بازارسال شده از خاتون 🌱
کربلاء المقدسه
شاید کیفیت نداشته باشه اما پره از حس ناب رسیدن!رسیدن به عزیزی که سالهاست روی ماهشو ندیدی و کلی دلتنگ بودی برای آغوشش!آغوش گرمی که میدونی مراقبته...ازت محافظت میکنهحتی اگه مدام بچه چموشی باشی و راه کج کنی بازم هواتو داره...بازم جات تو آغوششه..باز دست میکشه رو سرت میگه فدا سرت، بیا..بیا عزیز دردانه..بیا!محکم بغلت میکنه؛ حتی اگه خیلی وقت باشه نگاش نکرده باشی. دورت حصار میکشه که گرد و غبار بیش از این نشینه رو شونَت. میتِکونه گرد غمو..آب حیات میریزه رو سر و صورتت..جون دوباره بهت میده..دست میذاره زیر چونَت،سری که از شرمساری پایین انداختی میاره بالا، میگه عزیزِ من! این بار مراقب باش؛ مبادا بی گدار به آب بزنی ها. مراقب خودت باش، منم هواتو دارم پشتتم، هرجا نیاز داشتی بغلت میکنم نگران نباش...من هستم!منهستم..
#خاتون🌱
شاید کیفیت نداشته باشه اما پره از حس ناب رسیدن!رسیدن به عزیزی که سالهاست روی ماهشو ندیدی و کلی دلتنگ بودی برای آغوشش!آغوش گرمی که میدونی مراقبته...ازت محافظت میکنهحتی اگه مدام بچه چموشی باشی و راه کج کنی بازم هواتو داره...بازم جات تو آغوششه..باز دست میکشه رو سرت میگه فدا سرت، بیا..بیا عزیز دردانه..بیا!محکم بغلت میکنه؛ حتی اگه خیلی وقت باشه نگاش نکرده باشی. دورت حصار میکشه که گرد و غبار بیش از این نشینه رو شونَت. میتِکونه گرد غمو..آب حیات میریزه رو سر و صورتت..جون دوباره بهت میده..دست میذاره زیر چونَت،سری که از شرمساری پایین انداختی میاره بالا، میگه عزیزِ من! این بار مراقب باش؛ مبادا بی گدار به آب بزنی ها. مراقب خودت باش، منم هواتو دارم پشتتم، هرجا نیاز داشتی بغلت میکنم نگران نباش...من هستم!منهستم..
#خاتون🌱
۵
۴:۳۷
عه یادش بخیر اینجا
۱۱۳
۱۶:۲۸
:))))))))دود و آتیش رو بگو
۱۳۸
۳:۳۶
۳۱ شهریور ماه ۱۴۰۵سوگYou were loved here
کتابی که این روزها میخوانم نامش سوگ است، سوگ، بهایی که برای عشق میپردازیم. اولین بار این جمله را از زبان ویژن شنیدم، وقتی وندا برای مرگ برادرش ناراحت بود و به او گفت، سوگ چه چیزی است جز بهایی که برای عشق می پردازیم؟ و از آن موقع ها، یعنی 4 یا 5 سال پیش تا الان این جمله را یادم نرفته و زیاد به آن فکر کرده ام. در موقعیت های مختلف، که سوگ را به انحا و اشکال مختلف از سرگذرانده ام و میتوانم به خودم این اطمینان را بدهم که نه کم بوده و نه سبک. کتاب اما تمرکزش بر سوگ ناشی از فقدان و مرگ است. هرچند به گفته ی خود سوِند برینکمن، سوگ را میتوان در شکست، جدایی و امثال این اتفاقات نیز تجربه کرد چرا که مشخصا با فقدان چیزی یا کسی مواجهیم؛ اما اینجا تمرکز اصلی کتاب مشخصا بر سوگ ناشی از مرگ است: از دست دادن همیشگی شخصی که دوستش داشتیم. کسی که میدانیم برنمیگردد و برای همیشه رفته است. "رفتن" لغت عجیبی است. من همیشه کاربرد دوپهلوی gone در انگلیسی در اطلاق آن بر چنین موقعیت هایی را دوست داشته ام. در فارسی کمتر میگوییم رفته است، مگر وقت هایی که میخواهیم به بچه ها توضیح بدهیم که کسی که مرده پیش خدا رفته یا به بهشت رفته است. انگار کن که نزد ما، رفتن به مقصد و ماوای معینی ختم میشود. مقصدی که ذکر آن باعث میشود مرگ ان تونلی باشد که به نوری درخشان ختم میشود. پایانی امیدبخش. یک اتفاق قابل تحمل. در نسخه ی انگلیسیِ آن اما خبری از پایان نیست. وقتی میگوییم کسی رفته انگار سرانجامش را عامدانه باز گذاشته ایم تا شاید بتوانیم امیدوار باشیم که برمیگردد، که همیشگی نرفته و امکانی را برای برگشت او در نظر داریم. این تعلیق، این باز بودن پایان جمله، این نامعین بودن مقصد، این سرانجامی که دوپهلوست را دوست داشته ام؛ همیشه. این امید به بازگشت کسی که دوستش میداری و میدانی حالا جایی است که تو هرگز دستت بدان نمیرسد.حالا برینکمن در کتابش از این میگوید که سوگ، هیجانی بنیادین است. به این معنا که این فقط ما انسانها هستیم که قابلیت سوگواری داریم واین سوگ با ویژگی هایی همراه است که جز انسان ها نمیتوانند آن را داشته باشند (ما میتوانیم ان را توصیف کنیم، ما آن را با بازتابی درون خود درک میکنیم و ما نسبت به آن توانمندی کسب خودآگاهی داریم) و باقی موجودات، ولو نشانگانی از غم و اندوه از خود نشان بدهند، نمیتوانند سوگوار باشند. او، با وام گرفتن از پژوهش ها و بافته ها و یافته های پیشینیان خود و در پس تحقیقی طولانی، این طور بیان میکند که سوگ، فقدان نظام امکان هاست و اما تنها این نیست و بسی فراتر از این است. فقدان نظام امکانهاست، زیرا با از دست دادن فردی که تا کنون عزیزش میداشتیم، نظام فرصت هایی که با آن فرد داشتیم نیز به همراه او از دست میدهیم، نظامی که آگاهانه یا ناآگاهانه در پس زمینه ی زیست ما حضور داشته و به آن معنا میبخشیده و حالا با مرگ او به ناگاه این نظام از دست میرود. از سویی، این همه ی ماجرا نیست، خود آن شخص از دست رفته و هرچند ارتباط ما با او، جهان معنایی ما که با وجود او معنا بخشی شده بود و منظومه ای از موقعیت ها که باورش داشتیم یا در پس ذهن میداشتیم همگی رفته اند، اما سهمگین تر از اینها، خود شخص هم رفته است. یعنی نه فقط جهانی که ما از او و یا با داشتن او تصویر میکردیم، این نه فقط جنبه ی شخصی ماجراست که از دست میرود، "او" حالا دیگر نیست.کتاب اینجا و انجا توضیحات و تفاسیر زیاد دیگری دارد که من کاری به آنها ندارم. در باب تفاوت نگاه ها در این زمینه، در باب تعینات سوگ، تجربیات زیسته ی آدمها و اثری که فرهنگ و اجتماع بر جنسِ تجربه ی سوگ یا نمود آن میگذارند اما من همینجا مانده ام که "او" دیگر نیست. و بعد از اینجا صدای سنگینی باید جواب بدهد "او" دیگر نیست؟ یکجایی در آن جهان بینی که ما را هر سال از پس شب هشتم محرم زنده بیرون می اورد، هست که نمیتواند این را بپذیرد اما نمیتواند آن را انکار هم بکند. "علی راح". او نیست. دیگر در این جهان نیست. دست ما به او نمیرسد و هیچ راهی برای ارتباط با او نداریم. و در عین حال هیچکدام از این گزاره ها درست و کامل نیست. آن بخش از مغز من که سالها یاد گرفته زندگی ما در این جهان خواب کوتاهی است که به چشم بر هم زدنی-ولو جانکاه- تمام میشود، و ما ابدیتی در پیش داریم که وعده داده شده و واقعی است و به همان اندازه که آن وعده واقعی است، اینکه آدمی را با عزیزانش محشور میکنند هم واقعی است. ولی تو عزیز منی، ما هم عزیز توییم؟ تو گفتی هستیم ولی هستیم؟ پس چرا با ما این کار را کردی؟ من باور دارم تو برمیگردی، اما نمیتوانم بگویم که تو رفته ای، کجا رفته ای؟ تو را کشتهاند و این یعنی کسی عامدانه تو را از ما گرفته ولی میدانم که میخواستی بروی، انتخابت این بوده. این بسیار تناقضآمیز است، نیست؟ نمیدانم.
کتابی که این روزها میخوانم نامش سوگ است، سوگ، بهایی که برای عشق میپردازیم. اولین بار این جمله را از زبان ویژن شنیدم، وقتی وندا برای مرگ برادرش ناراحت بود و به او گفت، سوگ چه چیزی است جز بهایی که برای عشق می پردازیم؟ و از آن موقع ها، یعنی 4 یا 5 سال پیش تا الان این جمله را یادم نرفته و زیاد به آن فکر کرده ام. در موقعیت های مختلف، که سوگ را به انحا و اشکال مختلف از سرگذرانده ام و میتوانم به خودم این اطمینان را بدهم که نه کم بوده و نه سبک. کتاب اما تمرکزش بر سوگ ناشی از فقدان و مرگ است. هرچند به گفته ی خود سوِند برینکمن، سوگ را میتوان در شکست، جدایی و امثال این اتفاقات نیز تجربه کرد چرا که مشخصا با فقدان چیزی یا کسی مواجهیم؛ اما اینجا تمرکز اصلی کتاب مشخصا بر سوگ ناشی از مرگ است: از دست دادن همیشگی شخصی که دوستش داشتیم. کسی که میدانیم برنمیگردد و برای همیشه رفته است. "رفتن" لغت عجیبی است. من همیشه کاربرد دوپهلوی gone در انگلیسی در اطلاق آن بر چنین موقعیت هایی را دوست داشته ام. در فارسی کمتر میگوییم رفته است، مگر وقت هایی که میخواهیم به بچه ها توضیح بدهیم که کسی که مرده پیش خدا رفته یا به بهشت رفته است. انگار کن که نزد ما، رفتن به مقصد و ماوای معینی ختم میشود. مقصدی که ذکر آن باعث میشود مرگ ان تونلی باشد که به نوری درخشان ختم میشود. پایانی امیدبخش. یک اتفاق قابل تحمل. در نسخه ی انگلیسیِ آن اما خبری از پایان نیست. وقتی میگوییم کسی رفته انگار سرانجامش را عامدانه باز گذاشته ایم تا شاید بتوانیم امیدوار باشیم که برمیگردد، که همیشگی نرفته و امکانی را برای برگشت او در نظر داریم. این تعلیق، این باز بودن پایان جمله، این نامعین بودن مقصد، این سرانجامی که دوپهلوست را دوست داشته ام؛ همیشه. این امید به بازگشت کسی که دوستش میداری و میدانی حالا جایی است که تو هرگز دستت بدان نمیرسد.حالا برینکمن در کتابش از این میگوید که سوگ، هیجانی بنیادین است. به این معنا که این فقط ما انسانها هستیم که قابلیت سوگواری داریم واین سوگ با ویژگی هایی همراه است که جز انسان ها نمیتوانند آن را داشته باشند (ما میتوانیم ان را توصیف کنیم، ما آن را با بازتابی درون خود درک میکنیم و ما نسبت به آن توانمندی کسب خودآگاهی داریم) و باقی موجودات، ولو نشانگانی از غم و اندوه از خود نشان بدهند، نمیتوانند سوگوار باشند. او، با وام گرفتن از پژوهش ها و بافته ها و یافته های پیشینیان خود و در پس تحقیقی طولانی، این طور بیان میکند که سوگ، فقدان نظام امکان هاست و اما تنها این نیست و بسی فراتر از این است. فقدان نظام امکانهاست، زیرا با از دست دادن فردی که تا کنون عزیزش میداشتیم، نظام فرصت هایی که با آن فرد داشتیم نیز به همراه او از دست میدهیم، نظامی که آگاهانه یا ناآگاهانه در پس زمینه ی زیست ما حضور داشته و به آن معنا میبخشیده و حالا با مرگ او به ناگاه این نظام از دست میرود. از سویی، این همه ی ماجرا نیست، خود آن شخص از دست رفته و هرچند ارتباط ما با او، جهان معنایی ما که با وجود او معنا بخشی شده بود و منظومه ای از موقعیت ها که باورش داشتیم یا در پس ذهن میداشتیم همگی رفته اند، اما سهمگین تر از اینها، خود شخص هم رفته است. یعنی نه فقط جهانی که ما از او و یا با داشتن او تصویر میکردیم، این نه فقط جنبه ی شخصی ماجراست که از دست میرود، "او" حالا دیگر نیست.کتاب اینجا و انجا توضیحات و تفاسیر زیاد دیگری دارد که من کاری به آنها ندارم. در باب تفاوت نگاه ها در این زمینه، در باب تعینات سوگ، تجربیات زیسته ی آدمها و اثری که فرهنگ و اجتماع بر جنسِ تجربه ی سوگ یا نمود آن میگذارند اما من همینجا مانده ام که "او" دیگر نیست. و بعد از اینجا صدای سنگینی باید جواب بدهد "او" دیگر نیست؟ یکجایی در آن جهان بینی که ما را هر سال از پس شب هشتم محرم زنده بیرون می اورد، هست که نمیتواند این را بپذیرد اما نمیتواند آن را انکار هم بکند. "علی راح". او نیست. دیگر در این جهان نیست. دست ما به او نمیرسد و هیچ راهی برای ارتباط با او نداریم. و در عین حال هیچکدام از این گزاره ها درست و کامل نیست. آن بخش از مغز من که سالها یاد گرفته زندگی ما در این جهان خواب کوتاهی است که به چشم بر هم زدنی-ولو جانکاه- تمام میشود، و ما ابدیتی در پیش داریم که وعده داده شده و واقعی است و به همان اندازه که آن وعده واقعی است، اینکه آدمی را با عزیزانش محشور میکنند هم واقعی است. ولی تو عزیز منی، ما هم عزیز توییم؟ تو گفتی هستیم ولی هستیم؟ پس چرا با ما این کار را کردی؟ من باور دارم تو برمیگردی، اما نمیتوانم بگویم که تو رفته ای، کجا رفته ای؟ تو را کشتهاند و این یعنی کسی عامدانه تو را از ما گرفته ولی میدانم که میخواستی بروی، انتخابت این بوده. این بسیار تناقضآمیز است، نیست؟ نمیدانم.
۸۷
۹:۳۲
🎒 اتاق ضروریات - نسخه جنگ با اسراییل
۳۱ شهریور ماه ۱۴۰۵ سوگ You were loved here کتابی که این روزها میخوانم نامش سوگ است، سوگ، بهایی که برای عشق میپردازیم. اولین بار این جمله را از زبان ویژن شنیدم، وقتی وندا برای مرگ برادرش ناراحت بود و به او گفت، سوگ چه چیزی است جز بهایی که برای عشق می پردازیم؟ و از آن موقع ها، یعنی 4 یا 5 سال پیش تا الان این جمله را یادم نرفته و زیاد به آن فکر کرده ام. در موقعیت های مختلف، که سوگ را به انحا و اشکال مختلف از سرگذرانده ام و میتوانم به خودم این اطمینان را بدهم که نه کم بوده و نه سبک. کتاب اما تمرکزش بر سوگ ناشی از فقدان و مرگ است. هرچند به گفته ی خود سوِند برینکمن، سوگ را میتوان در شکست، جدایی و امثال این اتفاقات نیز تجربه کرد چرا که مشخصا با فقدان چیزی یا کسی مواجهیم؛ اما اینجا تمرکز اصلی کتاب مشخصا بر سوگ ناشی از مرگ است: از دست دادن همیشگی شخصی که دوستش داشتیم. کسی که میدانیم برنمیگردد و برای همیشه رفته است. "رفتن" لغت عجیبی است. من همیشه کاربرد دوپهلوی gone در انگلیسی در اطلاق آن بر چنین موقعیت هایی را دوست داشته ام. در فارسی کمتر میگوییم رفته است، مگر وقت هایی که میخواهیم به بچه ها توضیح بدهیم که کسی که مرده پیش خدا رفته یا به بهشت رفته است. انگار کن که نزد ما، رفتن به مقصد و ماوای معینی ختم میشود. مقصدی که ذکر آن باعث میشود مرگ ان تونلی باشد که به نوری درخشان ختم میشود. پایانی امیدبخش. یک اتفاق قابل تحمل. در نسخه ی انگلیسیِ آن اما خبری از پایان نیست. وقتی میگوییم کسی رفته انگار سرانجامش را عامدانه باز گذاشته ایم تا شاید بتوانیم امیدوار باشیم که برمیگردد، که همیشگی نرفته و امکانی را برای برگشت او در نظر داریم. این تعلیق، این باز بودن پایان جمله، این نامعین بودن مقصد، این سرانجامی که دوپهلوست را دوست داشته ام؛ همیشه. این امید به بازگشت کسی که دوستش میداری و میدانی حالا جایی است که تو هرگز دستت بدان نمیرسد. حالا برینکمن در کتابش از این میگوید که سوگ، هیجانی بنیادین است. به این معنا که این فقط ما انسانها هستیم که قابلیت سوگواری داریم واین سوگ با ویژگی هایی همراه است که جز انسان ها نمیتوانند آن را داشته باشند (ما میتوانیم ان را توصیف کنیم، ما آن را با بازتابی درون خود درک میکنیم و ما نسبت به آن توانمندی کسب خودآگاهی داریم) و باقی موجودات، ولو نشانگانی از غم و اندوه از خود نشان بدهند، نمیتوانند سوگوار باشند. او، با وام گرفتن از پژوهش ها و بافته ها و یافته های پیشینیان خود و در پس تحقیقی طولانی، این طور بیان میکند که سوگ، فقدان نظام امکان هاست و اما تنها این نیست و بسی فراتر از این است. فقدان نظام امکانهاست، زیرا با از دست دادن فردی که تا کنون عزیزش میداشتیم، نظام فرصت هایی که با آن فرد داشتیم نیز به همراه او از دست میدهیم، نظامی که آگاهانه یا ناآگاهانه در پس زمینه ی زیست ما حضور داشته و به آن معنا میبخشیده و حالا با مرگ او به ناگاه این نظام از دست میرود. از سویی، این همه ی ماجرا نیست، خود آن شخص از دست رفته و هرچند ارتباط ما با او، جهان معنایی ما که با وجود او معنا بخشی شده بود و منظومه ای از موقعیت ها که باورش داشتیم یا در پس ذهن میداشتیم همگی رفته اند، اما سهمگین تر از اینها، خود شخص هم رفته است. یعنی نه فقط جهانی که ما از او و یا با داشتن او تصویر میکردیم، این نه فقط جنبه ی شخصی ماجراست که از دست میرود، "او" حالا دیگر نیست. کتاب اینجا و انجا توضیحات و تفاسیر زیاد دیگری دارد که من کاری به آنها ندارم. در باب تفاوت نگاه ها در این زمینه، در باب تعینات سوگ، تجربیات زیسته ی آدمها و اثری که فرهنگ و اجتماع بر جنسِ تجربه ی سوگ یا نمود آن میگذارند اما من همینجا مانده ام که "او" دیگر نیست. و بعد از اینجا صدای سنگینی باید جواب بدهد "او" دیگر نیست؟ یکجایی در آن جهان بینی که ما را هر سال از پس شب هشتم محرم زنده بیرون می اورد، هست که نمیتواند این را بپذیرد اما نمیتواند آن را انکار هم بکند. "علی راح". او نیست. دیگر در این جهان نیست. دست ما به او نمیرسد و هیچ راهی برای ارتباط با او نداریم. و در عین حال هیچکدام از این گزاره ها درست و کامل نیست. آن بخش از مغز من که سالها یاد گرفته زندگی ما در این جهان خواب کوتاهی است که به چشم بر هم زدنی-ولو جانکاه- تمام میشود، و ما ابدیتی در پیش داریم که وعده داده شده و واقعی است و به همان اندازه که آن وعده واقعی است، اینکه آدمی را با عزیزانش محشور میکنند هم واقعی است. ولی تو عزیز منی، ما هم عزیز توییم؟ تو گفتی هستیم ولی هستیم؟ پس چرا با ما این کار را کردی؟ من باور دارم تو برمیگردی، اما نمیتوانم بگویم که تو رفته ای، کجا رفته ای؟ تو را کشتهاند و این یعنی کسی عامدانه تو را از ما گرفته ولی میدانم که میخواستی بروی، انتخابت این بوده. این بسیار تناقضآمیز است، نیست؟ نمیدانم.
یک جایی از مغز من نمیتواند محاسبات مادی و این جهانی اش را با محاسبات آن جهانی اش یکی کند. من میفهمم تو زنده ای و میشنوی و میبینی و حواست هست، اما هیچ بخشی از وجود من این را نمیفهمد. هم میفهمد هم نمیفهمد. هم سوگوار است هم امیدوار است. هم میفهمد باید ادامه بدهد هم نمیتواند ادامه بدهد. یعنی میتواند، ولی آنجور که باید نمیتواند. برای وصف این وضعیت کلمه ندارم. اصلا نمیدانم میتوان برای آن کلمه ای متصور شد یا نه. هرچه هست میفهمم سوگ است و در عین حال سوگی است که در پس آن امیدی به بازگشت است. فقدان نظامی از امکانهاست که باور دارد این امکانها به کلی فرونریخته و اصلا ذات نوع بشر در عالم در طی قرون طولانی زندگی با همین قضیه روبه رو بوده که این فروریختگی را باید از نو برپا میکرده و من هم نمیخواهم که بعد از تو چیزی برپا کنم هم میدانم که تو اما میخواهی. هم "تو" رفته ای و رفتنت بزرگترین حفره ی جهان من است و هم میدانم نرفته ای و برمیگردی. هم میدانم و هم نمیدانم. هم برای ادامه دادن، چنانکه تو میخواستی تلاش میکنم و هم نمیدانم دارم چه کار میکنم، چطور میتوان ادامه داد وقتی واقعیتِ عینیِ داغ تو در پیش چشم های من است؟ ما هزار و چهارصد سال هر سال ده شب و دو ماه و کم و بیش تمرین کردیم و تمرین کردیم و تمرین کردیم و هربار دعا کردیم کاش ما جزو جان دادگان مسیرت بودیم و در انتها ما باقیماندگانِ سوگواری شدیم که برایش تمرین نکرده بودیم. در واقع کرده بودیم اما آماده نبودیم، متصور نبودیم، بلد نبودیم و حالا نمیدانم باید با این سوگ واقعا چه کنم. نمیدانم. شاید زمان آن باشد نشانه ای بفرستی. شاید کتاب در انتهای خود جوابی داشته باشد. شاید؛ شاید...
۱۲۳
۹:۳۳
بازارسال شده از کانون خدمترسانی دانشگاه تهران
“آینده میتونست اینجوری باشه!”
#میناب_۱۶۸
@kanoon_khedmatresaniبستر اجتماع دانشجویاندر جهت پیشرفت و آبادانی کشور
#میناب_۱۶۸
@kanoon_khedmatresaniبستر اجتماع دانشجویاندر جهت پیشرفت و آبادانی کشور
۲۲
۱۷:۴۴
از این استادایی که سر کلاس غیر مستقیم بهت میگن فازشون چیه خوشم میاد :)مثلا این بزرگوار برای تست گیرنده و فرستنده صوتی، از "بوم بوم تل آویو" استفاده کرد :)))
۴۱
۱۳:۱۹