*°؛رمانستان؛°*
پارت سوم مافیای نویسندگی نویسنده آیناز (خودم) وقتی وارد ساختمون شدم تازه متوجه حرفهایی که چند لحظه پیش زده بودم شدم. من قول صدهزار دلار رو به دیوید داده بودم؟ با مرور کردن حرفهایی که زده بودم دستم رو روی پیشونیام کوبیدم و کنار دیوار روی زمین سر خوردم. با یادآوری حرفهای دیوید قیافهام بیشتر وا رفت. اون مرد برادر دیوید بود. نه همچین چیزی امکان نداره. نگاهم به انباری دوخته شد و به سمت انباری دویدم. در قدیمی انباری رو باز کردم و دو تا دختر با دهن چسبزده و دست و پاهای بسته دیدم. به عقب برگشتم که آنا رو پشتم دیدم. از ترس قلبم تند تند میزد. دستم رو روی قلبم گذاشتم و گفتم: - تو چرا انقدر بیصدا اینجا وایسادی؟ ریز خندید و گفت: - چیکار کنم؟ ادامه داد: - تو اینجا چیکار میکنی؟ حوصلهی توضیح نداشتم در انباری رو باز کردم و به داخل انباری اشاره کردم. کمی داخل انباری رو نگاه کرد و گفت: - اینها کی هستن؟ یعنی آنا نمیدونست؟ مگه دیوید نگفت آنا خودش به این قضیه رسیدگی کرده؟ یعنی دروغ گفته بود؟ با صدای آنا به خودم اومدم: - آیناز؟ چرا جواب نمیدی؟ - ببخشید حواسم نبود. جاسوس بودن. - خوب به نظر من بذارید برن چون اینطوری بدتر پلیسها شک میکنن. - باشه بذار آبها از آسیاب بیوفته. آنا با این حرفم سری تکون داد و به راهش ادامه داد. دروغ دیوید رو هنوز هضم نکرده بودم. همونطور غرق در افکارم بودم که موبایلم زنگ خورد. دیوید بود. جواب دادم و گفتم: - الو. - سلام. - تو چرا به من دروغ گفتی؟ - متوجه نمیشم. - آنا از قضیه جاسوسها اطلاعی نداره. - توضیح میدم. - توضیح نمیخوام تو توی تیم میمونی. اگه برای کاری میکنم که دیگه حتی نتونی زندگی کنی. - یه شرط داره. اون برای من شرط میذاشت؟ پرسیدم: - چه شرطی؟ پشت سر هم نفس عمیق میکشید. گفتم: - به جای دست دست کردن بگو چی میخوای؟ - آنا رو میخوام. - چی؟ - آنا رو میخوام. شوکزده دهنم باز مونده بود و چیزی که پشت تلفن شنیده بودم رو هضم نمیکردم. گفتم: - یعنی چی؟ - هرطوری که خودت میدونی به آنا بگی دوستش دارم. پوزخندی زدم و گفتم: - آدم معامله میکنی؟ فکر میکردم فقط آدم میکشی! - آیناز اونطوری که تو فکر میکنی نیست. تصمیم با خودش هست. میتونیم حضوری هم رو ببینیم؟ نفس عمیقی کشیدم و گفت: باشه بیا. تلفن رو قطع کردم و از ساختمون بیرون رفتم.
هنوز سه تا میخواد:/
۵۱۸
۱۷:۳۷
*°؛رمانستان؛°*
°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^ #بهشتجهنمی
بهقلمآوا
پارت نهم لوسیفر اخمی به سمتم کرد رندی با ابروهای بالا انداخته برگشت و نگام کرد _تو دویل رو میشناسی؟ گیج نگاش کردم _دویل؟ لوسیفر صداشو صاف کرد و با چهره خونسردش دستشو به طرفم دراز کرد _دویل هستم به دستی که به سمتم گرفت بی اعتنایی کردم که رندی دوباره پرسید _شما دوتا همدیگه رو میشناسین؟ پوزخندی زدم و دست به سینه شدم _نه کاملا، ولی آره. ایشون پررو ترین، بی قانون ترین و گستاخ ترین لوسیفریه که تا حالا دیدم دویل با دیدن حاضر جوابیم ابرویی بالا انداخت و دستاشو پاشت سرم قفل کرد _هوممم.... خیلی قدرنشناسی با قیافه گیج و لحن مسخرهای پرسیدم _چرا باید ازت قدردان باشم؟ پوزخندی زد و سرشو جلو تر اورد _یعنی دیشب رو یادت نیست؟ اخم محوی کردم از دیشب به جز مهمونی چیز دیگه ای به یاد نمیوردم با لحن مشکوکی گفتم _دیشب مهمونی بودم..... ولی تو اونجا نبودی با صدای رندی که از تو اتاقکش بلند شد دوتامون به سمتش برگشتیم _بسه دیگه،،، دم دروازه بحث نکنین به سمت رندی چرخیدم _رندی لطفا اون قفس روح هارو بده،،،میخوام کارمو زودتر شروع کنم دویل بی اعتنا از کنارم گذشت و خودش قفس رو برداشت به سمتش زفتم و قفس رو از دستش قاپیدم و با لبخند پیروزمندانهای گفتم _تو ده دقیقه دیر کردی، پس من میرم....
2 لایک....
۵۰۸
۱۱:۴۴
*°؛رمانستان؛°*
......................... #قلبیاعقل!؟
بهقلمآوا
پارت سی و ششم رو تشک تو خودم جمع شده بودم و به در و دیوار اتاقک زل میزدم. این اتاق شبا واقعا ترسناک بود مخصوصا که چراغی نداشت و در هم قفل بود. صدای جغد از تو باغ میومد و رو مخم بود. اروم با خودم زمزمه کردم _آروم باش تانیا،،،، بچه که نیستی، چیزی وجود نداره که ازش بترسی،،، چشماتو بذاری رو هم خوابت میبره همونطور که با خودم حرف میزدم سرمو رو بالشت گذاشتم و پتو رو تا گردنم بالا دادم چشمامو بستم ولی خوابم نبرد چند بار تو جام غلت زدم اما خوابم نمیبرد و با کوچک ترین صدایی قلبم تند تر میزد با زوزه باد و صدای شکسته شدن چیزی تو باغ جیغی کشیدم و پتو رو کامل رو سرم انداختم چند لحظه بعد صدای چرخیدن کلید تو قفل در اتاق اومد پتو رو محکم تر رو سرم نگه داشتم صدای تپش های قلبم تو گوشم میپیچید و اعصابمو خورد تر میکرد در با صدای غیژ مانندی باز شد چشمامو رو هم فشار دادم سعی کردم نفس عمیق بکشم اما با قرار گرفتم دستی رو شونم از جا پریدم و گوشه تشک تو خودم جمع شدم صدای کلافه و متعجب مهرداد بلند شد _چته تو دختر؟ سرمو بلند کردمو نگاهش کردم نفس عمیقی کشیدم و دستمو از پیشونیم تا پایین صورتم کشیدم اخم محوی کرد و کنار تشک زانو زد _حالت خوبه؟ اروم سرمو تکون دادم _آره، آره خوبم فقط یه کم ترسیدم خنده ای کرد _از چی میترسی؟ من که دیو دو سر نیستم. چشم غره ای بهش رفتم _از تو که نترسیدم. سرشو کج کرد و با لبخند نگاهم کرد _نکنه از تاریکی میترسی؟ با اخم نگاهمو ازش گرفتم خنوه ای کرد _اخی،، اشکال نداره..... تو جیغ زدی من فکر کردم چیزیت شده نگو ترسیده بودی. بلند شد و سمت در رفت _حالا که حالت خوبه بگیر بخواب،،، شب بخیر قبل از اینکه در رو ببند به سمتش دویدم و ملتمسانه نگاش کردم _نه نه نه،،، اینجا خیلی ترسناکه من شب اینجا نمیخوابم کلافه سمتم برگشت _تانیا یه کم منطقی باش، اینجا نخوابی کجا میخوایی بخوابی؟ با سردرگمی نگاهی به اطراف انداختم و دوباره تو چشماش نگاه کردم _تو سالن نشیمن میخوابم، رو مبل جوری که انگار داره به یه ادم خل و چل نگاه میکنه نگام کرد _اگر اونجا بخوابی تا صبح به غلط کردن میفتی. مبله، کاناپه که نیست، تا صبح همهی عضلاتت میگیره _هر جایی به جز اینجا، لطفا! با سردرگمی نگاهی به اطراف انداخت و با تردید گفت _دنبالم بیا دنبالش راه افتادم و از راهرو طبقه دوم بیرون اومدیم به سمت پله های طبقه سوم رفت که از حرکت ایستادم _صبر کن، تو که انتظار نداری من بیام تو اتاق تو بخوابم؟ با خستگی به سمتم برگشت _اونجا تنها گزینته _اگر من تو اتاق تو بخوابم خودت میخوایی کجا بخوابی؟ _تو اتاقم دیگه چشمام گرد شد و خنده عصبی کردم _عمرا! خیلی پررویی نگاهی بهم انداخت و راه افتاد _هر جور میلته. با تردید به راهرو تاریک نگاه کردم و پشت سرش راه افتادم در اتاق رو باز کرد و واردش شد اتاق قشنگ و بزرگی بود و دکور سفید-شیری داشت نگاهی به تخت دونفره بزرگش انداختم و قیافمو کج و کوله کردم _چرا تخت دو نفره داری؟ نیم نگاهی بهم انداخت _چون جای بیشتری برا غلت خوردن دارم. به دلیل مسخرش تو دلم خندیدم _من کجا باید بخوابم؟ _رو چیزی به نام تخت چشمامو تو حدقه چرخوندم _خب وقتی من رو تخت میخوابم تو کجا میخوابی؟ _رو تخت فورا بهش توپیدم _فک کردی من باهات رو یه تخت میخوابم؟ خیلی عوضی هستی با اخم محوی نگاهم کرد _کولی بازی در نیار، وسط تخت یه چیزی میذارم. منم خیلی مشتاق نیستم تورو تو اتاقم بیارم. دست به سینه یه جا ایستادم ملافه و چند تا بالشت اورد و وسط تخت گذاشت _من اینطرف میخوابم، تو هم اونجا.....
این تهنا مونده
لایکش کنید

لایکش کنید
۵۲۱
۱۵:۳۰
*°؛رمانستان؛°*
°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^ #بهشتجهنمی
بهقلمآوا
پارت نهم لوسیفر اخمی به سمتم کرد رندی با ابروهای بالا انداخته برگشت و نگام کرد _تو دویل رو میشناسی؟ گیج نگاش کردم _دویل؟ لوسیفر صداشو صاف کرد و با چهره خونسردش دستشو به طرفم دراز کرد _دویل هستم به دستی که به سمتم گرفت بی اعتنایی کردم که رندی دوباره پرسید _شما دوتا همدیگه رو میشناسین؟ پوزخندی زدم و دست به سینه شدم _نه کاملا، ولی آره. ایشون پررو ترین، بی قانون ترین و گستاخ ترین لوسیفریه که تا حالا دیدم دویل با دیدن حاضر جوابیم ابرویی بالا انداخت و دستاشو پاشت سرم قفل کرد _هوممم.... خیلی قدرنشناسی با قیافه گیج و لحن مسخرهای پرسیدم _چرا باید ازت قدردان باشم؟ پوزخندی زد و سرشو جلو تر اورد _یعنی دیشب رو یادت نیست؟ اخم محوی کردم از دیشب به جز مهمونی چیز دیگه ای به یاد نمیوردم با لحن مشکوکی گفتم _دیشب مهمونی بودم..... ولی تو اونجا نبودی با صدای رندی که از تو اتاقکش بلند شد دوتامون به سمتش برگشتیم _بسه دیگه،،، دم دروازه بحث نکنین به سمت رندی چرخیدم _رندی لطفا اون قفس روح هارو بده،،،میخوام کارمو زودتر شروع کنم دویل بی اعتنا از کنارم گذشت و خودش قفس رو برداشت به سمتش زفتم و قفس رو از دستش قاپیدم و با لبخند پیروزمندانهای گفتم _تو ده دقیقه دیر کردی، پس من میرم....
بلی..
یه لایک نیامندیم:|
یه لایک نیامندیم:|
۵۱۵
۸:۲۶
اوتی.....
بنده داشتم تو لایکی میچرخیدم و این وانشات رو دیدم و چون شباهت های زیادی به بهشت جهنمی داشت گفتم حیفه نذارمش

کلیپ اهنگ
10تا بخوره حداقل
*اصکی ممنوع
لایک یادت نره کیوتم 
ble.ir/join/NGUzYmU0Mz
بنده داشتم تو لایکی میچرخیدم و این وانشات رو دیدم و چون شباهت های زیادی به بهشت جهنمی داشت گفتم حیفه نذارمش
کلیپ اهنگ
10تا بخوره حداقل
۵۴۴
۱۱:۰۹
*°؛رمانستان؛°*
°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^ #بهشتجهنمی
بهقلمآوا
پارت نهم لوسیفر اخمی به سمتم کرد رندی با ابروهای بالا انداخته برگشت و نگام کرد _تو دویل رو میشناسی؟ گیج نگاش کردم _دویل؟ لوسیفر صداشو صاف کرد و با چهره خونسردش دستشو به طرفم دراز کرد _دویل هستم به دستی که به سمتم گرفت بی اعتنایی کردم که رندی دوباره پرسید _شما دوتا همدیگه رو میشناسین؟ پوزخندی زدم و دست به سینه شدم _نه کاملا، ولی آره. ایشون پررو ترین، بی قانون ترین و گستاخ ترین لوسیفریه که تا حالا دیدم دویل با دیدن حاضر جوابیم ابرویی بالا انداخت و دستاشو پاشت سرم قفل کرد _هوممم.... خیلی قدرنشناسی با قیافه گیج و لحن مسخرهای پرسیدم _چرا باید ازت قدردان باشم؟ پوزخندی زد و سرشو جلو تر اورد _یعنی دیشب رو یادت نیست؟ اخم محوی کردم از دیشب به جز مهمونی چیز دیگه ای به یاد نمیوردم با لحن مشکوکی گفتم _دیشب مهمونی بودم..... ولی تو اونجا نبودی با صدای رندی که از تو اتاقکش بلند شد دوتامون به سمتش برگشتیم _بسه دیگه،،، دم دروازه بحث نکنین به سمت رندی چرخیدم _رندی لطفا اون قفس روح هارو بده،،،میخوام کارمو زودتر شروع کنم دویل بی اعتنا از کنارم گذشت و خودش قفس رو برداشت به سمتش زفتم و قفس رو از دستش قاپیدم و با لبخند پیروزمندانهای گفتم _تو ده دقیقه دیر کردی، پس من میرم....
فقط یه لایک میخوادا:|
۵۴۶
۱۱:۵۳
°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^
#بهشتجهنمی✨
بهقلمآوا
پارت دهم
اخم غليظی کرد که رندی با با یه قفس دیگه اومد
_کلافم کردین! تعداد روح هایی که باید جمع کنین زیادن، باهم برین.
خواستم اعتراض کنم که رندی انگشت اشارشو بالا اورد
_رو حرفم حرف نیار کاترین!
و بعد از ما دور شد
با قیافه آویزون لب پرتگاه بهشت که از ابر بود ایستادم
دویل بال های پهنش رو با صدا باز کرد و شیرجه زد. منم پشت سرش رفتم.
تو جنگل، جایی که درختی نبود کنار همدیگه فرود اومدیم.
از ظهر گذشته بود ولی جنگل هوای خوبی داشت.
_باید قبل از تاریک شدن هوا برگردیم؛اینجا شب ها خطرناکه.
نگاهی بهش کردم و هر کدوممون از جهت مخالف به راه افتادیم که صداش از تو جنگل به گوشم رسید
_دو ساعت دیگه بیا همونجایی که فرود اومدیم تا برگردیم. حواست باشه گم نشی.
نگاهمو چرخوندم اما نتونستم از بین درختا ببینمش
داد زدم
_باشه.
..................................................
خنده ای از سر ذوق کردم و همونطور که روح بچه گربه رو تو قفس میذاشتم نوازشش کردم.
هنوز دوتا روح دیگه مونده بود....
نمیدونستم چند ساعت میشه که تو جنگلم اما مطمعن بودم بیشتر از دو ساعته....
خورد و خسته تو جنگل به راه افتادم، راه رو گم کرده بودم و هوا تاریک شده بود.
داد زدم
_دویل؟ صدامو میشنوی؟
شاید خودش تنهایی برگشته باشه....
با صدای خفه ای که از پشت سرم شنیدم کل افکارم تو هوا شناور موند
عقب گرد کردم و به سمتی که صدا ازش میومد خیره شدم
با صدایی که از ترس گرفته بود گفتم
_د.... دویل؟
بوته ها تکون خورد
_دویل، شوخی خوبی نیست.
خرس وحشی بزرگی از لای بوته ها بیرون اومد و صدای بلندشو به رخم کشید
لحظه ای خشکم زد
تا به خودم اومدم جیغ کشیدم و با تمام توانم دویدم......
#بهشتجهنمی✨
بهقلمآوا
پارت دهم
اخم غليظی کرد که رندی با با یه قفس دیگه اومد
_کلافم کردین! تعداد روح هایی که باید جمع کنین زیادن، باهم برین.
خواستم اعتراض کنم که رندی انگشت اشارشو بالا اورد
_رو حرفم حرف نیار کاترین!
و بعد از ما دور شد
با قیافه آویزون لب پرتگاه بهشت که از ابر بود ایستادم
دویل بال های پهنش رو با صدا باز کرد و شیرجه زد. منم پشت سرش رفتم.
تو جنگل، جایی که درختی نبود کنار همدیگه فرود اومدیم.
از ظهر گذشته بود ولی جنگل هوای خوبی داشت.
_باید قبل از تاریک شدن هوا برگردیم؛اینجا شب ها خطرناکه.
نگاهی بهش کردم و هر کدوممون از جهت مخالف به راه افتادیم که صداش از تو جنگل به گوشم رسید
_دو ساعت دیگه بیا همونجایی که فرود اومدیم تا برگردیم. حواست باشه گم نشی.
نگاهمو چرخوندم اما نتونستم از بین درختا ببینمش
داد زدم
_باشه.
..................................................
خنده ای از سر ذوق کردم و همونطور که روح بچه گربه رو تو قفس میذاشتم نوازشش کردم.
هنوز دوتا روح دیگه مونده بود....
نمیدونستم چند ساعت میشه که تو جنگلم اما مطمعن بودم بیشتر از دو ساعته....
خورد و خسته تو جنگل به راه افتادم، راه رو گم کرده بودم و هوا تاریک شده بود.
داد زدم
_دویل؟ صدامو میشنوی؟
شاید خودش تنهایی برگشته باشه....
با صدای خفه ای که از پشت سرم شنیدم کل افکارم تو هوا شناور موند
عقب گرد کردم و به سمتی که صدا ازش میومد خیره شدم
با صدایی که از ترس گرفته بود گفتم
_د.... دویل؟
بوته ها تکون خورد
_دویل، شوخی خوبی نیست.
خرس وحشی بزرگی از لای بوته ها بیرون اومد و صدای بلندشو به رخم کشید
لحظه ای خشکم زد
تا به خودم اومدم جیغ کشیدم و با تمام توانم دویدم......
۵۸۷
۱۵:۳۰