طبق وظیفهای که از شرکت توزیع برق دارد، از تمام خاطرات آسیبدیدهی مردم عکس میگیرد.
از تمام قطعههایی که با عشق درست شده و حالا با نفرت خراب شدهاند، قاب برمیدارد. از خاطرات مرد و زنی که با تمام زحمتشان توانستهاند منزلگاهی برای خود فراهم کنند و حالا جز آغوش یکدیگر پناهی ندارند، قاب برمیدارد.
شاید با ترس و لرز از دست دادن زندگیای که با همسرش ساخته، از حلقهی ازدواجی ترکخورده در میان آوار، قاب برمیدارد.
شاید در میان گریههای پشت تلفن دخترش که در میان خطرهای موشک نگران خندههای پدر است، از عروسک پارچهای خونیِ دخترکی در میان شیشههای شکستهشده، قاب برمیدارد.
یاد تسبیح مادربزرگش و ذکرهای زیر لب او میافتد و از پیرزنی که در میان غمهای مردم و قطعی برق، دستگاه اکسیژنی ندارد که نفس بکشد و دانههای تسبیحش روی زمین ریخته شده، قاب برمیدارد...
اما در میان همهی این قابها، برخی نشان دیگری دارند. طوری دیگر قصه میگوبند. مردانی که با وجود تهدیدها و موشکهای بالای سر، تعهدشان را فراموش نکرده و به تکههای زخمخوردهی مردم مرهم میگذارند تا عبارت «مظلومِ مقتدر» را تداعی کند. مردانی که گاه لباس زرد توانیر دارند، گاه لباس سرخ هلال. گاهی نشان آتش میگوید آتشنشاناند و گاهی قطرهای سخن از امدادگران آب دارد.
همه اینها قصه یک عملیات عکاس توانیر است...
۲۱۰
۷:۰۰
@Rowshanaa
۲۰۶
۸:۰۶
@Rowshanaa
۱۹۹
۱۹:۳۰
@Rowshanaa
۲۲۷
۱۸:۳۰
@Rowshanaa
۲۰۱
۲۰:۳۰
با هزار زحمت به پست برق رسیدیم. با یک موشک، تمام ترانس صدمه دیده بود و پر از ترکش شده بود. اما جنگ این حرفا سرش نمیشود. باید برق رو وصل میکردیم. جلوی ترانس رفتم، از گرما تمام بدنم خیس عرق شده بود و استرس داشتم. داشتم میسوختم. کار رو شروع کردیم...
از بیسیم صدا اومد...— «مهندس، جنگندهها دارن میان، محل رو ترک کنین!» ترسیدم! از این که بلایی سر بچههای تیمم بیاد ترسیدم! گفتم: «برید، اینجا نمونین، من کار رو تموم میکنم، میآم.»ولی گوش کسی بدهکار نبود...دستشون رو گرفتم: «مگه نمیگم برید؟ خطرناکه، من بقیه کارها رو میکنم، شما زودتر برید، من میرسم بهتون.»
محمد به سمت من برگشت و گفت: «مهندس! الان ما بریم، کی بمونه؟ به بچههامون چی بگیم؟ هنوز هم که اتفاقی نیفتاده؛ یا با هم از این دره میریم بیرون، یا با هم میمونیم! ما جدا از هم معنی نداریم.» راست میگفت؛ من بدون محمد، بدون حسین، بدون این بچهها معنی نداشتم. ما در کنار هم ما میشدیم. دوباره کار را شروع کردیم. دیگه صدای بیسیم رو نمیشنیدیم، انگار که گوشهامون هم میخواستن ما بمونیم و تنها کاری رو که میتونیم انجام بدیم؛ تنها خدمتی که میتونیم بکنیم تا شرمنده نباشیم.چیزی طول نکشید. ترانس به مدار برگشته بود...
۱۹۳
۱۹:۰۰
@Rowshanaa
۱۸۴
۱۸:۳۰
حالا آنها را نمیبینم. حالا ستارهها را میبینم. ستارهها که نه... جنگندهها را از بالای سرم تماشا میکنم. و ترس از اینکه آیا این ستارهها قرار است به من نزدیک شوند یا نه. چهرههای عرقسردکرده از کنارم رد میشوند. دنبال پناه میگردم. خطر از ما دور شده بود، اما دوباره جنگنده برگشته بود. دیگر وقت زیادی برای فرار و پناه ندارم. خود را مانند کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، فرض میکنم. البته دیگر این فرض را باور کردهام. میتوانم هرچه در ذهن دارم را مرور کنم. از همان وقتی این پروژه را قبول کردم؛ تعمیر دکل مخابراتی پارک چیتگر. همان وقتی که زبانم لکنت گرفته بود که این قبیل کارها را قبول کنم یا نه. با همهٔ ترس از ندیدن دوبارهٔ تازهبهدنیاآمدهام.
اما من صحنههای دیگری هم دیدهام. خانوادههای داغدار زیادی دیدهام. جنازههای زیادی که هرکدام عزیز کسانی بودهاند. اشکهای زیادی که به پای عزیزان چکیده شدهاند. چشمهای غمگینی که دیگر تصمیم گرفته بودند به آسمان نامرد نگاه نکنند. همین صحنهها تصمیمم را برای این کارها جدی کرده.
دوربین را برمیدارم. از تمام این صحنهها و دلنگرانیها عکس میگیرم. دوربین را برمیدارم. رو به آسمان میگیرم. رو به ستارهها... و فیلم میگیرم. فیلم انگار با زیرصدای اشهد خواندن گرفته میشود. انگار که شاید ستارهها نزدیک من بشوند. جنگندهها را دنبال میکنم، شاید هم ثانیههای مرگ خودم را دنبال میکنم.
دیگر این را نمیدانم که کسی که دکمهٔ پایان فیلم را میزند، من هستم یا نه. نمیدانم قرار است که خودم این فیلم را به بقیه نشان دهم یا این فیلم در نبود من پخش شود. ثانیههای فیلم رد میشوند؛ ثانیههایی که نمیدانم پایان من است یا نه.
۱۷۱
۱۹:۳۰
@Rowshanaa
۱۷۷
۱۹:۳۰
@Rowshanaa
۳.۲K
۱۹:۰۰