کاش معجزهای میشد
و برمیگشتی…
ما ماندهایمو دلیکه هر شببیتوآراممیشکند…
#رهبر_شهیدم_
| رَیّان | روایت ایرانِ امیدآفرینِ نخبهپرور
و برمیگشتی…
ما ماندهایمو دلیکه هر شببیتوآراممیشکند…
#رهبر_شهیدم_
۱۹۸
۱۳:۴۱
سی روز گذشته،اما بعضی فقدانها «زمانبردار» نیستند؛انگار در هر روز، دوباره اتفاق میافتند.
او برای یک ملت، فقط یک فرد نبودبلکه «صدا»، «مسیر» و «تکیهگاه» بود،حالا نبودنش تبدیل شده به حضوری از جنس دلتنگی…🫀
این حس غمبار بودن، طبیعیست.چون هنوز ذهن و دل، باور نکردهاند که باید بدون او ادامه دهند
#رهبر_شهیدم
سی روز گذشت…اما بعضی بودنهاتازهبعد از رفتنشروع میشوند...
_
| رَیّان | روایت ایرانِ امیدآفرینِ نخبهپرور
او برای یک ملت، فقط یک فرد نبودبلکه «صدا»، «مسیر» و «تکیهگاه» بود،حالا نبودنش تبدیل شده به حضوری از جنس دلتنگی…🫀
این حس غمبار بودن، طبیعیست.چون هنوز ذهن و دل، باور نکردهاند که باید بدون او ادامه دهند
#رهبر_شهیدم
سی روز گذشت…اما بعضی بودنهاتازهبعد از رفتنشروع میشوند...
_
۱۸۸
۱۳:۳۵
دیروز در پردیسان قم،یک خانواده به آسمان رفت؛بیهیاهو، بیتیتر، بینام در خبرها…
خانوادهای که روزی در سرزمین خود،آبرومندانه زندگی میکردند،اما با شعلههای جنگ سوریه،همهچیزشان را پشت سر گذاشتندو به ایران آمدند.
نه خانهای داشتند،نه لباسی درخور،نه سفرهای که آسودگی را به آن دعوت کنند…
روزی که رسیدند،مادر باردار بود؛با تن خسته و دل نگران،از این خانه به آن خانه،در جستوجوی پناهی برای زندگی.
یادم هست…کسی از آبروی خود مایه گذاشت،تا حداقلهای زندگی را برایشان فراهم کند.و بعد، با کمک چند دل مهربان،سقفی در پردیسان قم نصیبشان شد؛سقفی کوچک، اما پر از آرامش.
آنجا ماندند…بیادعا، بیصدا،اما با خاطرهای از جهاد و صبوری در دل.
و حالا…همان خانه،شاهد پر کشیدن یک خانواده شد.
پدری به نام «یحیی الضریر»،مادری صبور،دو دختر کوچک؛ «لیا» و «لیمار»،و نوزادی که تازه طعم دنیا را چشیده بود؛ «محمدمهدی»…
همه با هم رفتند.بیآنکه حتی فردی برایشان پیام بدهد،یا جمعی که نامشان را فریاد کند.نه تریبونی،نه پوستری،نه هیاهویی…
تنها،در سکوت،به آسمان رسیدند.
اما مگر میشودمجاهدت یک خانواده،بیپاسخ بماند؟
شهادت،پاسخ خدا بودبه صبوریشان،به غربتشان،به تمام روزهایی که دیده نشدند…
حالا نامشان شاید در خبرها نباشد،اما در دفتر آسمان،پررنگتر از همیشه ثبت شده است.
فاتحهای بخوانیم…
#روایت#جنگ_رمضان#مدافع_حرم_
۳.۹K
۲۳:۰۸
پرسید:اگر همه چیز فرو بریزد…اگر شهرها در دود،و صداها در هیاهوی جنگ گم شودباز هم میایستی؟
گفتم:ما برای ایستادن، به آسمان نگاه نمیکنیمما از زمینِ زخمی خودمان بلند میشویم
پرسید:در این سیوسه روزِ آتش و خوندر غیابِ صدایی که همیشه ستون بودباز هم باور داری؟
گفتم:باور…وقتی از دلِ خاک بلند شوددیگر به حضور و غیاب وابسته نیست
مابیرهبر نماندیممارهبر را در رگهای همدیگر تقسیم کردیم
پرسید:اگر راه بسته شود؟ اگر امید کم شود؟
گفتم:راه را ما میسازیمبا قدمهایی که از ترس عبور کردهاند
سیوسه روز گذشتاما این سرزمینهر روزش را از نو فتح کرد
و من فهمیدم:جمهوری اسلامی
اسم یک نظام نیست
اسم یک «ایستادن جمعی» است
آخرین بار پرسید:پس هنوز هم قبولش داری؟
و من، آرامتر از همیشه گفتم:آری…نه یکبارهزاربارتا آخرین نفس
#روز_جمهوری_اسلامی_ایران#رهبر_شهیدم#ایستادن_جمعی#مقاومت_اسلامی_
۹۲۷
۱:۰۷
روایت از یک دروغِ تکراری شروع میشود؛دروغی که سالهاست با بستهبندیهای مختلف فروخته میشود.
یکبار به اسم «سلاح کشتار جمعی»،یکبار به بهانه «مبارزه با تروریسم»،و حالا با ادعای مضحکِ «مسیر مخفی انتقال موشک»!
میگویند یک پل،در قلب یک منطقه شهری،مسیر جابهجایی تسلیحات بوده است!
پلّی که هنوز به بهرهبرداری نرسیده،پروژهای در حال تکمیل،نه مسیر عملیاتی، نه زیرساخت فعال.
سؤال ساده است:کدام عقل سلیم میپذیردیک سازه عظیم شهری،وسط زندگی مردم،مسیر «مخفیانه» انتقال تجهیزات نظامی باشد؟
اما مسئله فقط یک ادعا نیست؛یک «الگو»ست.
وقتی مدرسه،بیمارستان،دانشگاه،و حتی چادر آوارگان،در روایتها تبدیل به «هدف نظامی» میشوند،باید فهمید حقیقت هدف قرار گرفته است.
همان الگویی کهبا یک ادعای بیسند،کشوری را به خاکستر تبدیل کرد.
همان الگویی کهپس از هر فاجعه،تنها یک جمله تحویل میدهد:«پایگاه نظامی بوده است.»
ادعاهایی بدون سند،اما با پیامدی واقعی:مرگ، ویرانی، و عادیسازی خشونت.
و در این میان،سهم برخی صداهااز خودِ حمله هم تلختر است.
آنهایی کهنه در میدان،بلکه در روایتِ دشمن میجنگند.
بیآنکه پرسشی کنند،بیآنکه تردیدی داشته باشند،همان روایت را تکرار میکنند؛انگار حقیقت،چیزی جز آنچه به آنها گفته میشود نیست.
اینجا دیگر بحث اختلاف نظر نیست؛بحث «انتخاب» است.
اینکهدر لحظهای که حقیقت زیر آوار میرود،کجا ایستادهای.
در سمت پرسش،یا در صفِ تکرار.
و خطرناکتر از خودِ حمله،لحظهایست کهیک جامعهبه این توجیهها عادت کند…
#روایت#جنگ_رمضان#ایران_جان#رهبر_شهیدم_
۱K
۱۳:۴۸
مغول با اسب آمد،اینها با بمب.
مغول کتابخانه سوزاند،اینها دانشگاه را زدند.
فرقشان چیست؟فقط ادعایشان.
آنها وحشی بودند و میدانستند،اینها وحشیاند و نامش را گذاشتهاند «تمدن».
تاریخ تکرار نشد…ارتقا پیدا کرد!
اینباربهجای چنگیز،کتوشلوارها دستور میدهندو بهجای آتش،موشکها حافظهی یک ملت را میدرند.
شرم اگر بود،دانشگاه را هدف نمیگرفتند.
اما وقتی جهل،لباس قدرت بپوشد،نتیجهاش همین است:
تمدنِ مسلح،با مغزی از قرون وسطی.
#وحشی_های_متمدن#دانشگاه_صنعتی_شریف_
۱.۱K
۱۳:۱۹
چهل روز از آن لحظهای که آسمان، یکی از روشنترین ستارههایش را در آغوش گرفت و زمین، دلتنگتر از همیشه شد.
چهل روز است که نبودنت را تمرین میکنیم، اما مگر میشود به نبودن عادت کرد؟نامت هنوز در کوچههای خاطره میپیچد، صدایت هنوز در دلها جاریست و ردّ قدمهایت هنوز بر مسیر حق، راه را نشان میدهد.
میگویند ۴۰*، عدد کمال است…*شاید برای همین است که داغت حالا عمیقتر، اما معنایش روشنتر شده؛که بفهمیم تو نرفتی… تو ماندی، در باورها، در غیرتها، در ایستادگیها.
چهلم تو، پایان غم نیست…آغاز راهیست که با خونت امضا شد.آغازی برای بیداری دلهایی که هنوز به روشنی راهت ایمان دارند.
ای شهید…نبودنت را باور نداریم، چون حضورت در رگهای این سرزمین جاریست.تو رفتهای تا ما بمانیم… و حالا نوبت ماست که راهت را ادامه دهیم.
یادت همیشه زنده،راهت همیشه روشن…#رهبر_شهیدم_
۱۵.۳K
۱۳:۵۷
۲۹ فروردین، ساعت ۲۳:۳۰آمدم سر همان تقاطع کشوردوست و صالحی…به رسم رفاقت، به نیت دلتنگی،شمعی روشن کنم و زیر لب بگویم: تولدت مبارک…
اما اشک امان نداد.راهها را بسته بودند،دیوارهای بلند بتنی،انگار میان من و خاطرههایت،مرزی کشیده بودند از جنس بیرحمی…
از همان روزنهی کوچک،پشت آن دیوار سرد و بلند نگاه کردم…دلم ریخت…همهچیز بوی ویرانی میداد،بوی غمی که به جان آدم مینشیند و تکان نمیخورد.
با خودم گفتم:مگر میشود اینهمه قساوت؟چطور دلشان امد…حداقلبه حرمت سنوسالی که گذشته،به حرمت دستی که پدرانه بر سر خیلیها بود…
امشب،نه فقط شمعی روشن نشد،که دلی خاموش شد میان این سکوت سنگین…
من ماندم و یک بغض ناتمام،و خیابانی که هنوزردّ قدمهای دلتنگی را در خودش نگه داشته است…
#رهبر_شهیدم#کشوردوست_
۱۱.۹K
۲۲:۴۸
جبران نمیشوی حتی به گریه های عمیق ...
#رهبر_شهیدم#کشوردوست_
| رَیّان | روایت ایرانِ امیدآفرینِ نخبهپرور
#رهبر_شهیدم#کشوردوست_
۳۷
۱۹:۲۶