#پونصدوهشت
فصل #شانزده
بی روی خوش تو زنده بودن
مرگ است به نام زندگانی...
- ایول بریم فوتبال بازی کنیم.
نچ میکشم:
- نچ، فوتبال بلد نیستم بزن بزن بازی هستم. خوب میزنمت.
میخنده و دست دور شونهام میاندازه:
- بیا بریم بزنم سوسکت کنم دیگه شاخ نشی.
از اونجایی که دیشب شیفت بودم و سه ساعت بیشتر وقت برای خواب نداشتم، عمیقا خستهام و اولین کافهای که میبینم به سمتش میرم تا قهوه بگیرم.
با گرفتن قهوههامون، به سمت بازیها میریم و کسری با خنده میگه:
- انقدر فنچی میتونی جای دوست دخترم باشی.
بهش چشمغره میرم و با دست آزادم، به بازوش میکوبم که دست خودم درد میگیره:
- بیشتر جای مادرتم! حالا مودب باش.
میخنده و از اینکه بازوش انقدر سفته، حرصم میگیره. برام ابرو بالا میاندازه و روی سرم رو جوری ناز میکنه که روسریم بهم میریزه و از روی موهام سُر میخوره:
- آخی نازی، عیب نداره دیگه این روزا سن مهم نیست.
چند ثانیه با دهن باز نگاهش میکنم. ممکنه قضیه حتی از چیزی که فکر میکردیم بدتر باشه؟
فصل #شانزده
بی روی خوش تو زنده بودن
مرگ است به نام زندگانی...
- ایول بریم فوتبال بازی کنیم.
نچ میکشم:
- نچ، فوتبال بلد نیستم بزن بزن بازی هستم. خوب میزنمت.
میخنده و دست دور شونهام میاندازه:
- بیا بریم بزنم سوسکت کنم دیگه شاخ نشی.
از اونجایی که دیشب شیفت بودم و سه ساعت بیشتر وقت برای خواب نداشتم، عمیقا خستهام و اولین کافهای که میبینم به سمتش میرم تا قهوه بگیرم.
با گرفتن قهوههامون، به سمت بازیها میریم و کسری با خنده میگه:
- انقدر فنچی میتونی جای دوست دخترم باشی.
بهش چشمغره میرم و با دست آزادم، به بازوش میکوبم که دست خودم درد میگیره:
- بیشتر جای مادرتم! حالا مودب باش.
میخنده و از اینکه بازوش انقدر سفته، حرصم میگیره. برام ابرو بالا میاندازه و روی سرم رو جوری ناز میکنه که روسریم بهم میریزه و از روی موهام سُر میخوره:
- آخی نازی، عیب نداره دیگه این روزا سن مهم نیست.
چند ثانیه با دهن باز نگاهش میکنم. ممکنه قضیه حتی از چیزی که فکر میکردیم بدتر باشه؟
۳۸.۹K
۱۴:۰۱
#پونصدونه
فصل #شانزده
بی روی خوش تو زنده بودن
مرگ است به نام زندگانی...
وحشتم رو که میبینه، میزنه زیر خنده و دوباره دست دور شونهام میاندازه:
- پشمات ریختا، بیا بابا. من دنبال شوگر مامی نیستم
حقیقتش وا میرم. هیچی نمیفهمم! انگار اونی که داره بازی میخوره، منم.
چند دقیقهای که منتظر میمونیم تا یکی از دستگاهها خالی بشه، تو سکوت قهوهام رو میخورم و نمیدونم از کجا شروع کنم.
ترجیح میدم صبر کنم تا فاصلهی کافی رو با بادیگاردها داشته باشیم و بتونم از زیر زبونش حرف بکشم.
- نظرته با این دوتا بریم اتاق فرار؟
توی فکرم که صدام میزنه، گیج نگاهش میکنم، یه قلپ از قهوهاش میخوره و میگه:
- بیا بریم اتاق فرار، بدیم جنای اونجا اینارو بخورن از شرشون خلاصشیم در ریم.
خندهام رو پشت لیوان کاغذی قهوهام قایم میکنم:
- فکر نکنم با این هیکل از جن و روح اتاق فرار بترسن.
خونسرد سر تکون میده:
- چرا بابا این گندهها ترسو ترن.
فصل #شانزده
بی روی خوش تو زنده بودن
مرگ است به نام زندگانی...
وحشتم رو که میبینه، میزنه زیر خنده و دوباره دست دور شونهام میاندازه:
- پشمات ریختا، بیا بابا. من دنبال شوگر مامی نیستم
حقیقتش وا میرم. هیچی نمیفهمم! انگار اونی که داره بازی میخوره، منم.
چند دقیقهای که منتظر میمونیم تا یکی از دستگاهها خالی بشه، تو سکوت قهوهام رو میخورم و نمیدونم از کجا شروع کنم.
ترجیح میدم صبر کنم تا فاصلهی کافی رو با بادیگاردها داشته باشیم و بتونم از زیر زبونش حرف بکشم.
- نظرته با این دوتا بریم اتاق فرار؟
توی فکرم که صدام میزنه، گیج نگاهش میکنم، یه قلپ از قهوهاش میخوره و میگه:
- بیا بریم اتاق فرار، بدیم جنای اونجا اینارو بخورن از شرشون خلاصشیم در ریم.
خندهام رو پشت لیوان کاغذی قهوهام قایم میکنم:
- فکر نکنم با این هیکل از جن و روح اتاق فرار بترسن.
خونسرد سر تکون میده:
- چرا بابا این گندهها ترسو ترن.
۳۹.۹K
۱۴:۰۱
#پونصدوده
فصل #شانزده
بی روی خوش تو زنده بودن
مرگ است به نام زندگانی...
به یکیشون اشاره میکنه:
- مخصوصا اون کچله که شبیه منِ شروره، لاشی کلا چشش اینور اونوره اطرافو میپاد ولی مطمئنم اولین جنو ببینه، بشا...
دوباره یه نگاه به من میاندازه و جملهاش رو عوض میکنه:
- خودشو خیس کنه!
برام مهم نیست ادبیاتش تغییر کرده و فحش میده، بههرحال که نمیتونیم جلوش رو بگیریم. همینکه میدونه باید جلوی من رعایت کنه خوبه!
اولین دستگاه که خالی میشه، به سمتشون میریم. قهوههامون رو روی میز روبهرو میذاریم و کسری کری میخونه:
- آمادهای سوسکت کنم دکی؟
چپ چپ نگاهش میکنم و فرصت رو مناسب میبینم، با نیشخند و اعتماد به نفس میگم:
- شرطی بزنیم؟
- حله، سر چی؟ زدمت نری گریه کنیا.
بهش پوزخند میزنم و میذارم تو توهم خودبرتر بینیش بمونه. هنوز نمیدونه چقدر تو این بازی خوبم. بالاخره باید حرصم رو از زندگی یهجایی خالی میکردم دیگه!
بازی رو انتخاب میکنه و سر برداشتن کارکترها یهدور دعوامون میشه که آخر سر کسری کوتاه میآد.
فصل #شانزده
بی روی خوش تو زنده بودن
مرگ است به نام زندگانی...
به یکیشون اشاره میکنه:
- مخصوصا اون کچله که شبیه منِ شروره، لاشی کلا چشش اینور اونوره اطرافو میپاد ولی مطمئنم اولین جنو ببینه، بشا...
دوباره یه نگاه به من میاندازه و جملهاش رو عوض میکنه:
- خودشو خیس کنه!
برام مهم نیست ادبیاتش تغییر کرده و فحش میده، بههرحال که نمیتونیم جلوش رو بگیریم. همینکه میدونه باید جلوی من رعایت کنه خوبه!
اولین دستگاه که خالی میشه، به سمتشون میریم. قهوههامون رو روی میز روبهرو میذاریم و کسری کری میخونه:
- آمادهای سوسکت کنم دکی؟
چپ چپ نگاهش میکنم و فرصت رو مناسب میبینم، با نیشخند و اعتماد به نفس میگم:
- شرطی بزنیم؟
- حله، سر چی؟ زدمت نری گریه کنیا.
بهش پوزخند میزنم و میذارم تو توهم خودبرتر بینیش بمونه. هنوز نمیدونه چقدر تو این بازی خوبم. بالاخره باید حرصم رو از زندگی یهجایی خالی میکردم دیگه!
بازی رو انتخاب میکنه و سر برداشتن کارکترها یهدور دعوامون میشه که آخر سر کسری کوتاه میآد.
۴۰.۶K
۱۴:۰۱
#پونصدویازده
فصل #شانزده
بی روی خوش تو زنده بودن
مرگ است به نام زندگانی...
توی چهار دوری که توافق میکنیم، سه بار کسری رو میزنم و برنده میشم و اونقدر براش کری میخونم که صورتش کاملا سرخه و اگه میتونست کتکم میزد اما خب چه میشه کرد که دستش کوتاهه و نمیتونه بزنتم!
دارم میخندم که میتوپه:
- همشو با جرزنی بردی، فقط دوبار زدی تو پهلوم!
با خنده شونه بالا میاندازم:
- همینه که هست، توهم میتونستی بکنی.
عصبانی و با چشمهای ریز نگاهم میکنه که باعث میشه بیشتر بخندم و با لحن مرموزی زمزمه کنم:
- خب، حالا بریم سر شرطمون!
با همون عصبانیت پرخاش میکنه:
- چی میخوای؟
معصومانه نگاهش میکنم و خودم رو میزنم به مظلومیت:
- دوست دخترتو بیار ببینم.
چند ثانیه با دهن باز نگاهم میکنه و بعد حالتش سخت میشه، تقریبا نفوذ ناپذیر! انگار وارد منطقهی ممنوعه شدم!
- من دوست دختر ندارم.
جوری بهش پوزخند میزنم که پیامم رو کامل دریافت کنه. خر خودشه!
به زبون نمیارم اما باعث میشه صورتش سرخ بشه. نگاهش رو میدزده و به سمت دستگاه میچرخه.
- فضولی نکن!
پس داره!
فصل #شانزده
بی روی خوش تو زنده بودن
مرگ است به نام زندگانی...
توی چهار دوری که توافق میکنیم، سه بار کسری رو میزنم و برنده میشم و اونقدر براش کری میخونم که صورتش کاملا سرخه و اگه میتونست کتکم میزد اما خب چه میشه کرد که دستش کوتاهه و نمیتونه بزنتم!
دارم میخندم که میتوپه:
- همشو با جرزنی بردی، فقط دوبار زدی تو پهلوم!
با خنده شونه بالا میاندازم:
- همینه که هست، توهم میتونستی بکنی.
عصبانی و با چشمهای ریز نگاهم میکنه که باعث میشه بیشتر بخندم و با لحن مرموزی زمزمه کنم:
- خب، حالا بریم سر شرطمون!
با همون عصبانیت پرخاش میکنه:
- چی میخوای؟
معصومانه نگاهش میکنم و خودم رو میزنم به مظلومیت:
- دوست دخترتو بیار ببینم.
چند ثانیه با دهن باز نگاهم میکنه و بعد حالتش سخت میشه، تقریبا نفوذ ناپذیر! انگار وارد منطقهی ممنوعه شدم!
- من دوست دختر ندارم.
جوری بهش پوزخند میزنم که پیامم رو کامل دریافت کنه. خر خودشه!
به زبون نمیارم اما باعث میشه صورتش سرخ بشه. نگاهش رو میدزده و به سمت دستگاه میچرخه.
- فضولی نکن!
پس داره!
۴۱.۷K
۱۴:۰۱
#پونصدودوازده
فصل #شانزده
بی روی خوش تو زنده بودن
مرگ است به نام زندگانی...
بازوش رو میگیرم و مجبورش میکنم نگاهم کنه. تا جایی که امکان داره، توی شلوغی صدام رو پایین میآرم:
- شرط بستیم!
عصبی بازوش رو میکشه و روی پاهاش میایسته:
- قرار نبود تو کارای من سرک بکشی!
روبهروش قرار میگیرم و سعی میکنم با آرامش اوضاع رو کنترل کنم:
- چرا فکر میکنی میخوام فضولی کنم؟ من فقط میخوام بدونم اون دختر کیه.
و با شوخی به بازوش میکوبم:
- اصلا خوشگله؟
چشمای تنگش رو بهم میدوزه و دهنش رو محکم روی هم فشار میده، مردده اعتماد کنه یا نه.
با آرامش بیشتری میگم:
- براش مهم نیست که تا چندماه دیگه قراره از ایران بری؟
باید بهم اعتماد کنه. باید بفهمه میتونه همیشه حرفاش رو به من بزنه. رابطهاش با مادرش که به فنا رفته و پدرش رو هم که اصلا حساب نمیکنه. من تنها کسیام که میتونه باهاش حرف بزنه، جز دوستهاش!
فصل #شانزده
بی روی خوش تو زنده بودن
مرگ است به نام زندگانی...
بازوش رو میگیرم و مجبورش میکنم نگاهم کنه. تا جایی که امکان داره، توی شلوغی صدام رو پایین میآرم:
- شرط بستیم!
عصبی بازوش رو میکشه و روی پاهاش میایسته:
- قرار نبود تو کارای من سرک بکشی!
روبهروش قرار میگیرم و سعی میکنم با آرامش اوضاع رو کنترل کنم:
- چرا فکر میکنی میخوام فضولی کنم؟ من فقط میخوام بدونم اون دختر کیه.
و با شوخی به بازوش میکوبم:
- اصلا خوشگله؟
چشمای تنگش رو بهم میدوزه و دهنش رو محکم روی هم فشار میده، مردده اعتماد کنه یا نه.
با آرامش بیشتری میگم:
- براش مهم نیست که تا چندماه دیگه قراره از ایران بری؟
باید بهم اعتماد کنه. باید بفهمه میتونه همیشه حرفاش رو به من بزنه. رابطهاش با مادرش که به فنا رفته و پدرش رو هم که اصلا حساب نمیکنه. من تنها کسیام که میتونه باهاش حرف بزنه، جز دوستهاش!
۴۴K
۱۴:۰۱
#پونصدوسیزده
فصل #شانزده
بی روی خوش تو زنده بودن
مرگ است به نام زندگانی...
- فکر نکن نفهمیدم اومدی برای روزبه آمار بگیری! حالا قراره اینطوری نقش پدر نمونه رو بازی کنه؟ با فرستادن تو برای جاسوسی؟ واقعا مسخرهاس. بهش بگو اصلا شبیه باباها نیست، تلاش نکنه!
هاج و واج نگاهش میکنم. تقریبا مطمئنم الآن بزرگترین مشکل روحیش رو بیان کرد. یهو شروع میکنه به راه رفتن. عقب عقب میره، از بین بادیگاردها رد میشه، دنبالش میرم و بازوش رو میگیرم تا وایسته و تو صورتش میتوپم:
- صبر کن ببینم. کجا میری؟
دستش رو محکم از چنگم بیرون میکشه:
- به تو ربطی نداره، انقدر خودتو نکش که انگار برات مهمم! تو هیچیِ من نیستی، ادای آدمای خوب و مهربونو در نیار وقتی به هیچی اهمیت نمیدی!
آب دهنم رو قورت میدم و مطمئنم تو چشمام اشک جمع شده.
اونقدر حالمون خراب میشه که دیگه هیچ حوصلهای برای گشتن تو پاساژ باقی نمونه. کسری مستقیم به پارکینگ میره و منم درحالیکه بغضم رو قورت میدم دنبالش میکنم.
فصل #شانزده
بی روی خوش تو زنده بودن
مرگ است به نام زندگانی...
- فکر نکن نفهمیدم اومدی برای روزبه آمار بگیری! حالا قراره اینطوری نقش پدر نمونه رو بازی کنه؟ با فرستادن تو برای جاسوسی؟ واقعا مسخرهاس. بهش بگو اصلا شبیه باباها نیست، تلاش نکنه!
هاج و واج نگاهش میکنم. تقریبا مطمئنم الآن بزرگترین مشکل روحیش رو بیان کرد. یهو شروع میکنه به راه رفتن. عقب عقب میره، از بین بادیگاردها رد میشه، دنبالش میرم و بازوش رو میگیرم تا وایسته و تو صورتش میتوپم:
- صبر کن ببینم. کجا میری؟
دستش رو محکم از چنگم بیرون میکشه:
- به تو ربطی نداره، انقدر خودتو نکش که انگار برات مهمم! تو هیچیِ من نیستی، ادای آدمای خوب و مهربونو در نیار وقتی به هیچی اهمیت نمیدی!
آب دهنم رو قورت میدم و مطمئنم تو چشمام اشک جمع شده.
اونقدر حالمون خراب میشه که دیگه هیچ حوصلهای برای گشتن تو پاساژ باقی نمونه. کسری مستقیم به پارکینگ میره و منم درحالیکه بغضم رو قورت میدم دنبالش میکنم.
۴۶.۹K
۱۴:۰۱
یه کتاب فوق العاده مفید 🫶

#پیشنهادی
#پیشنهادی
۴۲.۴K
۲۱:۲۳