.«حریم سبز» .
.#پارت3
سکوتِ یک رسوایی بزرگ لای علفها میخزید.
باید پیش از اینکه برادر سبکسرم کار دست همهمان میداد، خودم را میرساندم.
«هیراد» عقل نداشت. هیچوقت به عاقبت کارهایش فکر نمیکرد.
به خیال خودش آن دختر را میکشت و همهمان را تا ابد راحت میکرد، ولی نمیدانست که دارد بدبختمان میکند.
اصلا با خودش فکر کرد که این عطش تشنگی، برای خون کیست؟
همیشه به خون «او» تشنه بود، ولی تشنگی اینبارش فرق داشت.
هیچوقت از کشتنش انقدر مصمم و حسابشده حرف نمیزد.
صدای زنگوله میآمد. به تپههای اطرافم نگاه کردم. هیچ کسی نبود. اما زنگولهها پابهپای «بهبه» گوسفندان راه میرفتند.
در همین نزدیکیام گلهای گذر میکرد، ولی هرچه دقیقتر نگاه میدوختم به دوردستها، بیشتر چیزی نمیدیدم.
در آسمان و ابرهای تکهتکهی سیاه، حتی پرنده پر نمیزد.
سیمیندشت کمکم رخت سیاه میپوشید.آسمان تیره، و تاریکی هوا سایه انداخته بود روی دشتِ سبز.
چشم ریز کردم و باز هم به دوردست خیره شدم.
چشمانم خطا نرفت. هنوز همانجا بود. «چنار» پیر سیمیندشت، تکوتنها در همان جای همیشگیاش ایستاده بود.
درست همانطور که در خاطرات کهنهام به یادش داشتم.
و از پشت صدای زنگولهها و سراب گوسفندها، باد صدایش را آورد.
صدای هیراد، دور و مبهم، مثل زوزه توی سرم پیچید:
«به ولای علی میکشمت دخترهی خیرهسر!»
چشمانم باز شد. خون، دوباره توی رگهایم دوید.
هنوز وقت بود. به گوشهایم شک نداشتم. زمان، برایم ایستاده بود.
شیب تپه را پایین آمدم.
باد، خاک خشک را از لابهلای سبزهها بلند میکرد و به پاچهی شلوارم میکوبید.
سکوتِ یک رسوایی بزرگ لای علفها میخزید.
باید پیش از اینکه برادر سبکسرم کار دست همهمان میداد، خودم را میرساندم.
«هیراد» عقل نداشت. هیچوقت به عاقبت کارهایش فکر نمیکرد.
به خیال خودش آن دختر را میکشت و همهمان را تا ابد راحت میکرد، ولی نمیدانست که دارد بدبختمان میکند.
اصلا با خودش فکر کرد که این عطش تشنگی، برای خون کیست؟
همیشه به خون «او» تشنه بود، ولی تشنگی اینبارش فرق داشت.
هیچوقت از کشتنش انقدر مصمم و حسابشده حرف نمیزد.
صدای زنگوله میآمد. به تپههای اطرافم نگاه کردم. هیچ کسی نبود. اما زنگولهها پابهپای «بهبه» گوسفندان راه میرفتند.
در همین نزدیکیام گلهای گذر میکرد، ولی هرچه دقیقتر نگاه میدوختم به دوردستها، بیشتر چیزی نمیدیدم.
در آسمان و ابرهای تکهتکهی سیاه، حتی پرنده پر نمیزد.
سیمیندشت کمکم رخت سیاه میپوشید.آسمان تیره، و تاریکی هوا سایه انداخته بود روی دشتِ سبز.
چشم ریز کردم و باز هم به دوردست خیره شدم.
چشمانم خطا نرفت. هنوز همانجا بود. «چنار» پیر سیمیندشت، تکوتنها در همان جای همیشگیاش ایستاده بود.
درست همانطور که در خاطرات کهنهام به یادش داشتم.
و از پشت صدای زنگولهها و سراب گوسفندها، باد صدایش را آورد.
صدای هیراد، دور و مبهم، مثل زوزه توی سرم پیچید:
«به ولای علی میکشمت دخترهی خیرهسر!»
چشمانم باز شد. خون، دوباره توی رگهایم دوید.
هنوز وقت بود. به گوشهایم شک نداشتم. زمان، برایم ایستاده بود.
شیب تپه را پایین آمدم.
باد، خاک خشک را از لابهلای سبزهها بلند میکرد و به پاچهی شلوارم میکوبید.
۱.۱K
۱۸:۳۴
.«حریم سبز» .
.#پارت4
سیمیندشت همیشه همینطور بود. با یک سکوتِ مالکانه غریبهها را پس میزد.
هنوز تصمیم نگرفته بود که بعد از اینهمه سال، مرا بپذیرد یا پس بزند.
هرچه نزدیکتر میشدم، سایهی محو هیراد واضحتر شکل میگرفت.
زیر چنار ایستاده بود با کلنگی روی شانهاش.
یک لحظه مکث کردم.بعد صدا زدم:
- هیراددد…
باد، اسمش را از دهانم گرفت. بردش بالا.پخش کرد بین شاخوبرگهای چنار.برش گرداند، اما ناقص.
انگار چنار هم نمیخواست این صدا به مقصد برسد.
هیچکس انتظارش را نداشت. نه برگشتنم را،نه این صدا را.
قدم دیگری برداشتم.حالا دیگر فقط هیراد نبود.
روبهرویش کسی ایستاده بود؛ با جثهی زنانه، کوتاهتر، بیقرارتر.دامنش در باد تکان میخورد.
سینه به سینهی هیراد ایستاده بود. انگار که از آن کلنگ بالا رفته ترس نداشت.
زمان را هدر ندادم. سرعت قدیمهایم زیاد شد.
این مسیر همیشه برایم دراز بود و طولانی. نفسم را میگرفت و شوق دیدار را به دلم زهر میکرد.
اما حالا... راه کوتاه شده بود، یا من بزرگ شده بودم؟
گامهایم بلندتر شد. تجدید خاطره نمیخواستم.
برنگشته بودم که خودم را در خاطرات دورانداخته پیدا کنم.
شروع کردم به دویدن.
راه کوتاه بود یا منْ بزرگ، دیگر اهمیت نداشت.
نه تا زمانی که قامت هیراد، در چندقدمیام بود و آن صدای مردانهی بم شدهاش را واضح شنیدم:
- چون ضعیفهای بهت وقت میدم وصیت کنی.
سیمیندشت همیشه همینطور بود. با یک سکوتِ مالکانه غریبهها را پس میزد.
هنوز تصمیم نگرفته بود که بعد از اینهمه سال، مرا بپذیرد یا پس بزند.
هرچه نزدیکتر میشدم، سایهی محو هیراد واضحتر شکل میگرفت.
زیر چنار ایستاده بود با کلنگی روی شانهاش.
یک لحظه مکث کردم.بعد صدا زدم:
- هیراددد…
باد، اسمش را از دهانم گرفت. بردش بالا.پخش کرد بین شاخوبرگهای چنار.برش گرداند، اما ناقص.
انگار چنار هم نمیخواست این صدا به مقصد برسد.
هیچکس انتظارش را نداشت. نه برگشتنم را،نه این صدا را.
قدم دیگری برداشتم.حالا دیگر فقط هیراد نبود.
روبهرویش کسی ایستاده بود؛ با جثهی زنانه، کوتاهتر، بیقرارتر.دامنش در باد تکان میخورد.
سینه به سینهی هیراد ایستاده بود. انگار که از آن کلنگ بالا رفته ترس نداشت.
زمان را هدر ندادم. سرعت قدیمهایم زیاد شد.
این مسیر همیشه برایم دراز بود و طولانی. نفسم را میگرفت و شوق دیدار را به دلم زهر میکرد.
اما حالا... راه کوتاه شده بود، یا من بزرگ شده بودم؟
گامهایم بلندتر شد. تجدید خاطره نمیخواستم.
برنگشته بودم که خودم را در خاطرات دورانداخته پیدا کنم.
شروع کردم به دویدن.
راه کوتاه بود یا منْ بزرگ، دیگر اهمیت نداشت.
نه تا زمانی که قامت هیراد، در چندقدمیام بود و آن صدای مردانهی بم شدهاش را واضح شنیدم:
- چون ضعیفهای بهت وقت میدم وصیت کنی.
۱.۱K
۱۸:۴۰
.«حریم سبز» .
.#پارت5
صدای هیراد را میشناختم. هرچند که فرصت نشده بود از نزدیک بشنومش، اما در طی این سالها کم در تماس نبودهایم.
ولی... این صدای زنانهی ناآشنا... این لحن غریبه... این صدای او بود؟
- ضعیفه که اون آبجی مشنگته. دخترای دِه پایین اندازه دهتا مرد دهِ بالا میارزن. برو واسه من قُدقُد نکن.
- زبون نزن عجوزه! میگیرم با همین کُلنگ میکشمت، خونت میفته پاماا!
صدای قهقهههای نازک و زنانهای دشت را از جا برداشت.
- تو؟ تو میخوای منو بکشی؟ قلدرتر از تو نبود توی اون دهکوره؟
چیزی در ریتم خندیدش یک گوشهی دورِ ذهنم را تکان داد.نشناختمش.
از فرط این غریبگی دلم سخت شد. سینهام تکان خفیفی خورد.گرهی ابرویم باز نشد، کورگره خورد.
علف هرز کینهاش در دلم کج و ماوج قد میکشید و هیچوقت خدا ریشهکن نمیشد.
هنوز همان بود. سر سوزنی فرق نکرده بود. هنوز همان دخترک درشتگویِ یاغی بود، که زبان نیشدارش به مار کبری طعنه میزد.
باز هم سینهام تکان خورد. اینبار ریز نبود، خفیف نبود. یواشکی و بیصدا نبود.
با صدای بیگانهی غریبهاش آمد و آشنای دوری را به یادم انداخت.
کینهاش در دل سنگم حک شده بود. نه میرفت و نه پاک میشد.
اخمهایم توی هم گره خوردند. خودم هم نفهمیدم که این اخم از کجا و کِی آمد، ولی آمد.
هیراد فریاد کشید. عربدهاش بالا رفت. سرخ شد. مثل زغال داغ میسوخت و وَلوَل میزد.
خون برادرم را به جوش آورد.
کُلنگ بالا رفت، نوک تیزش پردهی حریر نسیم را شکافت.
کم مانده بود که دشت سبزِ چنار، با خونش گلگون شود. اما هنوز نترس بود. نترس و دیوانه!
- وجودشو داری، بزن! - میزنم...- بزن...- به آقام قسم میزنمت ضعیفه.
نوبت او بود که ماده گرگ وجودش زوزه بکشد: - بزززززن!
صدای هیراد را میشناختم. هرچند که فرصت نشده بود از نزدیک بشنومش، اما در طی این سالها کم در تماس نبودهایم.
ولی... این صدای زنانهی ناآشنا... این لحن غریبه... این صدای او بود؟
- ضعیفه که اون آبجی مشنگته. دخترای دِه پایین اندازه دهتا مرد دهِ بالا میارزن. برو واسه من قُدقُد نکن.
- زبون نزن عجوزه! میگیرم با همین کُلنگ میکشمت، خونت میفته پاماا!
صدای قهقهههای نازک و زنانهای دشت را از جا برداشت.
- تو؟ تو میخوای منو بکشی؟ قلدرتر از تو نبود توی اون دهکوره؟
چیزی در ریتم خندیدش یک گوشهی دورِ ذهنم را تکان داد.نشناختمش.
از فرط این غریبگی دلم سخت شد. سینهام تکان خفیفی خورد.گرهی ابرویم باز نشد، کورگره خورد.
علف هرز کینهاش در دلم کج و ماوج قد میکشید و هیچوقت خدا ریشهکن نمیشد.
هنوز همان بود. سر سوزنی فرق نکرده بود. هنوز همان دخترک درشتگویِ یاغی بود، که زبان نیشدارش به مار کبری طعنه میزد.
باز هم سینهام تکان خورد. اینبار ریز نبود، خفیف نبود. یواشکی و بیصدا نبود.
با صدای بیگانهی غریبهاش آمد و آشنای دوری را به یادم انداخت.
کینهاش در دل سنگم حک شده بود. نه میرفت و نه پاک میشد.
اخمهایم توی هم گره خوردند. خودم هم نفهمیدم که این اخم از کجا و کِی آمد، ولی آمد.
هیراد فریاد کشید. عربدهاش بالا رفت. سرخ شد. مثل زغال داغ میسوخت و وَلوَل میزد.
خون برادرم را به جوش آورد.
کُلنگ بالا رفت، نوک تیزش پردهی حریر نسیم را شکافت.
کم مانده بود که دشت سبزِ چنار، با خونش گلگون شود. اما هنوز نترس بود. نترس و دیوانه!
- وجودشو داری، بزن! - میزنم...- بزن...- به آقام قسم میزنمت ضعیفه.
نوبت او بود که ماده گرگ وجودش زوزه بکشد: - بزززززن!
۱.۱K
۱۸:۴۱
.«حریم سبز» .
.#پارت6
انگشتان هیراد دستهی چوبی کلنگ را سفت چسبید. خواست پایین بیاوردش که دویدم.
مثل تمام این راهِ دراز که دویده بودم تا برسم به او.
- هیراد!
صدا بلندتر از آن شد که خودم انتظار داشتم.کلنگ در هوا مکث کرد.یک ثانیه. شاید کمتر.همان کافی بود.
خودم را رساندم میانشان. وقت خریدم. با صدایم شوکه شد و قدمهای من بالاخره به مقصد رسید. به زیر سایهی بلند چنار...
بازوی هیراد را کشیدم و به عقب راندمش.
سینهام سختِ سخت بود. نفسم بالا نمیآمد. سایهی سنگین چنار، روی قلبم پا گذاشته بود و راه نفسم را میبست.
با نفسی بریده در صورت هیراد تشر زدم: - بمون عقب. دیوونگی نکن هیراد.
برادرم حیران مانده بود. آمدنم را باور نداشت. حرف توی دهانش نصفه ماند و نم کشید.
- تو... تو... اینجا... خودتی؟
خودم بودم. اینجا... زیر همین چناری که دیگر دنج نبود. سایهاش خنک و دلنواز نبود.
هرچه نفس عمیق میکشیدم، سینهام بیشتر خالی میشد.
نمیخواستم او را ببینم. از دیدن چهرهی کریه المنظرش انزجارم میشد.بیشتر از همه از چشمهایش...
سرم را پایین انداختم و پشت کردم.
بازوی هیراد را دنبال خودم کشاندم و آرام گفتم: - بریم هیراد.
- تو دیگه کدوم خری هستی مرتیکهی فاکول کرواتی؟
انگشتان هیراد دستهی چوبی کلنگ را سفت چسبید. خواست پایین بیاوردش که دویدم.
مثل تمام این راهِ دراز که دویده بودم تا برسم به او.
- هیراد!
صدا بلندتر از آن شد که خودم انتظار داشتم.کلنگ در هوا مکث کرد.یک ثانیه. شاید کمتر.همان کافی بود.
خودم را رساندم میانشان. وقت خریدم. با صدایم شوکه شد و قدمهای من بالاخره به مقصد رسید. به زیر سایهی بلند چنار...
بازوی هیراد را کشیدم و به عقب راندمش.
سینهام سختِ سخت بود. نفسم بالا نمیآمد. سایهی سنگین چنار، روی قلبم پا گذاشته بود و راه نفسم را میبست.
با نفسی بریده در صورت هیراد تشر زدم: - بمون عقب. دیوونگی نکن هیراد.
برادرم حیران مانده بود. آمدنم را باور نداشت. حرف توی دهانش نصفه ماند و نم کشید.
- تو... تو... اینجا... خودتی؟
خودم بودم. اینجا... زیر همین چناری که دیگر دنج نبود. سایهاش خنک و دلنواز نبود.
هرچه نفس عمیق میکشیدم، سینهام بیشتر خالی میشد.
نمیخواستم او را ببینم. از دیدن چهرهی کریه المنظرش انزجارم میشد.بیشتر از همه از چشمهایش...
سرم را پایین انداختم و پشت کردم.
بازوی هیراد را دنبال خودم کشاندم و آرام گفتم: - بریم هیراد.
- تو دیگه کدوم خری هستی مرتیکهی فاکول کرواتی؟
۱.۱K
۱۸:۴۶
.«حریم سبز» .
.#پارت7
نگذاشت بروم. مثل همان وقتها با زبان سرخش، سر سبزم را به باد داد.
قدمهایم ایستاد. نفس میخواستم. داشتم خفه میشدم.
باید سرم را بالا میگرفتم و هوا را به سینهام میکشیدم.
اما هوایی که او در آن نفس میکشید، فقط زهرآلود بود و کشنده.
سرم نرمنرمک بالا آمد. رو برگردانم به سمتش.
لعنت به او... لعنت به خوی حقهبازِ ریاکارش.
روبند حریر گلداری را به صورتش زده بود که با هر نفس، آویزهای رویش جیرینگ جیرینگ صدا میداد.
نگاهش... چشمهایش... چشمهایش هنوز همان بود. با خموری نگاهت میکرد و چشمان سیاه گربهصفتش تا ته استخوانت نفوذ میکرد.
این من بودم که از بالا نگاهش میکردم، اما او کاری میکرد که از شیب مژههایش پایین بیفتم.
من را شناخته بود؟ اصلا من را یادش بود؟
هیچ ابا و خجالتی نداشت از اینکه بیپروا به مرد غریبهای چشم بدوزد.
مردمکهایش بیافسار به قامتم دوخته شده بود.
از این سرشانه به آن سرشانه. از این چشم، به آن چشم.از این نگاه دلگیر به آن نگاه پرکینه.
اخم نشست روی ابروهای پُر سیاهش. اما از اخم من کمرنگتر بود.
در چشمانم چه میدید که من را نمیشناخت؟ کینه؟ دوری؟ یا نفرت؟
من همهشان را باهم و یکجا، به اندازهی دهسال غربت پرورانده بودم.
باز هم سرکشی کرد در چهرهام. خال ظریف روی گونهاش بالا و پایین شد.
حواس من هم ناخودآگاه رفت پی آن ستارهی سیاه.
چشمهایش تا روی ریشهایم پایین آمده بودند.
نگاهش از پایین دوباره بالا رفت. تا چشمهایم. گریز زد به ابروی شکستهام و مردمکهایش ایستاد.
هنرِ دست خودش را شناخت!
چشمهایش پر تفریح خندیدند. دوباره غرور زنانهاش شعله کشید.
من از دیدنش نفسم بالا نمیآمد، ولی او کیفش کوک شد و زبانش دراز!
- راه گم کردی خانزاده!از جنس خودش شدم: - گم کردم که الان زندهای... «جیران!»
نگذاشت بروم. مثل همان وقتها با زبان سرخش، سر سبزم را به باد داد.
قدمهایم ایستاد. نفس میخواستم. داشتم خفه میشدم.
باید سرم را بالا میگرفتم و هوا را به سینهام میکشیدم.
اما هوایی که او در آن نفس میکشید، فقط زهرآلود بود و کشنده.
سرم نرمنرمک بالا آمد. رو برگردانم به سمتش.
لعنت به او... لعنت به خوی حقهبازِ ریاکارش.
روبند حریر گلداری را به صورتش زده بود که با هر نفس، آویزهای رویش جیرینگ جیرینگ صدا میداد.
نگاهش... چشمهایش... چشمهایش هنوز همان بود. با خموری نگاهت میکرد و چشمان سیاه گربهصفتش تا ته استخوانت نفوذ میکرد.
این من بودم که از بالا نگاهش میکردم، اما او کاری میکرد که از شیب مژههایش پایین بیفتم.
من را شناخته بود؟ اصلا من را یادش بود؟
هیچ ابا و خجالتی نداشت از اینکه بیپروا به مرد غریبهای چشم بدوزد.
مردمکهایش بیافسار به قامتم دوخته شده بود.
از این سرشانه به آن سرشانه. از این چشم، به آن چشم.از این نگاه دلگیر به آن نگاه پرکینه.
اخم نشست روی ابروهای پُر سیاهش. اما از اخم من کمرنگتر بود.
در چشمانم چه میدید که من را نمیشناخت؟ کینه؟ دوری؟ یا نفرت؟
من همهشان را باهم و یکجا، به اندازهی دهسال غربت پرورانده بودم.
باز هم سرکشی کرد در چهرهام. خال ظریف روی گونهاش بالا و پایین شد.
حواس من هم ناخودآگاه رفت پی آن ستارهی سیاه.
چشمهایش تا روی ریشهایم پایین آمده بودند.
نگاهش از پایین دوباره بالا رفت. تا چشمهایم. گریز زد به ابروی شکستهام و مردمکهایش ایستاد.
هنرِ دست خودش را شناخت!
چشمهایش پر تفریح خندیدند. دوباره غرور زنانهاش شعله کشید.
من از دیدنش نفسم بالا نمیآمد، ولی او کیفش کوک شد و زبانش دراز!
- راه گم کردی خانزاده!از جنس خودش شدم: - گم کردم که الان زندهای... «جیران!»
۱.۳K
۱۸:۴۶
این شما و اینم قصهی عزیز من، حریم سبز! هفت پارت ابتدایی این قصه تقدیم نگاه زیبا و مهربونتون. 🥰امیدوارم همینطور که برای من عزیزه، توی دل شما هم بشینه و جاشو باز کنه.
قصه قشنگ منو تنها نذارین. 🤍
قصه قشنگ منو تنها نذارین. 🤍
۱.۴K
۱۸:۴۸
حریم سبز|«ساجده یزدانی»
همه چی از این ویدیو و اینستاگرام شروع شد! 

فکر کنم الان ربط این ویدیو و ایدهی حریم سبز رو با رمان فهمیدین.
🤍
۱.۴K
۱۸:۵۰
حریم سبز|«ساجده یزدانی»
. «حریم سبز» .
. #پارت1 در پسماندهی خاطرات تو، ماند یک سقف خالی بر فراز بینهایت. آسمانی که چتر میانداخت بر روزگار جفتمان. آبی، آرام، عمیق. ذره ذره نفوذ میکرد در آشیانهٔ نمزدهٔ دلم. و آنگاه؛ شاید همان حالی را دارم که شاملو داشت. وقتی که گفت: «...مرا دیگر از او گریز نیست!» «ساجده یزدانی» «من آخر این دختره رو میکشم!» خورشید نفسهای آخرش را میکشید. زردیاش ریخته بود روی سبزی سبزههای بهار. علفزارها کدر شده بودند. «سیمیندشت» آن سیمیندشتی که من میشناختم، نبود. سکوت دشت، زیر بار غربت غروب کم میآورد. پرندهای پر نمیزد. تپهها خلوت، دشت سوتوکور، و هیچ خبری از گلههای گوسفند نبود. تنها من بودم و من... با آوایی که برای آخرینبار، غضبناک و مصمم پشت موبایل پیچیده بود: «من آخر این دختره رو میکشم!» حالا همان صدا میپیچید و سکوت سیمیندشت را میشکست. تماس تمام شده بود. درست هشت روز پیش. از آخرینباری که آوای خونخواهانه و پر از خشم برادرم را شنیده بودم، هشت روز تمام میگذشت و من از همان روز، با خودم غریبه بودم. دیگر زندگیام روی ریل یکنواختیاش راه نمیرفت. از منی که صبحها، رأس ساعت هفت صبح پا میشد و تا عصر یکییکی برنامههای روزانهاش را تیک میزد؛ حالا یک مرد بود، با انبوهی از برنامههای جاگذاشته در پشت سرش. در این هشت روز، من هیچ کجای آن زندگی سابق نبودم. میدویدم تا اولین بلیط را برای برگشتن شکار کنم. از ایالت فلوریدا به ریاض، و از ریاض به "ایران" و حالا اینجا بودم! در «آرامسر!» روستای آبا و اجدادیام. من تمام این راه دراز را تا اینجا دویده بودم، تا جلوی خونخواهی برادرم را بگیرم.
شروع «حریم سبز» 
۱.۳K
۷:۱۱