♡رمان های عاشقانه ♡
#پارت۲۸ وقتی جنگ شد شما اولین شاگرد من هستید(یعنی بعد جنگ دیگه هیچ شاگردی نداشته).من تنها کسی هستم که به ۴ گیلید مسلطم.یعنی قبلا ها ما ۷ نفر بودیم.هفت استاد جادو ولی همه ی اون ها در طول جنگ مردند و فقط من موندم. من:گیلید چیه؟ راوین:گیلید به ۴ تا جادو گفته میشه.گیلید باد،گیلید آتش گیلید آب گیلید خاک نیلا تو گیلید آب هستی ولی احتمالا گیلید باد هم داری ولی هنوز کشفش نکردی.یارا تو گیلید آتش را داری و احتمالا خاک هم داری ولی مثل نیلا هنوز کشفش نکردی. من:تو که گفتی من و یارا از تو قوی ترین ولی چجوری وقتی تو ۴تا گیلید داری و ما دوتا ؟ راوین:من توانایی استفاده از ۴ تا گیلید رو دارم ولی ضعیف تره مثلا اگر من با گیلید آب بتونم یه جوب درست کنم تو میتونی یه اقیانوس درست کنی.ما درحدی که آموزش بدیم بلدیم ما به شما آموزش کوچکش رو میدیم تا شما بزرگش رو یاد می گیرید. نیلا:هنوز یک چیز رو جواب ندادی.منظورت از نوادگان شاهیم چیه؟ __♤♡________ رمان های عاشقانه
#پارت۲۹
راوین:یعنی تو و یارا خون شاهان کِلی رو
داری.یعنی جد تون بزرگ ترین و قویترین شخص
جهان. الان از شما میخواهم اون نقشه رو از کتاب
بیاری و یکی دیگه از روش بکشید.چون احتمال
اینکه بریج اون کتاب رو پیدا کنه زیاد و ما باید
آمادگی این رو داشته باشید.
یارا:یک سوال.پشمک و نسکافه یک موجود
جادویی هستند؟
راوین:اره تو زمان قدیم با این حیوان ها به جنگ
میرفتند و همینطور از طریق این حیوان جابه جابه
میشدند.ولی نسل آن ها خیلی وقته منقرض شده
چون تمام پِلُک آن ها را شکار کردند. و این دوتا
تنها باقی مانده از این حیوان است.
من:تو چندسالته؟
راوین:۱۰۳۵سال تقریبا نمیدونم
یارا:بهت نمیخوره
راوین:دیگه چیکار کنم.
من:ولی چجوری این کتاب دست پدر بزرگم ارتین
بود؟
راوین:نسل آرتین زمانی از با اعتماد ترین دوست
شاه بودند.با اینکه آنها یک پِلُک بودند.شاه یه آنها
داد و بهشان گفت روزی یک شخصی پیدا میشه
که باید این کتاب رو بهش بدن.__♤♡________رمان های عاشقانه
راوین:یعنی تو و یارا خون شاهان کِلی رو
داری.یعنی جد تون بزرگ ترین و قویترین شخص
جهان. الان از شما میخواهم اون نقشه رو از کتاب
بیاری و یکی دیگه از روش بکشید.چون احتمال
اینکه بریج اون کتاب رو پیدا کنه زیاد و ما باید
آمادگی این رو داشته باشید.
یارا:یک سوال.پشمک و نسکافه یک موجود
جادویی هستند؟
راوین:اره تو زمان قدیم با این حیوان ها به جنگ
میرفتند و همینطور از طریق این حیوان جابه جابه
میشدند.ولی نسل آن ها خیلی وقته منقرض شده
چون تمام پِلُک آن ها را شکار کردند. و این دوتا
تنها باقی مانده از این حیوان است.
من:تو چندسالته؟
راوین:۱۰۳۵سال تقریبا نمیدونم
یارا:بهت نمیخوره
راوین:دیگه چیکار کنم.
من:ولی چجوری این کتاب دست پدر بزرگم ارتین
بود؟
راوین:نسل آرتین زمانی از با اعتماد ترین دوست
شاه بودند.با اینکه آنها یک پِلُک بودند.شاه یه آنها
داد و بهشان گفت روزی یک شخصی پیدا میشه
که باید این کتاب رو بهش بدن.__♤♡________رمان های عاشقانه
۱۰:۴۳
این ۲ پارت عیدیتون اگه لایکاتون بالای ۵ شه پاکت میزارم
۱۰:۴۴
های گایز... من دوست نویسنده هستم نویسنده بله ی به چخ رفتش پریده و باز نمی شهاگه پارت ها دیر شد درک کنید چون مجبوره واسه من بفرسته بعد من از اپ دیگه ای فوروارد کنم.. درک کنید 🫰
۱۵:۴۴
#پارت۳۰ چند مدت بعد #نیلا الان حدود ۱ ساله که که من و یارا داریم تمرین میکنیم . هنوز خیلی چیز هارو بود نیستم و جالبه و عجیبه که تو این ۱ سال از سازمان بریج خبری نداشتیم . امشب رفتم دوباره کتاب رو یه نگاه کردم داشتم بر می گشتم که یک چیز تیزی زیر گردنم حس کردم.افراد سازمان بریج بودن نمیتونستم حرکت کنم.در گوشم زمزمه کرد .از جات تکون بخوری مرگت حتمی .
تصمیم گرفتم از چیزایی که یاد .رفتم استفاده کنم . نفس عمیقی کشیدم. و تکنیک "آب تنفس" رو اجرا کردم این تکنیک اینشکلیه که آب رو مانند یک کاسه روی سرشون شکل میدم و جلوی را تنفسی رومیگیرد.نیشخندی زدم و گفتم (احساس نمیکنی ممکنه موقعیت تغییر کنه؟)قبل از این که بخواد صحبتی کنه همه نه میتونستم ببینن نه نفس بکشن(بخاطر آب تنفس).میدونستم با آتش این آب رو بخار میکنن ولی
تصمیم گرفتم از چیزایی که یاد .رفتم استفاده کنم . نفس عمیقی کشیدم. و تکنیک "آب تنفس" رو اجرا کردم این تکنیک اینشکلیه که آب رو مانند یک کاسه روی سرشون شکل میدم و جلوی را تنفسی رومیگیرد.نیشخندی زدم و گفتم (احساس نمیکنی ممکنه موقعیت تغییر کنه؟)قبل از این که بخواد صحبتی کنه همه نه میتونستم ببینن نه نفس بکشن(بخاطر آب تنفس).میدونستم با آتش این آب رو بخار میکنن ولی
۱۷:۲۳
بازم می خواین؟
۱۷:۲۴
هنوزم هست 

۱۷:۲۴
#پارت۳۱ چند دقیقه زمان میخریدم. به سمت کلبه رفتم در رو باز کردم . نه یارا بود نه رامین. برگشتم به همونجا که رفته بودم(همونجا که چند تا از آدما به نیلا حمله کردن)از روی صورت یکیشون آب رو برداشتم با عصبانیت گفتم: یارا اینا کجان؟ جوابی نداد اینبار آب رو مثل حلقه درو گردنش تشکیل دادم و اون رو خفه کردم . گفتم: دوباره میپرسم به نفهمه بگی اونا کجان؟ قرمز شده بود با حالت سرفه گفت :بااشه میگم فقط لطفا تمومش کن.اون حلقه رو برداشتم گفت:دیگه دیره یارا و رامین دارن با انجمن
مبارزه میکنن با ۱۰۰نفر حرفه ای های انجمن .با سرعت دویدم باید هاله رو دنبال میکردم باید مثل تمرین انرژی و هاله ی یارا و رامین میدیدم نفس عمیق کشیدم.هاله ای دیدم که داشت کمرنگ میشد به سمتش دویدم خیلی زیاد بودن خیلی .رامین داد زد:برائت کتابو بردارین و فرار کنید من خودم به اینا میرسم یارا:نمیتونی رامین:باز استادتو دست کم گرفتی؟. نیلا:برمی گردیم میایم کمکت
مبارزه میکنن با ۱۰۰نفر حرفه ای های انجمن .با سرعت دویدم باید هاله رو دنبال میکردم باید مثل تمرین انرژی و هاله ی یارا و رامین میدیدم نفس عمیق کشیدم.هاله ای دیدم که داشت کمرنگ میشد به سمتش دویدم خیلی زیاد بودن خیلی .رامین داد زد:برائت کتابو بردارین و فرار کنید من خودم به اینا میرسم یارا:نمیتونی رامین:باز استادتو دست کم گرفتی؟. نیلا:برمی گردیم میایم کمکت
۱۷:۲۵
#پارت۳۲دست یارا رو گرفتم و دویدیم به جایی که کتاب بود رسیدیم اومدیم برش دارم که یک آقایی زودتر برداشت و گفت: اوه اوه دیر رسیدین. من و یارا گارد گرفتیم یارا با کمک آتش و من به کمک آب به اون آقا حمله کردیم اون خیلی ریلکس جا خالی میداد خیلی قوی بود. اون حرکاتمون رو پیش بینی میکرد مثل اون روز اول که با رامین مسابقه دادیم.به یارا گفتم :: فکر کنم باید کاری که اون روز با رامین کردیم رو تکرار کنیم یارا سرش رو تکون داد به سرعت اون از بالا و من از پایین به مرده حمله کردیم پاشو به عقب کشیدم ولی پاشو به جلو آورد یک چرخ زد رو دوباره جا خالی داد.گفت: خوش گذشت ولی دیگه وقت بازی با بچه ها رو ندارم بای بای.تا اومدیم بهش حمله کنیم ناپدید شد. کتابو از دست دادیم حالا باید چیکار کنیم؟
۱۷:۲۵
بازارسال شده از MARIA
#پارت۳۲ناگهان یادم افتاد رامین الان تنهاست به یارا گفتم :رامین!با هم دویدیم وقتی رسیدیم رامین رو دیدیم روی زمین افتاده بود پر ز خون اشک از چشمام جاری شدمن:رامین بلند شو!میدونم خوبی مگه نه؟پاشو !با دستش اشاره کرد که گوشم رو بیارم نزدیک تر.تیکه تیکه میگفت:ز....زامن:ز چی؟رامین:زاپ...زاپاس نقش..ه من با جیغ داد گقتم:الان موقع این نیست به فکر این باشی که دنیا چی بشه به فکر خودت باش.باشه؟(گریه شدید میکردم)ما بدون تو نمیتونیمرامین خنده ای کرد و گفت:ش.ما کلی وار هستید. ه.یچ و قت دس.ت هم رو و.ل نکن.یدیارا با بغض گفت:تو همیشه مراقبی که ما ول نکنیم مگه نه؟رامین:من ب.یشتر. از چ.یزی که ب.اید عمر کر.دم .دنی.ا دس.ت شما می سپارم.خدافظ #سال بعد.الان ما ۳ تا تیکه رو پیدا کردیم.فقط ۲ تا مونده.امروز سالگرد فوت رامین است .من:یارا!یارا:جانممن:امروز بریم بازار چند تا گل و عود بخریم برای فوت رامین.یارا:حتما .فقط وایسا برم چند تا حیوون شکار کنم ببعد غذا بریم بخریم.من:اومم.منم امروز میام کمک.یارا: سعی کن ماناهات تموم نشه.من:نترس من از این حرفا قوی ترم.تیر کمون یخیم رو درست کردم و در دستم گرفتم . یک بره دیدم. تیر کمون رو کشیدم و پرتاب کردم.یارا: اُ مای گاد(oh my god)رفتم به سمت شکارم براش یک دعا کردم و شروع کردم به پاک کردنش.یارا:من پاک میکنم تو برو چند تا ماهی بگیر برای اینکه قراره بریم یه جایی که جانداری زندگی نمیکنه باید آذوغه داشته باشیم.من:باش .به سمت دریا رفتم و دستم رو تکانی دادم و چندتا ماهی رو از آب بیرون کشیدم در برگ گذاشتم و کنارش یخ گذاشتم تا خراب نشن.حدود سی تا ماهیگرفتم و بسته بندی کردم.به سمت یارا رفتم . گفت:پاشو بریم بازار._اوکرفتیم بازار اود و گل گرفتیم و سر خاک رامین گذاشتیم و برایش دعا خواندیم.بهترین استاد دنیا.
۱۴:۴۸
بازارسال شده از MARIA
بچه ها من یه کانال جدید زدم چون کانال قبلی باگ داشت و من مدیر نبودم .اینجا رمان میزارم .لینک این کانال
__♤♡________رمان های عاشقانه
__♤♡________رمان های عاشقانه
۲۱:۱۸