نیروها را در مسجد روستا مستقر کردهاند. دیر رسیدهایم و بچهها جاهای خوب کنار شوفاژ دور مسجد را گرفتهاند و به نشانه مالکیت کنار هر بالش یک کلاشینکف کاشتهاند. چارهای نیست! همانجا وسط مسجد پتو سربازی را پهن میکنم و دراز میکشم. کمردرد امانم را بریده. سرعتگیرهای تبریز کردستان پدر صاحب کمر را درمیاورد. سرعتگیر که چه عرض کنم؛ خاکریز است بیپدر!نگاهم دوخته شده به پنکه سقفی مسجد و یاد پنکه سقفی موکبهای اربعین میافتم. آن گوشه مسجد یک نفر توئیت اخر ترامپ را میخواند این طرف مسجد فحش آبداری نثار کله زرد میکنند. میان این فحشها من دارم به این فکر میکنم اگر الان آتش بس نقض بشود اینجا جزو اولین اهداف در منطقه غرب کشور است. توی تخیلاتم تاماهاوک سقف را میشکافد و در کمتر از ثانیهای همه تکه تکه میشویم. راستش را بخواهید زنده ماندنم غیرمنطقی به نظر میرسد. در نتیجه با اصابت تاماهاوک دوم کار خودم را هم میسازم!محسن کنارم دراز میکشد و جفتمان خیره به پنکه خوابمان میبرد. هنوز خوابم عمیق نشده با صدای انفجار از خواب میپرم! محسن را بیدار میکنم تا به خودم بیایم صدای انفجار دوم شدیدتر میآید و از خواب میپرم. آنقدر افکارم درگیر است که صدای کوبیده شدن دیگ از آشپزخانه را به عنوان بمب به مغزم قالب میکند!
@saarbaaz#کردستان#سفرنامه#جنگ_رمضان
@saarbaaz#کردستان#سفرنامه#جنگ_رمضان
۵۲۱
۱۱:۴۱
به دل مینشیند. خونگرم است و با محبت؛ آنقدر که ذکر خیرش توی جمع دهان به دهان میچرخد. دستپختش خوب است میگویند شغل اصلیاش در تبریز هم آشپزی است. از وقتی رسیدم زیر نظرش دارم؛ صبحتا شب درگیر است و آخر وقت هم همانجا جلوی در مسجد جایش را میاندازد و میخوابد. ندیدم با کسی حرف بزند یا قاطی جمع باشد. بچهها آقای شفیعی صدایش میزنند. به بهانه شستن ظرفها وسط کار میرومتوی آشپزخانه. سر حرف را باز میکنم:- همیشه به عنوان آشپز اعزام میشین؟ میگوید: «من نیروی تخصصی ادواتم روزهای اولی که آمدم دیدم بچهها از کیفیت غذا و نحوه پختش راضی نیستند. به فرماندهمان گفتم اگر اجازه بدهید من آشپزخانه را تحویل بگیرم. همین شد که ماندگار شدم.»فکر میکردم این اولین ماموریت جدیاش باشد که عکس یادگاریاش با حاج قاسم در سوریه را رو میکند چشانم از حدقه بیرون میزند. آقای شفیعی سربهزیر ما مرد جنگی بوده و خبر نداشتیم! شوق به شنیدنم را که میبیند همانجا یکگوشه مینشینیم و ماجرای اعزامش را تعریف میکند. میگوید با هزار نذر و گریه توفیق جهاد را از حضرت زینب گرفته. با این که سن و سالش از بقیه بیشتر بوده ولی در دورههای انتخابی نامش جزء نفرات اول تایید شده. از حاج قاسم و دیدارشان میپرسم. بغض میکند. گویا اولین دیدارشان نه در سوریه که در عراق بوده!اوایل فتنه داعش وقتی که ابلاغی از سوی سپاه برای اعزام به محور مقاومت نبود آقای شفیعی با همسایهشان شهید وحید نومی گلزار با ویزای زیارتی خودشان را به کربلا و بعد به مقرهای اعزام نیرو میرسانند. آن ایام حشد تازه تشکیل شده و عضویت نیروهای ایرانی بدون معرفی سپاه منع قانونی دارد. چند شب با وحید این در و آن در میزنند و آخرسر به توصیه یکی از دوستان عراقیشان میروند از دفتر یکی از مراجع دستخط بگیرند. حضورشان در دفتر همزمان میشود با جلسه سردار سلیمانی با آن مرجع. سردار اصرارشان را که میبیند سفارش میکند این بار بکارگیری شوند و چند روز بعد از آن جمع چندنفره وحید نومی گلزار در یکی از عملیاتها در دفاع از سامرا به شهادت میرسد.
اینجا خیلیها مثل حاجآقا شفیعیاند و به اصطلاح در عکسهوایی به چشم نمیآیند باید دوربین را نزدیکتر برد و از قصههای زندگیشان شنید...
@saarbaaz
#کردستان#جنگ_رمضان#روایت
اینجا خیلیها مثل حاجآقا شفیعیاند و به اصطلاح در عکسهوایی به چشم نمیآیند باید دوربین را نزدیکتر برد و از قصههای زندگیشان شنید...
@saarbaaz
#کردستان#جنگ_رمضان#روایت
۱۷۱
۱۴:۱۸
در مسیر تبریز به کردستان اکثر مقرهای نظامی بمباران شدهاند. سازمانهای مرتبط با امنیت داخلی هم زیر ضرب رفتهاند. برنامه برای آشوب داخلی جدیست و دشمن علاوه بر بیرون مرزها روی مزدوران داخلیاش هم حساب ویژهای باز کرده. در بین اصابتها، وضع سپاه بانه از همه بدتر است. موج انفجار حتی دیوارهای اطراف پادگان را هم ریخته و تلی از خاک و آوارهایش ته دل آدم را خالی میکند. به نظر میرسد بمبارانهای شمالغرب یک الگوی مشخص دارد. هدف، باز کردن یک کریدور از مرز غربی تا خود تبریز است. از خسروشاه تا میاندوآب، از بوکان و سقز تا بانه و سردشت آماج حملات هوایی بودهاند. برای اینکه به جدیت در نقشه ورود زمینی دشمن بشود پی برد همین دلیل کافیست که علاوهبر مقرهای نظامی به ایستوبازرسیهای مسیر هم حمله شده.
روایت یکی از حملات در نوع خود قابل توجه است. در یکی از شهرستانهای استان بچههای فراجا با چهرهزنی به یکی از خودروهای توی جاده شک میکنند. دستور ایست داده میشود. خودرو مذکور کمی با فاصله توقف میکند. آخرین تصویری که افسر گشت در خاطرش مانده این است که وقتی برای بازرسی خودرو نزدیک میشده صدای ریزپرندهای را شنیده که از سمت خودرو به آنها حمله کرده و چند ثانیه بعد انفجار. در این عملیات تروریستی یک سرباز به شهادت میرسد و آن افسر حالا در یکی از بیمارستانهای تبریز تحت درمان است.
حملات به نوار مرزی نگرانکننده است. پایگاههای مرزی هم بمباران شدهاند. به ظاهر همه چیز برای هجوم زمینی آماده شده اما اتفاقاتی دارد میافتد که معادلات را فعلا عوض کرده. بچهها لب مرز میگویند هرشب چند پهپاد میشمارند که از مرز رد میشوند. از صدای موتور گازی بعضیشان میشود فهمید شاهداند و مقصدشان اقلیم است. آن طرف مرز، دشمن برای هر اقدام زمینی جدی نیاز به آرایش دارد. فرماندهان میگویند حملات پهپادی ما سازمان رزمشان را بهم میریزند.
زدن مواضع گروهکها فقط بخشی از ماجراست. وسط جنگ و بدون پشتیبانی هوایی خودی و زیر رصد ماهوارهها و پهپادهای دشمن جابجایی نیرو و تقویت این مناطق چالشهای خاص خودش را دارد و تحرکات با تدبیر و خلاقیت در حال انجام است. هیچ عقبنشینی و ترسی در نیروها دیده نمیشود. فقط روشها عوض شده.تا اینجای کار پروژه دشمن در غرب شکست خورده. این شکست علتهای مهم دیگری هم دارد که در ادامه از آنها خواهم گفت..
@saarbaaz
#کردستان#جنگ_رمضان#روایت
روایت یکی از حملات در نوع خود قابل توجه است. در یکی از شهرستانهای استان بچههای فراجا با چهرهزنی به یکی از خودروهای توی جاده شک میکنند. دستور ایست داده میشود. خودرو مذکور کمی با فاصله توقف میکند. آخرین تصویری که افسر گشت در خاطرش مانده این است که وقتی برای بازرسی خودرو نزدیک میشده صدای ریزپرندهای را شنیده که از سمت خودرو به آنها حمله کرده و چند ثانیه بعد انفجار. در این عملیات تروریستی یک سرباز به شهادت میرسد و آن افسر حالا در یکی از بیمارستانهای تبریز تحت درمان است.
حملات به نوار مرزی نگرانکننده است. پایگاههای مرزی هم بمباران شدهاند. به ظاهر همه چیز برای هجوم زمینی آماده شده اما اتفاقاتی دارد میافتد که معادلات را فعلا عوض کرده. بچهها لب مرز میگویند هرشب چند پهپاد میشمارند که از مرز رد میشوند. از صدای موتور گازی بعضیشان میشود فهمید شاهداند و مقصدشان اقلیم است. آن طرف مرز، دشمن برای هر اقدام زمینی جدی نیاز به آرایش دارد. فرماندهان میگویند حملات پهپادی ما سازمان رزمشان را بهم میریزند.
زدن مواضع گروهکها فقط بخشی از ماجراست. وسط جنگ و بدون پشتیبانی هوایی خودی و زیر رصد ماهوارهها و پهپادهای دشمن جابجایی نیرو و تقویت این مناطق چالشهای خاص خودش را دارد و تحرکات با تدبیر و خلاقیت در حال انجام است. هیچ عقبنشینی و ترسی در نیروها دیده نمیشود. فقط روشها عوض شده.تا اینجای کار پروژه دشمن در غرب شکست خورده. این شکست علتهای مهم دیگری هم دارد که در ادامه از آنها خواهم گفت..
@saarbaaz
#کردستان#جنگ_رمضان#روایت
۱۶۱
۱۳:۵۶
ســربـاز
#پلاکارد
ارسال عکس پلاکارد شما @plakardchii پلاکاردچی🪧 @pelakardchi
پلاکارد تراز:)
۱۶۴
۲۰:۲۳
آخ که چقدر منتظر رسیدن این وقت لعنتی بودیم:)

۱۰۸
۱۹:۴۳
۱۰۰
۹:۰۲
شهیدی آورده بودند مجهولالهویه، که ۳-۴ساعت بود مشدیعباد داشت با آن کار میکرد. بین خندههایمان با اخم و ناراحتی آمد، زیر لب زمزمه میکرد: «خودت کمک کن! خودت بگو!» و در گوشهای از کانکس از خستگی بیهوش شد. چند دقیقه بیشتر از خوابش نگذشته بود که عین فنر از جا پرید و دوباره رفت بیرون. وقتی برگشت پلاک دستش بود...اسم شهید را که از دفتر پیدا کرد، تازه یادمان آمد که مشدیعباد آن همه روی این شهید کار کرده و به جایی نرسیده بود! پرسیدیم پلاک را از کجا پیدا کردی؟-دلم نمیخواست ناشناس بمونه، ناراحت بودم که بعد این همه تلاش هیچ نشونی ازش پیدا نکردم. به خدا و شهید گفتم خودتون کمکم کنین نشونه پیدا کنم. وقتی خوابیدم شهید خودش گفت! خودش نشونه داد: «پلاکم بین قفسهی سینه و گلوم گیر کرده.» رفتم به جایی که شهید گفته بود نگاه کردم. دست انداختم توی زخمش. دقیقاً همونجا، پلاکش بین قفسهی سینه و راه گلو بود!رفتیم بالا سر شهید. به نظر میرسید در اثر فشارِ گلوله یا ترکشی که به سینهاش خورده است، پلاک داخل قفسهی سینه رفته و چسبیده به راه گلو. مشدی هم وقتی ناامید شده از خدا درخواستی کرده و خدا هم اجابت! بعد هم رفته آدرسی که شهید داده را گشته و پلاک و اسم شهید پیدا شده.
پینوشت: این روایت حاج علیرضا تاجیک، بنیانگذار معراجشهدای سپاه است. سه سال پیش در تهران با کادر مرکزی معراج شهدای جنگ مصاحبه مفصلی در مورد حاج حسن مشهدی عبادی گرفتم. قسمت نشد در حیات دنیویاش بزرگداشت خودش را ببیند.حالا مهمان رفقای شهیدش است.رحمت خدا بر او...
@saarbaaz#معراج_شهدا#حاج_حسن_مشهدی_عبادی#روایت#دفاع_مقدس
پینوشت: این روایت حاج علیرضا تاجیک، بنیانگذار معراجشهدای سپاه است. سه سال پیش در تهران با کادر مرکزی معراج شهدای جنگ مصاحبه مفصلی در مورد حاج حسن مشهدی عبادی گرفتم. قسمت نشد در حیات دنیویاش بزرگداشت خودش را ببیند.حالا مهمان رفقای شهیدش است.رحمت خدا بر او...
@saarbaaz#معراج_شهدا#حاج_حسن_مشهدی_عبادی#روایت#دفاع_مقدس
۸۵۶
۱۰:۳۲