بازارسال شده از قال و مقال | میلاد نیکمرام 🚩
مشاورهای قالیباف؛ فردا صبح:مشکلتون این نیست که چرا قراره بنزین گرون بشه، شماها توی دعوای انتخاباتی گیر کردید و دوست داشتید خودتون بنزین رو گرون کنید.
۱
۲۰:۲۱
بازارسال شده از پیر پرنیاناندیش🚩
مشاورهای پزشکیان؛ فردا صبح:اگه جلیلی رئیسجمهور شده بود، بنزین میشد ۷۰۰ تومن.
۱
۲۰:۳۱
مردم ایران*
۲۳۷
۲۰:۳۲
شما عرضه ندارید جلوی قاچاق بنزین به یه کشور دیگه رو بگیرید، چطور میخواید جلوی قاچاق از استانهای مجاور کرمان به کرمان رو بگیریداین که جرم هم نیستسر در اون دولت و اتاق فکرشو بنزین زدم.
۲۱۹
۲۱:۲۸
بازارسال شده از اسلامآباد☫
سعید جلیلی در مناظرات دور دوم انتخابات ریاستجمهوری خطاب به پزشکیان:دوره ریاستجمهوری، دوره آزمونوخطا نیست!
۱۴
۲۲:۴۶
صبح خودمون رو با سلام به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف شروع کنیم.اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا بَقِیَّهَ اللَّهِ فى اَرْضِهِ
@roooznevesht
@roooznevesht
۱۷۳
۶:۱۵
مناظره آخرجلیلی خطاب به پزشکیان: ریاست جمهوری جای آزمون خطا نیست.
پ.ن: این فیلم ها و صحبت ها واقعا گریه داره.
پ.ن: این فیلم ها و صحبت ها واقعا گریه داره.
۷۵۲
۶:۱۹
بازارسال شده از محمدجواد محمدزاده
کامنت یکی از اعضای کانال
دستهگل آقایون رو مشاهده میکنید
دوستان از این کارها دست بردارید
دستهگل آقایون رو مشاهده میکنید
دوستان از این کارها دست بردارید
۵۸
۱۰:۰۵
بازارسال شده از بالا بالا «امیر ب ۷۴»
آیتالله مرعشی نجفی:شب اول قبر آيتالله حائری برايش نماز ليلة الدّفن خواندم، بعدش هم يک سوره ياسين قرائت کردم و ثوابش را به روح آن عالم هديه کردم. چند شب بعد او را در عالم خواب ديدم. حواسم بود که از دنيا رفته است، کنجکاو شدم که بدانم در آن طرف چخبر است؟!
پرسيدم: آقاي حائری، اوضاعتان چطور است؟ آقاي حائری که راضي و خوشحال به نظر میآمد رفت توی فکر و پس از چند لحظه، انگار که از گذشتهای دور صحبت کند شروع کرد به تعريف کرد؛ همين که بدن مرا در درون قبر گذاشتند، روحم به آهستگي و سبکي از بدنم خارج شد درست مثل اينکه لباسی را از تنت درآوری، کم کم ديگر بدن خودم را از بيرون و به طور کامل میديدم، رفتم يک گوشهای نشستم و زانوی غم و تنهايی در بغل گرفتم.ناگهان متوجه شدم که از پايين پاهايم صداهايی رعبآور و وحشتافزا میآید. به زير پاهايم نگاهی انداختم،از مردمی که مرا تشییع بودند خبری نبود، بيابانی بود برهوت با افقی بیانتها؛ دو نفر که تمام وجودشان از آتش بود داشتند به من نزدیک میشدند، انگار داشتند با هم حرف میزدند و مرا به يکديگر نشان ميدادند. ترس تمام وجودم را فرا گرفت و بدنم شروع کرد به لرزيدن، خواستم جيغ بزنم ولي صدايم در نمیآمد و داشت نفسم بند میآمد. گفتم: خدايا به فريادم برس! خدايا نجاتم بده، در اينجا جز تو کسي را ندارم...همين که اين افکار را از ذهنم گذرانيدم متوجه صدايی از پشت سرم شدم، صدايی دلنواز، آرامش بخش و روح افزا و زيباتر از هر موسيقي دلنشين! سرم را که بالا کردم و به پشت سرم نگريستم، نوری را ديدم که از آن بالا به سوی من میآمد. هر چه نور به من نزديکتر میشد آن دو نفر آتشین عقبتر ميرفتند تا اينکه بالاخره ناپديد گشتند. نفس راحتی کشيدم و نگاه ديگری به بالای سرم انداختم و آقايی را ديدم از جنس نور.ابهت و عظمت آقا مرا گرفته بود و نمیتوانستم حرفی بزنم. اما خود آقا که گل لبخند بر لبان زيبايش شکوفا بود سر حرف را باز کرد و پرسيد: آقای حائری! ترسيدی؟گفتم: بله آقا ترسيدم، هرگز در تمام عمرم تا به اين حد نترسيده بودم، اگر يک لحظه ديرتر تشريف آورده بوديد خدا میداند چه بلایی بر سر من میآوردند.
بعد پرسيدم: راستي، نفرموديد که شما چه کسي هستيد؟آقا که لبخند بر لب داشت و با نگاهي سرشار از عطوفت، مهربانی و قدرشناسی به من مینگريستند فرمودند: من علیبنموسیالرّضا(ع) هستم آقای حائری! شما ۳۸ مرتبه به زيارت من آمديد، من هم ۳۸ مرتبه به بازديدت خواهم آمد؛ اين اولين مرتبهاش بود، ۳۷ بار ديگر هم خواهم آمد.
پرسيدم: آقاي حائری، اوضاعتان چطور است؟ آقاي حائری که راضي و خوشحال به نظر میآمد رفت توی فکر و پس از چند لحظه، انگار که از گذشتهای دور صحبت کند شروع کرد به تعريف کرد؛ همين که بدن مرا در درون قبر گذاشتند، روحم به آهستگي و سبکي از بدنم خارج شد درست مثل اينکه لباسی را از تنت درآوری، کم کم ديگر بدن خودم را از بيرون و به طور کامل میديدم، رفتم يک گوشهای نشستم و زانوی غم و تنهايی در بغل گرفتم.ناگهان متوجه شدم که از پايين پاهايم صداهايی رعبآور و وحشتافزا میآید. به زير پاهايم نگاهی انداختم،از مردمی که مرا تشییع بودند خبری نبود، بيابانی بود برهوت با افقی بیانتها؛ دو نفر که تمام وجودشان از آتش بود داشتند به من نزدیک میشدند، انگار داشتند با هم حرف میزدند و مرا به يکديگر نشان ميدادند. ترس تمام وجودم را فرا گرفت و بدنم شروع کرد به لرزيدن، خواستم جيغ بزنم ولي صدايم در نمیآمد و داشت نفسم بند میآمد. گفتم: خدايا به فريادم برس! خدايا نجاتم بده، در اينجا جز تو کسي را ندارم...همين که اين افکار را از ذهنم گذرانيدم متوجه صدايی از پشت سرم شدم، صدايی دلنواز، آرامش بخش و روح افزا و زيباتر از هر موسيقي دلنشين! سرم را که بالا کردم و به پشت سرم نگريستم، نوری را ديدم که از آن بالا به سوی من میآمد. هر چه نور به من نزديکتر میشد آن دو نفر آتشین عقبتر ميرفتند تا اينکه بالاخره ناپديد گشتند. نفس راحتی کشيدم و نگاه ديگری به بالای سرم انداختم و آقايی را ديدم از جنس نور.ابهت و عظمت آقا مرا گرفته بود و نمیتوانستم حرفی بزنم. اما خود آقا که گل لبخند بر لبان زيبايش شکوفا بود سر حرف را باز کرد و پرسيد: آقای حائری! ترسيدی؟گفتم: بله آقا ترسيدم، هرگز در تمام عمرم تا به اين حد نترسيده بودم، اگر يک لحظه ديرتر تشريف آورده بوديد خدا میداند چه بلایی بر سر من میآوردند.
بعد پرسيدم: راستي، نفرموديد که شما چه کسي هستيد؟آقا که لبخند بر لب داشت و با نگاهي سرشار از عطوفت، مهربانی و قدرشناسی به من مینگريستند فرمودند: من علیبنموسیالرّضا(ع) هستم آقای حائری! شما ۳۸ مرتبه به زيارت من آمديد، من هم ۳۸ مرتبه به بازديدت خواهم آمد؛ اين اولين مرتبهاش بود، ۳۷ بار ديگر هم خواهم آمد.
۱
۱۰:۳۰
روز نوشت🚩
مناظره آخر جلیلی خطاب به پزشکیان: ریاست جمهوری جای آزمون خطا نیست. پ.ن: این فیلم ها و صحبت ها واقعا گریه داره.
چرا اینو به مجله پیشنهاد نمیدید؟
۳۰
۱۳:۵۶