنمولی پرنده سوم را با دقت تمام زدم و سقوط کرد میان خوشحالی که در درونم وجود داشت صدای خش خش برگ ها و بوته ها می آمد پدرم من را دور میکند ناگهان دختری از اون بوته ها بیرون می آید پا برهنه است و پارچهی سفیدی در دست دارد به او نمیخورد که از کشور من باشد پدرم به سمتش میرود و دختر شروع میکند به انگلیسی حرف زدن انگار که پدرم را میشناخت دوسال بعد:دوسال از اون اتفاق و اومدن اون دختر به خونمون گذشته ما متوجه شدیم که : اون موقع پنج سالش بوده و اسمش کرولاین و اهل انگلیس است او میخواد که سال بعد به مدرسه بیاید و پدر و مادرم به این حرفش احترام گزاشتن و تصمیم رو به عهده خودش گزاشتن تازه مدرسه تعطیل شده است خواهرم باهام نیومده و خودم دارم برمیگردم به خونه از دور میبینم که در خانه نیمه ایی باز است و خون مانندی در آن بیرون می آید در دلم آشوبی به وجود می آید در خانه را باز میزارم و با بدن بی جان پدر و مادرم روبرو میشوم با تمام بغضی که در گلو و احساسی که در قلبم هست یاد خواهرم می افتم به طرف طبقه بالا حرکت میکنم در اتاقش بسته است و در را باز میکنم نشونه ایی از اون در اتاقش نمیبینم در کمد را باز میکنم او با تمام ترس میگویید 《او را بردند》سال 2015 الان از ۱۷ سال زندگی بدون پدر و مادرم میگذرد لوئیز خواهرم هنوز این اتفاق را نتوانسته هضم کنه و همراه با نامزد آمریکایی اش به آنجا مهاجرت کرده نمیدونم کی دوباره قراره ببینمش ولی برای تولد ۲۴ سالگی ام یه کادویی میخوام به خودم بدم کادوی... 《حقیقت》
۱
۱۲:۵۲
چرا؟فصل اول پارت دوم(از دید نامجون)در دورترین نقطه لندن با تاکسی راه را طی میکردم با تمام سرنخ هایی که با خودم داشتم هوا آنقدر بارانی و مهی بود که فقط نیمی از راه معلوم بود و بعد از چند دقیقه راننده گفت:همین جاست!بیرون را نگاه کردم و خانه ایی دیدم که انگار هیچکس در آن زندگی نمیکرد اما متروکه نبود پول را به راننده دادم و گفتم :بقیش مال خودتپیاده شدم چنان چه نه کاپشن داشتم و نه چتر با کلیدی که در پارچه بود در را باز میکنم و وارد خانه میشوم خانه در گرد و غبار و صدای رعدوبرق پنهان شده با خودم گفتم:پس اینجا همان جاست که به دنیا اومده و دو سه سال هم اینجا بوده...حرفم هنوز تمام نشده بود که صدایی توجه مرا جلب کردمردی که سر تا پا مشکی پوشیده بود از پله ها پایین اومد کلاهش نیمی از صورت او را گرفته بودبه من نزدیک شد و انگشتانش رو روی شونه من قرار داد و گفت :نباید این راه رو شروع میکردی چون این راه برگشتی نداره از در بیرون رفت نزدیک های ساعت هشت شب بود و به مسافرخانه ایی رفتم و در فکر این بودم که:اون مرد کی بود؟ چرا و از کجا میدانست من دنبال کرولاین هستم تا حقیقت رو بفهمم!؟کاشکی کلاهش نبود تا اورا کامل میدیدم ولی تا جایی که دیدم روی دستانش تتو داشت و از حالت چهره پایین چهره اش معلوم بود که از ملیت من است هنوز ذهنم در گیرش است از کجا میدونست من قراره بیام اونجا(از دید کرولاین)توی اتاق سفیدی حبس شدم فقط دلم میخواد هرچه زود تر جونگکوک برسه که شاید اون در لعنتی باز شه دلم برای اون دوسال تنگ شده که هیچ آزمایشی نبوددلم برای هر چهار تاشون تنگ شده نمیدونم کجان یا دارن چی کار میکنن فقط امیدوارم که لوئیز به آرزوش برسه خیلی دوست دارم ببینم برای نامجون چه اتفاقی افتاده چه شکلی شده آیا دوباره اگه ببینمش همون قدر دوسش دارم یا نه هنوز ذهنم دارد به جواب های این سوالات فکر میکند که در باز میشود...
۹۲
۱۴:۴۰
استایل نامجون توی خیابون های لندن
۹۰
۱۹:۵۱
و استایلش توی مسافر خونه
۹۶
۱۹:۵۲
استایل کرولاین
۱۰۳
۱۹:۵۲
چرا؟فصل اول پارت سه (از دید کرولاین)در بازشد جونگکوک رو دیدم لباس مشکی بهت میومد _ خب وسایل هاتو جمع کردی؟به کیفم که کنار اتاق است اشاره میکنم و میگم 《اره 》جونگکوک ادامه میده《خب باید بریم 》به طرف گوشه اتاق میرم و کیفم را برمیدارم از اتاق بیرون میرم و باز هم دیوار های سفیدی میبینم توی ذهنم 《چجوری یه مدت عاشق رنگ سفید بودم؟》به راهم ادامه میمیدهم و از دری که انتهای راهرو هست بیرون میروم ماشین مشکی ایی اون بیرون هست و با کلافگی میگم 《واقعا؟》_خب اره ولی خبر خوب اینه که من رانندگی میکنم _فکر نکنم خبر خوبی باشه سوار ماشین میشم و راه می افتیم (دو ساعت بعد)هنوز تو راهیم از اتوبان و مسیر های اصلی خارج شدیم هنوز نمیدونم زندان بعدی من قراره کجا باشه از مسیر های پر پیچ و خم جنگل خسته شده بودم و بهش گفتم《کی میرسیم؟》بدون مکث میگه 《خیلی نزدیکیم نگران نباش توش احساس خوبی میکنی راحتتری تازه اتاقت سفید نیست همون جوری که دوست داریه》_چه جالب خیلی بهتر شد عمارت بزرگی رو میبینم بیرونش زیاد جالب نیست نزدیکش میشیم ماشین رو نگه میداره و میگه《کیفتو من میارم پیاده شو》توی ذهنم میگم شاید بهتر از اون اتاق کوفتی باشه وقتی جونگکوک در رو برام باز کرد تصورم راجبش عوض شد داخلش اصلا شبیه به بیرونش نبود داخلش به شدت قشنگ بود اونجا بود که فهمیدم بهتر از اون اتق نیست عالی تره افرادی اونجا بودن تا مارو دیدن تعظیم کردن مثل اینکه در بود نبود جونگکوک اونا از من محافظت میکردن تا زمان عروسیمون که منو خودش میشیم حداقل میشه گفت اونجوری راهت ترم تا چند نفر نگهبانم باشن و هر تکونی که بخورم به جونگکوک و پدرش اطلاع بدن جونگکوک منو به سمت اتاقم راهنماییم کرد وارد شدین اتاق قشنگی بود واقعا دوسش داشتم همون جوری که دوست داشتم چیده شده بود روی تختم نشستم واقعا راحت بود توی همون مدت هم کنارم نشست دستم رو گرفت و بوسید گفت《فقط ۱ ماه مونده صبر کن تموم میشه و اون وقت فقط منو توییم 》دلم سبک شد ولی میدونستم آخر داستانم خوش نیست همان لحظه گفتم《شوگا و کیریستی چی؟پدرم میزاره ببینمشون؟》بی ملاحظه گفت《اره اینجا میتونی ببینیشون》خیلی دلم براشون تنگ شده بود از همون بچهگی جدامون کردن چون خواهرم مثل من از اون موقع به دنیا اومد مثل من کم خونی ماژور نداشت او هم اذیت شد شوگا هم که فقط ۱۵ سالش بود و نمیتونست جلوی کتک هایی که پدرم به مادرم میزد بگیره و فقط کیریستی رو بغل میکرد و وقتی من ۳ سالم بود و اون ۱۷ سالش میخواست منو از آزمایش و خواهرم رو از اون خونه نجات بده ولی وقتی پدرم فهمید بدتر کتکش میزد و برای اینکه بیشتر اذیتش کنه شدت آزمایش روی من بیشتر شد و کم خونیم بیشتر شد ۳ ماه آزمایش روم قطع شدو بعد از اون ۳ ماه بیشتر شد از ۳ سالگیم شوگا رو ندیدم ولی کیریستی رو میتونستم ببینم گاهی اوقات داشتم توی ذهنم خاطرهامو تا جایی که میدونستم به یاد میآوردم که صدای باز شدن در اومد یکی از نگهبان ها بود که رو به جونگکوک گفت《پدرتون میخواد که شما تنهاش بزارید》استرس گرفتم چون قرار بود با ۹ سرباز باشم که نمیشناختمشون
۷۵
۱۳:۴۸