داستان #ستاره_های_سوخته تقدیم به شما خوبان:#قسمت_هفتاد_دوم
زری جلو می رود: آقا...آقایون...خوب شد اومدید!!! لطفا آمبولانس خبر کنید...
مردها بدون توجه به زری داخل می شوند...
طبقه ی بالا پر است از آدم...
مسعود کنارِ در ایستاده است و چیزهایی به آژان ها می گوید؛ دکتر والا ؛ کنارِ مسعود به دهانش نگاه می کند.زری بهت زده به جسدِ عفت الملوک نگاه می کند...مگر می شود در آنی این اتفاق بیفتد؟! چه شد؟! دکتر والا از اتاق خارج شد...زری بر خود مسلط می شود...به سمتِ آژان ها می رود...دکتر والا می گوید: منکه از اتاق بیرون اومدم؛ خوب و سالم بود...رفتم...رفتم براش آب بیارم...این دختر...همین ندیمه ی بی نزاکت؛ بیرون در ایستاده بود و ...زری با تعجب نگاهش می کند و سرش را به اطراف تکان می دهد : نه...نه...من...اومده بودم دنبالِ عفت الملوک...من...نه...نه...ملتمسانه به مسعود نگاه می کند: بگو...من...حالم بد بود...بگو که اومده بودم دنبال عفت الملوک!مسعود با چشمهای ترسیده نگاهش می کند...زری بار دیگر می گوید: چِ...چرا هیچی نمیگی! حرف بزن...سیبک گلویش بالا و پایین می شود: من...هیچی ندیدم...هیچی!زری فریاد می زند: تو به من گفتی؛ پدرت و عفت الملوک تو اتاقن...یادت رفته؟! وگرنه من از کجا میدونستم؟!
آژان ها به سمتِ زری می آیند و به او دستبند می زنند...
زری به دستهایش نگاه می کند: چرا...چرا به من دستبند زدید؟! مسعود...مسعود...تو یه چیزی بگو!!!
مسعود اولین بار است از زبانِ زری، نامش را می شنود...
جلو می آید: من هیچی ندیدم زری...اون پدرمِ...می فهمی؟!دکتر والا جلو می آید: بیا اینور پسر جان! اون فقط یه ندیمه ست...حالا هم که یه قاتلِ!
زری رنگ پریده و گیج و مبهوت به همه نگاه می کند: دروغ میگه...دروغ میگن!
دکتر والا آرام و با اعتماد به نفس ایستاده است: دختره ی بی تربیت! معلومه که تربیت نداری! معلوم نیست از کجا اومدی؟!
http://ble.ir/romankade1360 #ن_الف
زری جلو می رود: آقا...آقایون...خوب شد اومدید!!! لطفا آمبولانس خبر کنید...
مردها بدون توجه به زری داخل می شوند...
طبقه ی بالا پر است از آدم...
مسعود کنارِ در ایستاده است و چیزهایی به آژان ها می گوید؛ دکتر والا ؛ کنارِ مسعود به دهانش نگاه می کند.زری بهت زده به جسدِ عفت الملوک نگاه می کند...مگر می شود در آنی این اتفاق بیفتد؟! چه شد؟! دکتر والا از اتاق خارج شد...زری بر خود مسلط می شود...به سمتِ آژان ها می رود...دکتر والا می گوید: منکه از اتاق بیرون اومدم؛ خوب و سالم بود...رفتم...رفتم براش آب بیارم...این دختر...همین ندیمه ی بی نزاکت؛ بیرون در ایستاده بود و ...زری با تعجب نگاهش می کند و سرش را به اطراف تکان می دهد : نه...نه...من...اومده بودم دنبالِ عفت الملوک...من...نه...نه...ملتمسانه به مسعود نگاه می کند: بگو...من...حالم بد بود...بگو که اومده بودم دنبال عفت الملوک!مسعود با چشمهای ترسیده نگاهش می کند...زری بار دیگر می گوید: چِ...چرا هیچی نمیگی! حرف بزن...سیبک گلویش بالا و پایین می شود: من...هیچی ندیدم...هیچی!زری فریاد می زند: تو به من گفتی؛ پدرت و عفت الملوک تو اتاقن...یادت رفته؟! وگرنه من از کجا میدونستم؟!
آژان ها به سمتِ زری می آیند و به او دستبند می زنند...
زری به دستهایش نگاه می کند: چرا...چرا به من دستبند زدید؟! مسعود...مسعود...تو یه چیزی بگو!!!
مسعود اولین بار است از زبانِ زری، نامش را می شنود...
جلو می آید: من هیچی ندیدم زری...اون پدرمِ...می فهمی؟!دکتر والا جلو می آید: بیا اینور پسر جان! اون فقط یه ندیمه ست...حالا هم که یه قاتلِ!
زری رنگ پریده و گیج و مبهوت به همه نگاه می کند: دروغ میگه...دروغ میگن!
دکتر والا آرام و با اعتماد به نفس ایستاده است: دختره ی بی تربیت! معلومه که تربیت نداری! معلوم نیست از کجا اومدی؟!
http://ble.ir/romankade1360 #ن_الف
۶۲
۷:۲۲
داستان #ستاره_های_سوخته تقدیم به شما خوبان:#قسمت_هفتاد_سوم
تارهای موهای طلایی اش که روی صورتش ریخته؛ آغشته به خون شده است...کت و دامنِ کِرِم رنگش؛ را نگاه می کند...آنها هم قرمز شده اند...بدنش لرز می گیرد...به آژان هایی که سمتِ راست و چپش نشسته اند؛ نگاه می کند...ساعت از نیمه شب گذشته است و او در ماشینِ نظمیه، به بازداشتگاه می رود...در ناباوری به سر می برد...یادِ عفت الملوک می افتد...زنی که باعث شد؛ درس بخواند و او را زیرِ بال و پرش گرفت...اشک هایش روان می شوند...حالِ خوشی ندارد...حس می کند؛ هر لحظه بیهوش می شود...به نظمیه رسیده اند و او را به اتاقی نیمه روشن برده اند...روبرویش مردی با لباسِ آبی نشسته است: خب...تعریف کن...صدایش در نمی آید...تمامِ انرژی اش را جمع می کند: میشه یکم آب به من بدید؟!مرد بلند می گوید: سرباز؛ آب قند!آب قند را که در حلقش می ریزد؛ کمی چشمهایش سو پیدا می کنند..._: خب خانم...حالتون بهتر شد؟!_: بله_: برام توضیح بدید چه اتفاقی افتاد و بعد بنویسید...
زری با آه و ناله تمام ماجرا را از ابتدا تا انتها تعریف می کند.نمی تواند باور کند عفت الملوک دیگر نیست...و بدون او و فراز دیگر ماندن در کاخ معنی ندارد...وقتی حرفهایش تمام می شود؛ مرد با دقت نگاهش می کند: چرا حالتون بد شد؟!کمی مکث می کند و ادامه می دهد: منظورم تو راهروی طبقه ی بالا!زری آب دهانش را قورت می دهد...عرق از تیغه ی پشتش روان می شود..._: چرا نمیگین؟!_: من...به خاطر یه مشکل خصوصی، به تازگی عملی داشتم که خونِ زیادی از دست دادم!مرد همچنان نگاهش می کند؛ سپس سرش را تکان می دهد: باشه...خب...طبقِ اظهارات شما؛ دکتر والا مظنون اول هستن...چقدر به عفت الملوک نزدیک بودید؟!_: در حد نرمال...من درس دارم و بیشتر اوقات رو در حالِ درس خوندن هستم..._: عجب!...به نظرتون انگیزه ی دکتر والا چی می تونسته باشه؟!...زری سکوت می کند...مرد ادامه می دهد: ببینید با تجهیزاتی که در دست داریم...همه چیز رو کاملا بررسی می کنیم...شهادت پسرِ دکتر والا که پدرشون توی اون اتاق حضور داشته؛ کمکمون می کنه...ولی شما باید تا روشن شدن قضیه در بازداشتگاه بمونید...کسی رو دارید که سندی چیزی بذاره و شما رو ببره خونه...به خاطرِ حالتون میگم!زری سرش را تکان می دهد؛ نمی خواهد کسی از این موضوع مطلع شود...
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
تارهای موهای طلایی اش که روی صورتش ریخته؛ آغشته به خون شده است...کت و دامنِ کِرِم رنگش؛ را نگاه می کند...آنها هم قرمز شده اند...بدنش لرز می گیرد...به آژان هایی که سمتِ راست و چپش نشسته اند؛ نگاه می کند...ساعت از نیمه شب گذشته است و او در ماشینِ نظمیه، به بازداشتگاه می رود...در ناباوری به سر می برد...یادِ عفت الملوک می افتد...زنی که باعث شد؛ درس بخواند و او را زیرِ بال و پرش گرفت...اشک هایش روان می شوند...حالِ خوشی ندارد...حس می کند؛ هر لحظه بیهوش می شود...به نظمیه رسیده اند و او را به اتاقی نیمه روشن برده اند...روبرویش مردی با لباسِ آبی نشسته است: خب...تعریف کن...صدایش در نمی آید...تمامِ انرژی اش را جمع می کند: میشه یکم آب به من بدید؟!مرد بلند می گوید: سرباز؛ آب قند!آب قند را که در حلقش می ریزد؛ کمی چشمهایش سو پیدا می کنند..._: خب خانم...حالتون بهتر شد؟!_: بله_: برام توضیح بدید چه اتفاقی افتاد و بعد بنویسید...
زری با آه و ناله تمام ماجرا را از ابتدا تا انتها تعریف می کند.نمی تواند باور کند عفت الملوک دیگر نیست...و بدون او و فراز دیگر ماندن در کاخ معنی ندارد...وقتی حرفهایش تمام می شود؛ مرد با دقت نگاهش می کند: چرا حالتون بد شد؟!کمی مکث می کند و ادامه می دهد: منظورم تو راهروی طبقه ی بالا!زری آب دهانش را قورت می دهد...عرق از تیغه ی پشتش روان می شود..._: چرا نمیگین؟!_: من...به خاطر یه مشکل خصوصی، به تازگی عملی داشتم که خونِ زیادی از دست دادم!مرد همچنان نگاهش می کند؛ سپس سرش را تکان می دهد: باشه...خب...طبقِ اظهارات شما؛ دکتر والا مظنون اول هستن...چقدر به عفت الملوک نزدیک بودید؟!_: در حد نرمال...من درس دارم و بیشتر اوقات رو در حالِ درس خوندن هستم..._: عجب!...به نظرتون انگیزه ی دکتر والا چی می تونسته باشه؟!...زری سکوت می کند...مرد ادامه می دهد: ببینید با تجهیزاتی که در دست داریم...همه چیز رو کاملا بررسی می کنیم...شهادت پسرِ دکتر والا که پدرشون توی اون اتاق حضور داشته؛ کمکمون می کنه...ولی شما باید تا روشن شدن قضیه در بازداشتگاه بمونید...کسی رو دارید که سندی چیزی بذاره و شما رو ببره خونه...به خاطرِ حالتون میگم!زری سرش را تکان می دهد؛ نمی خواهد کسی از این موضوع مطلع شود...
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
۵۴
۱۳:۱۹
داستان #ستاره_های_سوخته تقدیم به شما خوبان:#قسمت_هفتاد_چهارم
حالا می فهمید وقتی عزیز برای کلاغ ها؛ قند می انداخت بی دلیل نبود...سرش را میانِ زانوهایش می گذارد و پلک هایش را می بندد.کسی را ندارد که نگرانش شود...از این بابت خوشحال می شود؛ فقط نمی داند امشب در کاخ چه خبر می شود و خاتون و بقیه چه فکری در موردش می کنند!بوی خون می دهد...حالت تهوع دارد...ضعف دارد و سردرد امانش را بریده است...اینجا سرد است...سردتر از هر جای دیگری...پاهایش را جمع تر می کند و سعی می کند؛ گندمزار را به خاطر بیاورد...پدرش را!!! دلش برای او تنگ شده است!ای کاش هیچ گاه به کاخ نمی رفت...در این صورت نه فرازی در کار بود؛ نه عفت الملوکی و نه اتفاقات بعد از آنها...قلبش درد می کند...
*انگشتانش را لای موهایش می کند...کلافه است.
_: پدر! اون دختر بیگناهه...الانم الکی تو اون خراب شده ست!
دکتر والا عصبانی روی صندلی نشسته و سرش را پایین گرفته؛ ناگهان سرش را بلند می کند: تو دایه ی مهربانتر از مادر شدی! اون بی کس و کارِ...چه اهمیتی داره چه بلایی به سرش میاد...
چشمهایش برق می زنند: پدر!
از جایش بلند می شود: زنیکه ی وحشی داشت منو خفه می کرد...مستِ خرفت...مجبور شدم...
_: خب تو که عمدا اینکارو نکردی!
_: پسر اون از افرادِ کاخِ...منو میکشن...میفهمی؟!
_: پدر!
_: اون یه ندیمه ست مسعود! تو داری اون رو به من ترجیح میدی؟!
_: وای پدر! چرا متوجه نمیشی چی میگم؟!
_: سر به سرم نذار پسر جون! بذار آبها از آسیاب بیفته یه کاری می کنیم!
مسعود نگران می گوید: دیر میشه... گناه داره...
_: گناه تو داری که بی پدر میشی ابله!
_: اون یه دانشجوی خوبِ...با یه آینده ی خوب!
_: خب! الان که فعلا قاتلِ...دختره ی بی سر و پا... حواست رو جمع کن مسعود! اگه دست از پا خطا کنی؛از همه چی محرومت می کنم!
مسعود تصمیمش را گرفته است...او نمی تواند نسبت به زری بی تفاوت باشد...نسبت به یک انسان بیگناه! نسبت به انسانیت!
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
حالا می فهمید وقتی عزیز برای کلاغ ها؛ قند می انداخت بی دلیل نبود...سرش را میانِ زانوهایش می گذارد و پلک هایش را می بندد.کسی را ندارد که نگرانش شود...از این بابت خوشحال می شود؛ فقط نمی داند امشب در کاخ چه خبر می شود و خاتون و بقیه چه فکری در موردش می کنند!بوی خون می دهد...حالت تهوع دارد...ضعف دارد و سردرد امانش را بریده است...اینجا سرد است...سردتر از هر جای دیگری...پاهایش را جمع تر می کند و سعی می کند؛ گندمزار را به خاطر بیاورد...پدرش را!!! دلش برای او تنگ شده است!ای کاش هیچ گاه به کاخ نمی رفت...در این صورت نه فرازی در کار بود؛ نه عفت الملوکی و نه اتفاقات بعد از آنها...قلبش درد می کند...
*انگشتانش را لای موهایش می کند...کلافه است.
_: پدر! اون دختر بیگناهه...الانم الکی تو اون خراب شده ست!
دکتر والا عصبانی روی صندلی نشسته و سرش را پایین گرفته؛ ناگهان سرش را بلند می کند: تو دایه ی مهربانتر از مادر شدی! اون بی کس و کارِ...چه اهمیتی داره چه بلایی به سرش میاد...
چشمهایش برق می زنند: پدر!
از جایش بلند می شود: زنیکه ی وحشی داشت منو خفه می کرد...مستِ خرفت...مجبور شدم...
_: خب تو که عمدا اینکارو نکردی!
_: پسر اون از افرادِ کاخِ...منو میکشن...میفهمی؟!
_: پدر!
_: اون یه ندیمه ست مسعود! تو داری اون رو به من ترجیح میدی؟!
_: وای پدر! چرا متوجه نمیشی چی میگم؟!
_: سر به سرم نذار پسر جون! بذار آبها از آسیاب بیفته یه کاری می کنیم!
مسعود نگران می گوید: دیر میشه... گناه داره...
_: گناه تو داری که بی پدر میشی ابله!
_: اون یه دانشجوی خوبِ...با یه آینده ی خوب!
_: خب! الان که فعلا قاتلِ...دختره ی بی سر و پا... حواست رو جمع کن مسعود! اگه دست از پا خطا کنی؛از همه چی محرومت می کنم!
مسعود تصمیمش را گرفته است...او نمی تواند نسبت به زری بی تفاوت باشد...نسبت به یک انسان بیگناه! نسبت به انسانیت!
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
۵۱
۱۳:۱۹
داستان #ستاره_های_سوخته تقدیم به شما خوبان:#قسمت_هفتاد_پنجم
دو شبِ سخت و هراس انگیز گذشت...نا امید از بیرون آمدنش؛ صدایِ باز شدن در را می شنود..._: زری شمیرانی!سرش را از روی زانوهایش بر می دارد..._: بیا بیرون!از جایش بلند می شود...همه ی استخوان هایش درد می کند...سلانه سلانه به اتاقِ نیمه روشن وارد می شود. مردِ لباس آبی پشتِ میز نشسته است و به برگه ی مقابلش نگاه می کند.
روی یکی از صندلی ها مسعود نشسته است! با دیدن یک آشنا، کمی آرام می گیرد.
مرد می گوید: بیا اینجا رو امضا کن خانم شمیرانی!زیر چشمی به مسعود نگاه می کند و به سمت میز میرود...و برگه را امضا می کند..._: آزادید!زری ناباورانه می گوید: آزادم؟!_: بله...با شهادت ایشون آزاد شدید...فعلا تا مدارک کامل تر بشه!به مسعود نگاه می کند؛ هنوز باورش نمی شود!مسعود سرش را تکان می دهد.
از نظمیه خارج می شود...ساعت نه صبح است...آسمان ابری را نگاه می کند...باورش نمی شود که از این مخمصه جانِ سالم به در برده است.کسی صدایش می کند...بر می گردد...مسعود است: کجا میری؟!دستش را به لباسش می کشد: خونه..._: با این وضع؟! میرسونمت...نگاهی به خودش می اندازد: نه ممنون...خودم میرم..._: می رسونمت... کاخ همین جاست!_: دیگه بر نمی گردم کاخ...می خوام برم خونه ی خودمون!_: باشه...هر جا میری میرسونمت!
همراه مسعود سوار اتومبیلش می شود.گرمای اتومبیل چشمهایش را گرم می کند..._: کجا برم؟!_: میرم چیذر..._: باشه_: ممنونم...زری از پنجره بیرون را نگاه می کند: حالا...چی میشه؟!_: نمی دونم...
_: پدرت؟! دستگیر شد!
_: نگران نیستم...پدرم آدم زیاد داره!
_:چرا اینکار رو کرد؟!
_: عمدی نبوده! یه اتفاق بود...می خواست به عفت الملوک نزدیک بشه...ظاهرا اون اول بهش حمله کرده...اونم با یه چیزی که نزدیکِ دستش بوده؛ زده تو سرش!
زری متفکرانه به روبرویش نگاه می کند...چه احمقانه و در عینِ حال ترسناک است بعضی از رفتن ها!!!
پاهایش را جمع می کند و چشمهایش را می بندد...
به امامزاده علی اکبر رسیده اند...مسعود آهسته می گوید: زری؟!چشمهایش به سختی باز می شوند...دستهایش را به پاهایش می کشد: رسیدیم؟!_: آرهبه اطرافش نگاه می کند؛ یادش می افتد بدون روسری ست: وای...اینطوری نمی تونم برم تو محل!_: چرا؟!_: اهلِ محلِ اینجا خوب نمی دونن!مسعود به اطراف نگاه می کند و چیزی یادش می افتد: فکر کنم یه چیزایی تو صندوق ماشین دارم...وایسا...
پارچه ی آبی رنگی در می آورد: این خوبه؟!زری پارچه را می گیرد و روی سرش می اندازد: ممنون...از هیچی بهترِ...بابت همه چیز ممنونم...به دردسر افتادی!_:پارچه درست رنگِ چشماتِ...زری به او نگاه می کند و لبخند می زند: خدافظو از اتومبیل پیاده می شود...
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
دو شبِ سخت و هراس انگیز گذشت...نا امید از بیرون آمدنش؛ صدایِ باز شدن در را می شنود..._: زری شمیرانی!سرش را از روی زانوهایش بر می دارد..._: بیا بیرون!از جایش بلند می شود...همه ی استخوان هایش درد می کند...سلانه سلانه به اتاقِ نیمه روشن وارد می شود. مردِ لباس آبی پشتِ میز نشسته است و به برگه ی مقابلش نگاه می کند.
روی یکی از صندلی ها مسعود نشسته است! با دیدن یک آشنا، کمی آرام می گیرد.
مرد می گوید: بیا اینجا رو امضا کن خانم شمیرانی!زیر چشمی به مسعود نگاه می کند و به سمت میز میرود...و برگه را امضا می کند..._: آزادید!زری ناباورانه می گوید: آزادم؟!_: بله...با شهادت ایشون آزاد شدید...فعلا تا مدارک کامل تر بشه!به مسعود نگاه می کند؛ هنوز باورش نمی شود!مسعود سرش را تکان می دهد.
از نظمیه خارج می شود...ساعت نه صبح است...آسمان ابری را نگاه می کند...باورش نمی شود که از این مخمصه جانِ سالم به در برده است.کسی صدایش می کند...بر می گردد...مسعود است: کجا میری؟!دستش را به لباسش می کشد: خونه..._: با این وضع؟! میرسونمت...نگاهی به خودش می اندازد: نه ممنون...خودم میرم..._: می رسونمت... کاخ همین جاست!_: دیگه بر نمی گردم کاخ...می خوام برم خونه ی خودمون!_: باشه...هر جا میری میرسونمت!
همراه مسعود سوار اتومبیلش می شود.گرمای اتومبیل چشمهایش را گرم می کند..._: کجا برم؟!_: میرم چیذر..._: باشه_: ممنونم...زری از پنجره بیرون را نگاه می کند: حالا...چی میشه؟!_: نمی دونم...
_: پدرت؟! دستگیر شد!
_: نگران نیستم...پدرم آدم زیاد داره!
_:چرا اینکار رو کرد؟!
_: عمدی نبوده! یه اتفاق بود...می خواست به عفت الملوک نزدیک بشه...ظاهرا اون اول بهش حمله کرده...اونم با یه چیزی که نزدیکِ دستش بوده؛ زده تو سرش!
زری متفکرانه به روبرویش نگاه می کند...چه احمقانه و در عینِ حال ترسناک است بعضی از رفتن ها!!!
پاهایش را جمع می کند و چشمهایش را می بندد...
به امامزاده علی اکبر رسیده اند...مسعود آهسته می گوید: زری؟!چشمهایش به سختی باز می شوند...دستهایش را به پاهایش می کشد: رسیدیم؟!_: آرهبه اطرافش نگاه می کند؛ یادش می افتد بدون روسری ست: وای...اینطوری نمی تونم برم تو محل!_: چرا؟!_: اهلِ محلِ اینجا خوب نمی دونن!مسعود به اطراف نگاه می کند و چیزی یادش می افتد: فکر کنم یه چیزایی تو صندوق ماشین دارم...وایسا...
پارچه ی آبی رنگی در می آورد: این خوبه؟!زری پارچه را می گیرد و روی سرش می اندازد: ممنون...از هیچی بهترِ...بابت همه چیز ممنونم...به دردسر افتادی!_:پارچه درست رنگِ چشماتِ...زری به او نگاه می کند و لبخند می زند: خدافظو از اتومبیل پیاده می شود...
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
۶۳
۱۳:۱۹
داستان #ستاره_های_سوخته تقدیم به شما خوبان:#قسمت_هفتاد_ششم
سرازیری را پایین می رود.همه جا سوت و کور است...در را هل می دهد و وارد می شود...کسی خانه نیست...هیچ کس!حتی از خانه ی زن عمو هم صدایی نمی آید...نگران می شود...داخل دستشویی می رود... حسن دوشِ کوچکی آنجا وصل کرده است...شیرِ دوش را باز می کند و زیر آن می رود...اشک هایش می ریزند...بینی اش بوی خون می دهد...تنش را می شوید؛ بوی خون هنوز هست...محکم و محکم تر می شوید...
ناگهان با صدای داد و فریاد؛ حواسش جمع می شود..._: بیا بیرون ذلیل شده...آبرو و حیثیتمون رو به باد دادی...آبروی دایی بدبختت رو بردی لعنتی...وای...وای...چادر روی گیره را روی تنش می اندازد و با سرعت از دستشویی خارج می شود...حوری خانم و داوود کنارِ عزیز خانمِ نسترن به بغل ایستاده اند و دستهایش را محکم گرفته اند..._: از صبحِ یه لنگِ پا با این بچه ی کوچیک؛ جلوی درِ کاخ وایسادیم...داییِ بدبختت رو اخراج کردن...عینِ خیالت هست؟!زری با چشمهای سرخ به عزیز خانم نگاه می کند و آهسته می گوید: تقصیر من نبود!_: زبون دراز...برو از جلوی چشمام...همچنان جیغ جیغ می کند و زبان به دهان نمی گیرد...حوری خانم می گوید: عزیز خانم...تقصیر اون نبوده که...میبینی که فهمیدن و ولش کردن...حتما ممد حسین آقا رو هم بر می گردونن سر کارش...اینقدر حرص نخور..._: اگه گذاشتم بری بیرون از این خونه...خواب دیدی خیر باشه...همینجا باید بمونی و کارای ما رو انجام بدی...مایه ی ننگ...زری به اتاق رفته است و در حال پوشیدن لباس هایش است...تصمیم دارد؛ هر چه زودتر وسایلش را جمع کند و از اینجا برود...موهای خیسش را جمع می کند و لباسش را می پوشد؛ ساکی پیدا می کند و شروع به ریختن وسایلش درون آن می کند.عزیز خانم همچنان داد و فریاد می کند: دختر چیه!!! اَه اَه...دردسرِ...ای خداااا...من بنده ی بدت بودم؟! اون از نسرین...اینم از این...زری گوش هایش تیز می شود...نسرین؟!بیرون می رود: نسرین چی شده؟!_: چیه؟! چرا شال و کلاه کردی؟! کدوم قبرستونی باز می خوای بری؟!
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
سرازیری را پایین می رود.همه جا سوت و کور است...در را هل می دهد و وارد می شود...کسی خانه نیست...هیچ کس!حتی از خانه ی زن عمو هم صدایی نمی آید...نگران می شود...داخل دستشویی می رود... حسن دوشِ کوچکی آنجا وصل کرده است...شیرِ دوش را باز می کند و زیر آن می رود...اشک هایش می ریزند...بینی اش بوی خون می دهد...تنش را می شوید؛ بوی خون هنوز هست...محکم و محکم تر می شوید...
ناگهان با صدای داد و فریاد؛ حواسش جمع می شود..._: بیا بیرون ذلیل شده...آبرو و حیثیتمون رو به باد دادی...آبروی دایی بدبختت رو بردی لعنتی...وای...وای...چادر روی گیره را روی تنش می اندازد و با سرعت از دستشویی خارج می شود...حوری خانم و داوود کنارِ عزیز خانمِ نسترن به بغل ایستاده اند و دستهایش را محکم گرفته اند..._: از صبحِ یه لنگِ پا با این بچه ی کوچیک؛ جلوی درِ کاخ وایسادیم...داییِ بدبختت رو اخراج کردن...عینِ خیالت هست؟!زری با چشمهای سرخ به عزیز خانم نگاه می کند و آهسته می گوید: تقصیر من نبود!_: زبون دراز...برو از جلوی چشمام...همچنان جیغ جیغ می کند و زبان به دهان نمی گیرد...حوری خانم می گوید: عزیز خانم...تقصیر اون نبوده که...میبینی که فهمیدن و ولش کردن...حتما ممد حسین آقا رو هم بر می گردونن سر کارش...اینقدر حرص نخور..._: اگه گذاشتم بری بیرون از این خونه...خواب دیدی خیر باشه...همینجا باید بمونی و کارای ما رو انجام بدی...مایه ی ننگ...زری به اتاق رفته است و در حال پوشیدن لباس هایش است...تصمیم دارد؛ هر چه زودتر وسایلش را جمع کند و از اینجا برود...موهای خیسش را جمع می کند و لباسش را می پوشد؛ ساکی پیدا می کند و شروع به ریختن وسایلش درون آن می کند.عزیز خانم همچنان داد و فریاد می کند: دختر چیه!!! اَه اَه...دردسرِ...ای خداااا...من بنده ی بدت بودم؟! اون از نسرین...اینم از این...زری گوش هایش تیز می شود...نسرین؟!بیرون می رود: نسرین چی شده؟!_: چیه؟! چرا شال و کلاه کردی؟! کدوم قبرستونی باز می خوای بری؟!
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
۴۶
۶:۴۰
داستان #ستاره_های_سوخته تقدیم به شما خوبان:#قسمت_هفتاد_هفتم
زری با بغض دوباره تکرار می کند: چه بلایی سرِ نسرین اومده؟!_: نگا نگا...میبینی حوری خانم جون! چه رویی داره؟!حوری خانم شانه ی عزیز را ماساژ می دهد: هیچی مادر...نرفته میخواد برگرده! میگه کتک می خوره هر شب...سپس آهسته می گوید: البته که منم دیدم مادر! همه ی تنش کبودِ...عزیز خانم می گوید: والا مگه ما کتک نخوردیم؟! مگه ما آدم نبودیم؟!
زری با تعجب به آنها نگاه می کند...مگر می شود؟!کتک؟! دخترت را بزرگ کرده ای که یک نفر دیگر او را بزند؟!
با عصبانیت به سمتِ در می رود...
_: کجا؟! الان بابات میرسه...اگه ببینه رفتی؛ عصبانی میشه!
زری کر می شود...کور می شود...و می رود...
کوله بارش فقط چند تکه لباس و برس و مسواک و یک عطر است...
به سمت دانشگاه می رود...وارد می شود...ساک را داخل کمد می گذارد و از آن لباس های مخصوصش را در می آورد و می پوشد...این ساعت درسِ آزمایشگاه دارد.ورق و قلمی بر می دارد و به سمت آزمایشگاه می رود.در می زند... و وارد می شود...استاد درویش با ابروهای درهم نگاهش می کند: چرا دیر اومدی؟! مگه نمی دونی من به ساعت ورود و خروج حساسم... چرا اینقدر به هم ریخته ای؟! مرتب بودن، اولین ویژگی یه پرستارِ خوبِ...زری آهسته می گوید: بله_: آخرین بارت باشه...اسمت چیه؟!_: شمیرانی._: برو سر میز شماره ی پنج شمیرانی...یه نمره منفی برات گذاشتم...دستش را به موهایش می کشد: چشم...
در میز کناری، مسعود ایستاده است و پچ پچ گونه می گوید: چرا اومدی زری؟! باید استراحت می کردی!زری نگاهش می کند و چیزی نمی گوید...
پایانِ کلاس می شود و همه ی دانشجویان بیرون می روند...زری به سرعت به سمتِ سلف می رود تا وجیهه را پیدا کند...
مسعود بیرون در ایستاده است: زری؟!
ابروهای زری در هم می رود: میشه اینجا منو با اسم کوچیک صدا نکنی؟! ممنونم که لطف کردی و منو از اون مهلکه نجات دادی! ممنونم که انسانیت رو انتخاب کردی!مسعود وارفته نگاهش می کند: مگه من چیزی گفتم؟!_: نه_: پس چی؟! خواستم حالت رو بپرسم..._: نپرس...دیگه نپرس...ببخشید...
و به سرعت به سمت سلف می رود...
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
زری با بغض دوباره تکرار می کند: چه بلایی سرِ نسرین اومده؟!_: نگا نگا...میبینی حوری خانم جون! چه رویی داره؟!حوری خانم شانه ی عزیز را ماساژ می دهد: هیچی مادر...نرفته میخواد برگرده! میگه کتک می خوره هر شب...سپس آهسته می گوید: البته که منم دیدم مادر! همه ی تنش کبودِ...عزیز خانم می گوید: والا مگه ما کتک نخوردیم؟! مگه ما آدم نبودیم؟!
زری با تعجب به آنها نگاه می کند...مگر می شود؟!کتک؟! دخترت را بزرگ کرده ای که یک نفر دیگر او را بزند؟!
با عصبانیت به سمتِ در می رود...
_: کجا؟! الان بابات میرسه...اگه ببینه رفتی؛ عصبانی میشه!
زری کر می شود...کور می شود...و می رود...
کوله بارش فقط چند تکه لباس و برس و مسواک و یک عطر است...
به سمت دانشگاه می رود...وارد می شود...ساک را داخل کمد می گذارد و از آن لباس های مخصوصش را در می آورد و می پوشد...این ساعت درسِ آزمایشگاه دارد.ورق و قلمی بر می دارد و به سمت آزمایشگاه می رود.در می زند... و وارد می شود...استاد درویش با ابروهای درهم نگاهش می کند: چرا دیر اومدی؟! مگه نمی دونی من به ساعت ورود و خروج حساسم... چرا اینقدر به هم ریخته ای؟! مرتب بودن، اولین ویژگی یه پرستارِ خوبِ...زری آهسته می گوید: بله_: آخرین بارت باشه...اسمت چیه؟!_: شمیرانی._: برو سر میز شماره ی پنج شمیرانی...یه نمره منفی برات گذاشتم...دستش را به موهایش می کشد: چشم...
در میز کناری، مسعود ایستاده است و پچ پچ گونه می گوید: چرا اومدی زری؟! باید استراحت می کردی!زری نگاهش می کند و چیزی نمی گوید...
پایانِ کلاس می شود و همه ی دانشجویان بیرون می روند...زری به سرعت به سمتِ سلف می رود تا وجیهه را پیدا کند...
مسعود بیرون در ایستاده است: زری؟!
ابروهای زری در هم می رود: میشه اینجا منو با اسم کوچیک صدا نکنی؟! ممنونم که لطف کردی و منو از اون مهلکه نجات دادی! ممنونم که انسانیت رو انتخاب کردی!مسعود وارفته نگاهش می کند: مگه من چیزی گفتم؟!_: نه_: پس چی؟! خواستم حالت رو بپرسم..._: نپرس...دیگه نپرس...ببخشید...
و به سرعت به سمت سلف می رود...
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
۴۰
۶:۴۰
داستان #ستاره_های_سوخته تقدیم به شما خوبان:#قسمت_هفتاد_هشتم
بغض می کند...دلش نمی خواهد با مسعود اینگونه حرف بزند...ولی دیگر بس است!زندگی سخت تر و پر چالش تر از این حرفهاست...غصه های زیادی بر دلش آوار شده است...زخم های عمیقی که باید فکری به حالشان کند؛ وگرنه چرک می کنند و عفونت همه ی وجودش را فرا می گیرد.
وجیهه را نشسته روی نیمکت بیرونِ سلف می بیند...
لبخند می زند و کنارش می نشیند._: سلام
وجیهه سرش را بلند می کند و با دیدنِ زری ذوق می کند: وای زری...اومدی؟!
دستش را روی بازوی زری می گذارد: خیلی ترسیدم دختر...
زری با شرمندگی نگاهش می کند: اومدم تشکر عزیزم...ببخشید که به خاطر من اونهمه نگران شدی!
_: زری! یه نشونی؛ چیزی از خودت بهم بده...می خواستم آخر هفته احوالی ازت بگیرم...
چیزی در گلویش را قورت می دهد و سعی می کند لبخند بزند: من...دنبالِ خونه ام...
وجیهه با تعجب نگاهش می کند: واقعا؟!
_: آره...من...جایی کار می کردم...دیگه...از اونجا اومدم بیرون...
وجیهه سعی می کند عادی باشد: آهان...خب...چه خوب...زری سرش را پایین می اندازد: من...خانواده ی فقیری دارم...تصمیم گرفتم، رو پای خودم وایسم...
_: خیلی عالیه دختر... اممم...نمی دونم گفتن این حرف درسته یا نه؟! آخه یاد یه چیزی افتادم! اممم...
_: بگو عزیزم...راحت باش
_: در مورد خونه
زری کنجکاو به او نگاه می کند: انتهای کوچه ی ما پیرزنی زندگی میکنه که...بچه هاش ایران نیستن...دنبال کسیه که بتونه پیشش بمونه و ازش نگهداری کنه...خب...فکر کنم...
زری ذوق زده وجیهه را در آغوش می گیرد: وای...راست میگی...راست میگی وجیهه؟! چی از این بهتر؟!
وجیهه لبخند می زند: زری؟! فقط یکم سخته ها...تا حالا اینکارو کردی؟!
_: از پسش بر میام...بر میام وجیهه...مطمئن باش...می تونیم...همین الان بریم اونجا؟!
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
بغض می کند...دلش نمی خواهد با مسعود اینگونه حرف بزند...ولی دیگر بس است!زندگی سخت تر و پر چالش تر از این حرفهاست...غصه های زیادی بر دلش آوار شده است...زخم های عمیقی که باید فکری به حالشان کند؛ وگرنه چرک می کنند و عفونت همه ی وجودش را فرا می گیرد.
وجیهه را نشسته روی نیمکت بیرونِ سلف می بیند...
لبخند می زند و کنارش می نشیند._: سلام
وجیهه سرش را بلند می کند و با دیدنِ زری ذوق می کند: وای زری...اومدی؟!
دستش را روی بازوی زری می گذارد: خیلی ترسیدم دختر...
زری با شرمندگی نگاهش می کند: اومدم تشکر عزیزم...ببخشید که به خاطر من اونهمه نگران شدی!
_: زری! یه نشونی؛ چیزی از خودت بهم بده...می خواستم آخر هفته احوالی ازت بگیرم...
چیزی در گلویش را قورت می دهد و سعی می کند لبخند بزند: من...دنبالِ خونه ام...
وجیهه با تعجب نگاهش می کند: واقعا؟!
_: آره...من...جایی کار می کردم...دیگه...از اونجا اومدم بیرون...
وجیهه سعی می کند عادی باشد: آهان...خب...چه خوب...زری سرش را پایین می اندازد: من...خانواده ی فقیری دارم...تصمیم گرفتم، رو پای خودم وایسم...
_: خیلی عالیه دختر... اممم...نمی دونم گفتن این حرف درسته یا نه؟! آخه یاد یه چیزی افتادم! اممم...
_: بگو عزیزم...راحت باش
_: در مورد خونه
زری کنجکاو به او نگاه می کند: انتهای کوچه ی ما پیرزنی زندگی میکنه که...بچه هاش ایران نیستن...دنبال کسیه که بتونه پیشش بمونه و ازش نگهداری کنه...خب...فکر کنم...
زری ذوق زده وجیهه را در آغوش می گیرد: وای...راست میگی...راست میگی وجیهه؟! چی از این بهتر؟!
وجیهه لبخند می زند: زری؟! فقط یکم سخته ها...تا حالا اینکارو کردی؟!
_: از پسش بر میام...بر میام وجیهه...مطمئن باش...می تونیم...همین الان بریم اونجا؟!
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
۴۶
۶:۴۰
داستان #ستاره_های_سوخته تقدیم به شما خوبان:#قسمت_هفتاد_نهم
در آهنی زهوار در رفته ای را هل می دهند.در با سر و صدای زیاد باز می شود.صدای پیرزن از داخل می آید: کیه؟! کیه؟!زنی چاق با صورتی چروک در چهار چوبِ در روی ولیچر نشسته است...زری تا به حال پیرزنِ چاق ندیده است. به نظر او پیرزن ها باید لاغر باشند...با وجیهه جلو می رود و سلام می کند.پیرزن چرخ ویلچرش را تکان می دهد: شما کی هستین؟! هر چی گوشام تیزِ؛ چشمام ضعیفِ...بیایین نزدیکتر...زری جلو می رود...وجیهه می گوید: خوبی حاج خانم؟! من دخترِ رعنا خانم هستم..._: اِ وجیهه تویی؟! خوبی؟! خدا خیرت بده؛ غذا آوردی برام؟!_: آره حاج خانم! مامان یکم خورش کرفس درست کرده بود؛ گفت برای شما هم بیارم..._: بیا بالا...بذارش رو طاقچه!_: چشموجیهه به زری اشاره می کند که همراهش بالا برود...زری بالا می رود و ساکش را روی پله ها می گذارد.جلو می رود و سلام می کند: من دوستِ وجیهه هستم._: سلام..._: می خواین براتون قاشق و چنگال بیارم تا غذاتون رو بخورین؛ سرد نشه از دهن بیفته!_: خب بیار...خدا خیرت بدهزری وارد خانه می شود...بوی ادرار و کثیفی همه جای خانه را پر کرده است.دیوارهای تیره و پرده های چرک مرد! انگار کسی اینجا زندگی نمی کند!حالش از این بوی مشمئزکننده به هم می خورد.جلوی بینی اش را می گیرد و وارد آشپزخانه می شود...آشپزخانه؛ بدتر از همه جاست...قاشق و چنگالی را می شوید و برای پیرزن می آورد: بفرمایید...بخورین تا سرد نشه...وجیهه هم کنار آنها می نشیند؛می گوید: حاج خانم! زری یکی از دوستای خیلی خوب و امنِ منِ...دوست داری پیشت بمونه و تو کارها کمکت کنه؟!...دیگه تنها هم نیستی!پیرزن با دستهای لرزان؛ قاشقی را در دهانش می گذارد و می گوید: منو حموم هم می بره؟!وجیهه به زری نگاه می کند و سرش را تکان می دهد: بله...چرا نبره!هنوز لقمه در دهانش است: برام خرید هم می کنه؟!_: می کنه حاج خانم!_: باشه بمونه!سرش را بالا می آورد و چشمهایش را ریز می کند و به زری زل می زند: ببینم، دخترِ...دزد مزد نباشه!وجیهه به سرعت می گوید: ای وای حاج خانم! این چه حرفیه؟! زری پرستارِ...دوباره سرش را در بشقاب می کند: آهان! باشه
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
در آهنی زهوار در رفته ای را هل می دهند.در با سر و صدای زیاد باز می شود.صدای پیرزن از داخل می آید: کیه؟! کیه؟!زنی چاق با صورتی چروک در چهار چوبِ در روی ولیچر نشسته است...زری تا به حال پیرزنِ چاق ندیده است. به نظر او پیرزن ها باید لاغر باشند...با وجیهه جلو می رود و سلام می کند.پیرزن چرخ ویلچرش را تکان می دهد: شما کی هستین؟! هر چی گوشام تیزِ؛ چشمام ضعیفِ...بیایین نزدیکتر...زری جلو می رود...وجیهه می گوید: خوبی حاج خانم؟! من دخترِ رعنا خانم هستم..._: اِ وجیهه تویی؟! خوبی؟! خدا خیرت بده؛ غذا آوردی برام؟!_: آره حاج خانم! مامان یکم خورش کرفس درست کرده بود؛ گفت برای شما هم بیارم..._: بیا بالا...بذارش رو طاقچه!_: چشموجیهه به زری اشاره می کند که همراهش بالا برود...زری بالا می رود و ساکش را روی پله ها می گذارد.جلو می رود و سلام می کند: من دوستِ وجیهه هستم._: سلام..._: می خواین براتون قاشق و چنگال بیارم تا غذاتون رو بخورین؛ سرد نشه از دهن بیفته!_: خب بیار...خدا خیرت بدهزری وارد خانه می شود...بوی ادرار و کثیفی همه جای خانه را پر کرده است.دیوارهای تیره و پرده های چرک مرد! انگار کسی اینجا زندگی نمی کند!حالش از این بوی مشمئزکننده به هم می خورد.جلوی بینی اش را می گیرد و وارد آشپزخانه می شود...آشپزخانه؛ بدتر از همه جاست...قاشق و چنگالی را می شوید و برای پیرزن می آورد: بفرمایید...بخورین تا سرد نشه...وجیهه هم کنار آنها می نشیند؛می گوید: حاج خانم! زری یکی از دوستای خیلی خوب و امنِ منِ...دوست داری پیشت بمونه و تو کارها کمکت کنه؟!...دیگه تنها هم نیستی!پیرزن با دستهای لرزان؛ قاشقی را در دهانش می گذارد و می گوید: منو حموم هم می بره؟!وجیهه به زری نگاه می کند و سرش را تکان می دهد: بله...چرا نبره!هنوز لقمه در دهانش است: برام خرید هم می کنه؟!_: می کنه حاج خانم!_: باشه بمونه!سرش را بالا می آورد و چشمهایش را ریز می کند و به زری زل می زند: ببینم، دخترِ...دزد مزد نباشه!وجیهه به سرعت می گوید: ای وای حاج خانم! این چه حرفیه؟! زری پرستارِ...دوباره سرش را در بشقاب می کند: آهان! باشه
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
۳۵
۱۱:۴۶
داستان #ستاره_های_سوخته تقدیم به شما خوبان:#قسمت_هشتادم
تا جایی که توانسته خانه را تمیز و مرتب کرده است...پیرزن غر می زند که زری آب زیادی مصرف می کند و همه جا را شلوغ و به هم ریخته کرده است.زری؛ هم قربان صدقه اش می رود و هم کار می کند: دورت بگردم حاج خانم...بذار همه جا تمیز بشه، بوی گل و گلاب بگیره...می دونی چیه حاج خانم! من یه مامان عزیز دارم؛ هر روز صبح که بیدار میشه؛ جارو میزنه؛ گردگیری می کنه؛ میره بیرون؛ خرید می کنه؛ میره حموم؛ سرخاب سفیداب میکشه...پیرزن با دقت به حرفهای زری گوش می کند...زری فهمیده است؛ اینگونه پیرزن ساکت می ماند و او می تواند به سرعت کارهایش را انجام دهد...
اولین شب، شبِ سختی بود...خانه ی پیرزن مانند زمهریر سرد بود... و اینکه زری از پیرزن می ترسد؛ نمی داند چرا! ولی می ترسد...به نظر زری با یک پیرزن غریبه در خانه تنها ماندن ترسناکترین کار دنیا است...
ساعت شش صبح است...باید به دانشگاه برود...بیرون رفته و نانِ تازه خریده و سفره ی صبحانه را آماده کرده است...آب کتری را جوش می آورد و به حیاط می برد...با آب حوض مخلوط می کند و سرش را می شوید...
پیرزن می گوید: زری! این وقتِ صبح چرا سرت رو می شوری؟!_: من پرستارم حاج خانم...باید همیشه تمیز و مرتب باشم..._: آهان! یعنی هر روز باید اینکارو بکنی؟!_: بله دیگه...وگرنه اخراجم می کنن._: آهانموهایش را روی بخاریِ نفتی خشک می کند .آنها را روی شانه هایش می ریزد و دو طرفش را سنجاق می کند. در آینه شکسته نگاه می کند.حس می کند بزرگ شده است؛ اصلا کسِ دیگری شده است...حالا او می داند مستقل شده و می تواند زندگی را در دستانش بگیرد...لباسش را می پوشد و آماده ی رفتن می شود...
بهمن ماه به آخر رسیده است...بهمن ماهِ پر رنج و عذاب...
واردِ کلاس می شود... و روی صندلی می نشیند...
بعد از مدتی نشستن؛ ناگهان کتابی جلوی رویش گذاشته می شود.کتابی به نامِ #ستاره_های_سوخته...سرش را بلند می کند...
عشق که می آید؛ حالِ چشمها عوض می شود...دستها می لرزند و نوای درون آدمها غمگین می شود...چرا؟!
زری خوب این حالت ها را می فهمد!روزگاری عاشق بوده است...
روزگاری دلش آنچنان می تپیده که انگار باید بیرون بیاید و به همه بگوید: آی آدمها من عاشقم!
مسعود نگاهش می کند...و زری دستانش مشت می شوند...
_: میشه این کتاب رو بخونی؟!
زری دوباره به کتاب نگاه می کند...
مسعود می رود و انتهای کلاس می نشیند...و زری کتاب را ورق می زند...
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
تا جایی که توانسته خانه را تمیز و مرتب کرده است...پیرزن غر می زند که زری آب زیادی مصرف می کند و همه جا را شلوغ و به هم ریخته کرده است.زری؛ هم قربان صدقه اش می رود و هم کار می کند: دورت بگردم حاج خانم...بذار همه جا تمیز بشه، بوی گل و گلاب بگیره...می دونی چیه حاج خانم! من یه مامان عزیز دارم؛ هر روز صبح که بیدار میشه؛ جارو میزنه؛ گردگیری می کنه؛ میره بیرون؛ خرید می کنه؛ میره حموم؛ سرخاب سفیداب میکشه...پیرزن با دقت به حرفهای زری گوش می کند...زری فهمیده است؛ اینگونه پیرزن ساکت می ماند و او می تواند به سرعت کارهایش را انجام دهد...
اولین شب، شبِ سختی بود...خانه ی پیرزن مانند زمهریر سرد بود... و اینکه زری از پیرزن می ترسد؛ نمی داند چرا! ولی می ترسد...به نظر زری با یک پیرزن غریبه در خانه تنها ماندن ترسناکترین کار دنیا است...
ساعت شش صبح است...باید به دانشگاه برود...بیرون رفته و نانِ تازه خریده و سفره ی صبحانه را آماده کرده است...آب کتری را جوش می آورد و به حیاط می برد...با آب حوض مخلوط می کند و سرش را می شوید...
پیرزن می گوید: زری! این وقتِ صبح چرا سرت رو می شوری؟!_: من پرستارم حاج خانم...باید همیشه تمیز و مرتب باشم..._: آهان! یعنی هر روز باید اینکارو بکنی؟!_: بله دیگه...وگرنه اخراجم می کنن._: آهانموهایش را روی بخاریِ نفتی خشک می کند .آنها را روی شانه هایش می ریزد و دو طرفش را سنجاق می کند. در آینه شکسته نگاه می کند.حس می کند بزرگ شده است؛ اصلا کسِ دیگری شده است...حالا او می داند مستقل شده و می تواند زندگی را در دستانش بگیرد...لباسش را می پوشد و آماده ی رفتن می شود...
بهمن ماه به آخر رسیده است...بهمن ماهِ پر رنج و عذاب...
واردِ کلاس می شود... و روی صندلی می نشیند...
بعد از مدتی نشستن؛ ناگهان کتابی جلوی رویش گذاشته می شود.کتابی به نامِ #ستاره_های_سوخته...سرش را بلند می کند...
عشق که می آید؛ حالِ چشمها عوض می شود...دستها می لرزند و نوای درون آدمها غمگین می شود...چرا؟!
زری خوب این حالت ها را می فهمد!روزگاری عاشق بوده است...
مسعود نگاهش می کند...و زری دستانش مشت می شوند...
_: میشه این کتاب رو بخونی؟!
زری دوباره به کتاب نگاه می کند...
مسعود می رود و انتهای کلاس می نشیند...و زری کتاب را ورق می زند...
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
۳۲
۱۱:۴۷
داستان #ستاره_های_سوخته تقدیم به شما خوبان:#قسمت_هشتاد_یکم
نفسش در سینه حبس می شود...
برگه ای لای کتاب است!!!
لای برگه را باز می کند:
"حرفهایم طولانی نیست!تنها سخنم؛ دلدادگی ست.من مجنون می شوم و تو ای زیباترین!آیا لیلی می شوی ؟!"
زری خشمگین می شود...دلش در سینه اش می کوبد...چطور می تواند بعد از توهین های پدرش به او ابراز علاقه کند؟!چطور با توجه به اختلافِ شدید طبقاتی؛ این درخواست را از او می کند؟!مگر نمی داند او یک ندیمه بوده است؟!مگر نمی داند دره ی بینشان عمیق است؟!مگر نمی داند او بی کس و کار است؟!یکبار این خبط را کرده است؛ دوباره که نمی شود از همان سوراخ گزیده شود!او عشق و عاشقی نمی خواهد...دلِ پر تپش نمی خواهد...
خشمگین بلند می شود...چاره ای ندارد...باید کاری کند که مسعود برای همیشه دنبال زندگی اش برود...پلک هایش را می بندد؛ نفس عمیقی می کشد.برگه را بر می دارد و به سمتِ تخته ی بزرگِ سرِ کلاس می رود.
بدون آنکه به کسی نگاه کند؛ با صدای بلند می خواند!!!
"حرفهایم طولانی نیست! تنها سخنم ؛ دلدادگی ست. من مجنون می شوم و تو ای زیباترین! آیا لیلی می شوی؟!
سرش را بلند می کند و به انتهای کلاس نگاه می کند.مسعود سرش را پایین انداخته است...
آهسته به سمتش می رود...بالای سرش می ایستد؛کاغذ را ریز ریز می کند و روی سرش می ریزد...
مسعود پلک هایش را می بندد...
زری بر می گردد و سر جایش می نشیند...صورتش خیس از عرق شده است...
کلاس در سکوت فرو رفته است...
هنوز دستهایش می لرزند...چاره ای جز اینکار را نداشت!
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
نفسش در سینه حبس می شود...
برگه ای لای کتاب است!!!
لای برگه را باز می کند:
"حرفهایم طولانی نیست!تنها سخنم؛ دلدادگی ست.من مجنون می شوم و تو ای زیباترین!آیا لیلی می شوی ؟!"
زری خشمگین می شود...دلش در سینه اش می کوبد...چطور می تواند بعد از توهین های پدرش به او ابراز علاقه کند؟!چطور با توجه به اختلافِ شدید طبقاتی؛ این درخواست را از او می کند؟!مگر نمی داند او یک ندیمه بوده است؟!مگر نمی داند دره ی بینشان عمیق است؟!مگر نمی داند او بی کس و کار است؟!یکبار این خبط را کرده است؛ دوباره که نمی شود از همان سوراخ گزیده شود!او عشق و عاشقی نمی خواهد...دلِ پر تپش نمی خواهد...
خشمگین بلند می شود...چاره ای ندارد...باید کاری کند که مسعود برای همیشه دنبال زندگی اش برود...پلک هایش را می بندد؛ نفس عمیقی می کشد.برگه را بر می دارد و به سمتِ تخته ی بزرگِ سرِ کلاس می رود.
بدون آنکه به کسی نگاه کند؛ با صدای بلند می خواند!!!
"حرفهایم طولانی نیست! تنها سخنم ؛ دلدادگی ست. من مجنون می شوم و تو ای زیباترین! آیا لیلی می شوی؟!
سرش را بلند می کند و به انتهای کلاس نگاه می کند.مسعود سرش را پایین انداخته است...
آهسته به سمتش می رود...بالای سرش می ایستد؛کاغذ را ریز ریز می کند و روی سرش می ریزد...
مسعود پلک هایش را می بندد...
زری بر می گردد و سر جایش می نشیند...صورتش خیس از عرق شده است...
کلاس در سکوت فرو رفته است...
هنوز دستهایش می لرزند...چاره ای جز اینکار را نداشت!
http://ble.ir/romankade1360
#ن_الف
۳۶
۱۱:۴۷