سناریووقتی کوک برای ناهار مهمونتونه
یونگی : خوش اومدی کوک
یوکی : خوش اومدی بیا بشین خرگوش کوچولو
کوک : ناهار چی داریم یوکی؟
یوکی : کیم چی
یونگی : حالا چه اهمیتی داره؟؟
کوک : آخه من شیرموز میخوام
یوکی : یونگی برو شیرموز بخر
یونگی : ولش کن شیرموز برا چیشه ، شیرموز که غذا نیست
مود کوک : در حال گریه کردن و دست و پا زدن مثل بچه های دو ساله
لایک کنید
یونگی : خوش اومدی کوک
یوکی : خوش اومدی بیا بشین خرگوش کوچولو
کوک : ناهار چی داریم یوکی؟
یوکی : کیم چی
یونگی : حالا چه اهمیتی داره؟؟
کوک : آخه من شیرموز میخوام
یوکی : یونگی برو شیرموز بخر
یونگی : ولش کن شیرموز برا چیشه ، شیرموز که غذا نیست
مود کوک : در حال گریه کردن و دست و پا زدن مثل بچه های دو ساله
لایک کنید
۱.۷K
۶:۳۳
لایک هاتون کجاست؟_یوکی
۱.۷K
۶:۳۳
روز شماری
پارت2
یوکی:+ یونگی:_ دکتر:٫ پرستار:؛
ویو یونگیتوی بیمارستان شب و روز رو بیدار بودم تا یوکی به هوش بیاد ، هی روز شماری میکردم روز شماری میکردم روز شماری میکردم...
ویو دکترآقای مین همش تو بیمارستان قدم میزد... ، و روز شماری میکرد ، یه روز رفتم پیشش روی صندلی نشستم٫آقای مین بیا باهم بریم_کجا؟؟٫شما بیاید لطفاً...
ویو یونگیبا دکتر رفتم داخل اتاقش ، چراغ رو گرفت تو چشمم و بهش نگاه کرد ٫شما افسردگی گرفتید_آخه م..من...٫شما باید برید خونه و استراحت کنید...
ویو یوکیچشمام رو باز کردم و انگار از یه خواب طولانی بیدار شده بودم ، دیدم یه عالمه سیم بهم وصل بود ، دیدم یه پرستار اومد داخل؛ام ، به هوش اومدید؟!...+مگه من از هوش رفته بودم؟؟؛صبر کنید الان میام
؛دکتر؟؟٫بله؟؛خانم یوکی به هوش اومدن!!..._ام پرستار میتونم ببینمش؟٫بله حتما!...
ویو یونگیوقتی که رفتم داخل اتاق یوکی دیدم کلی سیم بهش وصله ، خیلی آروم صداش زدم_یوکی+یونگی؟_به هوش اومدی گربم؟!+یونگی من اینجا چیکار میکنم؟دکتر اومد داخل اتاق؛همسرتون چند ساعت دیگه مرخصه و میتونید ببریدش خونه
ادامه دارد
پارت2
یوکی:+ یونگی:_ دکتر:٫ پرستار:؛
ویو یونگیتوی بیمارستان شب و روز رو بیدار بودم تا یوکی به هوش بیاد ، هی روز شماری میکردم روز شماری میکردم روز شماری میکردم...
ویو دکترآقای مین همش تو بیمارستان قدم میزد... ، و روز شماری میکرد ، یه روز رفتم پیشش روی صندلی نشستم٫آقای مین بیا باهم بریم_کجا؟؟٫شما بیاید لطفاً...
ویو یونگیبا دکتر رفتم داخل اتاقش ، چراغ رو گرفت تو چشمم و بهش نگاه کرد ٫شما افسردگی گرفتید_آخه م..من...٫شما باید برید خونه و استراحت کنید...
ویو یوکیچشمام رو باز کردم و انگار از یه خواب طولانی بیدار شده بودم ، دیدم یه عالمه سیم بهم وصل بود ، دیدم یه پرستار اومد داخل؛ام ، به هوش اومدید؟!...+مگه من از هوش رفته بودم؟؟؛صبر کنید الان میام
؛دکتر؟؟٫بله؟؛خانم یوکی به هوش اومدن!!..._ام پرستار میتونم ببینمش؟٫بله حتما!...
ویو یونگیوقتی که رفتم داخل اتاق یوکی دیدم کلی سیم بهش وصله ، خیلی آروم صداش زدم_یوکی+یونگی؟_به هوش اومدی گربم؟!+یونگی من اینجا چیکار میکنم؟دکتر اومد داخل اتاق؛همسرتون چند ساعت دیگه مرخصه و میتونید ببریدش خونه
ادامه دارد
۱.۸K
۶:۳۴
آشنایی
پارت3
یوکی:+ یونگی:_ نارا:٫ویو یوکیپاشدم رفتم سئول ، رفتم توی یه هتل و شب رو اونجا خوابیدم فرداش گفتم برم بیرون یه حال و هوایی بهم عوض بشه ، از کنار پارک که داشتم رد میشدم مین رو دیدم که توی پارک خوابیده بود ، به سمتش رفتم+مین یونگی؟...یه دفعه با ترس بیدار شد ، انگار خواب بد دیده بود+حالت خوبه؟ چرا اینجا خوابیدی؟ چرا اومدی سئول؟_یوکی تویی؟+نه پس من باباتم... تو به سوال من جواب بده چرا اومدی سئول؟_تو اینجا چیکار میکنی؟!
ویو یونگیدر حال عوض کردن بحث بودم که همش میگفت چرا به سئول اومدم+بیا برگردیم..._نه ، من دیگه نمیام دگو ، میخوام همینجا بمونم...+آخه چرا؟_همین که گفتم... من میمونم ، اگه تو میخوای بری ، برو اینو گفتم و فرستادمش تا بره...
ویو نارانمیدونم چرا یوکی رفت سئول ، دیروز دیدم که رفته در خونه ی همکلاسیش و میگفت که چند روز بوده که مدرسه و خونه نیومده...زنگ زدم به گوشیش+الو نارا؟٫الو یوکی سلام+سلام چه خبر؟ کار داشتی زنگ زدی؟!٫نه میخواستم ببینم که حالت چطوره... خوبی؟+آره من خوبم تو چی؟!٫خبری از مین یونگی نشد؟+چی؟؟ تو از کجا میدونی؟!٫نه چیزه عه... کار نداری من باید برم خداحافظنمیدونم چرا یه دفعه اسم مین یونگی رو به زبون اوردم...
ویو یوکینمیدونم نارا چجوری اسم مین رو بلد بود فردا که شد راه افتادم و رفتم دگو ٫سلام یوکی برگشتی؟!+سلام آره داری میبینی که برگشتم٫خب حالا چرا عصبانی میشی+تو مین یونگی رو از کجا میشناسی؟؟٫خب..م..من..+من من نکن جواب سوال منو بده٫اون روزی که رفته بودی در خونش منم اونجا بودم و داشتم میدیدمت+ای بی ادب... مگه من صد بار بهت نگفتم که تو کار مردم فضولی نکنی؟!٫کار مردم نبود که کار تو بود+بحث رو عوض نکن جواب منو بده مگه بهت صد بار نگفتم؟٫گفتی+خب ، تو که هنوز فضولی کردی!...٫حالا این یه بار رو ببخش ، بیا بریم شام بخوریم...یه دوش گرفتم و رفتم سر میز شام ، وقتی که شام تموم شد رفتم داخل اتاقم و زود خوابیدم...
ادامه دارد...
پارت3
یوکی:+ یونگی:_ نارا:٫ویو یوکیپاشدم رفتم سئول ، رفتم توی یه هتل و شب رو اونجا خوابیدم فرداش گفتم برم بیرون یه حال و هوایی بهم عوض بشه ، از کنار پارک که داشتم رد میشدم مین رو دیدم که توی پارک خوابیده بود ، به سمتش رفتم+مین یونگی؟...یه دفعه با ترس بیدار شد ، انگار خواب بد دیده بود+حالت خوبه؟ چرا اینجا خوابیدی؟ چرا اومدی سئول؟_یوکی تویی؟+نه پس من باباتم... تو به سوال من جواب بده چرا اومدی سئول؟_تو اینجا چیکار میکنی؟!
ویو یونگیدر حال عوض کردن بحث بودم که همش میگفت چرا به سئول اومدم+بیا برگردیم..._نه ، من دیگه نمیام دگو ، میخوام همینجا بمونم...+آخه چرا؟_همین که گفتم... من میمونم ، اگه تو میخوای بری ، برو اینو گفتم و فرستادمش تا بره...
ویو نارانمیدونم چرا یوکی رفت سئول ، دیروز دیدم که رفته در خونه ی همکلاسیش و میگفت که چند روز بوده که مدرسه و خونه نیومده...زنگ زدم به گوشیش+الو نارا؟٫الو یوکی سلام+سلام چه خبر؟ کار داشتی زنگ زدی؟!٫نه میخواستم ببینم که حالت چطوره... خوبی؟+آره من خوبم تو چی؟!٫خبری از مین یونگی نشد؟+چی؟؟ تو از کجا میدونی؟!٫نه چیزه عه... کار نداری من باید برم خداحافظنمیدونم چرا یه دفعه اسم مین یونگی رو به زبون اوردم...
ویو یوکینمیدونم نارا چجوری اسم مین رو بلد بود فردا که شد راه افتادم و رفتم دگو ٫سلام یوکی برگشتی؟!+سلام آره داری میبینی که برگشتم٫خب حالا چرا عصبانی میشی+تو مین یونگی رو از کجا میشناسی؟؟٫خب..م..من..+من من نکن جواب سوال منو بده٫اون روزی که رفته بودی در خونش منم اونجا بودم و داشتم میدیدمت+ای بی ادب... مگه من صد بار بهت نگفتم که تو کار مردم فضولی نکنی؟!٫کار مردم نبود که کار تو بود+بحث رو عوض نکن جواب منو بده مگه بهت صد بار نگفتم؟٫گفتی+خب ، تو که هنوز فضولی کردی!...٫حالا این یه بار رو ببخش ، بیا بریم شام بخوریم...یه دوش گرفتم و رفتم سر میز شام ، وقتی که شام تموم شد رفتم داخل اتاقم و زود خوابیدم...
ادامه دارد...
۱.۸K
۹:۱۸
روزمرگی چان یوکی و مین یونگی
آشنایی پارت3 یوکی:+ یونگی:_ نارا:٫ ویو یوکی پاشدم رفتم سئول ، رفتم توی یه هتل و شب رو اونجا خوابیدم فرداش گفتم برم بیرون یه حال و هوایی بهم عوض بشه ، از کنار پارک که داشتم رد میشدم مین رو دیدم که توی پارک خوابیده بود ، به سمتش رفتم +مین یونگی؟... یه دفعه با ترس بیدار شد ، انگار خواب بد دیده بود +حالت خوبه؟ چرا اینجا خوابیدی؟ چرا اومدی سئول؟ _یوکی تویی؟ +نه پس من باباتم... تو به سوال من جواب بده چرا اومدی سئول؟ _تو اینجا چیکار میکنی؟! ویو یونگی در حال عوض کردن بحث بودم که همش میگفت چرا به سئول اومدم +بیا برگردیم... _نه ، من دیگه نمیام دگو ، میخوام همینجا بمونم... +آخه چرا؟ _همین که گفتم... من میمونم ، اگه تو میخوای بری ، برو اینو گفتم و فرستادمش تا بره... ویو نارا نمیدونم چرا یوکی رفت سئول ، دیروز دیدم که رفته در خونه ی همکلاسیش و میگفت که چند روز بوده که مدرسه و خونه نیومده... زنگ زدم به گوشیش +الو نارا؟ ٫الو یوکی سلام +سلام چه خبر؟ کار داشتی زنگ زدی؟! ٫نه میخواستم ببینم که حالت چطوره... خوبی؟ +آره من خوبم تو چی؟! ٫خبری از مین یونگی نشد؟ +چی؟؟ تو از کجا میدونی؟! ٫نه چیزه عه... کار نداری من باید برم خداحافظ نمیدونم چرا یه دفعه اسم مین یونگی رو به زبون اوردم... ویو یوکی نمیدونم نارا چجوری اسم مین رو بلد بود فردا که شد راه افتادم و رفتم دگو ٫سلام یوکی برگشتی؟! +سلام آره داری میبینی که برگشتم ٫خب حالا چرا عصبانی میشی +تو مین یونگی رو از کجا میشناسی؟؟ ٫خب..م..من.. +من من نکن جواب سوال منو بده ٫اون روزی که رفته بودی در خونش منم اونجا بودم و داشتم میدیدمت +ای بی ادب... مگه من صد بار بهت نگفتم که تو کار مردم فضولی نکنی؟! ٫کار مردم نبود که کار تو بود +بحث رو عوض نکن جواب منو بده مگه بهت صد بار نگفتم؟ ٫گفتی +خب ، تو که هنوز فضولی کردی!... ٫حالا این یه بار رو ببخش ، بیا بریم شام بخوریم... یه دوش گرفتم و رفتم سر میز شام ، وقتی که شام تموم شد رفتم داخل اتاقم و زود خوابیدم... ادامه دارد...
شاید ادامهش رو شب براتون بزارم_یوکی
۱.۸K
۹:۲۴
لایک ها گم شدن؟_یوکی
۱.۸K
۱۰:۰۴
میرم تا پارت چهارم رو بنویسم_یوکی
۱.۸K
۱۷:۱۱
دیدگاه رو باز کنم باهم بحرفیم؟_یوکی
۱.۸K
۱۷:۱۱
روزمرگی چان یوکی و مین یونگی
دیدگاه رو باز کنم باهم بحرفیم؟ _یوکی
با
بهم بگید_یوکی
۱.۸K
۱۷:۱۷
چون لایک نمیکنید یه دقیقه دیگه کانالو پاک میکنم_یوکی
۱.۸K
۱۸:۲۵