لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل راوی _لیلا مهدویر
۳۸۶ عضو

راوی _لیلا مهدوی

راوی تویی، روایت خود را شروع کن...
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۸ تیر
زمان خاصیت عجیبی دارد؛ وقتی از روی یک‌سری جریان‌ها و آدم‌هایشان می‌گذرد، خیلی چیزها را در خودش حل می‌کند.نه اینکه همه زخم‌ها را درمان کند؛ فقط هیاهویشان را کم می‌کند. آن‌قدر که یک روز برمی‌گردی و می‌بینی چیزی که زمانی تمام دنیایت را به هم ریخته بود، حالا فقط خاطره‌ای است که دیگر توان شکستن تو را ندارد.
اما یک چیز هست که زمان از پسِ آن برنمی‌آید؛دل.
دل اگر به خودش واگذار شود، حتی بعد از گذشت سال‌ها، همان گره‌ها را نگه می‌دارد. همان سؤال‌های بی‌جواب، همان رنج‌های فروخورده، همان دلبستگی‌هایی که خیال می‌کردی فراموش شده‌اند، اما فقط در سکوت، جایی عمیق‌تر نشسته‌اند.بعضی آدم‌ها از زندگی ما می‌روند، اما اثرشان نمی‌رود. انگار خودِ رفتنشان ماضیِ بعید و از بین‌رفته شده، اما حسِ حضورشان هنوز درون ما یک حالِ استمراریِ کش‌دار است؛ تمام نمی‌شود، فقط ادامه پیدا می‌کند.شاید برای همین است که امام سجاد علیه‌السلام در دعای بیست‌ویکم، بیشتر از آنکه از تغییرِ دنیا بگوید، از تغییرِ درون می‌خواهد. انگار می‌داند سختی همیشه از بیرون شروع نمی‌شود؛ گاهی آنچه انسان را خسته می‌کند، خودِ اتفاقات نیستند، ماندنِ اثرِ اتفاقات در دل است.آدم گاهی به جای اینکه از خدا بخواهد مسیر را عوض کند، باید بخواهد خودش را از اسارت آن مسیر آزاد کند. باید بخواهد آن نقطه‌ای در وجودش را که مدام به گذشته برمی‌گردد، آرام کند؛ همان جایی که هنوز با یک خاطره می‌لرزد، با یک نام می‌شکند و با یک «چرا»، ساعت‌ها در خودش فرو می‌رود.رهایی، همیشه پاک شدنِ خاطره‌ها نیست؛ گاهی یعنی گذشته، گذشته بماند. یعنی خدا کاری کند آنچه باید در گذشته دفن می‌شد، دوباره به زمان حال احضار نشود. یعنی دل، از زندانی که خودش برای خودش ساخته، بیرون بیاید.دعای بیست‌ویکم، بیش از آنکه دعای پایانِ سختی باشد، دعای سالم ماندنِ دل در میان سختی‌هاست. اینکه انسان یاد بگیرد گره‌ها را به دستی بسپارد که از همه پیچیدگی‌ها بزرگ‌تر است و آرامشی را بخواهد که نتیجه‌ی حل شدنِ همه مسائل نیست؛ نتیجه‌ی تکیه کردن به کسی است که بر همه مسائل احاطه دارد.شاید بلوغ همین باشد؛ اینکه بعد از همه دویدن‌ها، بعد از همه جنگیدن‌ها و خسته شدن‌ها، بفهمی بعضی بارها را نباید به مقصد رساند؛ باید زمین گذاشت.و بعضی دردها قرار نیست با زمان تمام شوند؛ فقط با خدا، از یک «حالِ استمراریِ کش‌دار» به یک «ماضیِ بعید و از بین‌رفته» تبدیل می‌شوند.#دعای۲۱_صحیفه#لیلا_مهدوی#روزهاپی‌نوشت: داشتم یادداشت‌ها و پیام‌هام را مرتب می‌کردم، یک پیام سیو شده دور از او دیدم نوشته بود: «برای آرامش خودت دعای ۲۱ رو بخون»
undefined۱۷
undefined۴
🥲۱

۱.۱K

۵:۴۳

#بندر_خمیر
اَگِه از روزای جنگ بپرسی، این بار قصه، قصه دیروز نیّه؛ قصه امروزه. امروزم صدای دریا با دل مردم قاطی شده. امروزم دل‌ها نگرانن، اما امید هنوز توی سینه مردم نفس می‌کشه.ما مردم خمیر، از قدیم یاد گرفتیم با دریا رفیق باشیم. دریا یه روز آرومه، یه روز خشمگین؛ اما هیچ‌وقت ازش رو برنگردوندیم. وقت سختی هم همین بود. لنجا که همیشه بار روزی مردم ره روی دوش می‌کشیدن، امروز بار غیرت و همدلی ره هم با خودشون می‌برن. ناخداها، صیادا، جوونا و پیرمردا، همه یه دل شدن. هیچ‌کس نگفت «این کارِ من نیّه». همه گفتن: «این خاک، خاکِ مائه.»هرا… جنگلای هرای خمیر، خودشون یه دنیا حرف دارن. اون درختایی که نصف وجودشون توی آبه و نصفشون رو به آسمونه، سال‌هاست ایستادن. جزر و مد میاد و می‌ره، اما هرا تکون نمی‌خوره. مردم خمیرم همین‌جورن؛ هرچی سختی بیاد، ریشه‌شون از خاک و آب خودشون کنده نمی‌شه. هرا یادمون داده که آدم می‌تونه توی آب شور زندگی کنه، اما دلش شیرین بمونه.دشمن شاید پل ره خراب کنه، شاید راه ره ببنده، اما دل مردمی که کنار هم وایسادن، خراب‌کردنی نیّه. اون شش پلی که روزی فروریخت، به مردم یاد داد که پل واقعی، محبت، همدلی و غیرته. تا این پل‌ها پابرجاست، هیچ راهی بسته نمی‌مونه.اسکله صیادی و سیاحتی، جای خنده بچه‌ها، رفت‌وآمد لنجا و بوی ماهی تازه بود؛ جایی که نبض زندگی مردم خمیر توش می‌زد. پل‌ها راه رسیدن دل‌ها به هم بودن. وقتی موشک به پل‌ها و اسکله خورد، فقط آهن و بتن زخمی نشد؛ خاطره‌های یک شهر زخم برداشت. اما مردم خمیر، مثل هرا که توی آب شور قد راست می‌کنه، خم به ابرو نیاوردن. دست توی دست هم دادن، لنج‌ها باز به آب افتادن، چراغ ساحل خاموش نموند و هیچ‌کس میدان ره خالی نکرد. این مردم تا آخرش ایستادن؛ با صبر، با غیرت، با امید. چون خوب می‌دونن که اسکله اگه ویران بشه، دوباره ساخته می‌شه؛ پل اگه فرو بریزه، دوباره قد می‌کشه؛ اما دل مردمی که به هم گره خورده، نه با موشک می‌شکنه و نه با طوفان از هم وا می‌شه.امروز، هر لنجی که دل به دریا می‌زنه، هر صیادی که تورش ره توی آب می‌اندازه، هر مادری که چراغ خونه‌ش ره روشن نگه می‌داره، هر پدری که با دست پینه‌بسته نون حلال سر سفره می‌آره، خودش نشونه مقاومته. مقاومت فقط توی میدان جنگ نیّه؛ مقاومت یعنی نذاری ترس جای امید ره بگیره، نذاری سختی چراغ خونه ره خاموش کنه.زنای خمیر، مثل همیشه، بی‌صدا قهرمانن. یکی نون می‌پزه، یکی تور می‌بافه، یکی چشم‌به‌راه عزیزشه، اما لبخند ره از لب بچه‌ها نمی‌گیره. مردای خمیر هم، با همون دستایی که سال‌ها پارو زدن و تور کشیدن، امروز کنار هم وایسادن تا هیچ موجی، هیچ تهدیدی، دل این شهر ره نلرزونه.ما بچه‌های خلیج فارسیم؛ با موج قد کشیدیم، با آفتاب جنوب جون گرفتیم و یاد گرفتیم که بعد از هر شب، سپیده می‌رسه. همون‌طور که هرا دوباره سبز می‌شه، همون‌طور که دریا بعد از طوفون دوباره آروم می‌گیره، دل مردم هم دوباره آرامش ره پیدا می‌کنه.امید، میراث این سرزمینه. امید، همون لبخندی‌یه که با همه سختی‌ها از لب مردم خمیر نمی‌افته. امید، همون صدای اذونیه که غروب روی آب می‌پیچه، همون پاروی لنجیه که هنوز آب ره می‌شکافه، همون کودکیه که کنار ساحل می‌دوه و به فردا فکر می‌کنه.ما باور داریم که هیچ شبی، موندگارتر از روشنایی نیّه؛ و هیچ طوفونی، بزرگ‌تر از دل مردمی که کنار هم ایستادن نیست. این خاک، بارها سختی دیده، اما هر بار، با همدلی، صبر و امید، دوباره قد راست کرده. این بار هم، مثل همیشه، دریا شاهد ایستادگی مردمیه که دلشون از موج بزرگ‌تره و امیدشون از افق دورتر.قصه بندر خمیر، قصه شکست نیّه؛ قصه ایستادنه. قصه مردمیه که با موج بزرگ شدن، با باد خو گرفتن و با سختی آشنا بودن. هر نسلی، غیرت ره از نسل قبل یاد گرفت و به نسل بعد سپرد. این خاک، با اشک و لبخند، با رنج و امید، با دریا و هرا، هنوز زنده‌ست.و آخرِ حرف، اگه کسی بپرسه مردم خمیر از این روزها چی یاد گرفتن، جوابش کوتاهه؛ یاد گرفتن که دشمن شاید پل ره خراب کنه، شاید اسکله ره هدف بگیره، شاید دیوار ره فرو بریزه، اما تا وقتی دل مردم کنار هم باشه، هیچ قدرتی نمی‌تونه امید ره از این بندر بگیره. ما بچه‌های دریا، همیشه بعد از هر طوفون، بادبان ره دوباره بالا می‌کشیم؛ چون ایمان داریم که پشت هر شب تار، سپیده‌ای هست و پشت هر موج بلند، ساحلی امن چشم به راهه...#لیلا_مهدوی#جنگ_نوشت#جنوب_ایرانپی‌نوشت:اگر عشق تو را رنجاند،مراقبِ زخم‌هایت باش باورشان داشته‌ باش چرا که زنده‌ای تو زنده‌ای بخاطرِ کسی که دوستش داری بخاطرِ کسی که دوستت دارد
undefined۸

۸۱۰

۱۵:۵۷

۲۹ تیر
ها رفیق…بوشهره…شهری که اگه خوب گوش کنی، هر موجش یه قصه داره.یه روز با دشتی‌خونی دلتو می‌بره،یه روز با خیام‌خونی، دنیا رو یادت می‌ده،یه روز با نوحه‌های بخشو و حسین فخری، اشکتو جاری می‌کنه…اما بوشهر فقط آواز و دریا نی…بوشهر قصه‌ی ایستادنه.قصه‌ی مردمی که از قدیم یاد گرفتن،وقتی بیگانه چشم به خاکشون دوخت،پشت به خاک خودشون نکنن و زانو هم نزنن.اینجا هنوز صدای قدم‌های مردای تنگستان توی خاکش مونده…صدای مردایی که برای عزت این سرزمین ایستادن.نام رئیسعلی دلواری هنوز تو دل جنوب زنده‌ست؛مردی که به همه یاد داد،گاهی یه دلِ بزرگ، از هزار سرباز قوی‌تره.ما بچه‌های همون دریاییم…دریایی که کشتی‌های بیگانه رو دیده،اما مردای ساحلش همیشه گفتن:این آب، این خاک، این خانه…پای ماست.امشب اما…قصه‌ی بوشهر یه جور دیگه‌ست.صدای موج هنوز هست…اما گاهی صدای انفجار ازش جلو می‌زنه.برق بره…آب کم بیه…دلِ مردم اما، نه.مو بچه‌ی همی خاکُم…خاکی که بوی دریا می‌ده،بوی نخل،بوی بارون روی اسکله،بوی رنگینکِ دستِ مادر.اینجا، پارس جنوبی فقط یه اسم نی، نفسِ ایرونه.ها رفیق!پارس جنوبی فقط گاز و لوله و سکو نی…قصه‌ی مرداییه که هر روز دل به دریا می‌زنن،مردایی که وسط موج و آتیش،روی سکوهای نفتی می‌ایستن تا چراغ خونه‌های این سرزمین خاموش نمونه.شاید خیلی‌ها اسمشونو ندونن…اما هر چراغی که تو این خاک روشنه،یه سهمی از خستگی و غیرت مردای جنوب توشه.اینا قهرمانای بی‌صدای این دیارن…همسایه‌های دریا،پاسدارای خلیج فارس و پارس جنوبی.ما با آواز بزرگ شدیم…با دشتی‌خونی…با خیام‌خونی…با نوحه‌های قدیمیِ بخشو و حسین فخری…با سنج و دمامی که محرم، نبضِ کوچه‌های بوشهر می‌شه.ما یاد گرفتیم غم رو بخونیم، نه اینکه تسلیمش بشیم.یاد گرفتیم اشک بریزیم، اما قامت خم نکنیم.چون خونِ همین ساحل، خونِ مقاومت و صبره.دلِ مو هم از صدای انفجار می‌لرزه. دلِ هر مادری، هر پدری، هر کودکی می‌لرزهاما امید…امید هنوز تو دلِ مردم ای دیار زنده‌ست.ها رفیق!ما مردم بوشهر،یاد گرفتیم بعد از هر طوفون، باز به دریا سلام کنیم.تا وقتی این دیار هنوز دشتی می‌خونه…تا وقتی شب‌های بوشهر هنوز با خیام‌خونی نفس می‌کشه…تا وقتی محرم که می‌شه، نوحه‌های بخشو و حسین فخری تو کوچه‌ها می‌پیچه…تا وقتی بوی رنگینکِ دستِ مادر از خونه‌ها بلند می‌شه…تا وقتی مردای این دیار، پاسدار خلیج فارس و پارس جنوبی‌ان، امید زنده‌ست.چون مردمی که هنوز آواز داره…هنوز خیام‌خونی داره…هنوز دشتی‌خونی داره…هنوز نوحه‌های بخشو و حسین فخری داره…هنوز قصه‌ی رئیسعلی دلواری و مردای تنگستان رو به یاد داره…هنوز دریا داره، هیچ‌وقت امیدش نمی‌میره#لیلا_مهدوی#بوشهر#جنگ_نوشتپی‌نوشت:چندین که بر شمردم از ماجرای عشقت...پی‌نوشت۲: ماجرات به دلُمه!
undefined۱۵

۷۹۴

۶:۲۸

thumbnail
ماجرات به دلمه، چه به جنگ، چه به عشق؛بعضی «دوستت دارم»ها، اسم نمی‌خوان.پای بعضیا نمی‌مونی چون مجبوری،می‌مونی چون دل، راهشو بلده.اگه خونی بریزه، سهمِ رگ‌هامه؛اگه خاکی بمونه، جای پیشونیِ منه...#خلیج_فارس#ایهام#لیلا_مهدوی
undefined۲۳

۷۶۸

۱۶:۳۴

۳۰ تیر
ماکان هنوز مفقودالاثر است.وقتی موشک به تن نحیف ماکان رسید، خونش به آسمان پاشید و به زمین برنگشت.از همان روز، سهم زمین از ماکان فقط یک جای خالی شد؛ یک نام که هر بار خوانده می‌شود، زخمی دوباره باز می‌شود.ماکان هنوز جایی میان آسمان و خاک مانده است…نه آن‌قدر دور که فراموش شود، نه آن‌قدر نزدیک که آغوشی آرام بگیرد.اما قصه‌ی آن روز، با خاموش شدن یک انفجار تمام نشد.هنوز چیزی از آن صبح در دیوارهای مدرسه مانده است؛در جای خالی یک نیمکت،در خط‌های ناتمام یک دفتر،در رؤیای کودکانی که قرار بود فرداهای زیادی را ببینند.فردا میناب، پاره‌های تنِ همان کودکان را بدرقه می‌کند؛تکه‌هایی کوچک از جان‌هایی که سال‌ها در سکوت خاک مانده بودندو حالا با تفحص و آزمایش‌های دی‌ان‌ای،راه خانه را پیدا کرده‌اند.تکه‌های تنشان، مثل گلبرگ‌های پرپر،به آغوش خانواده‌ها بازمی‌گردد؛نه برای آنکه داغی را تمام کند،برای آنکه شاید چشم‌هایی که سال‌ها به راه مانده‌اند،جایی برای وداع پیدا کنند.فردا، دست‌های کوچکی تشییع می‌شوند که قرار بود مشق زندگی بنویسند؛ پاهایی که قرار بود راه‌های دور را طی کنند؛و رؤیاهایی که هنوز آغاز نشده، زیر آوار ماندند.اما میان این همه بازگشت،یک نام هنوز در انتظار است…ماکان هنوز مفقودالاثر است.و سخت‌ترین واژه، همین «هنوز» است؛واژه‌ای کوچک که برای یک خانواده، اندازه‌ی تمام این روزها سنگینی دارد.هنوز دری باز می‌شود با شنیدن یک خبر،هنوز قلبی با هر نشانی می‌لرزد،هنوز امید، آرام و بی‌صدا کنار اندوه نشسته است.شاید روزی خاک، آخرین راز خود را پس بدهد؛شاید روزی این انتظار، به یک آغوش برسد…اما تا آن روز،ماکان نه در زمین پیدا شده،نه از دل‌ها رفته است...#لیلا_مهدوی#میناب_۱۶۸#ماکان#جنگ_نوشت
undefined۱۶
undefined۱۴

۸۷۵

۱۸:۰۷

۳۱ تیر
#شهید_شجره_طیبهتو مزارستان میناب یک قبر وجود داره برای دست و پاهای بلاتکلیف…جان‌های نیمه‌تموم…خنده‌های نصفه مونده…حرف‌های نگفته…قبری که هیچ اسمی، اندازه‌ی داغش نیست.این قبر، فقط خاک روی استخوان نیست…خاک روی آرزوهایی‌ست که هنوز قد نکشیده بودند.خاک روی مدادهایی‌ست که مشق فردایشان ناتمام ماند.خاک روی دست‌هایی‌ست که باید دفتر ورق می‌زدند، نه اینکه بی‌صاحب به خاک سپرده شوند.می‌گویند «شهید گمنام»…اما مگر تکه‌ای از تنِ یک کودک می‌تواند گمنام باشد؟میناب، هر وجب از این خاک را به اسم بچه‌هایش می‌شناسد.بعضی قبرها یک نفر را در آغوش می‌گیرند…اما این قبر، یک شهر را به زانو درآورده استمیناب، ۳۱ تیر ۰۵
پی‌نوشت: لایوم کیومک یا اباعبدالله#لیلا_مهدوی
undefined۲۴
undefined۳

۷۶۷

۶:۰۷

۱ مرداد
اونایی که هوای جنوب رو نفس کشیدن، الان می‌دونن میناب چه‌خبره…شرجی ۸۳ درصد با ترکیب بغض محلول در هوا... سنگینی نفس روی استخوان‌های قفسه سینه و درد... تو میناب شکل داغ‌ها با هم فرق داره اما همه‌شون داغ مدامه ... داغ تمام نشو... از ماکان یه ذره‌ش هم نیست اما از علی‌اصغر فروزانفر؛ هربار یه ذره پیدا کردند... تا حالا سه بار براش تابوت بلند شده... سه بار تشییع... سه‌بار مادرش راه افتاده پشت تابوت پسر کوچولوشیعنی که ذره‌های بدنش یک جا جمع نشده بوده، یعنی که تن بچه مگه کلا چه‌قدره؟ سه جای مختلف پیداش کردندیعنی که اون علی‌اصغر رو حرمله یک‌بار با یه تیر سه شعبه زد، این علی اصغر رو اینا با چی زدن بچه‌ ذره ذره شده... قطره قطره شدهزمین پر شده از بارون تن بچه...
#لیلا_مهدوی#جان_نوشت#مینابپی‌نوشت: به باد داد مرا گیسوان وا شده‌ای...پی‌نوشت: داغ میناب تمام شدنی نیست...
undefined۱۵
undefined۸

۵۸۱

۵:۵۲

۲ مرداد
#جزیره_هرمزبچه‌های هرمز.جزیره‌ای که خدا انگار با هزار رنگ آفریدش؛با خاک سرخ، با تپه‌های رنگی، با صخره‌هایی که هر کدومشون یه قصه تو دلشون دارن.اینجا وقتی باد از روی دریا رد می‌شه، انگار صدای قدیمیا رو با خودش میاره.صدایی که می‌گه:«حواست به این خاک باشه، حواست به این دریا باشه، اینا امانته.»ما از همون وقتی چشم باز کردیم، با دریا بزرگ شدیم.صبحامون با صدای لنج و قایق شروع می‌شه؛با مردایی که دل به موج می‌زنن و روزیشونو از همین آب می‌گیرن.شبهامون با قصه پیرمردای جزیره می‌گذره؛قصه‌هایی که نسل به نسل چرخیده و هنوز تو گوش بچه‌های هرمز مونده.اینجا هر گوشه یه نشونه از گذشته‌ست.هر ساحل، هر سنگ، هر تپه رنگی، یه خاطره تو خودش نگه داشته.تپه‌هامون هزار رنگه…قرمز، زرد، طلایی، سبز…انگار خدا قلم‌مو برداشته و روی زمین یه نقاشی بزرگ کشیده.اما ما می‌دونیم پشت این رنگ‌ها فقط زیبایی نیست…پشت این خاک، زندگی خوابیده.رنج خوابیده.مقاومت خوابیده.خاک سرخ هرمز برای ما فقط خاک نیست…خاطره‌ست.خاطره دست‌های مادرایی که با همین خاک هنر ساختن،خاطره مردایی که با باد و موج روزگار گذروندن،خاطره نسل‌هایی که یاد گرفتن چیزی که دوستش دارن رو تنها نذارن.و امروز، وقتی به این خاک سرخ نگاه می‌کنیم، رنگش برای ما یه معنی عمیق‌تر هم داره…یادآور خون سرخ مردانی‌ست که برای دفاع از خانه و آرامش این سرزمین جان دادن.خونی که مثل همین خاک، بخشی از حافظه این جزیره شده.تا هر نسلی که روی این زمین قدم می‌ذاره، بدونه این سرخی، قصه آدماییه که پای عشق‌شون ایستادن.ما جنگ رو فقط از قصه‌ها نشنیدیم؛ صدای انفجار رو شنیدیم.لرزش زمین رو حس کردیم.شب‌هایی بوده که به جای خواب آرام، چشم‌هامون به آسمون بوده و گوش‌هامون دنبال صدای آژیر.ما می‌دونیم جنگ یعنی چی…یعنی مادری که بچه‌شو محکم‌تر بغل می‌کنه،یعنی مردی که قبل از رفتن یه نگاه آخر به خونه و دریا می‌اندازه،یعنی سکوتی که بعد از صدای انفجار روی جزیره می‌شینه.اما جنگ نتونست رنگ هرمز رو از بین ببره.نتونست صدای موج رو خاموش کنه.نتونست دل مردمی رو که نسل‌ها روی این خاک زندگی کردن، بشکنه.چون هرمز فقط یه جزیره وسط دریا نیست…اینجا خونه‌ست.خونه‌ای که قلعه قدیمیش هنوز قصه روزای دور رو تعریف می‌کنه.خونه‌ای که هر سنگش شاهد آمدن و رفتن آدم‌ها بوده.خونه‌ای که فهمیده چطور باید بایسته و بمونه.از همین ساحل‌ها، سال‌هاست رفت‌وآمد کشتی‌ها رو دیدیم.آب‌هایی که کنار جزیره‌مون جریان دارن، قصه سفرها، تجارت‌ها، طوفان‌ها و روزهای سخت رو با خودشون آوردن.و آن دورتر، تنگه‌ای هست که تاریخ از کنارش گذشته…آبی که شاهد هزاران سفر بوده،شاهد آمدن و رفتن کشتی‌ها،شاهد روزهایی که آرامش دریا با هیاهوی دنیا شکسته شده.اما ما بچه‌های هرمز یاد گرفتیم قبل از هر چیز، نگهبان خانه خودمون باشیم.نگهبان همین خاک، همین ساحل، همین خاطره‌ها.بزرگ‌ترهامون می‌گفتن:«دریا خواب نداره…آدمی هم که کنار دریا زندگی می‌کنه، باید همیشه بیدار باشه.»و ما هنوز بیداریم…کنار همین آب،زیر همین باد،روی همین خاک سرخ.وقتی شب می‌شه و چراغ قایقا روی آب می‌لرزه، به بچه‌هامون می‌گیم:«این رنگ‌ها رو ببین. این خاک رو لمس کن.این دریا رو به خاطر بسپار. همه اینا امانته دست شما.یادتون باشه یه سرزمین فقط با سنگ و خاکش زنده نمی‌مونه؛با دل آدمایی زنده می‌مونه که دوستش دارن و پاش می‌ایستن.»ما مردم هرمزیم…بچه‌های خاک سرخ،همسایه‌های دریا،آدمای همین جزیره.و قصه ما فقط قصه جنگ نیست…قصه موندنه.قصه ریشه‌ست.قصه عشقه.عشق به جایی که اسمش هرمزه...#لیلا_مهدوی#هرمزگان#جنگ_نوشت
پی‌نوشت:نمی‌دانم کجا می‌رویم، ولی می‌دانم که با هم می‌رویم و همین برای من کافی‌ست…
undefined۱۰

۴۹۳

۹:۰۸

بازارسال شده از زمانه
thumbnail
undefined قصهٔ خاکِ سرخ
undefined هرمز فقط یک جزیره نیست؛ سرزمینِ رنگ‌ها، خاطره‌ها و مردمانی است که پای خانه و هویتشان ایستاده‌اند.روایت «بچه‌های هرمز» را ببینید؛ قصه‌ای از ریشه، ماندن و عشق به ایران.
undefined محسن آزادی / مجری
لطفا ‌به مجله پیشنهاد کنید undefined
undefined نشانی ما در شبکه‌های اجتماعی:undefined https://zil.ink/zamaneh_tv undefinedundefined
#زمانه #شبکه_دو undefinedundefined

۲

۲۰:۵۸

۳ مرداد
#هرمزگان
اگه یکی ازم بپرسه خونه‌ات کجاست، نقشه رو باز نمی‌کنم… چشمامو می‌بندم و می‌گم: خونه‌ی من از همون جایی شروع می‌شه که دریا، اولین سلامشو به ساحل می‌رسونه.خونه‌ی من هرمزگانه…جنوب، خودش یه سازه؛ یه وقتایی توی دستگاه شور می‌خونه، با صدای موج و لنج، با کوبش سنج و دمام که دل ساحلو به تپش می‌اندازه؛ یه وقتایی هم می‌ره توی حال و هوای دستگاه همایون و آواز دشتی، با نوای آروم شِروه، هم‌نفیرِ بادایی که از روی نخل‌ها رد می‌شن و قصه‌ی دلتنگی و عشق رو با خودشون می‌برن.اینجا هر نسیم یه نغمه‌ست، هر ساحل یه روایت، و ساز جنوب هیچ‌وقت از نواختن نمی‌ایسته… چون جنوب، زندگی رو با موسیقی نفس می‌کشه.در هرمزگان، حتی صداها هم یه جور دیگه‌ان؛ انفجار وقتی روی پهنه‌ی آب می‌پیچه،انگار روی سطح دریا پخش می‌شه؛ سنگین، بم، عمیق و دور.یه جایی توی گوش آدم می‌مونه، بعد آروم آروم فرو می‌ره؛ مثل ادامه‌ی یه قطعه‌ی بزرگ موسیقی که هنوز تموم نشده باشه.مثل همون نغمه‌هایی که بزرگای موسیقی می‌سازن؛ یه جا صدا گنگ می‌شه، و خیال آدم شروع می‌کنه به ساختن ادامه‌ش. شروع می‌کنه به قصه‌پردازی عاشقونه و خیال‌بافی‌های شیرین که قراره یه روز واقعی بشن...شاید راز جنوب همینه؛ همیشه یه چیزی رو برای کشف کردن نگه می‌داره، آدم رو منتظر می‌ذاره، تا گوش بده و بقیه‌ی قصه رو خودش پیدا کنه.ساحل خلیج فارس، هم غم دیده، هم حماسه ساخته… هم اشک رو می‌شناسه، هم امید رو. موج‌ها حرف‌های زیادی توی دلشون دارن؛ از روزای سخت، از انتظار، از آدمایی که هر بار افتادن، دوباره بلند شدن.از جایی که خورشید از بین نخل‌ها بالا میاد و روی صخره‌های خاموش ساحل می‌تابه؛ جایی که دریا و سنگ، سال‌هاست یواشکی با هم حرف می‌زنن،تا اون سوی این سرزمین، از غرب تا شرق، این راه فقط یه خط روی نقشه نیست؛ قصه‌ی یه خاکه که با دریا نفس می‌کشه.من توی صدای موتور یه لنج، امیدو شنیدم. توی دستای آفتاب‌خورده‌ی صیادا، نجابتو دیدم. توی رنگ لباس دخترای جنوب فهمیدم که زندگی، حتی زیر این آفتاب تند، بازم می‌تونه هزار رنگ داشته باشه.هزار تا راه...اینجا هر نسل، یه چیزی از نسل قبل با خودش آورده؛ یه آواز قدیمی، یه قصه کنار چراغ شب، یه رسم که هنوز بوی اصالت می‌ده.اینجا آدمایی زندگی می‌کنن که آفتاب رو بهونه‌ی سختی نمی‌دونن؛ از گرما، صبوری ساختن، از انتظار، امید، و از هر صبح، یه فرصت تازه برای دوباره شروع کردن.تش‌باد که جون می‌گیره، قصه‌ی این خاکو از روی نخل‌ها و دیوارها رد می‌کنه؛ یه باد داغ که از دل تابستون جنوب میاد و بوی صبوری مردمی رو با خودش میاره که زیر همین آفتاب ایستادن و زندگی رو نگه داشتن.اُمِ غیلان با خارهای خاموش و ریشه‌های عمیقش،سال‌هاست کنار این خاک ایستاده؛قصه‌ی گیاهی که از دل خشکی سر برآوردهو یادآور اینه که جنوب،حتی از سختی‌ها هم زندگی می‌سازههرمزگانو نباید فقط دید… باید نفس کشید.باید یه غروب کنار ساحل نشست، حرف نزد، فقط گوش داد… گذاشت موج‌ها هرچی سال‌ها توی دل مونده رو آروم آروم برات تعریف کنن.اون وقته که می‌فهمی… هرمزگان فقط یه تیکه سرزمین نیست؛ یه حسه، یه خاطره‌ست، یه قصه‌ست که بوی دریا می‌ده و طعم نمک داره.این خاک، قصه‌ی ایستادگی هم داره؛قصه‌ی مردمی که هر وقت غریبه‌ای چشم طمع به این آب و خاک دوخته، کنار هم وایسادن و نذاشتن حرمت این دریا و این سرزمین شکسته بشه.اینجا حماسه فقط یه قصه‌ی قدیمی نیست؛ توی خون مردمه، توی موج‌های دریا، توی صدای لنج‌ها و توی دل آدمایی که یاد گرفتن برای خونه‌شون، برای ریشه‌هاشون و برای عزتشون، هیچ‌وقت سر خم نکنناز غرب تا شرق، راه‌ها شاید دور باشن، اما دل‌ها همیشه به یه دریا ختم می‌شن...و امشب… امشب می‌گن دریا آرومه، هنوز سفیر گلوله و موشک از رو آب رد نشده. امشب همه چیز افتاده رو دور انتظار و انتخاب... آدم با انتخاب‌هاش جای خودش رو تو روایت خاک روشن می‌کنه
#لیلا_مهدوی#هرمزگانپی‌نوشت:تو را به جای همه‌ کسانی که نمی‌شناخته‌ام دوست می‌دارمتو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارمبرای خاطر عطر نان گرمو برفی که آب می‌شودو برای نخستین گناهتو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارمتو را به جای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم#پل_الوار
undefined۱۱

۳۲۹

۲۰:۳۶