لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل رمان عاشقانه،درام،جنایی و...ر
۴۱۴ عضو

رمان عاشقانه،درام،جنایی و...

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۸ تیر
اسپانیاااااااundefinedundefinedundefinedundefined

۱۷

۲۱:۴۶

۲۹ تیر
thumbnail
undefinedundefined صبح بخیر undefinedundefined
امروز یک فرصت تازه برای لبخند زدن، امید داشتن و ساختن لحظه‌های زیباست.
آرزو می‌کنم روزتان سرشار از آرامش، سلامتی، برکت و اتفاق‌های خوب باشد.با انرژی مثبت شروع کنید و باور داشته باشید که بهترین‌ها در راه است.
undefined روزتان پر از نور، عشق و موفقیتصبحتان بخیر و دلتان همیشه شاد. undefined

@romanjourney

۱۶

۶:۲۶

ضرب المثل undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

«جوجه را آخر پاییز می‌شمارند.»معنی: نباید قبل از مشخص شدن نتیجه، درباره موفقیت یا شکست قضاوت کرد. باید صبر کرد تا کار به پایان برسد.داستان: در گذشته کشاورزان و روستاییان در بهار و تابستان جوجه‌های زیادی داشتند، اما همه آن‌ها تا پایان سال زنده نمی‌ماندند. برخی بر اثر بیماری، سرما یا حمله حیوانات از بین می‌رفتند. به همین دلیل، تعداد واقعی جوجه‌ها را در پایان پاییز می‌شمردند، نه در ابتدای فصل.از آن زمان این ضرب‌المثل رایج شد تا یادآوری کند:«تا پایان کار، نمی‌شود درباره نتیجه قضاوت کرد.»نمونه استفاده: اگر کسی قبل از اعلام نتایج امتحان یا پایان یک مسابقه خودش را برنده بداند، به او می‌گویند: «جوجه را آخر پاییز می‌شمارند.» undefined
@romanjourney

۱۷

۶:۲۹

thumbnail
کردستان زیبای ایران جان

@romanjourney
undefined۱

۱۶

۷:۲۳

داستان کوتاه: «آخرین چای»

پیرمرد هر غروب جلوی مغازه‌اش یک استکان چای برای رهگذری ناشناس می‌گذاشت. همه می‌گفتند: «هیچ‌کس که نمیاد، چرا هر روز چای هدر می‌دی؟»پیرمرد فقط لبخند می‌زد و می‌گفت: «شاید امروز یکی بیشتر از چای، به این حس نیاز داشته باشه.»یک روز خودش مریض شد و چند روز مغازه را باز نکرد.وقتی برگشت، روی در مغازه پاکتی دید. داخلش فقط یک جمله نوشته بود:«همون چایی که فکر می‌کردی کسی نمی‌خوره، یه روز باعث شد از تصمیم بدی که گرفته بودم منصرف بشم. ممنون که بدون اینکه منو بشناسی، به یادم بودی.»پیرمرد پاکت را بست، یک استکان چای ریخت و مثل همیشه روی میز گذاشت.بعضی مهربانی‌ها هیچ‌وقت هدر نمی‌روند؛ فقط دیر به مقصد می‌رسند. undefined

@romanjourney

۱۱

۱۵:۴۵

دمی با حافظ، دل از غم دنیا می‌شویی؛دمی با سعدی، راه آدمیّت می‌آموزی؛دمی با مولانا، در آتش عشق می‌رقصی؛دمی با فردوسی، قامت ایران را استوار می‌بینی؛دمی با خیام، از گذر تند زمان می‌اندیشی؛و آن‌گاه که از میان همه بازمی‌گردی،می‌فهمی هر شاعر، چراغی در راه انسان بوده است؛یکی چراغ عشق، یکی خرد، یکی اخلاق و دیگری امید.و به یاد این بیت مشهور از حافظ:دمی با غم به سر بردن، جهان یکسر نمی‌ارزدبه می بفروش دلق ما، کز این بهتر نمی‌ارزد.هم‌نشینی با شاعران پارسی، سفری است که هر بار انسان را با اندیشه‌ای تازه و دلی روشن‌تر بازمی‌گرداند.

@romanjourney

۱۱

۱۵:۴۷

۳۱ تیر
سلام، صبح شما هم
undefined صبح بخیر undefined
امروز یک فرصت تازه است؛ فرصتی برای شروعی دوباره، لبخندی از ته دل و قدمی به سمت آرزوها.
امیدوارم امروزتان پر از آرامش، سلامتی، خبرهای خوب و اتفاق‌های قشنگ باشد. یادتان نرود که بهترین روزها از یک فکر مثبت شروع می‌شوند.
undefined روزتان سرشار از انرژی و موفقیت صبح‌تان زیبا و دل‌نشین. undefined

@romajourney

۵

۶:۲۳

thumbnail
داستان مردی که ۲۷ سال در زندان بود و انتقام نگرفت

سال ۱۹۶۴، مردی به نام نلسون ماندلا به جرم مبارزه با تبعیض نژادی به حبس ابد محکوم شد. او را به جزیره‌ای دورافتاده فرستادند؛ جایی که سال‌ها در سلولی کوچک زندگی کرد، روی زمین می‌خوابید و هر روز مجبور بود در معدن سنگ کار کند.بیشتر مردم فکر می‌کردند اگر روزی آزاد شود، اولین کاری که می‌کند انتقام گرفتن از کسانی است که زندگی‌اش را نابود کردند.اما اتفاقی کاملاً متفاوت افتاد.پس از ۲۷ سال، ماندلا آزاد شد. چند سال بعد، رئیس‌جمهور آفریقای جنوبی شد. در مراسم تحلیفش، از برخی زندانبانان سابق خود دعوت کرد تا در ردیف مهمانان ویژه بنشینند.یکی از همراهانش با تعجب پرسید: «چطور می‌توانی کسانی را که این همه سال آزارت دادند، دعوت کنی؟»ماندلا پاسخ داد:«اگر هنگام خروج از زندان، نفرت را با خودم بیرون می‌آوردم، هنوز هم زندانی بودم.»او به جای انتقام، راه آشتی را انتخاب کرد. همین تصمیم باعث شد کشوری که در آستانه جنگ داخلی بود، آرام‌آرام به سمت صلح حرکت کند.درس این داستان: گاهی بزرگ‌ترین پیروزی، شکست دادن دیگران نیست؛ بلکه رها کردن کینه‌ای است که سال‌ها ما را اسیر خود کرده است.اگر دوست داشته باشی، می‌توانم یک داستان واقعی و تکان‌دهنده‌تر یا یک داستان واقعی با پایان غیرمنتظره هم برایت تعریف کنم.
@romanjourney

۷

۶:۲۶

۱ مرداد
می‌گویند روزی ناصرالدین‌شاه که علاقهٔ زیادی به عکاسی داشت، جلوی دوربین نشست. عکاس آماده شد و گفت:— قربان، لطفاً چند لحظه تکان نخورید.شاه با تعجب گفت:— یعنی چه؟ من شاه مملکتم، مگر می‌شود چند لحظه تکان نخورم؟عکاس گفت:— قربان، برای اینکه عکس خوب بیفتد باید ثابت بمانید.شاه کمی فکر کرد و گفت:— پس معلوم شد عکاسی هنر سختی است؛ آدم را مجبور می‌کند کاری را بکند که در تمام عمرش کمتر انجام داده!

@romanjourney

۴

۶:۳۲

۲ مرداد
thumbnail
صبح جمعه‌ات بخیر! undefinedundefinedامیدوارم امروز برات پر از آرامش، حال خوب، لبخند و اتفاق‌های قشنگ باشه.جمعه‌ات پر از انرژی مثبت، کنار عزیزانت و با دلِ خوش سپری بشه. undefinedundefinedروزت عالی و آخر هفته‌ات خاطره‌انگیز! undefined

@romanjourney

۱

۶:۵۵