لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل سلطنتBalochistanس
۹۵۸ عضو

سلطنتBalochistan

سلطنتBalouchistan
قدم گذاشتی تو دنیای خیال🥹undefinedهرخط،رنگ،داستانی از دل،حسهundefined🫶undefined
undefinedکلیپ␥𝐶𝐼𝐼𝑃
undefinedپروف␥𝑃𝑅𝑂𝑃
🫶undefinedبیو␥𝐵𝐼𝑂
undefinedچالش␥𝐶𝐻𝐴𝐼𝐶𝐻
خلاصه هرچی میتونی پیدا کنیundefinedundefined
بامدیریت:سراوانی
شناسه کانال:@s4ltanat_balochistan
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۰ مرداد
🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍🤍undefined🤍undefined🤍🤍🫀عشقِ ممنوعه در عمارتِ ارباب🫀#پارت92
در رو باز کردم و یه سلامِ بلندی دادم که همه جوابمو دادن. از وقتی خانواده‌م رو پیدا کرده بودم، همه باهام مهربون بودن؛ آرمین، مامانم، بابام. این اواخر همه‌چی تقریباً خوب بود، فقط یه ذره‌یِ کوچولو… که من اجازه نمی‌دادم کسی بفهمه.همین که خواستم یواشکی برم سمت اتاقم، یهو صدای مامانم در اومد:+آبان جان، معلومه از صبح تا حالا کجایی دخترم؟! دلم هزار راه رفت!دلم یهو ریخت. می‌دونستم لحظه‌یِ بازجویی رسیده. با یه لبخندِ ساختگی و یه لحنِ بی‌خیالِ الکی گفتم:_چیز… مامان، خونه‌ی نیلو اینا بودم.مامانم که داشت یه نگاه کنجکاو بهم می‌انداخت، گفت:+آخه دخترم، از صبح تا حالا؟ بدونِ هیچ زنگی؟من داشتم یه جوابِ درست و حسابی توی سرم می‌چیندم که ناگهان صدایِ آرمین از آشپزخونه اومد و همه‌چی خراب شد. با یه لحن مسخره گفت:&عااا… جدا؟! آخه من همین یه ساعت پیش زنگ زدم بهشون، گفتن تو اصلاً اونجا نیستی!دلم که از قبل ریخته بود، حالا انگار کسی از روش رد شد. آرمین ادامه داد و صداش هر لحظه بلندتر می‌شد:&نکنه روح تو رفته پیششون که اونا ندیدنش؟ هان؟ می‌گی کدوم گوری بودی یا از طرف دیگه اقدام کنم؟با اون عربده‌ی آخرش که شد، واقعاً لرزیدم. انگار یه سطلِ آب یخ ریختن رو سرم. فقط می‌تونستم لکنت بزنم:_آ… آرمین، به خدا جای بدی نبودم. فقط… یه کاری داشتم، زود رفتم و برگشتم.آرمین که حالا دیگه از جاش بلند شده بود و مثل یه قاضی خشمگین جلوم ایستاده بود، گفت:&پس نمی‌گی دیگه؟ نه؟ خب پس تا امروز غروب، اگه تکلیفت رو روشن نکنم، دیگه آرمین نیستم.جرعت آخرین تیکه‌های وجودم رو جمع کردم. دیگه طاقت اینهمه سوال و اتهام و نگاه سنگین رو نداشتم. یهو انگار همه‌ی فشارهای روزهای اخیر ریخت توی یه لحظه. داد زدم:_مثلاً می‌خوای چیکار کنییی هاننن؟؟؟ ولم کنید دیگههه! به حال خودم رهام کنیددد!سکوت سنگینی شد. همه مامان، بابا، آرمین فقط بهم زل زدن. برگشتم به پشت ، یه لحظه چشامو بستم و بعد با یه صدای لرزون و خیس اشک داد زدم:_اصن بذار راستش رو بگم بهتون! همتون گوش کنید! آرهههه، من خونه‌ی ماکان بودم! همون مردی که زد حافظمو پروند! آره، درست شنیدین! حالا ولم کنیددد.و بعد از اینکه آخرین کلمه رو گفتم، حتی نگاه اخم‌های آرمین رو هم ندیدم. چرخیدم، با سرعتِ باد رفتم تو اتاقم، در رو با یه ضربه‌ی محکم بستم، قفل کردم و پریدم رویِ تخت. سرم رو فرو کردم توی بالش و شروع کردم به زار زدن.مشت می‌زدم به تخت. داد می‌زدم:_ولم کنید! خسته شدم دیگهههههه! چرا دست از سرم بر نمی‌داریددد؟؟؟اشکم که با دادهام قاطی شده بود، گلوم رو می‌سوزوند. تمام فشار این چند وقت اون خونه‌ی سرد ماکان، اون نگاه غمگینش، اون قلب قرمز، اون پیام ناشناس، و حالا این خانواده‌ای که انگار می‌خواستن همه‌ی رازهای من رو از ته دلم دربیارن همه‌شون مثل یه سیل هجوم آوردن.تنها بودم. حتی توی اتاق خودم، توی خونه‌ی خودم، باز هم انگار هیچ‌کس من رو نمی‌فهمید.
نویسنده:خانوم الف🤍undefined
ادامـه دارد ...

۴۶

۱۳:۰۸

🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍🤍undefined🤍undefined🤍🤍🫀عشقِ ممنوعه در عمارتِ ارباب🫀#پارت93
یه مدتی گذشت. شاید یه ساعت، شاید بیشتر. اشکم کم‌کم خشک شده بود، ولی هنوز مثل یه گوله‌ی سنگین توی سینه‌م نشسته بود. از پنجره‌ی اتاقم، آسمون غروب سرد رو دیدم که کم‌کم نارنجی می‌شد. یه لحظه فکر کردم شاید همه‌چی تموم شد و دیگه هیچ‌کس سراغم نمیاد.ولی اشتباه می‌کردم.یه صدای آروم تق‌تق پشت در اومد. بعد صدای مهربون مامانم:+آبان جانم… می‌شه در رو باز کنی؟ من فقط می‌خوام یه چند کلمه باهات حرف بزنم.نمی‌خواستم. ولی صداش اون‌قدر آروم و بی‌آزار بود که انگار یه گوشه‌ی دلم آروم شد. آروم بلند شدم، در رو باز کردم. مامانم با یه لیوان چایی داغ و یه نگاه خسته اما مهربون ایستاده بود. وارد اتاق شد و نشست کنارم.+آبان جان، من نمی‌خوام قضاوتت کنم. فقط می‌خوام بدونم… چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی که ماکان رو می‌بینی؟من با یه صدایِ گرفته گفتم: _چون می‌دونستم جوابِ شماها چیه مامان. همه ازش می‌ترسن. همه می‌گن اون آدمِ بدیه. ولی مامان… اون این روزا یه جوریه که… من خودمم نمی‌فهمم.مامانم یه لحظه بهم نگاه کرد، بعد یه آهی کشید و گفت: +ماکان…همون مردیه که روزی که داشتیم میرفتیم جایی تورو از ما جدا کرد؟سر تکون دادم. مامانم ادامه داد:+آبان جان، من نمی‌دونم توی سر اون چه خبره. ولی اون روزی که اون تو رو نجات داد، من از اون موقع مطمئن شدم که ته وجودش یه چیز خوب داره. فقط… نمی‌دونم می‌تونه نشونش بده یا نه.این حرفاش مثل یه بادِ گرم ناگهانی توی دلم وزید. اولین بار بود که یه نفر از خانواده این‌طوری درباره‌ی ماکان حرف می‌زد.مامانم ادامه داد: +فقط یه قول بهم بده. هر جا می‌ری، بهم خبر بده. نه اینکه کنترلِ تو رو داشته باشم، بلکه چون می‌خوام دلم تخت باشه. می‌تونی؟_قول می‌دم مامان.
نویسنده:خانوم الف🤍undefined
ادامـه دارد ...

۴۷

۱۳:۰۸

🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍undefined🤍🤍undefined🤍undefined🤍🤍🫀عشقِ ممنوعه در عمارتِ ارباب🫀#پارت94
مامانم لبخند زد، چایی رو گذاشت جلوم و رفت.و من اینبار یکم سبک تر شده بودم.یهو گوشیم لرزید.یه پیام اومد از یه آدم ناشناس.بازش کردم.نوشته بود«دوستت دارمundefined‍🩹»قلبم لرزید.همون لحظه فهمیدم کی اون پیام و داده.اون ماکان بود.دستم شروع کرد به لرزیدن. نمی‌دونستم جواب بدم یا نه. یه جور عجیب، هم می‌ترسیدم، هم می‌خواستم. انگار یه چیزی داره بهم می‌گه که این پیام فقط یه شروع تازه‌ست.همه چیز و از مغزم پاک کردم.خیر سرم فردا مهم ترین امتحانم بود و من..اینجا نشسته بودم و به اون پیام دوستت دارمِ ماکان فکر میکردم._خیلی خری آبان پاشو درستو بخون.همینجور با خودم کلنجار میرفتم.بلاخره چاییمو خوردم و سینی شو گذاشتم رو میز تحریرم.کتابمو باز کرد که دوباره یه چیزی به ذهنم رسید.به دیوارای اتاقم نگاه کردم.رنگشون تکراری شده بودن.با خودم فکر کردم اگه رنگ دیوار لیمویی با گل های ریز زرد باشه خیلی قشنگ میشه.در اتاقم و باز کردم و رفتم پیش پدرم._بابااا..میگم میشه رنگ دیوار اتاقم و تغییر بدیم؟عینک مطالعه‌ شو در آورد و روزنامه‌شو گذاشت کنار و بهم نگاه کرد.$آفتاب از کدوم طرف در اومده دخترم؟_آخه میدونین تکراری شده رنگش.دوباره روزنامه‌شو برداشت و گفت:$باشه ولی مسئولیتش با خودت،خودت رنگش میکنیااا.پریدم بالا و پایین و گفتم:_آخ جونننننن،مرسیییی.دوییدم رفتم اتاقم ولی صداشون و می‌شنیدم.$این دختر چش شده خانوم؟+نمیدونم والا..ریز ریز میخندیدم...
نویسنده:خانوم الف🤍undefined
ادامـه دارد ...
undefined۱

۵۷

۱۳:۰۸

پایان پارت گذاری

۶۰

۱۳:۰۸

ایدی ادمینا تو روبیکا

۴۹

۱۹:۳۶

https://rubika.ir/page/Aysen_balooch

۵۱

۱۹:۳۶

https://rubika.ir/page/janok_balooch

۵۱

۱۹:۳۶

https://rubika.ir/page/zohi__13i

۵۰

۱۹:۳۷

https://rubika.ir/page/k_098_3

۵۰

۱۹:۳۹

۲۱ مرداد
سلا امروز نمی تونم پارت بزارم
undefined۲

۳۴

۱۳:۰۱