یوم الترویه را دوست دارم.بیت الله میشود پر از شیعه..من هم آمده ام وسط تیغ آفتاب تا محرم شوم...به قول هم کاروانی ها، سرتقی کردم...چه کنم هول و ولا همه جانم را احاطه کرده...آخر من آدم این مسیر نبودم..من بلدش نبودم...الان هم نیستم.
فقط آمده ام دقیقه نودی بدرقه شوم برای ۴ روز بیابان نشینی..آمده ام آخرین ناله ها را بزنم و بگویم گفتی برو..چشم میروم...اصلا هرچه تو بگویی،فقط من را به حال خودم رها نکن،آمده ام همه اراده و اختیارم را بریزم دور...و خودم را به آغوش اراده تو بسپارم.آمده ام بگویم من را هم بخر..همین!
#هرچهپلپشتسرمهستخرابشبنما#تابهفکرمنزندازرهتوبرگردم..
@royayehaj
فقط آمده ام دقیقه نودی بدرقه شوم برای ۴ روز بیابان نشینی..آمده ام آخرین ناله ها را بزنم و بگویم گفتی برو..چشم میروم...اصلا هرچه تو بگویی،فقط من را به حال خودم رها نکن،آمده ام همه اراده و اختیارم را بریزم دور...و خودم را به آغوش اراده تو بسپارم.آمده ام بگویم من را هم بخر..همین!
#هرچهپلپشتسرمهستخرابشبنما#تابهفکرمنزندازرهتوبرگردم..
@royayehaj
۲۲۷
۹:۱۱
خدایاما دیوانه های بیدل و بیقرار دورافتاده داریم امشب پر پر میزنیم...ما را می رسانی؟
#پرازتوامبهتهیدستیامنگاهنکن...
@royayehaj
#پرازتوامبهتهیدستیامنگاهنکن...
@royayehaj
۲۳۳
۲۲:۵۱
بازارسال شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
پیام_رهبر_انقلاب_اسلامی_به_مناسبت_برگزاری_حج.pdf
۴۱۵.۳۸ کیلوبایت
۱
۱۰:۴۷
تحقق یک رویا
پیام_رهبر_انقلاب_اسلامی_به_مناسبت_برگزاری_حج.pdf
لحظه شمار پیام رهبر عزیز بودیم.پیامی عجیب ، ذو ابعاد ، لطیف ، مقتدرانه و راهبردی...فقط پای این مکتب میشود فهمید حج سبک زندگی ایست حول محور امام، و روح حج برائت است .
چه خوب برایمان این روح را شرح دادید آقا سید مجتبیِ عزیز...چه خوب که شما را داریم.
#ماموریتویژه#سلاحاللهاکبر#بخوانیم
@royayehaj
چه خوب برایمان این روح را شرح دادید آقا سید مجتبیِ عزیز...چه خوب که شما را داریم.
#ماموریتویژه#سلاحاللهاکبر#بخوانیم
@royayehaj
۵۸۶
۱۱:۰۰
بعد از دوسال به لطف امیرالحاج و برکت خون امام شهید، گوشه ای از آرزوهایمان تحقق یافت...شهرمان در ایام تشریق رنگ و بوی حج گرفت و طنین لبیک با فریاد برائت از میادین بلند شد.
#دوستدارملحظههایازتوگفتنرا...@royayehaj
#دوستدارملحظههایازتوگفتنرا...@royayehaj
۱۶۵
۱۶:۲۱
۱۶۵
۱۶:۲۱
۱۶۵
۱۶:۲۱
۱۶۵
۱۶:۲۱
۱۶۵
۱۶:۲۱
از دعای عرفه با حالی زار و نزار برگشتم؛ با همان روسری احرام و لباسهای سپید تنم رو به قبله ولو شدم. زدم زیر گریه؛ با خودم گفتم حتماً خورده شیشه ای چیزی دارم که انقدر به درد نخور شده ام...
این دوروز به هر دری زدم، بسته بود. به هر که رو انداختم، نشد. بعد از آن ایده مهتاب و هاجر توی دورهمی حاجیانه، دو هفته است که هی رفتم رو زدم و هی تحویلم نگرفتند؛ هی دست به سرم کردند و حالا که درست رسیده بودم به شاهراه و همه چیز را فراهم کرده ام، اینطور مستاصل و دست خالی مانده بودم.
گفتم: "خدایا! تو شاهدی که توی این تکاپوها، من دنبال تشویق و تایید کسی نبوده ام. همه ذوقم، گوشه نگاه امیرالحاج بود و بس... حالا لابد لایق همان یک نظر هم نیستم.
اشکهایم را پاک کردم گفتم خجالت بکش... فکر کردی خیلی کاره ای هستی؟؟!صاحب مراسم امیرالحاج هست...خودش مدیریتش میکند.
غروب بود گوشی زنگ خورد، حاج خانم "توزنده" بود؛ همسفر حجم که حالا بعد از یک سال مامور شده بود حال مرا بپرسد.گفت: "حین دعای عرفه، مدام میآمدی جلوی چشمم. یاد عرفات افتادم که گرما و روزه چطور بیحالت کرده بود و من چقدر دلم برایت سوخته بود. هی یادت افتادم و هی دعایت کردم."
بغض گلویم را چسبید.
به دقایقی نکشید که معجزه را دیدم. یکی از مهمانهایی که جوابم کرده بود، پیام داد و گفت "سلام. امشب میآیم"...
به مهتاب پیام دادم: جور شد!نوشت: "دیدی؟ گفتم که...میخوان اینجور حالی بشیم."
راست میگفت .حال کاره ای نبودن..حال تسلیم محض...حال سپردن...
یادم آمد اصلا درس منا همین بود. هیچچیز با نقشههای قبلی ام جور در نیامد؛شب آخر مچاله بودم و منقبض. داشتم از بی ثمری خفه میشدم. همانجا بود که حاجآقا گفت: "او همین حال را از تو میخواهد؛ همین حال فشرده، سخت، بی مکان، پر از حواس پرتی و دلنچسب اما در لباس تسلیم..."
و چقدر مزه داشت آن سپردن.چه پارادوکس عاشقانه ای...دل چروک خورده...ولی راضی!
خدای صبور من!این بنده دست پاچه و عجولت را ببخش.من دستم خالی است. چیزی ندارم که فدایت کنم،جز همین بیتالله کوچک که در حصار استخوانی سینه ام میتپد...
پ.ن: تصویر متعلق به آخرین شب بیتوته در منای عزیز...
#دورتبگردم
@royayehaj
این دوروز به هر دری زدم، بسته بود. به هر که رو انداختم، نشد. بعد از آن ایده مهتاب و هاجر توی دورهمی حاجیانه، دو هفته است که هی رفتم رو زدم و هی تحویلم نگرفتند؛ هی دست به سرم کردند و حالا که درست رسیده بودم به شاهراه و همه چیز را فراهم کرده ام، اینطور مستاصل و دست خالی مانده بودم.
گفتم: "خدایا! تو شاهدی که توی این تکاپوها، من دنبال تشویق و تایید کسی نبوده ام. همه ذوقم، گوشه نگاه امیرالحاج بود و بس... حالا لابد لایق همان یک نظر هم نیستم.
اشکهایم را پاک کردم گفتم خجالت بکش... فکر کردی خیلی کاره ای هستی؟؟!صاحب مراسم امیرالحاج هست...خودش مدیریتش میکند.
غروب بود گوشی زنگ خورد، حاج خانم "توزنده" بود؛ همسفر حجم که حالا بعد از یک سال مامور شده بود حال مرا بپرسد.گفت: "حین دعای عرفه، مدام میآمدی جلوی چشمم. یاد عرفات افتادم که گرما و روزه چطور بیحالت کرده بود و من چقدر دلم برایت سوخته بود. هی یادت افتادم و هی دعایت کردم."
بغض گلویم را چسبید.
به دقایقی نکشید که معجزه را دیدم. یکی از مهمانهایی که جوابم کرده بود، پیام داد و گفت "سلام. امشب میآیم"...
به مهتاب پیام دادم: جور شد!نوشت: "دیدی؟ گفتم که...میخوان اینجور حالی بشیم."
راست میگفت .حال کاره ای نبودن..حال تسلیم محض...حال سپردن...
یادم آمد اصلا درس منا همین بود. هیچچیز با نقشههای قبلی ام جور در نیامد؛شب آخر مچاله بودم و منقبض. داشتم از بی ثمری خفه میشدم. همانجا بود که حاجآقا گفت: "او همین حال را از تو میخواهد؛ همین حال فشرده، سخت، بی مکان، پر از حواس پرتی و دلنچسب اما در لباس تسلیم..."
و چقدر مزه داشت آن سپردن.چه پارادوکس عاشقانه ای...دل چروک خورده...ولی راضی!
خدای صبور من!این بنده دست پاچه و عجولت را ببخش.من دستم خالی است. چیزی ندارم که فدایت کنم،جز همین بیتالله کوچک که در حصار استخوانی سینه ام میتپد...
پ.ن: تصویر متعلق به آخرین شب بیتوته در منای عزیز...
#دورتبگردم
@royayehaj
۱۸۸
۱۸:۴۴