بازارسال شده از الگو | حامد گلپیچی
پذیرش آتشبس در شرایط کنونی، سایهی جنگ را بالای سر کشور نگه میدارد و فضای «نه جنگ نه صلح» را استمرار میبخشد.
از طرفی غرامت این همه ویرانی در ایران و خارج از آن را چه کسی باید بپردازد؟ این مسئله پیش از اتمام جنگ باید تعیین تکلیف شود!
اگر قرار است ایران با تحریمهای اقتصادی همواره تحت فشار باشد؛ چرا به سادگی باید فشار اقتصادی ناشی از بسته بودن تنگه هرمز از روی دوش غربیها برداشته شود؟
آیا قرار است محور آمریکایی_صهیونی هر زمان که خواست به ایران تجاوز نظامی کند و هر زمان که اراده کرد از آن خارج شود؟
الگو | حامد گلپیچی@olgu_ir
از طرفی غرامت این همه ویرانی در ایران و خارج از آن را چه کسی باید بپردازد؟ این مسئله پیش از اتمام جنگ باید تعیین تکلیف شود!
اگر قرار است ایران با تحریمهای اقتصادی همواره تحت فشار باشد؛ چرا به سادگی باید فشار اقتصادی ناشی از بسته بودن تنگه هرمز از روی دوش غربیها برداشته شود؟
آیا قرار است محور آمریکایی_صهیونی هر زمان که خواست به ایران تجاوز نظامی کند و هر زمان که اراده کرد از آن خارج شود؟
۱
۸:۵۰
آن
۳ افسر ساکت شد. دیگر نمی دانست چه بگوید. رگ های گردنش هنوز متورم بود. مستاصل و مبهوت زل زد به جوانِ بازداشتی. بیست و سه چهار ساله به نظر می رسید. اهل آنجا نبود. آمده بود برای منبر محرم. هنوز عدد روزهای منبرش به هفت نرسیده، غوغا انداخته بود در بیرجند. توی مبارزه، ذره ای ترس نداشت. مقابل افسر هم. با اولین جملات او را تار و مار کرده بود: تو کاری بیشتر از اعدام نمی توانی انجام بدهی... هرکاری میخواهی بکن. من آماده ام. وقتی از خانه بیرون آمدم خود را برای مرگ آماده کردم. پس خودت را خسته نکن. یک سرهنگ پرآوازه را از مشهد صدا زدند بیاید جوان را بترساند. دست از پا درازتر برگشت. هنوز دنیا خبر نداشت حرف سید علی یکیست: «مثلی لا یبایع مثله!» بر اساس «کتاب خون دلی که لعل شد» ۱۷ اسفند ۰۴ @s_masoome_Shafiee
۴-می خوام جیرفت بمونم.رئیس پلیس مات شد روی صورت تبعیدی. توی خطوط صورتش هیچ چیز نمی دید. نه خوشحالی، نه غم و نه حتی تعجب! تمامِ واکنشِ روحانی جوان به حکم آزادیاش همین یک جمله بود: میخوام جیرفت بمونم.رییس پلیس شروع کرد به صغری کبری چیدن؛ به ترغیبِ او برای این که فرصت را مغتنم بداند و سریع تر راه بیوفتد. جواب اما همان بود: نه! میخوام اینجا بمونم.چند شب بعد، در دل تاریکی سحر، سیدعلی خامنهای، بی خبر، از شهر جیرفت خارج شد. نه اتومبیلش را برد و نه اسباب و وسایلش را. بو برده بود که رژیم، حکم آزادی برخی تبعیدی ها را می دهد و بعد در مسیر بازگشت حذفشان می کند. اینبار هم دست طاغوت را خوانده بود.
بر اساس «کتاب خون دلی که لعل شد»
۲۸ اسفند ۰۴@s_masoome_Shafiee
بر اساس «کتاب خون دلی که لعل شد»
۲۸ اسفند ۰۴@s_masoome_Shafiee
۱۳۱
۲۰:۰۲
بسم الله الرحمن الرحیمهمهی این مدت، هربار به بیست و نهِ فتح رسیدم سرعتم را بالا بردم. آیه آخر سوره فتح با کلمات آشنایی شروع می شد.«محمد رسول الله والذین معه...» را تند تند می خواندم تا برسم به انتهای آیه و سوره را ختم کنم. قرآنِ توی دستم قرآن روزهای حفظ بود. جمعو جور و بدون ترجمه. شکسته بسته می فهمیدم که خدا دارد ویژگی های محمد(ص) و یارانش را یادمان می دهد، دشمنیشان با کفار و مهربانی شان با هم را همیشه شنیده بودیم، رکوع و سجودشان را هم توی آیه به رخمان می کشید. از این جا به بعدش را اما نمی فهمیدم. یکباره اسم تورات و انجیل می آمد و بعد حرف از زرع و زراعت می شد!
ربطشان را امروز فهمیدم. ساعت آخر ماه مبارک بود، ساعت آخر سال ۰۴ هم. قرآن سبز بزرگ توی دست هایم بود، سوغات بابا از مشهد. داشتم تند و تند آخرین فتحِ سال ۰۴ را می خواندم. به کلماتِ آیه ۲۹ که رسیدم مکث کردم. ترجمه خوش خطِ قرآن، زیر آیات نشسته بود:«این توصیف آنان در تورات است و در انجیل. همانند زراعتی است که جوانه اش را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته تا محکم شده و بر پای خود ایستاده است و به قدری رشد و نمو کرد که زارعان را به شگفتی وا می دارد. این برای آن است که کافران را به خشم آورد.»
بعد از این همه وقت تازه آیه برایم رمزگشایی شد. این که زراعتی آنقدر رشد می کند و محکم می شود که زارعان را مبهوت می کند، نشسته است کنار ویژگی های امت رسول الله.بچه ها داشتند محفل می دیدند، روی صفحه تلویزیون، موشک های ایرانی توی آسمان تیره تل آویو می رقصید. آیه را رساندم تا آخر وعده آمرزش و پاداش الهی و قرآن را بستم.تصویر آقای شهیدمان توی برنامه بود دل نداشتم نگاه عکسش کنم، ۴۰۴ داشت تمام می شد و او دیگر کنارمان نبود. توی سرم هنوز آن عبارت نورانی سوره فتح بود و پشت بندش این بیت تکرار می شد: شاید از حادثه می ترسیدیم تو به ما جرات طوفان دادی...
۲۹ اسفند ۰۴@s_masoome_Shafiee
ربطشان را امروز فهمیدم. ساعت آخر ماه مبارک بود، ساعت آخر سال ۰۴ هم. قرآن سبز بزرگ توی دست هایم بود، سوغات بابا از مشهد. داشتم تند و تند آخرین فتحِ سال ۰۴ را می خواندم. به کلماتِ آیه ۲۹ که رسیدم مکث کردم. ترجمه خوش خطِ قرآن، زیر آیات نشسته بود:«این توصیف آنان در تورات است و در انجیل. همانند زراعتی است که جوانه اش را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته تا محکم شده و بر پای خود ایستاده است و به قدری رشد و نمو کرد که زارعان را به شگفتی وا می دارد. این برای آن است که کافران را به خشم آورد.»
بعد از این همه وقت تازه آیه برایم رمزگشایی شد. این که زراعتی آنقدر رشد می کند و محکم می شود که زارعان را مبهوت می کند، نشسته است کنار ویژگی های امت رسول الله.بچه ها داشتند محفل می دیدند، روی صفحه تلویزیون، موشک های ایرانی توی آسمان تیره تل آویو می رقصید. آیه را رساندم تا آخر وعده آمرزش و پاداش الهی و قرآن را بستم.تصویر آقای شهیدمان توی برنامه بود دل نداشتم نگاه عکسش کنم، ۴۰۴ داشت تمام می شد و او دیگر کنارمان نبود. توی سرم هنوز آن عبارت نورانی سوره فتح بود و پشت بندش این بیت تکرار می شد: شاید از حادثه می ترسیدیم تو به ما جرات طوفان دادی...
۲۹ اسفند ۰۴@s_masoome_Shafiee
۱۶۸
۱۴:۳۳
دو هفته پیش هم با حامد و بچه ها رفتیم قم.از چهار روز قبل از سفر لیستهایم، یکی یکی روی در یخچال ردیف می شدند:لیست وسایل چمدان، لیست کارهای قبل از رفتن، لیست مواد غذایی یخچال -که باید تا قبل از سفر یا خورده می شدند یا بسته بندی و فریز- لیست امانتی های پیشم، لیست داروهای بچه ها. تمام روز لابه لای کارها چشممم به ستون لیست ها بود تا چیزی از قلم نیفتد. دلم نمی خواست روز آخر همه کارها بریزد سرمان. اینبار اما هیچ کاغذی به یخچال نزده ام. دوباره راهی قم شده ایم. دو روز مانده به سفر. توی این یک هفته کانال ها و گروه هایم پر شده از «لیست ملزومات کوله تشییع» از «وسایل ضروری کوله مادران» و کلی توصیه و پیشنهاد.من اما نه چیزی یادداشت کرده ام و نه هیچ وسیله ای برداشته ام. چمدان خالی هنوز از کمد بالای اتاق بیرون هم نیامده. کولهمان، خالی و با دهان باز افتاده زیر میز تحریر. یخچال هنوز پر است از سبزیجات و دیگ های کوچک غذا. صبح که حامد میرفت سرکار گفتم امروز شروع میکنم اما باز هم قدم از قدم برنداشته ام. دلم نمیخواهد پیش پیش هیچ کاری برای این سفر انجام دهم چون می ترسم.دلهره، حالا خودش را رسانده به دستگاه گوارشم. با کسی حرف از رفتن به تشییع نمی زنم. ترس نمی گذارد. ترس از امیدواری. ترس از روزی که چمدان پر و یخچال خالی و خانه تمیز بخواهند بدرقه ام کنند اما سروکله مانعی پیدا شود. سر بزنگاه کاری، اتفاقی،مسئله ای بزند زیر سفرمان. که حالم بشود شبیه همان صبح بارانی هشت سالگی ام که نشسته بودم توی هال، کیف و وسایل اردو کنارم بود، اما شرایط جوی همه چیز را به هم زده بود. چقدر گریه کردم؟ نمی دانم.توی این چهار ماه چقدر گریه را حواله دادهام به روزی که برسم تشییع؟ نمی دانم.
خانواده حامد برای اینجور وقت ها، اصطلاحی دارند: «ملفا خیری زن!» چیزی شبیه نفوس بد نزن خودمان. دلم میخواهد با لحن سرزنشگر به خودم تشر بزنم: «ملفا خیری زن دختر!» می زنم اما فایده نمی کند. دیروز توی مسجد کسی پرسید: «تشییع میری؟» اینبار هم نتوانستم بگویم «اره ایشالا». دلم می خواست سرم را محکم تکان بدهم که «اره اره» و بعد بقیه را هم تشویق کنم به رفتن. شبیه حامد که همه هم و غمش این روزها همین است. اما باز هم نشد، با تردید سری جنباندم که:«دوست داریم بریم، دعا کنید.» همان وقت بابای یکی از دخترها آمد سراغش. صدایش زدند. ویژه برنامه هنوز تمام نشده بود اما ریحانه باید می رفت. راهی مراسم تشییع بود. همان جا فهمیدم چقدر به رفتن مراسم نزدیک شده ایم و من هنوز دارم زیر چشمی نگاهش می کنم.
#پراکندهنویسیهای_گاهگدارم
۱۲ تیر ۰۵
@s_masoome_shafiee
خانواده حامد برای اینجور وقت ها، اصطلاحی دارند: «ملفا خیری زن!» چیزی شبیه نفوس بد نزن خودمان. دلم میخواهد با لحن سرزنشگر به خودم تشر بزنم: «ملفا خیری زن دختر!» می زنم اما فایده نمی کند. دیروز توی مسجد کسی پرسید: «تشییع میری؟» اینبار هم نتوانستم بگویم «اره ایشالا». دلم می خواست سرم را محکم تکان بدهم که «اره اره» و بعد بقیه را هم تشویق کنم به رفتن. شبیه حامد که همه هم و غمش این روزها همین است. اما باز هم نشد، با تردید سری جنباندم که:«دوست داریم بریم، دعا کنید.» همان وقت بابای یکی از دخترها آمد سراغش. صدایش زدند. ویژه برنامه هنوز تمام نشده بود اما ریحانه باید می رفت. راهی مراسم تشییع بود. همان جا فهمیدم چقدر به رفتن مراسم نزدیک شده ایم و من هنوز دارم زیر چشمی نگاهش می کنم.
#پراکندهنویسیهای_گاهگدارم
۱۲ تیر ۰۵
@s_masoome_shafiee
۶۰
۷:۲۱
از اهواز که راه افتادیم فکر میکردم خودم و همسرم نوبتی میرویم مراسم؛ منتظر بودم زمان نماز و تشییع که مشخص شد با هم برنامه ریزی کنیم، یکیمان ساعات اول پیش بچه ها بماند و یکی هم ساعتهای آخر. حتی حساب کتاب کردم مسیرهای قم کوتاهتر است و همین شاید به کمکمان بیاید؛ اضطراب بردن بچه ها را داشتم و این که چیزی هم از مراسم نفهمیم.ساعت شش صبح که صدای «الصلاه، الصلاااه» توی صحن مسجد جمکران پیچید ما سوار یک تاکسی زرد بودیم، گلدستههای مسجد را می دیدیم اما صدای بغض آلود و شکستهی آیت الله جوادی را از توی گوشی می شنیدیم. به نماز آقا نرسیدیم. دلم گرفت.
الان که این عکس ها را می بینم دلم آرام شده، به این فکر میکنم که بعدها وقت روایت تشییع امام شهید، بنشینم و سر صبر تصاویر هوایی مراسم را نشان بچهها بدهم. حال این روزهایمان را که گفتم، شکوه مراسم و سرخی پرچم ها که افتاد توی مردمک سیاه چشمهایشان، آنوقت این دو عکس را هدیه کنم به هرسهشان. عکس هایی که گواهی میدهد آنها هم میان این جمعیتِ سیاهپوش، پشت سرآقا قدم برداشتهاند.
۱۶ تیر ۰۵
#الی_اللقا
@s_masoome_shafiee
الان که این عکس ها را می بینم دلم آرام شده، به این فکر میکنم که بعدها وقت روایت تشییع امام شهید، بنشینم و سر صبر تصاویر هوایی مراسم را نشان بچهها بدهم. حال این روزهایمان را که گفتم، شکوه مراسم و سرخی پرچم ها که افتاد توی مردمک سیاه چشمهایشان، آنوقت این دو عکس را هدیه کنم به هرسهشان. عکس هایی که گواهی میدهد آنها هم میان این جمعیتِ سیاهپوش، پشت سرآقا قدم برداشتهاند.
۱۶ تیر ۰۵
#الی_اللقا
@s_masoome_shafiee
۲۹
۱۱:۲۲
۲۹
۱۱:۲۲
هزار هزار حنجره، که امروز غم فرو می بردند تا فریاد را رها کنند...
۱۶ تیر ۰۵#الی_اللقا
۱۶ تیر ۰۵#الی_اللقا
۳۲
۱۳:۴۱
۱۶
۱۳:۵۸
۱۶
۱۳:۵۸
مجتمع اقامتیمان بَر خیابان امیرکبیر بود. شبِ تشییع از ساعت یک تا نماز صبح خوابیدیم. تمام شب زمزمهای از خیابان خودش را به اتاقمان میرساند: «سر از دست دادیم، سرور از دست دادیم...»بیدار می شدم و زیر لب می خواندم، سر بچه ها را می گذاشتم روی بالش، زیر لب میخواندم و دوباره خواب می رفتم. بار آخر رفتم پای پنجره. خیابان را از طبقه چهارم نگاه کردم. آدمهای کولهبهدوش، همه در یک جهت می رفتند. یاد سفر اربعین افتادم.
ظهرِ بعد از مراسم بچهها هر سه خوابیدند. اتاق خنک بود و همه خسته بودیم. دراز کشیدم، سکوت اتاق سبب خیر شد و زمزمه دوباره به گوشهایم رسید:«بهم بگید باز دوباره آقام سخنرانی داره...»خیابان را نگاه کردم، چند ساعت از پایان مراسم میگذشت، خبری نبود. به حامد گفتم می روم پایین دنبالِ صدا. دو سه موکب حوالیمان بود.از مجتمع که بیرون زدم پیدا کردنش سخت نبود، صدای روضه از میان این داربست ها میآمد. موکب بچه های مسجد باقریه. نوجوانی شربت تعارفم کرد و لقمه. پرسیدم چند روز می شود موکب سرپا شده، یکیشان شانه بالا داد و گفت:-ما صد و بیست روزه، هرشب اینجاییم ولی فعلا واسه تشییع ۲۴ ساعته هستیم. اگه بازم سوالی دارید مسوول موکب ایشونه.دستش را کشید سمت یک جوان. به نظر هفتهشت سالی بزرگتر از خودش می آمد. داشت بلند بلند توی موکب تکرار میکرد:آشغالا آشغالا... بچه ها آشغالا رو باید جمع کنیم.جلوتر رفتم، گوشهی موکب موکت کوچکی پهن شده بود اندازهی یک سجاده، پشت تانکر آب. کسی زانو جمع کرده وخوابیده بود آنجا.برگشتم سمت خیابان. شربت را خوردم و لقمه را گذاشتم توی کیف. دلم می خواست بیشتر می ماندم و پسرهای ده دوازده ساله را نگاه میکردم که چطور لابهلای کری خواندنشان،لقمهی نان پنیر و خیار توی سینیها می چینند.نشد. ساعت چهار بعد از ظهر بود و مقابل آفتاب تیز قم کم آورده بودم. برگشتم اتاق. صدای نوحه هنوز می آمد و دلخوشم می کرد که آخرین دیدارم با آقا هنوز تمام نشده، دلخوشم میکرد که هنوز هم توی مراسم تشییعش حضور دارم.
۱۷ تیر ۰۵#اهواز
@s_masoome_shafiee
ظهرِ بعد از مراسم بچهها هر سه خوابیدند. اتاق خنک بود و همه خسته بودیم. دراز کشیدم، سکوت اتاق سبب خیر شد و زمزمه دوباره به گوشهایم رسید:«بهم بگید باز دوباره آقام سخنرانی داره...»خیابان را نگاه کردم، چند ساعت از پایان مراسم میگذشت، خبری نبود. به حامد گفتم می روم پایین دنبالِ صدا. دو سه موکب حوالیمان بود.از مجتمع که بیرون زدم پیدا کردنش سخت نبود، صدای روضه از میان این داربست ها میآمد. موکب بچه های مسجد باقریه. نوجوانی شربت تعارفم کرد و لقمه. پرسیدم چند روز می شود موکب سرپا شده، یکیشان شانه بالا داد و گفت:-ما صد و بیست روزه، هرشب اینجاییم ولی فعلا واسه تشییع ۲۴ ساعته هستیم. اگه بازم سوالی دارید مسوول موکب ایشونه.دستش را کشید سمت یک جوان. به نظر هفتهشت سالی بزرگتر از خودش می آمد. داشت بلند بلند توی موکب تکرار میکرد:آشغالا آشغالا... بچه ها آشغالا رو باید جمع کنیم.جلوتر رفتم، گوشهی موکب موکت کوچکی پهن شده بود اندازهی یک سجاده، پشت تانکر آب. کسی زانو جمع کرده وخوابیده بود آنجا.برگشتم سمت خیابان. شربت را خوردم و لقمه را گذاشتم توی کیف. دلم می خواست بیشتر می ماندم و پسرهای ده دوازده ساله را نگاه میکردم که چطور لابهلای کری خواندنشان،لقمهی نان پنیر و خیار توی سینیها می چینند.نشد. ساعت چهار بعد از ظهر بود و مقابل آفتاب تیز قم کم آورده بودم. برگشتم اتاق. صدای نوحه هنوز می آمد و دلخوشم می کرد که آخرین دیدارم با آقا هنوز تمام نشده، دلخوشم میکرد که هنوز هم توی مراسم تشییعش حضور دارم.
۱۷ تیر ۰۵#اهواز
@s_masoome_shafiee
۱۶
۱۳:۵۸