غزل ۲۵اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود
ببین که جام زجاجی چه طرفهاش بشکست
مقام عیش میسر نمیشود بیرنج
بلی به حکم بلا بستهاند عهد الست
ببین که جام زجاجی چه طرفهاش بشکست
مقام عیش میسر نمیشود بیرنج
بلی به حکم بلا بستهاند عهد الست
۱.۵K
۹:۱۷
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده در دِه چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینهٔ نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
غزل ۸
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده در دِه چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینهٔ نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
غزل ۸
۱.۵K
۲۱:۵۴
در میخانه بستهاند دگر
افتتح یا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمک
هست بر جان و سینههای کباب
غزل ۱۳
افتتح یا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمک
هست بر جان و سینههای کباب
غزل ۱۳
۱.۶K
۲۲:۱۹
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
غزل ۱۷
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
غزل ۱۷
۱.۶K
۲۲:۲۵
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نهای جان من خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارک الله از این فتنهها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نخفتهام ز خیالی که میپزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
غزل ۲۲
سخن شناس نهای جان من خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارک الله از این فتنهها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نخفتهام ز خیالی که میپزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
غزل ۲۲
۱.۶K
۲۲:۲۸
شعر حافظ
غزل ۱: الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها . . به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها . . همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها #غزل_۱
از حافظ:به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها ...
با اندک تغییری از دُردی کِش:به خون سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه عاشق بی خبر نبود ز راه و رسم بی دل ها...
شرح:پیر مغان در لسان حافظ در معنای تام و تمامش معمولا یا امیرالمومنین است یا سیدالشهداء
در این بیت از غزل اول، این مِی همان محبت خداست که باطن عبادات است و روح مناجات و بی آن عبادت پوسته ای بیش نیست.جلوه ی این محبت در فداء شدن است که هم سجاده ی محراب کوفه به ثارالله رنگین شد و هم گودال قتلگاه سجده ای خونین از ثارلله به خود دید.
#محرم#پیرمغان#سیدالشهدا#غزل_اول
با اندک تغییری از دُردی کِش:به خون سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه عاشق بی خبر نبود ز راه و رسم بی دل ها...
شرح:پیر مغان در لسان حافظ در معنای تام و تمامش معمولا یا امیرالمومنین است یا سیدالشهداء
در این بیت از غزل اول، این مِی همان محبت خداست که باطن عبادات است و روح مناجات و بی آن عبادت پوسته ای بیش نیست.جلوه ی این محبت در فداء شدن است که هم سجاده ی محراب کوفه به ثارالله رنگین شد و هم گودال قتلگاه سجده ای خونین از ثارلله به خود دید.
#محرم#پیرمغان#سیدالشهدا#غزل_اول
۱.۹K
۱:۱۴
غزل ۱۴۳
به سرّ جام جم آنگه نظر توانى كردكه خاك ميكده كحل بصر توانى كردمباش بىمى و مطرب كه زير طاق سپهربدين ترانه غم از دل بدر توانى كردگل مراد تو آنگه نقاب بگشايدكه خدمتش چو نسيم سحر توانى كردگدائى در ميخانه طرفه اكسيريستگر اين عمل بكنى خاك زر توانى كردبعزم مرحلۀ عشق پيش نه قدمىكه سودها كنى ار اين سفر توانى كردتو كز سراى طبيعت نمىروى بيرونكجا به كوى طريقت گذر توانى كردجمال يار ندارد نقاب و پرده ولىغبار ره بنشان تا نظر توانى كردبيا كه چارۀ ذوق حضور و نظم اموربه فيضبخشى اهل نظر توانى كردولى تو تا لب معشوق و جام مى خواهىطمع مدار كه كار دگر توانى كرددلا ز نور هدايتگر آگهى يابىچو شمع خندهزنان ترك سر توانى كردگر اين نصيحت شاهانه بشنوى حافظبشاهراه حقيقت گذر توانى كرد
به سرّ جام جم آنگه نظر توانى كردكه خاك ميكده كحل بصر توانى كردمباش بىمى و مطرب كه زير طاق سپهربدين ترانه غم از دل بدر توانى كردگل مراد تو آنگه نقاب بگشايدكه خدمتش چو نسيم سحر توانى كردگدائى در ميخانه طرفه اكسيريستگر اين عمل بكنى خاك زر توانى كردبعزم مرحلۀ عشق پيش نه قدمىكه سودها كنى ار اين سفر توانى كردتو كز سراى طبيعت نمىروى بيرونكجا به كوى طريقت گذر توانى كردجمال يار ندارد نقاب و پرده ولىغبار ره بنشان تا نظر توانى كردبيا كه چارۀ ذوق حضور و نظم اموربه فيضبخشى اهل نظر توانى كردولى تو تا لب معشوق و جام مى خواهىطمع مدار كه كار دگر توانى كرددلا ز نور هدايتگر آگهى يابىچو شمع خندهزنان ترك سر توانى كردگر اين نصيحت شاهانه بشنوى حافظبشاهراه حقيقت گذر توانى كرد
۱.۹K
۲۱:۲۴
اَلا یا ایُها الساقی ز می پُر ساز جامم راکه از جانم فرو ریزد هوای ننگ و نامم را
از آن می ریز دَر جامم که جانم را فنا سازدبُرون سٰازد ز هستی هسته نیرنگ و دامم را
از آن می ده که جانم را ز قید خود رَها سازدبخود گیرد زمامم را فرو ریزد مقامم را
از آن می ده که در خلوتگه رندان بی حرمتبهم کوبد سجودم را بهم ریزد قیامم را
روم دَر جرگه پیران از خود بی خبر شاید بُرون سٰازند از جانم بمی افکار خامم را
از آن می ریز دَر جامم که جانم را فنا سازدبُرون سٰازد ز هستی هسته نیرنگ و دامم را
از آن می ده که جانم را ز قید خود رَها سازدبخود گیرد زمامم را فرو ریزد مقامم را
از آن می ده که در خلوتگه رندان بی حرمتبهم کوبد سجودم را بهم ریزد قیامم را
روم دَر جرگه پیران از خود بی خبر شاید بُرون سٰازند از جانم بمی افکار خامم را
۲K
۲۱:۳۷
غزل ۲۲ ، صفحه ۲۲
چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاستسخنشناس نهاى جان من خطا اينجاستسرم بدينى و عقبى فرونمىآيدتبارك اللّه ازين فتنها كه در سر ماستدر اندرون من خسته دل ندانم كيستكه من خموشم و او در فغان و در غوغاستدلم ز پرده برون شد كجائى اى مطرببنال هان كه ازين پرده كار ما به نواستمرا بكار جهان هرگز التفات نبودرخ تو در نظر من چنين خوشش آراستنخفتهام ز خيالى كه مىپزد دل منخمار صد شبه دارم شرابخانه كجاستچنين كه صومعه آلوده شد ز خون دلمگرم به باده بشوئيد حق بدست شماستاز آن بدير مغانم عزيز مىدارندكه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماستچه ساز بود كه در پرده مىزد آن مطربكه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواستنداى عشق تو ديشب در اندرون دادندفضاى سينۀ حافظ هنوز پر ز صداست
چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاستسخنشناس نهاى جان من خطا اينجاستسرم بدينى و عقبى فرونمىآيدتبارك اللّه ازين فتنها كه در سر ماستدر اندرون من خسته دل ندانم كيستكه من خموشم و او در فغان و در غوغاستدلم ز پرده برون شد كجائى اى مطرببنال هان كه ازين پرده كار ما به نواستمرا بكار جهان هرگز التفات نبودرخ تو در نظر من چنين خوشش آراستنخفتهام ز خيالى كه مىپزد دل منخمار صد شبه دارم شرابخانه كجاستچنين كه صومعه آلوده شد ز خون دلمگرم به باده بشوئيد حق بدست شماستاز آن بدير مغانم عزيز مىدارندكه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماستچه ساز بود كه در پرده مىزد آن مطربكه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواستنداى عشق تو ديشب در اندرون دادندفضاى سينۀ حافظ هنوز پر ز صداست
۲K
۱۶:۲۱
غزل ۵۶ ، صفحه ۵۶
دل سراپردۀ محبّت اوستديده آيينه دار طلعت اوستمن كه سر در نياورم به دو كونگردنم زير بار منّت اوستتو و طوبى و ما و قامت يارفكر هركس بقدر همّت اوستگر من آلوده دامنم چه عجبهمه عالم گواه عصمت اوستمن كه باشم در آن حرم كه صباپردهدار حريم حرمت اوستبىخيالش مباد منظر چشمزانكه اين گوشه جاى خلوت اوستهر گل نو كه شد چمنآراىز اثر رنگ و بوى صحبت اوستدور مجنون گذشت و نوبت ماستهركسى پنج روز نوبت اوستملكت عاشقىّ و گنج طربهرچه دارم ز يمن همّت اوستمن و دل گر فدا شديم چه باكغرض اندر ميان سلامت اوستفقر ظاهر مبين كه حافظ راسينه گنجينۀ محبّت اوست
دل سراپردۀ محبّت اوستديده آيينه دار طلعت اوستمن كه سر در نياورم به دو كونگردنم زير بار منّت اوستتو و طوبى و ما و قامت يارفكر هركس بقدر همّت اوستگر من آلوده دامنم چه عجبهمه عالم گواه عصمت اوستمن كه باشم در آن حرم كه صباپردهدار حريم حرمت اوستبىخيالش مباد منظر چشمزانكه اين گوشه جاى خلوت اوستهر گل نو كه شد چمنآراىز اثر رنگ و بوى صحبت اوستدور مجنون گذشت و نوبت ماستهركسى پنج روز نوبت اوستملكت عاشقىّ و گنج طربهرچه دارم ز يمن همّت اوستمن و دل گر فدا شديم چه باكغرض اندر ميان سلامت اوستفقر ظاهر مبين كه حافظ راسينه گنجينۀ محبّت اوست
۲.۱K
۱۶:۲۵