عکس پروفایل اشعار سعدی ا

اشعار سعدی

۱۵۱ عضو

473_107957023515975.mp3

۰۷:۳۶-۳.۶۲ مگابایت
#گلستان_سعدیباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شماره 20


#راوی_دکتر_سعید_کسرایی


@Saadi_Style
undefined۲

۱۰۲

۱۳:۱۷

#گلستان_سعدیباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شماره 20
غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی خبر از قول حکیمان که گفته‌اند هر که خدای را عزّ و جلّ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد
آتش سوزان نکند با سپندآنچه کند دود دل دردمند
سر جمله حیوانات گویند که شیر است و اذلّ جانوران خر و به اتفاق خر باربر به که شیر مردم در
مسکین خر اگر چه بی تمیز استچون بار همی‌برد عزیز است
گاوان و خران بار برداربه ز آدمیان مردم آزار
باز آمدیم به حکایت وزیر غافل، ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت
حاصل نشود رضای سلطانتا خاطر بندگان نجویی
خواهی که خدای بر تو بخشدبا خلق خدای کن نکویی
آورده‌اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل کرد و گفت
نه هر که قوّت بازوی منصبی داردبه سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف
توان به حلق فرو بردن استخوان درشتولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف
نماند ستمکار بد روزگاربماند بر او لعنت پایدار

#راوی_دکتر_سعید_کسرایی

@Saadi_Style
undefined۲

۸۹

۸:۵۸

493_108075120296588.mp3

۰۴:۳۱-۲.۱۴ مگابایت
#گلستان_سعدیباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شماره 21


#راوی_دکتر_سعید_کسرایی


@Saadi_Style
undefined۷

۱.۲K

۸:۵۹

#گلستان_سعدیباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شماره 21
مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود. سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت اندیشه همی‌کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم.
ناسزایی را که بینی بخت یارعاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخن درنده تیزبا ددان آن به که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو پنجه کردساعد سیمین خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگارپس به کام دوستان مغزش بر آر

#راوی_دکتر_سعید_کسرایی

@Saadi_Style
undefined۲

۹۰

۸:۵۹

549_108208255796040.mp3

۰۵:۱۱-۲.۴۷ مگابایت
#گلستان_سعدیباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شماره 22


#راوی_دکتر_سعید_کسرایی


@Saadi_Style
undefined۸

۹۵۹

۹:۵۰

#گلستان_سعدیباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شماره 22
یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی. طایفهٔ حکمای یونان متفق شدند که مر این درد را دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف. بفرمود طلب کردن.
دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند، پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد، پسر سر سوی آسمان بر آورد و تبسم کرد. ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت: ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند. اکنون پدر و مادر به علّت حطام دنیا مرا به خون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی‌بیند، به جز خدای عزّوجل پناهی نمی‌بینم.
پیش که بر آورم ز دستت فریادهم پیش تو از دست تو گر خواهم داد
سلطان را دل از این سخن به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی تر است از خون بی گناهی ریختن. سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت.
همچنان در فکر آن بیتم که گفتپیلبانی بر لب دریای نیل
زیر پایت گر بدانی حال مورهمچو حال توست زیر پای پیل

#راوی_دکتر_سعید_کسرایی

@Saadi_Style
undefined۷

۲۷۷

۹:۵۰

551_108328368972515.mp3

۰۴:۰۸-۱.۹۷ مگابایت
#گلستان_سعدیباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شماره 23


#راوی_دکتر_سعید_کسرایی


@Saadi_Style
undefined۱

۳۵

۱۶:۰۲

#گلستان_سعدیباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شماره 23
یکی از بندگان عمرو لیث گریخته بود. کسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند. بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت:
هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواستبنده چه دعوی کند حکم خداوند راست
اما به موجب آن که پرورده نعمت این خاندانم، نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی. اجازت فرمای تا وزیر را بکشم آنگه به قصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا به حق کشته باشی. ملک را خنده گرفت. وزیر را گفت: چه مصلحت می‌بینی؟ گفت: ای خداوند جهان! از بهر خدای این شوخ دیده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلایی نیفکند. گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته‌اند:
چو کردی با کلوخ انداز پیکارسر خود را به نادانی شکستی
چو تیر انداختی بر روی دشمنچنین دان کاندر آماجش نشستی

#راوی_دکتر_سعید_کسرایی

@Saadi_Style
undefined۲

۳۰

۱۶:۰۲

402_108402444660099.mp3

۱۳:۵۷-۶.۶۶ مگابایت
#گلستان_سعدیباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شماره 24


#راوی_دکتر_سعید_کسرایی


@Saadi_Style

۵۵۳

۶:۰۸

#گلستان_سعدیباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شماره 24
ملک زوزن را خواجه‌ای بود کریم النفس نیک محضر که همگان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت نکویی گفتی. اتفاقاً از او حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد. مصادره فرمود و عقوبت کرد و سرهنگان ملک به سوابق نعمت او معترف بودند و به شکر آن مرتهن در مدت توکیل او رفق و ملاطفت کردندی و زجر و معاقبت روا نداشتندی.
صلح با دشمن اگر خواهی هر گه که تو رادر قفا عیب کند در نظرش تحسین کن
سخن آخر به دهان می‌گذرد موذی راسخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن
آنچه مضمون خطاب ملک بود از عهدهٔ بعضی به در آمد و به بقیتی در زندان بماند. آورده‌اند که یکی از ملوک نواحی در خفیه پیامش فرستاد که ملوک آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بی عزّتی کردند. اگر رای عزیز فلان احسن الله خلاصه به جانب ما التفاتی کند در رعایت خاطرش هر چه تمام تر سعی کرده شود و اعیان این مملکت به دیدار او مفتقرند و جواب این حرف را منتظر.
خواجه بر این وقوف یافت و از خطر اندیشید و در حال جوابی مختصر چنان که مصلحت دید بر قفای ورق نبشت و روان کرد. یکی از متعلقان واقف شد و ملک را اعلام کرد که فلان را که حبس فرمودی با ملوک نواحی مراسله دارد. ملک به هم بر آمد و کشف این خبر فرمود. قاصد را بگرفتند و رسالت بخواندند نبشته بود که:
حسن ظنّ بزرگان بیش از فضیلت ماست و تشریف قبولی که فرمودند بنده را امکان اجابت نیست به حکم آن که پرورده نعمت این خاندان است و به اندک مایه تغیر با ولی نعمت بی وفایی نتوان کرد چنان که گفته‌اند:
آن را که به جای توست هر دم کرمیعذرش بنه ار کند به عمری ستمی
ملک را سیرت حق شناسی از او پسند آمد و خلعت و نعمت بخشید و عذر خواست که: خطا کردم تو را بی جرم و خطا آزردن! گفت: یا خداوند بنده در این حالت مر خداوند را خطا نمی‌بیند. تقدیر خداوند تعالی بود که مر این بنده را مکروهی برسد، پس به دست تو اولی تر که سوابق نعمت بر این بنده داری و ایادی منت و حکما گفته‌اند:
گر گزندت رسد ز خلق مرنجکه نه راحت رسد ز خلق نه رنج
از خدا دان خلاف دشمن و دوستکاین دل هر دو در تصرف اوست
گر چه تیر از کمان همی‌گذرداز کمان دار بیند اهل خرد

#راوی_دکتر_سعید_کسرایی

@Saadi_Style

۱۶

۶:۰۸