این روزها دوباره خیلیها کیف اضطراری آماده کردهاند، مدارک را یکجا گذاشتهاند، با صدای هر خبر قلبشان تندتر میزند و در ذهنشان مدام سناریوهای مختلف را مرور میکنند.
جنگ، حتی قبل از اینکه شروع شود، میتواند در ذهن آدمها آغاز شود.
بعد از تجربه جنگ قبلی، به عنوان یک روانشناس بیشتر از هر زمان دیگری به یک موضوع فکر کردم:اینکه در روزهای بحران، آدمها بیش از غذا، پول یا حتی برنامه، به یک «آدم امن» نیاز دارند؛کسی که وقتی دنیا ناامن میشود، حضورش به مغز یادآوری کند که «هنوز همه چیز از دست نرفته است.»
اما حقیقت عمیقتری هم وجود دارد.
همه ما همیشه به آن آدم دسترسی نداریم.گاهی فاصله، گاهی شرایط و گاهی خودِ بحران، ما را از عزیزانمان جدا میکند.
برای همین مهمترین سرمایه روانی هر انسان این است که بتواند کمکم برای خودش «آدم امن» شود.
یعنی وقتی خبرها ترسناکاند، خودش را با خبرها نابود نکند.وقتی آینده مبهم است، با خودش مهربان بماند.وقتی کنترل خیلی چیزها از دستش خارج شده، احساس امنیتش را کاملاً به اتفاقات بیرون گره نزند.
شاید بزرگترین درسی که بحرانها به ما میدهند این باشد:امنیت، فقط چیزی نیست که بیرون از ما ساخته شود؛بخش مهمی از آن، رابطهای است که با خودمان میسازیم.
آدمی که در سختترین روزها بتواند پناه خودش باشد، حتی اگر بلرزد، کمتر میشکند.
جنگ، حتی قبل از اینکه شروع شود، میتواند در ذهن آدمها آغاز شود.
بعد از تجربه جنگ قبلی، به عنوان یک روانشناس بیشتر از هر زمان دیگری به یک موضوع فکر کردم:اینکه در روزهای بحران، آدمها بیش از غذا، پول یا حتی برنامه، به یک «آدم امن» نیاز دارند؛کسی که وقتی دنیا ناامن میشود، حضورش به مغز یادآوری کند که «هنوز همه چیز از دست نرفته است.»
اما حقیقت عمیقتری هم وجود دارد.
همه ما همیشه به آن آدم دسترسی نداریم.گاهی فاصله، گاهی شرایط و گاهی خودِ بحران، ما را از عزیزانمان جدا میکند.
برای همین مهمترین سرمایه روانی هر انسان این است که بتواند کمکم برای خودش «آدم امن» شود.
یعنی وقتی خبرها ترسناکاند، خودش را با خبرها نابود نکند.وقتی آینده مبهم است، با خودش مهربان بماند.وقتی کنترل خیلی چیزها از دستش خارج شده، احساس امنیتش را کاملاً به اتفاقات بیرون گره نزند.
شاید بزرگترین درسی که بحرانها به ما میدهند این باشد:امنیت، فقط چیزی نیست که بیرون از ما ساخته شود؛بخش مهمی از آن، رابطهای است که با خودمان میسازیم.
آدمی که در سختترین روزها بتواند پناه خودش باشد، حتی اگر بلرزد، کمتر میشکند.
۳۳
۷:۲۰
خودش رو مدام تکرار میکرد و انتظارِ پاسخِ متفاوتی از جهان داشت.چه بازیِ مضحکی با عمرش کرد...
۲۹
۱۹:۰۷
دیشب یکی از مراجعین ازم پرسید:
«اگه جنگ بشه چی؟اگه آب نباشه؟اگه برق و گاز قطع بشه، چی کار کنیم؟»
بهش گفتم:«اگه یه روزی واقعاً شد، همون روز برای حلش فکر میکنیم...»
چون انسان، ظرفیت تحمل رنج را دارد؛اما تحملِ رنجی که هنوز اتفاق نیفتاده، فقط توانش را زودتر تمام میکند.
امروز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم گاز قطع شده.
برای چند ثانیه، دیشب یادم آمد.
و با خودم فکر کردم...
ذهن ما چقدر عجیب است.
گاهی برای اتفاقی که فقط یک احتمال است، ساعتها اضطراب میکشد؛اما وقتی همان اتفاق واقعاً رخ میدهد، آرامآرام شروع میکند به پیدا کردن راهحل.
روانشناسان به این الگو اضطراب پیشبینانه میگویند؛ذهن تلاش میکند با فکر کردن به بدترین سناریوها، از ما محافظت کند.اما بیشتر وقتها، فقط آرامش امروزمان را از ما میگیرد.
شاید لازم نباشد بار تمام فرداهای نامعلوم را، امروز روی شانههایمان بگذاریم.
شاید کافی باشد فقط از خودمان بپرسیم:
«الان، در همین لحظه، چه کاری از دست من برمیآید؟»
گاهی آرامش، از جواب داشتن برای همه سؤالها نمیآید...از پذیرفتن این میآید که لازم نیست امروز، همه فرداها را زندگی کنیم.
این محتوا برای آگاهی نوشته شده، نه تشخیص یا درمان. اگر احساس میکنی اضطراب، زندگی روزمرهات را مختل کرده، کمک گرفتن از روانشناس بهترین قدم است.
«اگه جنگ بشه چی؟اگه آب نباشه؟اگه برق و گاز قطع بشه، چی کار کنیم؟»
بهش گفتم:«اگه یه روزی واقعاً شد، همون روز برای حلش فکر میکنیم...»
چون انسان، ظرفیت تحمل رنج را دارد؛اما تحملِ رنجی که هنوز اتفاق نیفتاده، فقط توانش را زودتر تمام میکند.
امروز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم گاز قطع شده.
برای چند ثانیه، دیشب یادم آمد.
و با خودم فکر کردم...
ذهن ما چقدر عجیب است.
گاهی برای اتفاقی که فقط یک احتمال است، ساعتها اضطراب میکشد؛اما وقتی همان اتفاق واقعاً رخ میدهد، آرامآرام شروع میکند به پیدا کردن راهحل.
روانشناسان به این الگو اضطراب پیشبینانه میگویند؛ذهن تلاش میکند با فکر کردن به بدترین سناریوها، از ما محافظت کند.اما بیشتر وقتها، فقط آرامش امروزمان را از ما میگیرد.
شاید لازم نباشد بار تمام فرداهای نامعلوم را، امروز روی شانههایمان بگذاریم.
شاید کافی باشد فقط از خودمان بپرسیم:
«الان، در همین لحظه، چه کاری از دست من برمیآید؟»
گاهی آرامش، از جواب داشتن برای همه سؤالها نمیآید...از پذیرفتن این میآید که لازم نیست امروز، همه فرداها را زندگی کنیم.
این محتوا برای آگاهی نوشته شده، نه تشخیص یا درمان. اگر احساس میکنی اضطراب، زندگی روزمرهات را مختل کرده، کمک گرفتن از روانشناس بهترین قدم است.
۳۷
۶:۳۵
بالاخره امروز هم گذشت و تونستم بخشی از جلسههام رو برگزار کنم.
چیزی که امروز بیشتر از هر چیز توجهم رو جلب کرد، حجم اضطراب و تنشی بود که مراجعانم از اخبار جنگ و این روزهای پر از بیثباتی با خودشون به جلسه آورده بودن.
و راستش... حق دارن.
آدم تا چه اندازه میتونه بارِ ناامنی، ابهام و نگرانی رو هر روز با خودش حمل کنه و همچنان انتظار داشته باشه حالش مثل قبل بمونه؟
برای همین تصمیم گرفتم یه ویس کوتاه ضبط کنم شاید نتونه همهی این سنگینی رو کم کنه، اما اگر بتونه برای چند دقیقه احساس امنیت، آرامش یا همراهی ایجاد کنه، خوشحال میشم که سهم کوچیکی در این روزهای سخت داشته باشم.
چیزی که امروز بیشتر از هر چیز توجهم رو جلب کرد، حجم اضطراب و تنشی بود که مراجعانم از اخبار جنگ و این روزهای پر از بیثباتی با خودشون به جلسه آورده بودن.
و راستش... حق دارن.
آدم تا چه اندازه میتونه بارِ ناامنی، ابهام و نگرانی رو هر روز با خودش حمل کنه و همچنان انتظار داشته باشه حالش مثل قبل بمونه؟
برای همین تصمیم گرفتم یه ویس کوتاه ضبط کنم شاید نتونه همهی این سنگینی رو کم کنه، اما اگر بتونه برای چند دقیقه احساس امنیت، آرامش یا همراهی ایجاد کنه، خوشحال میشم که سهم کوچیکی در این روزهای سخت داشته باشم.
۳۸
۱۷:۳۶
t.me@maryamsadeghipsy.mp3
۰۲:۱۳-۲.۰۳ مگابایت
۳۶
۱۷:۳۷
t.me@maryamsadeghipsy_1.mp3
۰۳:۲۲-۳.۰۹ مگابایت
به نظرت آدمی که واقعاً دوستت داره اگه ازت فاصله بگیره یعنی دیگه دوستت نداره؟
۲۳
۱۲:۴۷
هیچکس بارِ گناه دیگری را به دوش نمیکشد.
گاهی ما سالها هزینهی اتفاقاتی را میدهیم که حتی در بهوجود آمدنشان نقشی نداشتهایم.
با ترسهایی بزرگ میشویم که از ما شروع نشدهاند؛با بیاعتمادیهایی مواجه میشویم که ریشهشان در رابطههای قبلی است؛تاوان زخمهایی را میدهیم که آدمهای دیگری در گذشته به هم زدهاند؛و گاهی حتی باورهایی را با خودمان حمل میکنیم که نسلها قبل، بدون اینکه فرصتی برای بازنگری داشته باشند، به ما منتقل کردهاند.
اما یک جایی باید متوجه شویم:
گذشتهی خانوادهات، بخشی از داستان توست؛ اما قرار نیست تمام زندگی تو باشد.
میتوانی بفهمی پدر و مادرت چه کشیدهاند،بدانی چه ترسهایی داشتهاند،زخمهایشان را ببینیو حتی برای دردهایی که تجربه کردهاند همدلی داشته باشی؛
اما این به معنای آن نیست که باید همان ترسها را ادامه بدهی.
این یعنی بتوانی بین «من» و «داستانی که قبل از من اتفاق افتاده» مرز بگذاری.
اگر کسی به دلیل خیانتهای گذشتهاش به تو اعتماد نمیکند،اگر کسی به خاطر رهاشدگیهای قبلی، مدام تو را امتحان میکند،اگر کسی به دلیل زخمهای قدیمیاش تو را با آدمهای گذشته مقایسه میکند،
تو مجبور نیستی برای اثبات بیگناهیات، تا ابد در جایگاه متهم بمانی.
میتوانی بگویی:
«من گذشتهات را میفهمم؛اما قرار نیست تاوانش را بدهم.»
این خودخواهی نیست.این مرزبندی است.
همدلی یعنی درد دیگری را ببینی؛نه اینکه آن درد را به خانهی روان خودت ببری و با خودت زندگی کنی.
و همین اصل در محیط کار هم وجود دارد.
اگر تو کارت را درست انجام دادهای،اشتباه همکارت الزاماً اشتباه تو نیست.
قرار نیست برای حفظ ظاهر یک مجموعه، مدام اشتباه دیگران را بپوشانی، مسئولیت چیزی را که انجام ندادهای قبول کنی یا سکوت کنی تا بیکفایتی دیگران به چشم نیاید.
مسئولیتپذیری با به دوش کشیدن مسئولیت دیگران فرق دارد.
بلوغ روانی یعنی بدانی کجا باید مسئولیت بپذیری و کجا باید آن را به صاحبش برگردانی.
نه هر زخمی که در خانوادهات وجود داشته، زخم توست؛نه هر اشتباهی که در رابطهای قبل از تو اتفاق افتاده، تقصیر توست؛نه هر آشفتگیای که در محیط کارت وجود دارد، وظیفهی تو برای جبران کردن است.
تو قرار نیست کفارهی اشتباهات آدمهایی باشی که قبل از تو زندگی کردهاند.
میتوانی گذشته را بشناسی،بدون اینکه در آن زندگی کنی.
میتوانی درد دیگران را بفهمی،بدون اینکه آن را به سرنوشت خودت تبدیل کنی.
و میتوانی بگویی:
«این داستان قبل از من شروع شده؛اما قرار نیست با من ادامه پیدا کند.»
چون گاهی یکی از مهمترین شکلهای رشد،نه اضافه کردن چیزی به زندگی،بلکه پس دادن بارهایی است که هیچوقت مال تو نبودهاند.
مریم سادات صادقی مالواجردی روانشناس بالینی و طرحواره درمانگر
گاهی ما سالها هزینهی اتفاقاتی را میدهیم که حتی در بهوجود آمدنشان نقشی نداشتهایم.
با ترسهایی بزرگ میشویم که از ما شروع نشدهاند؛با بیاعتمادیهایی مواجه میشویم که ریشهشان در رابطههای قبلی است؛تاوان زخمهایی را میدهیم که آدمهای دیگری در گذشته به هم زدهاند؛و گاهی حتی باورهایی را با خودمان حمل میکنیم که نسلها قبل، بدون اینکه فرصتی برای بازنگری داشته باشند، به ما منتقل کردهاند.
اما یک جایی باید متوجه شویم:
گذشتهی خانوادهات، بخشی از داستان توست؛ اما قرار نیست تمام زندگی تو باشد.
میتوانی بفهمی پدر و مادرت چه کشیدهاند،بدانی چه ترسهایی داشتهاند،زخمهایشان را ببینیو حتی برای دردهایی که تجربه کردهاند همدلی داشته باشی؛
اما این به معنای آن نیست که باید همان ترسها را ادامه بدهی.
این یعنی بتوانی بین «من» و «داستانی که قبل از من اتفاق افتاده» مرز بگذاری.
اگر کسی به دلیل خیانتهای گذشتهاش به تو اعتماد نمیکند،اگر کسی به خاطر رهاشدگیهای قبلی، مدام تو را امتحان میکند،اگر کسی به دلیل زخمهای قدیمیاش تو را با آدمهای گذشته مقایسه میکند،
تو مجبور نیستی برای اثبات بیگناهیات، تا ابد در جایگاه متهم بمانی.
میتوانی بگویی:
«من گذشتهات را میفهمم؛اما قرار نیست تاوانش را بدهم.»
این خودخواهی نیست.این مرزبندی است.
همدلی یعنی درد دیگری را ببینی؛نه اینکه آن درد را به خانهی روان خودت ببری و با خودت زندگی کنی.
و همین اصل در محیط کار هم وجود دارد.
اگر تو کارت را درست انجام دادهای،اشتباه همکارت الزاماً اشتباه تو نیست.
قرار نیست برای حفظ ظاهر یک مجموعه، مدام اشتباه دیگران را بپوشانی، مسئولیت چیزی را که انجام ندادهای قبول کنی یا سکوت کنی تا بیکفایتی دیگران به چشم نیاید.
مسئولیتپذیری با به دوش کشیدن مسئولیت دیگران فرق دارد.
بلوغ روانی یعنی بدانی کجا باید مسئولیت بپذیری و کجا باید آن را به صاحبش برگردانی.
نه هر زخمی که در خانوادهات وجود داشته، زخم توست؛نه هر اشتباهی که در رابطهای قبل از تو اتفاق افتاده، تقصیر توست؛نه هر آشفتگیای که در محیط کارت وجود دارد، وظیفهی تو برای جبران کردن است.
تو قرار نیست کفارهی اشتباهات آدمهایی باشی که قبل از تو زندگی کردهاند.
میتوانی گذشته را بشناسی،بدون اینکه در آن زندگی کنی.
میتوانی درد دیگران را بفهمی،بدون اینکه آن را به سرنوشت خودت تبدیل کنی.
و میتوانی بگویی:
«این داستان قبل از من شروع شده؛اما قرار نیست با من ادامه پیدا کند.»
چون گاهی یکی از مهمترین شکلهای رشد،نه اضافه کردن چیزی به زندگی،بلکه پس دادن بارهایی است که هیچوقت مال تو نبودهاند.
مریم سادات صادقی مالواجردی روانشناس بالینی و طرحواره درمانگر
۱۷
۶:۱۳