عکس پروفایل ایّاما

ایّام

۷۱ عضو
ایّام
پیام صوتی
توضیحات کامل طرح «امنیت محلات مسجدی»

۳۸۹

۲۱:۳۷

یک بار حاج آقای پناهیان تحلیلی بسیار دقیق و خاص از شرایط سیاسی ارائه دادند.
ایشان فرمودند:
{می‌دانید چرا از سال ۹۵ به بعد دیگر دشمن نتوانست آن فتنه های طولانی مدت و کشور برانداز و حساس مثل ۸۸ که شش ماه تمام طول کشید ایجاد کند؟!
چون کشور دیگر ۲ قدرت اصلی موازی داخلش نداشت.
کشور در ساختار یک رهبر داشت اما عامه مردم به ۲ قدرت گوش میدادند!
یک بار حاج آقای پناهیان تحلیلی بسیار دقیق و خاص از شرایط سیاسی ارائه دادند.#ویرشت | تحلیلایشون فرمودند:{می‌دانید چرا از سال ۹۵ به بعد دیگر دشمن نتوانست آن فتنه های طولانی مدت و کشور برانداز و حساس مثل ۸۸ که شش ماه تمام طول کشید ایجاد کند؟!چون کشور دیگر ۲ قدرت اصلی موازی داخلش نداشت.کشور در ساختار یک رهبر داشت اما عامه مردم به ۲ قدرت گوش میدادند!وقتی آقای هاشمی رفسنجانی در سال ۹۵ از دنیا رفت حضرت آقا تنها قدرت مقبول در بین مردم شد. آقا از آن سال تنها کسی باقی ماند که حرفش در بین مردم نفوذ داشت و دیگر کسی مقابل او دارای چنین مقبولیتی نبود.
این خیلی مهم است یک قدرت مطلق و واحد وجود داشته باشد.
«لو کان فیهما آلهة الا الله لفسدتا»اگر در آسمان و زمین ۲ خدا وجود داشت آنها را فساد فرا می‌گرفت.}
برادران و خواهران دلسوزما الان در یک امتحان عظیم قرار گرفتیم
حضرت آیت الله شهید خامنه ای از اول انقلاب چنین مقبولیت و قدرتی نداشت.
نشانه اش رأی های منفی در جلسه مجلس خبرگان سال ۶۷ هست که خیلی ها میگفتند او مقبولیت ندارد!
ما امروز و بعد از اعلام رهبر جدید یک جهاد تبیین خیلی بزرگ بر دوش داریم.
اینبار نه فقط برای مردم عادی و قشر خاکستری بلکه برای برخی انقلابیون هم باید تبیین کنیم!
۲ وظیفه اساسی بر دوش ماست:۱. تقویت هرچه تمام تر رهبر جدید و مستحکم کردن مقبولیت و قدرت او در بین مردم
۲. اجازه ندادن به علَم شدن یک فرد ثانوی به عنوان قدرت موازی با رهبری.
این ایام باید بگوییم که مجلس خبرگان چقدر مستحکم و اصولی و با چه مراحل و معیار های دقیقی رهبر جدید را انتخاب کرده (مخصوصا اگر فرزند آقا رهبر شوند)
خواهران و برادران دلسوزباید به همه بگوییم که هرچه آقا بفرمایند مطاع است. او آقای ماست. تاج سر ماست. ما جانمان را به پایش می‌ریزیم.
باید برای همه تبیین کنیم که انتخاب توسط شخص حضرت صاحب الامر بوده و این امر امری کاملا الهی ست.
احدی اگر مقابل حرف او حرف زد باید محکم به دهانش بکوبیم!
خیلی کار داریم..خیلی زیاد..
باید گروه های طلبگی و دانشجویی برای تولید محتوا ایجاد کنیم.
روایاتی مثل روایت عیسی ابن عبدالله از امام صادق را جمع کنیم.
پوستر درست کنیمنظرات و مبانی آن آقا را بیاوریم کف میدان و منتشر کنیممتن بنویسیم و...
هرکس هرتوانی دارد بیاورد وسط.
میدانید اگر بخواهیم آن قوم آخرالزمانی که ظهور را محقق میکند باشیم باید چه ویژگی ای داشته باشیم؟!
آخرین آیه از سوره محمد صل الله علیه و آله روشن کرده است:
«ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّـهِ فَمِنْكُمْ مَنْ يَبْخَلُ وَ مَنْ يَبْخَلْ فَإِنَّما يَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ وَ اللَّـهُ الْغَنِيُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لا يَكُونُوا أَمْثالَكُمْ»

«هان! ای مردم عرب شما همان هایی هستید که دعوت شدید به بذل هرچه دارید در راه خدا اما بعضی از شما بخل ورزیدند! پس هرکس بخل بورزد به ضرر خودش عمل کرده. خدا غنی است و شما نیازمندید. پس اگر همینطور رو برگردانید شما را عوض میکند و قومی را میاورد که آنها دیگر شبیه شما نیستند.»

در روایت داریم حضرت رسول دستشان را گذاشتند روی شانه سلمان فارسی و فرمودند او و قبیله اش منظور است بعد فرمودند مردانی در فارس وجود دارند که اگر علم در ثریا باشد به دنبال آن می‌روند.
اما دقت کنید خداوند نفرمود همه شما یا اکثر شما بخل ورزیدید؛ فرمود فقط بعضی از شما! یعنی تعدادی از آنها انفاق میکردند و فقط بخشی از آنها بخیل بودند..
و بعد فرمود آن قوم نهایی شبیه شما نخواهند بود؛ یعنی اگر ما بخواهیم آن قوم نهایی باشیم باید هییچ یک از ما از خرج کردن دارایی هایمان ابا نداشته باشیم. از بذل و انفاق آنچه در توان داریم نترسیم. (چه مال، چه علم، چه مهارت، چه جان و...)
ایّام

۳۹۹

۲۰:۴۱

thumbnail
این ایام زیاد می‌شنویم میگن ۱۴۰۴ سال گندی بود، چقدر بد بود، لعن و نفرین به این سال و...
زمان حضرت رسول هم تعدادی بودن که زمانه و روزگار رو فحش میدادن اما جواب آقاجان جالب بود:
«لا تسبّوا الدّهر، فإنّ الدّهر هو اللّه»
«به زمانه فحش ندهید! چرا که زمانه همان خدا است»
همه این اتفاقاتی که توی این سال افتاد کار خدا بود، کی فکرش میکرد با جنگ چنین اتحادی بین مردم پدیدار بشه؟ کی میتونست کاری کنه ایران قدرت برتر منطقه و محبوبی ترین کشور در کل جهان بشه؟ اگر جنگ اول نبود کی میتونستیم ضعف هامون رو بهبود بدیم؟ اگر ۱۸ دی نبود از کجا مردم میفهمیدن این جماعت قابلیت چه جنایت های بدتر از داعش رو دارن و برای همین بیان توی خیابون ها؟ اگر آقای شهید بر اثر کهولت سن وفات میکردند کجا چنین شور و انگیزه و نفرتی بین تمام مردم دمیده میشد؟
این اتحاد و الفت بین مردم جهان بر سر نفرت از یهود عنود یکی از اون چیزهایی هست که خدا فقط به خود خودش اختصاص داده و به پیامبرش هم گفته : ای محمد! اگر تمام دارایی های روی زمین مال تو بود و هزینه میکردی! نمیتونستی الفت ایجاد کنی در بین مردم. خدا الفت ایجاد میکند بین قلب ها. (مضمون آیه ۶۳، سوره انفال)
undefined۱

۳۶۷

۲۱:۱۱

یک مسئله ای هست
گاهی شما یک وظیفه ای داری و باید نقش یک مهره خاص رو بازی کنیمهره ای که شاید به ظاهر تندرو یا کندرو به نظر برسه و دور از اعتدال باشهدرحالی که عقیده و ذهنیت واقعی خودت اعتدال و عقلانیت هست.
یکی از اون جاها ممکنه توی بحث جنگ با دشمن کافر باشه، توی جنگ با کافر شما میتونی دروغ بگی، میتونی نقش بازی کنی، میتونی پنهان کاری کنی و آدرس غلط بدی. نه تنها میتونی بلکه از لحاظ فقهی گاهی بر تو واجب میشه انجام این کار ها، گاهی راست گفتن و صادق بودن توی جنگ حرام میشه! مثل اعلام تلفات و برخی اطلاعات که ضعف خودی رو بیان میکنه! یه جاهایی میتونی غلو کنی و دروغ بگی در نشون دادن قدرت خودت و...
یکی از اون مباحثی که امروز باهاش درگیر هستیم بحث جنگ / پایان جنگ هستش.
همه ما میدونیم و آگاهیم که نه جنگ مطلقا بده یا خوبه و نه صلح مطلقا بده یا خوبه. بلکه هر کدوم در لحظه و موقعیتی خاص میتونه خوب یا بد باشه، که این تشخیصش با فرمانده کل قواست. پس نه به صورت افراطی میگیم جنگ و نه به صورت تفریطی میگیم صلح.
اما نظام ولایی در اسلام بر اساس خواست و توان مردم چیده شده
ما به عنوان ماموم وظیفه داریم دست ولی رو در حداکثر و نهایت مقداری که ممکنه باز بگذاریم. چطور؟
اجازه بدید با یک تجربه عینی توضیح بدم.
آقای رسایی (که یکی از مخالفین سرسخت دولت فعلی هستند) یکبار تعریف کردند که دکتر عراقچی (وزیر خارجه) از من خواستند که شما داخل کشور عَلَم مخالفت با مذاکره رو بلند کنید تا من وسط میدان مذاکره دستم باز باشه و به دشمن بگم : «ببین مردم من داخل کشور چقدر مخالف هستند! پس هر چیزی که من میگویم را قبول کن و الا مذاکره فسخ میشود!»
ما امروز به عنوان سرباز و ماموم وظیفه داریم با نهایت توان و شاید به حد افراطی شعار «جنگ جنگ تا پیروزی» سر بدیم و شعار های ضد مذاکره و صلح رو عَلم کنیم. وظیفه داریم به اماممون اعلام کنیم:
"آقای ما، ما حاضریم حتی شده سال ها با کپن و آب ساعتی و قطعی برق و حتی هوای شیمیایی زندگی کنیم اما شما با خیال راحت و با تمام توان بجنگید تا به پیروزی قاطع برسید."
باید دست امام رو باز گذاشت در حداکثر مقدار ممکن.
«قاتلوهم حتی لا تکون فتنة»با آنها بجنگید تا زمانی که فتنه به طور کامل قطع شود.
هرچند که ته قلبمون میدونیم ممکنه جنگ هم از یه جایی به بعد بد باشه و صلح خوب بشه؛ اما نباید به هیچ عنوان این رو به دشمن نشون بدیم!
به قول آیات مختلفی از قرآن: یهودیان حریص ترین افراد دنیا به زنده بودن هستند، بجز از پشت دیوار با شما مبارزه نمیکنند، از شما طوری میترسند که انگار عذاب الهی نازل شده و..
همه اینها یعنی مواضع ما و عملکرد ما به طور عجیب و غریب و غیر قابل باوری روشون تاثیر میذاره و طوری از فقط یک شعار ما میترسن که بدون اغراق خودشون رو خیس میکنن! یک شعار و موضع سرسختانه میتونه کل معادلات رو تغییر بده!
البته این رو بگم که حالا اگر با تمام این اعلام آمادگی ها و نقش بازی کردن ها، در نهایت مصلحت اندیشیِ آقاجانمون امام سید مجتبی خامنه ای بر این شد که صلح کنیم یا مذاکره کنیم با تمام وجود باید بپذیریم. و این رو هم بدونیم هیچ یک از مسئولین اصلی این امر نه تنها خائن نیستند بلکه به گفته هردو امام با تمام توان و اخلاص پای کارند و در نهایت هر کاری بکنند همون انتخاب درسته.
ایّام
undefined۳

۳۶۳

۳:۲۱

thumbnail
کافه ای شُهره
کافه ای روبروی حوزه ما هست که همیشه وقتی از دور نگاهش میکردیم، یک کافهٔ پر زرق و برق با قیمت های بالاشهری به چشم میخورد، کافه ای که شعارش سرو نوشیدنی با باقلوا های رنگی رنگی و گرون بود، جایی که پاتوق دختر پسر های نه چندان هم مسیر ما به نظر میرسید.
چند جوون هم اونجا کار میکنند، کارمند هایی که لباس های سرمه ای یکسان دارن و روی سرشون یک کلاه متحد الشکل هست.
راهپیمایی پیاده به پایان خودش رسیده بود، در ۳۴ امین شب متوالی؛ که البته چون یک روز از ابتدای جنگ دیرتر شروع کرده بودیم باید روز ۳۵ ام می‌بود ولی مع الاسف کاروان ما روز ۳۴ ام خودش رو میگذروند.
وقتی رسیدیم به حوزه و راهپیمایی تمام شد، صاحب کافه بیرون آمد و با استقبالی گرم یکی یکی دست داد و احوال پرسی کرد.
بهش گفتیم: ماشاءالله که تو دوران خلوتی تا پاسی از شب با روشن نگه داشتن چراغ کافه تون محله رو زنده و فعال نگه داشتید.جواب داد: بله وظیفه ست، تازه ما یک روز زودتر از شما شروع کردیم! شما روز اول جنگ نبودید و ما بودیم.
گفت ما اینجا یک روز در میون میزبان حسین ستوده هستیم. اون گوشه کافه یک میز کوچیک داریم، با یک کلاه آفتابی میاد و پشت به جمعیت اون گوشه میشینه، یک چیزی میخوره و میره.
بعد هم یک سوال پرسید: شما شبهایی که از اینجا رد میشید پشت بلندگو میگید: «خداقوت به رفقای آدلی کافه، "ارومیه"» این ارومیه چیه؟ همه بچه هامون واسشون سوال شده! (همراه با لبخندی ملایم)
با تعجب گفتیم: ما میگیم ارومیه؟ نه بابا همچین چیزی نگفتیم، شاید یک چیز دیگه بوده و اشتباه میشنوید.
(بماند که بعد از اون شب هرچی فکر کردیم نتونستیم بفهمیم کدوم کلمه رو میگفتیم که اینطوری میشنیدن، با مجری قرار گذاشتیم این دفعه بعد از خداقوت تصریح کن که ببینید من دارم نمیگم ارومیه)
بعد از خوش و بش کلی تعارف کرد و گفت شما هم هر از گاهی تشریف بیارید در خدمت باشیم.
موقع خداحافظی، مسئولمون که ملبس بود گفت: من همیشه خیلی دوست داشتم بیام کافه شما ولی میترسم لباس و هیبت من رو ببین بعضی مشتری هاتون پاشن برن!
جواب داد: اون مشتری ای که بخواد بخاطر شما بره همون بهتر که دیگه مشتری نباشه!
آخر خداحافظی گفت: اجازه بدید چند شب کل پذیرایی موکبتون با ما باشه! مثلا چای بدیم دست مردم و کنارش یه چیز دیگه.
یادم میاد توی جنگ ۱۲ روزه هم من شب ها می‌ایستادم دم در یک میز ساده هم گذاشته بودیم تا ساعت ۱۲ شب چای میدادیم به خلق الله. اون موقع هم مسئول کل شعبه های «آدلی کافه» اومد این طرف خیابون و کلی با خم خوش و بش کردیم، اون هم خودش یک خاطره مفصله که باید تعریف کنم، مثلا ازش پرسیدم چرا شب ها تا ۱۰ بیشتر باز نیستید؟ گفت آره ما باید تا ساعت ۱۲ باشیم ولی اینجا مثلا دختر ۱۸ ساله داریم که کار میکنه دیگه نمیتونم تو این وضعیت نصف شب بفرستمش خونه.
به شخصه وقتی به این ماجرا و ماجرا های مشابه نگاه میکنم، با خودم میگم واقعا ما چی میدونیم از این قشر؟ واقعا نگاهی که به این بخش از جامعه که اکثریت جامعه رو هم تشکیل میده نگاه درستیه؟ چقدر باهاشون ارتباط گرفتیم و وارد زندگی هاشون شدیم و این ظرفیت بی نظیر رو دریافتیم؟!
و در کنارش عمدا اسم این کافه خوب رو نام بردم، چه خوبه تو این ایامی که کافه هایی مثل لمیز و ساعدی نیا بی غیرتی خودشون رو نشون دادن ما کافه های خوب و بزرگ رو معرفی کنیم تا بریم ازشون حمایت کنیم
بله «آدلی کافه» یکی از کافه های خوب و باشرف است.
نه فقط کافه، هر نوع کسب و کاری که سراغ داریم رو معرفی کنیم به همدیگه.
------------------------
پ.ن: آدلی به زبان آذری یعنی معروف، شهره

پ.ن۲: عکس خوبی از شعبه نزدیک خودمون (مرزداران) پیدا نکردم مجبور شدم از شعبه ای که کمی دور تره بذارم.

ایّام@roozha1
undefined۸
undefined۲۰
undefined۱۴۲

۵.۷K

۱۶:۴۹

تحلیل هایی که در رابطه با«آتش بس» باید میشده شدهو ما هم در حدی نیستیم که تحلیل کنیم.
اما چند تا نکته به ذهنم می‌رسه گفتم در اختیار قرار بدم.
۱. میراثی که رهبر شهید در ۲ سال آخر عمرشون و در همین دولت بجا گذاشتند رو به این زودی فراموش نکنیم، ایشون تقریبا سخنرانی ای نبود که حرف از انقلابیگری شدید مسئولین، بودن عقلانیت پشت تصمیم ها، احتمال محاسبه درست پشت تصمیم ها، نهی تخریب و انتقاد بد از مسئولین و حرف هایی از این قبیل نزنند. و چه خون دلها خورد آقای ما در چند صباح پایانی عمرش از دست "دهن لق ها" و "نطق کنندگان پرشور میان دستور" و "کسانی که بدون تحقیق و سوال انتقاد میکنند" و "برهم زنندگان اتحاد مقدس". و چه تشکر ها و قدردانی که رهبر شهید و رهبر حاضر از دولت نکردند.
۲. امام سیدمجتبی خامنه ای خیلی سربسته فرمودند «مسلما فریاد های شما در میادین، در نتیجه مذاکرات مؤثر است.» این تاثیر به چه صورته؟ چند وقت پیش یکی از تندرو ترین و سرسخت ترین نمایندگان مجلس که مخالف سرسخت دولت هم هست ناخواسته از یک سیاست پنهان پرده برداشت. ایشون گفت وقتی آقای عراقچی رفت برای مذاکرات به من گفت: «فلانی شما در ایران علَم مخالفت با مذاکرات را بلند کن تا ما پای میز مذاکره دستمان پر باشد و بگوییم ببینید مردم ایران مخالف مذاکره هستند و مشتاق جنگند! پس هرچه میخواهیم را بپذیرید و الا برمیگردیم سراغ جنگ.» حالا هم ما باید کف میدان همزمانی که از مسئولین دفاع میکنیم و دلگرمی میدیم، ۲ چیز رو به گوش جهان برسونیم:- یا بیشترین منافع ما را در مذاکره میدهید یا میجنگیم- در حالی که جنگ طلب نیستیم ولی ما مردم آمادگی تحمل هر نوع سختی برای بازگشت به جنگ به هر مدتی که لازم باشد را داریم
و من این رو به شما بگم: اشکالی نداره. اجازه بدید حتی گروهایی به اصطلاح تندرو و افراطی هم باشند که خواهان بی قید و شرط ادامه جنگ هستند! این به نفع مذاکره گنندگان ماست.

۳. نکته ای که در تحلیلی ندیدم بهش اشاره بشه «مدت دار بودن آتش‌بس» هست. این آتش برنامه ریزی شده ست. میدونیم که هر جنگی بالاخره باید پایانی داشته باشه و این پایان هم بهترین نوعش اینه که مذاکره ای صورت بگیره و خواسته های طرفی که دست برتر داره به کرسی نشسته بشه. سیاست مداران ایرانی برای این هدف یک مدت محدود تعیین کردند، گفتند اگر تا ۲ هفته آینده به خواسته های ما رسوندید که هیچ و الا جنگ با همون شرایط دست برتری ما ادامه پیدا خواهد کرد! خوبی مدت دار بودن آتش بس اینه که این ۲ هفته هم عینا مثل زمان جنگه یعنی حفاظت از رهبری و فرماندهان و مسئولین در بالاترین سطح امنیتی قرار داره، پدافند ها در سطح آماده باش کامل هستند و اوضاع از همه جهت وضعیت جنگی هست. پس عملا ما از نظر احتمال ترور و خرابکاری دقیقا مثل زمان جنگ در یک سطح هستیم. اگر کاری در زمان جنگ میتونستن انجام بدن الانم میتونن و الا هیچ فرقی نکرده. با این تفاوت که اتفاقا الان خیلی از نیرو ها و تجهیزات ما درگیر جنگ و لانچ کردن موشک نیست و دستشون برای حفاظت باز تره. پس این پارامتر زماندار بودن آتش‌بس به شدت مهمه.
۴. در پایان پیشنهاد میکنم در این وقایع آخرالزمان صبر خودمون رو بالا ببریم.
«وَ لَا يَحْمِلُ هَذَا اَلْعَلَمَ إِلاَّ أَهْلُ اَلْبَصَرِ وَ اَلصَّبْرِ وَ اَلْعِلْمِ بِمَوَاضِعِ اَلْحَقّ» ¹کسی میتونه این پرچم رو حمل کنه که اهل بصیرت و صبر باشه و بدونه مواضع حق کجاست. ما اگر برای عزیزانمون که با جون خودشون و خانواده هاشون وسط میدون هستند (یعنی مسئولین) ارزش قائل نباشیم و با کوچکترین ابهامی بزنیم زیر همه چیز که در امتحانات الهی رفوزه شده و غربال میشیم!
«وَ لَكِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ يَبْتَلِي خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا يَجْهَلُونَ أَصْلَهُ»¹ولکن خداوند سبحان مخلوقاتش را امتحان میکند با بعضی چیز هایی که اصل و اساسش برایشان مجهول است!
یادمون نره رهبر شهید در یک سخنرانی طلایی همین اواخر فرمودند:
«مثلاً در وضع جنگی، در وضعیّت معارضه‌ی دشمنان چه جوری نقد کنیم که به اینها برنخورد؟ نقد اشکال ندارد منتها نقد کردن با تهمت زدن فرق میکند؛ مراقب باشید وقتی نقد میکنید، کسی را متّهم نکنید. سؤال مطرح بشود؛ اشکال ندارد، سؤال مطرح بشود، ابهام مطرح بشود، و فرصت جواب دادن به وجود بیاید. گاهی هست که طرف [مقابل] بعضی از سؤالات را هم نمیتواند جواب بدهد؛ یعنی فرصت جواب ندارد یا امکان جواب دادن نسبت به این قضیّه نیست؛ در این‌طور موارد حتّی ابهام را هم مطرح نکنید. با یک چنین شیوه‌هایی، فرضیّات احتمالی را مسلّم ندانید.»
------------------------
¹ نهج البلاغة، خطبه ۱۷۳² نهج البلاغة، خطبه ۱۹۲
ایّام
@roozha1
undefined۴

۱۷۲

۷:۰۷

زندگی آغاز می‌شود.

سَرور من!در این ایام که می‌گذرد، اتفاقات تلخی را پشت سر گذاشته ایم.. اما برای من یک اتفاق واقعا ناراحت کننده و غیر قابل پذیرش بود..
در این روزگار؛ روز به روز میدیدم که علمای دین شما، بزرگان و پیشکسوتان سربازیِ شما در حال رفتن از این کره خاکی هستند؛ این خودش غم بزرگی بود ولی ذره ذره جگرم آب می‌شد از اینکه چقدر «*عالمِ سَیّد*» در این مدت از دست داده ایم..
شهید سیّد علی حسینی خامنه ایشهید سیّد حسن نصر اللهشهید سیّد هاشم صفی الدینشهید سیّد اسماعیل خطیبشهید سیّد ابراهیم رئیس السادات..
مگر شما چند نفر عالم در دستگاهتان دارید؟ مگر چند تای اینها از ذریه حضرت فاطمه هستند؟!اصلا گیرم زیاد سرباز داشته باشید که ندارید؛ مگر چند نفر از این عالمان سید و غیر سید سرباز واقعی و کارآمد شما بحساب می آیند..؟
مدام با خودم می‌گویم: ای کاش میتوانستم در حد توانم خودم قدمی در این مسیر بردارم...
مولای منآن روز از سال های دور را یادتان می آید که شما به علامه فرمودید: «*مگر این ۱۳ سال که طلبه ات کرده ایم روزی بوده تو را وا گذاریم؟*» در حالی که علامه ۱۳ سال نبود طلبه شده بود بلکه بیشتر بود..!
قربانتان شوم آن روز دیگر را چطور؟ خاطر شریفتان هست که به یکی از طلبه ها که محضرتان رسید فرمودید: «در بین علما جناب طباطبایی را قبولش دارم و در بین طلبه ها که علمای آینده هستند، امیدم به فلانی است؛ در این ۲ سالی که طلبه ش کردیم فراز و فرود دارد ولی خوب کار میکند..» ولی آن کسی که مشرف شده بود میدانستند ۲ سال نیست که فلانی طلبه شده بلکه حداقل ۱۰ سال هست!
شما چه زمانی را زمانی میدانید که بگویید «طلبه اش کردیم»؟!
بعد از کلی محاسبه هردوی این عزیزان فهمیدند که چرا شما به روزی غیر از روز ثبت نام در حوزه میگویید روزی که ما «طلبه اش کردیم»!
من بگویم چه روزی؟
هر دوی این بزرگواران بعد از دیدار با کلی محاسبات و مرور تاریخ متوجه شدند شما به روزی میگویید «طلبه شده» که لباس نوکری را کامل به تن کند و دیگر از آن روز با عبا و عمامه که نشان شماست در کوچه و خیابان بگردد!
آقای من!من اوایل طلبگی اصلا نمیخواستم این لباس را به تن کنم، خودم را در حد و اندازه این لباس نمیدانستم و نمیدانم! کمی که جلوتر رفت متوجه شدم وظیفهٔ طلبگی پوشیدن لباس خادمی است. دیر و زود دارد ولی سوخت سوز نه! و اصلا هم فکرش را نمیکردم زود زمانش فرا برسد.
اما چند وقت پیش استادم جناب رمضانی (که چون با کار هایش میدانم پیش شما خیلی عزیز است برای من هم عزیز است) فرمودند: من به هیچکس تا حالا اصرار نکردم کسی ملبس شود اما به تو اصرار میکنم؛ اگر مرجعت بودم اصلا واجبت میکردم ملبس شوی!
از او پرسیدم از بین این همه نوکر خالص چرا منِ یلّا قبا و نادرست؟!فرمود: چون خوب است کسی با ذائقه و نگاه تو در بین مردم باشد..
چندان به حرف هایش اعتنایی نکردم چون میدانستم درون خودم چه خبر است و به هیچ وجه شأنیت این جایگاه را ندارم..
تا اینکه دست تقدیر این وقایع را رقم زد و من دیدم به چشم خود که یکی یکی علما از بین ما میروند.. دیدم با عالم شدن میتوان بزرگترین خدمت ها را به شما کرد مولای من..
ایام گذشت و امروز در روزی که مخصوص جد غریبتان، رئیس و مؤسس مذهب شیعه، آقا امام جعفر صادق رسید؛ همان بزرگواری که هرچه داریم از قال الباقر و قال الصادق داریم.. همان پادشاه عالمیان که ۴ هزار شاگرد داشتند..
<امروز توفیق شد این تاج نوکری شما را برای همیشه بر سرم قرار دهم.>
آن هم در خانهٔ یک همسر شهید..آن هم در مجلس عزای اباعبدالله الصادق و اباعبدالله الحسین...آن هم به دست یکی از نوکران واقعی و اثرگذارتان (که به چشم دیدم چطور صبح تا شب کار میکند و زحمت میکشد و کم خوابی و مریضی را به جان میخرد تا شیعیان شما ذره ای زندگی هایشان پیشرفت کند..)
سرور من، قربان گرد پایتان شوم!من لیاقت این جایگاه را ندارم اما وقتی دیدم «*علمای سید*» شما یکی یکی دارند پر میکشند، گفتم باید در حد توان کاری کنم.. پس با خودم نیتی خاص کردم..
من با قد بلندی کردن هم به قدِّ بلند آنهایی که از بینمان رفتند نمیرسم.. اصلا آنها هیچکدام ۱ عالم نبودند که! هر کدامشان هزاران عالم و میلیون ها عالم بودند..مثلا شهید سید علی خامنه ای خودش ۱۰ میلیون عالم بود!ولی با خودم گفتم در این چند میلیون و چند هزار عالمی که از دست داده ای اگر ۱ عالم هم زیاد شود باز ۱ عالم است..من از خیلی فانتزی های جوانی ام می‌گذرم، توانم هم در همین حد است آقاجان... «تقبل منا هذا القلیل..»
به خودم قول داده ام عالم شوم.
به خودم قول داده ام وقف مردم باشم..

آقا جان آن روز را در ذهن مبارک دارید که فرمودید.. نمیتوانم بگویم..
که فرمودید: هر وقت گره به کارتان خورد ما را به ریزه خوارانمان قسم دهید.. بعد فرمودید «ما بغیر از اینها که کسی را نداریم...»undefined
بمیرم
undefined۱
undefined۵

۱۴۰

۱۵:۳۲

بمیرم برای غربتتان که کار اسلام به جایی کشیده شده منِ بی سر و پا از سر اجبار و ناچاری باید بشوم کس و کارتان...
آقای من، میدانم سختی زیاد دارد.. میدانم مسخره شدن دارد.. میدانم برای خانواده سخت است.. روز هایی شاید گرسنگی داشته باشد.. نمیدانم قرار است در ادامهٔ ازدواجم چه شود.. نمیدانم قرار است کدام تفریحات را نروم.. نمیدانم شاید دیگر دست و بالی باز برای پوشیدن هر نوع لباس و انجام هر رفتاری را نداشته باشم...
من فقط یک چیز را میدانم«بگو..من نمیدانم قرار است با من و شما چه بشود! من فقط از آنچه که الهام می‌شود پیروی میکنم» (احقاف : ۹)
من به فدای یک لبخند شما!ما به امید یک چیز این قربانی را تقدیم میکنیم..یعنی میشود از امروز درباره من هم بگویید«طلبه اش کردیم»؟!یعنی من میتوانم این کلام را از آن دو لب مبارک شما بشنوم و درجا جان دهم که به خواسته ام از تمام دنیا رسیده ام..؟!
اگر من فقط ۱ لبخند فقط ۱ لبخند رضایت از شما ببینم و بدانم "شما من را در جایی می‌بینید که میخواهید من آنجا باشم" من دیگر از تمام دنیا هیچ نمی‌خواهم.
آقای من توفیق دهید برای این مردم کار کنم.
اعلی حضرتا! شما میدانید من با دغدغهٔ تغییر ساختار های نظامی معیوب وارد حوزه شده ام؛ اجازه دهید با فقه نظام که آرزوی دیرینهٔ نائبِ شهید شما بود بتوانم گوشه ای از زندگی های مردم را بهبود ببخشم..
ای عزیزان، ای برادران، ای خواهران، ای مردم عزیز! این کوچکترینتان را حلال کنید... هر کوتاهی بوده ببخشید.. هر بی ادبی که سر زده درگذرید..
از امروز زندگی برای من تازه آغاز شده است.
فصل نه! تولدی دوباره در زندگی ام شروع شده.

﴿امروز من به همراه ۲ نفر از دوستان فاضل طلبه که از سادات هستند مفتخر به لباس سربازی امام زمان شدیم. باشد که بتوانیم ذره ای از آن ثلمهٔ عظیمی که به جهان وارد شد را جبران نماییم..﴾
۲۵ فروردین ۱۴۰۵
undefined۱
undefined۷

۱۶۲

۱۵:۳۲

thumbnail
undefined۱
undefined۲
undefined۴
undefined۴
undefined۸

۱۶۶

۱۶:۰۱

اِب‌راهیم
(پدر عالی)

زمانی که چند فرشته در قامت انسان به خانه ابراهیم وارد شدند، حضرت ابراهیم علیه السلام یک بز کامل را بریان شده جلوی آنها قرار داد. وقتی دید که برای خوردن آن حتی دستشان را هم دراز نمیکنند از آنها ترسید!
فرشتگان اینجا خودشان را معرفی کردند و گفتند نترس! ما فرشتگانی هستیم از سوی پروردگارت که برای عذاب قوم لوط فرستاده شده ایم. و بعد هم به او و همسرش بشارت بدنیا آمدن فرزندانی مبارک را دادند.
قرآن بار ها این ماجرا را تعریف نموده اما در یکی از آنها به نکته زیبایی اشاره می‌کند...
«فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ وَ جَاءَتْهُ الْبُشْرَىٰ يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ» (هود: 74)
زمانی که ترس از ابراهیم بر طرف شد و بشارت به سویش آمد، او شروع کرد به بحث کردن با ما درباره قوم لوط
حضرت ابراهیم که جانم به فدایش همین که فقط ترسش برطرف شد و فقط یک بشارتی از آینده ای که هنوز رخ نداده برایش آمد، شروع کرد به بحث و چک و چانه زدن با خدا که خدایا به قوم لوط مهلت بده! خدایا شاید اصلاح شوند.. خدایا بیا و بگذر...
همین زیبایی های ابراهیم دل آدم را می‌برد..
بعد خداوند می‌فرماید:
«إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ» (هود: 75)
ابراهیم انسانی بسیار صبور و دلسوز و بازگشت کننده بود..
میدانید معنای دقیق اواه چیست؟ اواه بر وزن فعّال از آه می‌آید یعنی کسی که خیلی زیاد آه می‌کند.. ابراهیم کوچک ترین مشکلی برای یک نفر می‌دید شروع میکرد به غصه خوردن و دنبال راه حل گشتن.. حتی اگر آن مشکل برای بدترین انسان ها بوجود آمده بود..
سپس خدا در آیه بعد رو می‌کند به سمت ابراهیم و می‌گوید:
«يَا إِبْرَاهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذَا إِنَّهُ قَدْ جَاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَ إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذَابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ» (هود: 76)
ابراهیم! بگذر! از این مسئله عبور کن‌... امر خدا درباره این موضوع حتمی شده است.
انگار میخواهد بگوید خودت را اینقدر برای این قوم لجوج اذیت نکن قربان شکل ماهت! اینقدر دلسوزی نکن... بیا و این دفعه را غم و غصه ای برای آدم بدها نخورد.. و انگار آخرش هم یک "خواهشا" اضافه میکند.
آخر شما که نمیدانید ابراهیم چطور بحث و جدل کرد و چه چک و چانه ای زد!‌ انگار می‌خواهد بچه خودش را نجات دهد.
شروع کرد به چانه زدن که اگر ۱۰۰ مومن در آن روستا باشد عذابش می‌کنید؟ جواب دادند نه. بعد گفت اگر ۵۰ نفر باشد؟ نه. اگر ۳۰ نفر باشند؟‌۲۰ نفر چطور؟ اگر ۱۰ نفر باشند چه؟ ۵ نفر چطور؟ اگر فقط ۱ نفر مومن در بین آنها باشد چه؟ و به همه اینها جواب دادند که «نه عذابشان نمیکنیم.» بعد تیر آخر را زد و گفت خب پس خود لوط در آن روستا هست پس عذابشان نکنید!
می دانید... این خیلی زیباست که وقتی برای خودمان خبر خوبی،‌ مژدگانی ای، خبر از باز شدن گرهمان را می‌شنویم،‌خدایی نکرده دیگران را فراموش نکنیم، یادمان نرود تا قبل از این خود ما هم جزء غصه دار ها بودیم! ما هم تا قبل از این یک مصیبت دیده بودیم. اتفاقا به شکرانه این نعمت شروع کنیم به تلاش برای مشکلات دیگران. بگوییم خدایا مشکل من را کفایت کردی؟ راه را برایم آسان کردی؟ قربانت شوم پس من هم شروع میکنم به حل کردن مشکلات دیگران و گرفتن دست بحران زده ها و بیچارگان. چون می‌دانم خودت گفتی شکر عملی بهترین شکر است و خودت گفتی هیچ کاری مثل دستگیری هم نوع خوشحالت نمیکند و فرمودی انسان ها اهل و عیالت هستند!
ابراهیم است دیگر. او امام است. او اولوالعزم است. او کسی است که قرآن میگوید یهودی و مسیحی بر سرش دعوا میکنند که بگویند از گروه ما بوده ولی در نهایت خدا میزند زیر میز و می‌گوید اصلا هیچکدام! ابراهیم مسلمان بود. ابراهیم است دیگر... پدر تمام معصومین و سادات. ابراهیم است دیگر کسی که تمام جنگ و دعوا جهان حال حاضر بین پیروان فرزندش اسحاق و پیروان فرزندش اسماعیل است.
دیگر از نوع تبلیغ خاص و دلبرانه اش چیزی نمی‌گویم که باید جداگانه هزاران کلمه برایش بنویسم.

هدیه به حضرت آیت الله العظمی امام ابراهیم علیه السلام صلواتی ختم بفرمایید.
ایّام
undefined۱
undefined۶

۸۷

۱۷:۴۹