ر

روضه های علی اصغر

۱۷ عضو
شب ربابه، هی میومد كنار گهواره خالی، گفت:
چگونه خاك بریزم به روی زیبایتكه تو بخندی و من هم كنم تماشایتمزار كوچك تو پر شده است از خونتبخواب ماهی من در میان دریایتمرا ببخش عزیزم كه جای قطره آببه یك سه شعبه برآورده ام تقاضایتچگونه جسم تو پنهان كنم كه می دانمبه وقت غارتمان می كنند پیدایتكمی بخواب در این خاك تا كمی وقت استكه بعد از این شود آغوش نیزه ها جایتبیا رباب كه این شاید آخرین باری استكه خواب می رود او با نوای لالایتاگر نشد كه شود سایه سرت امروزبه روی نیزه شود سایه سار فردایتحسین...

۹۰

۱۱:۰۰

رباب،می دونستی رباب گریه نكرده؟ جلوی حسین گریه نكرد، ما گریه می كنیم، سبك می شیم، آدم داغ می بینه بهش می گن بذار راحت باشه، بذار گریه كنه، سبك بشه، گریه نكنه همه می ترسن، میگن این گریه نكنه دق می كنه، اما بمیرم، رباب چه كرد؟ گریه نكرد، می دونی كی گریه كرد؟ شام غریبان گریه كرد، وقتی آب آزاد شد گریه كرد، زینب گفت: حالا چرا گریه می كنی؟ گفت: خانم جان آب رو ببین، یه قطره اش رو به بچه ام ندادن...

۹۰

۱۱:۰۲

بس کن رباب سر به سر غم گذاشتیاصلاً خیال کن علی اصغر نداشتیبس کن رباب حرمله بیدار می شودسهمت دوباره خنده ی انظار می‌شود

۹۰

۱۱:۰۳

بس کن رباب زخم گلو را نشان مدهگهواره نیست دست خودت را تکان ندهبس کن ز گریه حال تو بهتر نمی شوداین گریه ها برای تو اصغر نمی شود

۹۱

۱۱:۰۴

موسی بچه ها وحیوانات آب میخواهند،بچه هامون دارند از تشنگی میمیرند، سریع موسی با خدا حرف زد، خدایا قوم من دارند از تشنگی میمیرند، فرمود: آیه 60سوره بقره :وَإِذِ اسْتَسْقَى مُوسَى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِب بِّعَصَاکَ الْحَجَرَ فَانفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَیْناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُنَاسٍ مَّشْرَبَهُمْ کُلُواْ وَاشْرَبُواْ مِن رِّزْقِ اللَّهِ وَلاَ تَعْثَوْاْ فِی الأَرْضِ مُفْسِدِینَ ، فرمود: موسی عصاتو بزن، دوازده چشمه جوشید، همه آب خوردند، جبرئیل نازل شد،گفت: موسی الان پس از تشنگی ، همه سیراب شدید اما پسر پیغمبر آخر الزمان تشنه خواهد بود، وقتی آدم را خواست جبرئیل توبه دهد، گفت بگو:یا حمید بحق محمد،یا عالی بحق علی،یا فاطر بحق فاطمه،یا محسن بحق حسن،بگو آدم یا قدیم الاحسان بحق حسین، به حق محمدوعلی و فاطمه وحسن و به حق حسین علیهم السلام، تا گفت دلش لزرید اشکش اومد،ندا آمد توبه ات رو قبول کردیم،گفت جبرئیل به من بگو، تو این پنج تن، آخری چه نامی دارد؟ دلم شکست، اشکم جاری شد. فرمود: آدم این نام آخری،حسین پسر پیغمبر خاتم است، آب را رویش میبندند،عطش اینقدر بر آنها سنگینی میکند، مرداشون زانوهاشان قوت نداره چشماشون تار میبینه ،بچه ها از بس که تشنگی اذیتشون میکنه، پوست بدنشان خشک میشود،یعنی ضربه بخوره میترکه،روزه گرفتی دیدی،تازه افطار و سحرم میخوری،روز چهارم پنجم بعضی هارو میبینی،لب هاشون ترک خورده،اومدن در خانه امیرالمونین علیه السلام اهل کوفه، علی جان خیلی وقته باران نیامده، دعا کنید باران بیاد، فرمود بروید درخانه حسینم ،ابی عبدالله دو رکعت نماز خواند تا دست هاشو بالا آورد دعا کرد،دیدند داره ابر میاد،اینقدر باران بارید،آب برکه ها و نهرها سیراب شدند، بعد اومدند پیش امیرالمؤمنین علیه السلام،گفتند علی جان انشا الله یه روزی تلافی میکنیم، امشب شمرلعین با نامه ابن زیاد ملعون اومد به کربلا،اول نوشته عمر سعد اگر نمی تونی فرماندهی لشکررا به شمر بده ،بعد آب را روی حسین وحرمش ببند،از امشب و فردا دیگه محافظ های شریعه زیاد شدند،دیگه آب نمیشه بری راحت برداری،دیگه کار کار عباسه،او باید بره،من نمی دونم روضه ی این بچه رو چه طوری بخونم،کی بچه شیر خوره داشته تا حالا؟دیدی بچه ی شیر خوره یه ذره آب بریزی تو دهنش بسشه،کودک چقدر میخورد از نهر آب،آب؟

۹۲

۱۱:۰۶

زنها جلو در خیمه اند،رفت پشت خیمه،نشست رو خاک،بچه رو آروم آروم گذاشت،دید علی دست انداخته تیرو گرفته،تیر و کشید بیرون،سر داره جدا میشه،سر و آروم آروم کنار بدن گذاشت،حسین.......نماز صبر خوند،استعینو بالصبر و صلوة،تا اومد علی رو بذاره،الله اکبر،اومد آروم سروچسبوند،به بدن،پارگیه گلو پیدا نشه،مادر داره میاد،رباب خودش رو رسوند،یه نگاه به علی کرد،میخوام یه حرفی بزنم باید ناله بزنی،داد بزنی،ان شاءالله که گلوی بریده رو ندید مادرش،حنجر بریده رو ندید،حسین سر رو یه جوری گذاشت،مادر نبینه سه شعبه چه کرده،ای وای،می خوام از رباب بگم،اولشم گفتم،اینجا،حنجر بریده ندید،ندید،میدونی کی حنجر بریده دید،لااله الا الله،راوی نقل میکنه،میگی وقتی داشتن با چوب میزدن رو لبها،دیدن یه زنی از تو اُسرا دوید،رفت،سر حسین رو بغل کرد،دید رگُ بریده،چقدر بریزه تو خودش،دید دیگه الان وقتشه،یه دل سیر ناله بزنه،سر بریده رو بغل کرد،رباب برات بمیره

۹۴

۱۱:۰۷

با عجله راهی خیمه ی نیمه سوخته می گردد و پرده را بالا می زند که ناگهان رباب را می بیند که زانوان خویش را بغل گرفته و گریه می کند.با متانت خاص خود می فرماید: همسر برادرم چه شده؟ مگر قرارمان بر سکوت نبود؟رباب با گریه ی خویش با خواهر شوهرش تکلم می کند «امروز قدری آب خوردم، سینه ام قدری شیر پیدا کرده و یاد علی اصغر و لب تشنه افتادم که در اثر عطش بر سینه ی من چنگ می زد و تقاضای آب داشت، آن موقعی که اصغر داشتم شیر نداشتم، حالا که شیر دارم شیرخواره ندارم.

۹۸

۱۱:۰۹

حضرت رباب علیه السلام
السّلام علیکم یا اهل بیت النبوّة و موضع الرسالة.
اکنون که صحبت تکریم زن، احترام زن و حیای زن به میان آمد، روضه از همسر اباعبدالله رباب بخوانم. از کربلا بگویم و حیای این زن، و علاقه ی حسین به او که فرمود:
« لعمرک انّی لاحبّ دارا تکون بها سکینة و الرّباب»(1)
من خانه ای را دوست دارم که رباب در آن باشد. خانه و خیمه ای که همسرم در آن باشد، من آن را دوست دارم. اما جان ها به فدایت حسین، چه قدر در راه خدا ایثار کردی! این زن و بچه ها را در بیابان تنها گذاردی و به ملاقات خدا رفتی.
همسر اباعبدالله بسیار با حیا بود. غالبا خانم ها این طور هستند. بیش از خواهر، نسبت به برادر حیا دارند. گاهی که یک برادر از سفر می آید، خواهر می رود او را در آغوش می گیرد، ولی خانم این کار را نمی کند. روز عاشورا لحظه ای که زینب رفت حسین را در آغوش گرفت، رباب نظاره می کرد و اشک می ریخت. وقتی اباعبدالله علی اصغر را از میدان آورد، رباب اصلا جلو نیامد- شاید حسین خجالت بکشد- اما زینب جلو آمد. وقتی امام حسین رفت پشت خیمه زینب جلو آمد. امام وقتی قبر کند و خواست علی را به خاک بسپارد رباب آمد!
اباعبدالله حتی موقع رفتی بچه را از رباب نخواست، فرمود: خواهرم، زینبم، تو بچه را بیاور.(2) چرا اباعبدالله شش ماهه را از مادرش نخواست؟ چرا پیراهن کهنه را از رباب نخواست؟ چرا وقتی می خواست حرف هایش را بزند با رینب می زد؟
یک حیایی بین این زن و شوهر بود. لذا وقتی میدان رفت، زینب پشت سرش دوید: مهلا مهلا. رباب از خیمه بیرون نیامد. در گودی قتلگاه، رباب نیامد یک گوشه ای ایستاد.
شب عاشورا وقتی زینب حسینش را در آغوش گرفت، همه ی این صحنه ها را تحمل کرد. دروازه ی شام خودش را کنترل کرد. دروازه ی کوفه خودش را کنترل کرد. اما در مجلس حسین یزید، همین که یزید چوب خیزران را بلند کرد که به سر مقدس اباعبدالله...، دیگر نتوانست تحمل کند، این جا بلند شد، سر اباعبدالله را برداشت و به سینه چسباند، گفت: «یا ثمرة فؤادی»؛ ای ثمره ی قلب من، ای عزیز زهرا، یزید نزن. من خودم از بعضی اصحاب شنیدم که گفتند: پیغمبر این لب ها را بوسیده، پیغمبر این صورت را بوسیده.
وقتی هم کربلا برگشتند و عزاداری ها تمام شد، طبق بعضی از نقل ها، رباب کربلا ماند. امام سجاد فرمود: بگذار برایت یک سایبان درست کنم در آفتاب نمانی. گفت: نه، بدن حسینم در آفتاب مانده، من چطور طاقت بیاورم زیر سایبان بروم؟!

۱۰۵

۱۱:۱۴

پاسخ اجمالی:
سرهاى پاك شهدای کربلا كه مجموع آنها با سر امام(ع) به 72 سر نورانى مى رسيد اينگونه بين قبائل تقسيم شد: 1- قبيله كنده به سركردگى قيس بن اشعث، سيزده سر!. 2- قبيله هوازن به فرماندهى شمر بن ذى الجوشن، دوازده سر!. 3- قبيله تميم، هفده سر!. 4- قبيله بنى اسد، نه سر!. 5- قبيله مذحج، هفت سر!. 6- ساير قبايل، سيزده سر!پاسخ تفصیلی:
«ابن سعد» براى اينكه خبر پيروزى ظاهرى خويش را هر چه زودتر به عبيدالله بن زياد برساند در عصر همان روز عاشورا سر امام(عليه السلام) را توسط «خولى بن يزيد» و «حميد بن مسلم» به كوفه فرستاد.خولى كه حامل خبرى عظيم بود خود را با شتاب به كوفه رساند و جلو دارالاماره آمد و چون در قصر را بسته يافت به ناچار به سوى خانه خود رفت و سرِ امام را زير طشتى قرار داد و به نزد همسرش ـ نوار دختر مالك بن عقرب حضرمى ـ رفت.«نوار» از وى سؤال كرد: چه خبر؟ گفت: «جِئْتُكِ بِغِنَى الدَّهْرِ»؛ (ثروت دنيا را برايت آورده ام!) اينك سر حسين(عليه السلام) در خانه توست!گفت: شگفتا! مردم زر و سيم به خانه مى آورند، تو سر پسر دختر پيامبر(صلى الله عليه وآله) را. «لا، وَاللهِ لا يَجْمَعُ رَأْسِي وَرَأْسُكَ بَيْتٌ أَبَداً»؛ (نه به خدا سوگند، هرگز سر من و تو در زير يك سقف جمع نخواهد شد).اين گفت و از اتاق بيرون آمد، مشاهده كرد نورى از آسمان تا زير آن طشت كشيده شده است و مرغان سفيدى اطراف طشت و در مسير نور در پروازند. چون صبح شد خولى با عجله و شتاب سر امام(عليه السلام) را نزد عبيدالله برد. (1)«ابن سعد» تا حدود ظهر روز يازدهم به دفن اجساد پليد كوفيان مشغول بود. پس از اتمام كار در حالى كه پيكر پاك فرزند رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و ياران پاكبازش در زير آفتاب رها شده بود، دستور داد سرهاى ديگر شهداى كربلا را از بدنها جدا كنند و به قصد تقرّب به ابن زياد و گرفتن جايزه با خود به كوفه ببرند.اين سرهاى پاك كه مجموع آنها با سر امام(عليه السلام) به 72 سر نورانى مى رسيد اينگونه بين قبائل تقسيم شد:1. قبيله كنده به سركردگى قيس بن اشعث، سيزده سر!2. قبيله هوازن به فرماندهى شمر بن ذى الجوشن، دوازده سر!3. قبيله تميم، هفده سر!4. قبيله بنى اسد، نه سر!5. قبيله مذحج، هفت سر!6. ساير قبايل، سيزده سر! (2)، (3)پی نوشت:

(1) . تاريخ طبرى، ج 4، ص 348؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 80؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 411 و بحارالانوار، ج 45، ص 125.

(2). بحارالانوار، ج 45، ص 62؛ رجوع شود به: ملهوف (لهوف)، ص 190 و انساب الاشراف، ج 3، ص 412. در ملهوف، آمده است كه قبيله بنى اسد، سيزده سر را حمل مى كرده اند.(3). گرد آوري از کتاب: عاشورا ريشه ‏ها، انگيزه‏ ها، رويدادها، پيامدها، سعید داودی و مهدی رستم نژاد،(زیر نظر آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى)، امام على بن ابى طالب عليه السلام‏، قم‏، 1388 ه. ش‏، ص 543.
undefined۱

۹۱

۱۲:۵۶

چرا سر ایشان جدا شد چون سر کم بودو اینها می خواستند سر ببرند تا جایزه بگیرند

۹۲

۱۲:۵۶