علی وقت رو تلف نمیکنه و سعی میکنه تا غزل رو از اونجا بیرون ببرهجون اون از هر چیز براش مهم تر بود و میخواست فقط اون در امان باشد.. پس غزل رو با یه دست تو بغل میگیره و با ملافه تخت اون رو به کمر خودش میبنده و به سمت تراس حرکت میکنه و روی تراس میره تا از اونجا پایین بره و هرچه سریع تر غزل رو از اونجا دور کنه تا اینکه...
۱۲۹
۲۱:۴۲
پارت بیست و ششم : حواست به همه چیز باشه


۱۱۸
۹:۰۸
- الو امیدسلام! غزل بیهوش شده منم دارم سعی میکنم بتونم از پنجره بیارمش پایینهمون لوکیشنی که برام فرستادی، پیداش کردم. اگه یه درصد یه ساعت دیگه بهت زنگ نزدم و نتونستم برگردم، تیم کمکی رو بفرست!..
- چشم قربان، تیم کمکی خیلی به شما نزدیکه فقط دستور بدید!..
- به تو میسپارم، حواست به همه چیز باشه. فعلا...
علی تلفن رو قطع میکنه و سعی میکنه که پاش رو پایین ببره تا به تراس قلاب کنه که لحظه ای درد عمیقی رو در سرش حس میکند:
- آخ، لعنتی..
آرمان موهای مشکی و پریشان علی رو با دست هایش میگیرد و لحظه ای به قطره خونی که در حال ریزش از پیشانی اش بود توجه میکند، آریا ملافه ای که دور غزل پیچیده شده بود و به کمر علی بسته شده بود، رو باز میکند.
- سلام علی، حالت چطوره! به نظرت دزدین یه دختر اونم از پنجره کار درستیه؟
لحظه ای چشم های ذغالی رنگ علی بسته میشود...
- چشم قربان، تیم کمکی خیلی به شما نزدیکه فقط دستور بدید!..
- به تو میسپارم، حواست به همه چیز باشه. فعلا...
علی تلفن رو قطع میکنه و سعی میکنه که پاش رو پایین ببره تا به تراس قلاب کنه که لحظه ای درد عمیقی رو در سرش حس میکند:
- آخ، لعنتی..
آرمان موهای مشکی و پریشان علی رو با دست هایش میگیرد و لحظه ای به قطره خونی که در حال ریزش از پیشانی اش بود توجه میکند، آریا ملافه ای که دور غزل پیچیده شده بود و به کمر علی بسته شده بود، رو باز میکند.
- سلام علی، حالت چطوره! به نظرت دزدین یه دختر اونم از پنجره کار درستیه؟
لحظه ای چشم های ذغالی رنگ علی بسته میشود...
۱۲۲
۹:۲۹
"علی"
این درد عمیق که توی سرم حس میکنم چیه!؟چرا روی پیشونیم چیزی حس میکنم...غزل.. غزل کجاست..چرا روز صندلی دستام بسته شده!..مگه ما فرار نکرده بودیم؟..
*ناگهان لیوان آبی روی صورت علی ریخته شد.. و آریا فریاد کشید :
- خب! نمیخوای چشماتو باز کنی؟ نمیخوای از خودت بپرسی چی شد اینجوری شد؟ نمیخواد بپرسی! خودم به توضیح میدم.
آریا چوبی که کنار دیوار تکیه داده شده بود و روش قطرات کوچیک و بزرگی از خون دیده میشد رو برداشت و ادامه داد:
- (آریا) خب مشخصا آرمان با این چوبی که توی دستمه زد توی سرت، درد که نمیکنه؟ بکنه هم مهم نیست، آخرش قراره هردوتون بمیرید!غزل میبینی این آدم چقدر پسته؟ اول که سوگند و کشت حالا هم اومد تورو بکشه!
- (غزل) خفه شو من من همه چیز رو میدونم! ولی میخوام از زبون تو بشنوم! آخه چرا؟!..
- (آریا) پس نمیدونی چرا! بزار بریم چند سال قبل تر! تقریبا سال هزار و سیصد و نود و شش، میخوام بدونم آیا تو همونی نبودی که وقتی یازده سالت بود با سوگند توی یه ماشین، عقب نشسته بودید!؟ و مادر تو کسی بود که رانندگی میکرد؟ تصادف کردید مگه نه؟ میدونی کسی که مادر تو بهش زد کی بود؟ درسته مادر من و آرمان!
- (آرمان) آریا! بیا بیخیال شیم، هنوز وقت داریم!
- (آریا) خفه شو آرمان! صدبار بهت گفتم این بازی کثیف رو تو شروع کردی منم تموم میکنم با کشتن غزل میتونم دردی رو به معصومه وارد کنم که من و تو توی این سالا با بی مادری کشیدیم!
- (غزل) صبر کن! علی، اون چه ربطی به این قضیه داره؟
- (آریا) هنوز نفهمیدی؟ علی سوگند و غزل رو کشته و قراره اسمش همه جا پخش بشه، شاید با خودت بپرسی من که هنوز زندم ولی وقتی این گوله رو تو سرت خالی کنم تو میمیری و علی میمونه با جنازه غزل. درست وقتی که پلیسا میرسن اینجا!..
لحظه ای آریا چوب رو به زمین پرت میکنه و کُلت توی جیب علی رو برمیداره و اون رو به سمت غزل بالا میگیره درست روی مغزش..
- (آریا) نگران نباش غزل! این مرگ سریع ترین و بی درد ترین نوع مرگه! چون وقتی توی مغزت بزنم قرار نیست هیچ دردی بکشی و همه چیز تمومه...
این درد عمیق که توی سرم حس میکنم چیه!؟چرا روی پیشونیم چیزی حس میکنم...غزل.. غزل کجاست..چرا روز صندلی دستام بسته شده!..مگه ما فرار نکرده بودیم؟..
*ناگهان لیوان آبی روی صورت علی ریخته شد.. و آریا فریاد کشید :
- خب! نمیخوای چشماتو باز کنی؟ نمیخوای از خودت بپرسی چی شد اینجوری شد؟ نمیخواد بپرسی! خودم به توضیح میدم.
آریا چوبی که کنار دیوار تکیه داده شده بود و روش قطرات کوچیک و بزرگی از خون دیده میشد رو برداشت و ادامه داد:
- (آریا) خب مشخصا آرمان با این چوبی که توی دستمه زد توی سرت، درد که نمیکنه؟ بکنه هم مهم نیست، آخرش قراره هردوتون بمیرید!غزل میبینی این آدم چقدر پسته؟ اول که سوگند و کشت حالا هم اومد تورو بکشه!
- (غزل) خفه شو من من همه چیز رو میدونم! ولی میخوام از زبون تو بشنوم! آخه چرا؟!..
- (آریا) پس نمیدونی چرا! بزار بریم چند سال قبل تر! تقریبا سال هزار و سیصد و نود و شش، میخوام بدونم آیا تو همونی نبودی که وقتی یازده سالت بود با سوگند توی یه ماشین، عقب نشسته بودید!؟ و مادر تو کسی بود که رانندگی میکرد؟ تصادف کردید مگه نه؟ میدونی کسی که مادر تو بهش زد کی بود؟ درسته مادر من و آرمان!
- (آرمان) آریا! بیا بیخیال شیم، هنوز وقت داریم!
- (آریا) خفه شو آرمان! صدبار بهت گفتم این بازی کثیف رو تو شروع کردی منم تموم میکنم با کشتن غزل میتونم دردی رو به معصومه وارد کنم که من و تو توی این سالا با بی مادری کشیدیم!
- (غزل) صبر کن! علی، اون چه ربطی به این قضیه داره؟
- (آریا) هنوز نفهمیدی؟ علی سوگند و غزل رو کشته و قراره اسمش همه جا پخش بشه، شاید با خودت بپرسی من که هنوز زندم ولی وقتی این گوله رو تو سرت خالی کنم تو میمیری و علی میمونه با جنازه غزل. درست وقتی که پلیسا میرسن اینجا!..
لحظه ای آریا چوب رو به زمین پرت میکنه و کُلت توی جیب علی رو برمیداره و اون رو به سمت غزل بالا میگیره درست روی مغزش..
- (آریا) نگران نباش غزل! این مرگ سریع ترین و بی درد ترین نوع مرگه! چون وقتی توی مغزت بزنم قرار نیست هیچ دردی بکشی و همه چیز تمومه...
۱۳۵
۹:۵۱
پارت بیست و هفتم : نه خواهش میکنم!


۹۹
۷:۲۹
علی فریاد کشید:
- نههه خواهش میکنم! آریا! این کار رو نکن.. هرچی بخوای بهت میدم!
- (آریا) تو میتونی اون سال ها که بدون مادر زندگی کردم رو برگردونی؟غزل میدونی که من عاشقتم پس منو ببخش!
ناگهان آریا اسلحه توی دستش رو روی پیشانی غزل نگه میداره و...
- (علی) نههههه!..
- (آریا) آخ..خ...
- (آرمان) آریاااااا، نههههه...
امید پنجره رو با دسته اسلحه میشکنه و وارد خونه میشه.. دست راستش رو توی موهای بورش میکشه و با انگشتش عینکش رو روی صورتش درست میکنه و شروع به صحبت میکنه :
- آرمان! اگه الان نفهمیدی چی شد باید بگم دنیا رو از شر یه قاتل نجات دادم!
غزل چشماش رو که بسته بود آروم باز میکنه و آریا رو درحالی که پخش زمین شده بود و دستهای سفیدش که لکه های خون روش پاشیده شده بود، روی پاهاش میبینه..آرمان لحظه ای پاهاش رو روبه عقب حرکت میده تا بتونه از این جهنمی که گیرش افتاده فرار کنه، اون کفش های کلاسیک قهوهای رو به عقب حرکت کرد ولی لحظه ای کسی پشت آرمان ظاهر شد و جلوی فرار کردنش رو گرفت...
- نههه خواهش میکنم! آریا! این کار رو نکن.. هرچی بخوای بهت میدم!
- (آریا) تو میتونی اون سال ها که بدون مادر زندگی کردم رو برگردونی؟غزل میدونی که من عاشقتم پس منو ببخش!
ناگهان آریا اسلحه توی دستش رو روی پیشانی غزل نگه میداره و...
- (علی) نههههه!..
- (آریا) آخ..خ...
- (آرمان) آریاااااا، نههههه...
امید پنجره رو با دسته اسلحه میشکنه و وارد خونه میشه.. دست راستش رو توی موهای بورش میکشه و با انگشتش عینکش رو روی صورتش درست میکنه و شروع به صحبت میکنه :
- آرمان! اگه الان نفهمیدی چی شد باید بگم دنیا رو از شر یه قاتل نجات دادم!
غزل چشماش رو که بسته بود آروم باز میکنه و آریا رو درحالی که پخش زمین شده بود و دستهای سفیدش که لکه های خون روش پاشیده شده بود، روی پاهاش میبینه..آرمان لحظه ای پاهاش رو روبه عقب حرکت میده تا بتونه از این جهنمی که گیرش افتاده فرار کنه، اون کفش های کلاسیک قهوهای رو به عقب حرکت کرد ولی لحظه ای کسی پشت آرمان ظاهر شد و جلوی فرار کردنش رو گرفت...
۱۰۹
۱۱:۵۳
پارت بیست و هشتم : همه چیز تموم شد؟


۱۸
۱۵:۵۴
امید از کنار پنجره تکون خورد و به سمت علی رفت و دستاش رو باز کردوقتی که علی دستاش از بند ریسمان رها شد با سرعت نور به سمت غزل حرکت کرد.لحظه ای دست های کثیف آریا رو روی پاهای مرمری غزل دید، ابرو های مشکی رنگش در هم فرو رفت و حالت خشم به خودش گرفت. سرش رو پایین آورد و مشت دستاش رو محکم تر کرد. امید که این صحنه رو دید، لاشه بی جون آریا رو از جلوی چشم های آتش گرفته علی کنار کشید. علی جلوی پا های خونین غزل زانو زد، سرش را آرام به زیر دستان نحیف غزل قرار داد، موهای مشکی اش حسابی به هم پیچ خورده بود اما همچنان بوی گل بهاری میداد.لحظه ای علی از حالت دو زانو برخاست و آرام دستانش را به گونه گلگون غزل کشید و به مروارید سبز چشمانش خیره ماند
علی با شوق عجیبی به چشمانش مینگرد چشم های مشکی اش او را میترساند، انگار که شیری شکار خود را در آغوش کشیده ولی علاقه ای به کشتن آن نداردغزل حس میکند قرار است ادامه عمرش زندانی شیری گرسنه باشد..علی دست های غزل را به آرامی باز میکند و در آغوش میکشد، لحظه ای غزل دوری را به نزدیکی ترجیح میدهد و فاصله اش را حفظ میکند.
- مراقب جوجه کوچولو نبودم، گربه اومد دزدیدش
- علی؟
- چی شده؟ صدای گربه میاد؟؟.
- میشه مسخره نباشی!؟ الان چی میشه؟
- هیچی، هیچی نمیشه...
علی با شوق عجیبی به چشمانش مینگرد چشم های مشکی اش او را میترساند، انگار که شیری شکار خود را در آغوش کشیده ولی علاقه ای به کشتن آن نداردغزل حس میکند قرار است ادامه عمرش زندانی شیری گرسنه باشد..علی دست های غزل را به آرامی باز میکند و در آغوش میکشد، لحظه ای غزل دوری را به نزدیکی ترجیح میدهد و فاصله اش را حفظ میکند.
- مراقب جوجه کوچولو نبودم، گربه اومد دزدیدش
- علی؟
- چی شده؟ صدای گربه میاد؟؟.
- میشه مسخره نباشی!؟ الان چی میشه؟
- هیچی، هیچی نمیشه...
۱۹
۱۶:۱۴