لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کتابخانه ثامن الائمه فاز ۲ک
۳۲۶ عضو

کتابخانه ثامن الائمه فاز ۲

لینک ثبت نام و تمدیدعضویت در کتابخانه ثامن الائمه ع. samanpl.ir/regلینک پرداخت بدهی samanpl.ir/pay
سوال از کتابدار @maryam_zamiry
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۳ خرداد
thumbnail
ثبت نام آنلاین در کتابخانه عمومی ثامن الائمه (ع) #سایت_عضویت#samanpl.ir/reg
لطفاً موارد ذکر شده را بادقت مطالعه نموده و طبق تصویر تمام آیتم های علامت زده شده تکمیل گردد.-تمام اعداد انگلیسی وارد شود -از انتخاب گزینه پیش از این ثبت نام کرده ام خودداری نمایید حتی اگر قبلاً عضو کتابخانه بوده و کارت شما منقضی شده است .-وارد نمودن کد پستی الزامی می باشد .-داشتن عکس تمام رخ الزامی می باشد . شما می توانید در لحظه ثبت نام با گوشی عکس گرفته و بارگزاری نمایید .-برای استفاده ازسالن مطالعه ، امانت بیش از یک کتاب و کتابهای کمک آموزشی گزینه عضویت پیشرفته را انتخاب نمایید . -با انتخاب پرداخت در کتابخانه می تواند با در دست داشتن کارت بانکی عضویت خود را پرداخت نمایید .-تمام کارت های عضویت در پروفایل شما به صورت دیجیتال قرار خواهد گرفت و شما می توانید پس از دانلود در گوشی خود ذخیره داشته باشید.#ثبت_نام#کتابخانه_عمومی_ثامن_الائمه_ع
undefined۲

۵۴۹

۷:۴۲

۱۶ خرداد
بازارسال شده از کتابخانه صوتی و پادکست 🎧
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedحکایت به قلم "ســاده و روان"

undefined باب اول : در سیرت پادشاهان
undefined حکایت ۲۴
undefined پادشاه ديار زوزن (حدود نيشابور) وزيرى پاک سرشت، بزرگوار و نيك محضر داشت كه هنگام ملاقات به همگان خدمت مى كرد و در غياب اشخاص، از آنها به نيكى ياد مى نمود. از قضا روزى كارى از او سر زد كه مورد خشم شاه قرار گرفت و اموال او به تاوان خون ديگرى مصادره كرد و او را كيفر نمود و در زندان بازداشت كرد. سرهنگهاى شاه و مامورين زندان، كه سابقه خوشى از آن وزير داشتند، آزار رسانى به او را روا ندانستند و نسبت به او كه در زندان بود مهربانى مى كردند.
undefinedصلح با دشمن اگر خواهى هرگه كه تو راundefinedدر قفا عيب كند در نظرش تحسين كنundefinedسخن آخر به دهان مى گذرد موذى راundefinedسخنش تلخ نخواهى دهنش شيرين كن
شاه، وزير را جريمه كرده بود. او مقدارى از آن را كه توان داشت، پرداخت و به خاطر باقيمانده جريمه، در زندان ماند. يكى از شاهان اطراف، براى آن وزير پاک سرشت در آن هنگام كه در زندان بود، محرمانه و مخفيانه نامه اى نوشت كه در آن چنين پيام داده بود: شاهان آنجا از تو كه شخص ارجمند هستى، قدردانی نكردند و تو را تحقير نمودند، اگر نظر عزيمت به سوى ما توجه كند، تمام سعى خود را براى جلب رضايت و خشنودى تو به كار گيريم. بزرگان اين كشور به ديدار تو نيازمندند و در انتظار پاسخ نامه می باشند. وزير، هوشمندانه با مسئله برخورد كرد و با توجه به خطرهاى نهايى، بى گدار به آب نزد. با كمال اختيار در پشت آن نامه مطلبى را نوشت و به سوى فرستنده نامه فرستاد. از قضا يكى از وابستگان شاه، از ماجرا آگاه شد و به شاه گفت: وزیری را كه زندانى نموده اى با شاهان اطراف، نامه نگارى کرده است. شاه خشمگين شد، فرمان داد بيدرنگ پيك را دستگير كردند، و در نامه چنين نوشته بود: حست ظن بزرگان بيشتر از اندازه كمالات ما است. بزرگوارى شما در حق من و پذيرش دعوت شما براى من امكان ندارد. از اين رو كه من پرورده نعمت اين خاندان هستم، به خاطر اندكى دگرگونى و خشم، نبايد نسبت به ولى نعمت، بى وفايى نمود، چنانكه گفته اند:
undefinedآن را كه به جاى تو است هر دم كرمىundefinedعذرش بنه ار كند به عمرى ستمى
شاه، حق شناسى وزير را پسنديد، او را آزاد كرد و نعمت به او داد. وزير گفت: بنده خود را نسبت به شما خطاكار نمى دانم .(نسبت به شما گستاخ نيستم ). تقدير الهى بود كه كار ناپسندى از من سر زد، شما شايسته آن هستى كه بر اساس نعمتهاى پيشين و حقوقى كه بر عهده من دارى، همچنان مرا از الطاف خود بهرمند سازى، چنانكه فرزانگان گفته اند:
undefinedگر گزندت رسد ز خلق مرنجundefinedكه نه راحت رسد ز خلق نه رنجundefinedاز خدا دان خلاف دشمن و دوستundefinedكين دل هردو در تصرف اوست
undefinedگرچه تير از كمان همى گذردundefinedاز كماندار بيند اهل خرد
# #حکایات_سعدی undefined کتاب صوتی & پادکست undefined

۲۷

۱۸:۰۹

۱۹ خرداد
بازارسال شده از کتابخانه صوتی و پادکست 🎧
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedحکایت به قلم "ســاده و روان"

undefined باب اول : در سیرت پادشاهان
undefined حکایت ۲۵
undefined يكى از شاهان به نزديكانش گفت: حقوق ماهانه فلان كس را دو برابر بدهيد، زيرا همواره ملازم درگاه و آماده اجراى فرمان است، ولى ساير خدمتكاران به لهو و سرگرميهاى باطل اشتغال دارند و در خدمتگذارى سستى مى كنند. يكى از صاحبدلان كه اهل دل و باطن بود، وقتى كه اين دستور شنيد، خروش و فرياد از دل برآورد. از او پرسيدند: اين خروش براى چه بود؟ در پاسخ گفت: درجات مقام بندگان در درگاه خداوند بزرگ نيز همين گونه است. آن كسى كه در اطاعتش سستى و كوتاهى كند، پاداش كمترى دارد ولى آن كى كه جدى و پرتلاش باشد، پاداش فراوانى مى برد.
undefinedدو بامداد اگر آيد كسى به خدمت شاهundefinedسِيُم هر آينه در وى كند بلطف نگاه
undefinedمهترى در قبول فرمان است (1)undefinedترک فرمان دليل حِرمان است (2)undefinedهر كه سيماى راستان داردundefinedسر خدمت بر آستان دارد (3)
1_ مِهتَری : بزرگی، سروری2_ حِرمان : بي بهره بودن، بيرون ماندن.3_ سیمای راستان: چهره ای درست و صادق

#حکایات_سعدی
undefined کتاب صوتی & پادکست undefined

۲۶

۱۴:۳۷

thumbnail
undefinedحقیقت آیینه ای بود که از آسمان و از دست خدا به زمین افتاد و شکست، هر کس تکه ای از آن را برداشت، خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست.حال آنکه حقیقت نزد همگان پخش بود.
#فيه_مافيه
undefined۳

۵۰۱

۱۷:۵۵

۲۴ خرداد
undefined «تیکه کتاب»
بگذارید یکی از اولین تصمیمات شما این باشد که دهانی بسته و چشم و گوشی باز داشته باشید!
#از_کتابِ :بیندیشید و ثروتمند شوید.
#کتابخانه_ثامن_الائمه_ع_شهریار
undefined۳

۴۸۳

۱۲:۰۰

۸ تیر
thumbnail
آموزش فن بیان در کتابخانه عمومی ثامن الائمه(ع) به صورت رایگان ویژه گروه سنی 11 تا14 سال. جهت ثبت نام تا تاریخ 30 تیر ماه 1405 به کتابخانه مراجعه نمایید. شروع کلاسها بعد از تکمیل ظریف اعلام می گردد. چرا آموزش فن بیان اهمیت دارد ؟ فن بیان مهارتی است که به افراد کمک می‌کند تا به طور مؤثر و قاطعانه با دیگران ارتباط برقرار کنند و نظرات و ایده‌های خود را به طور قاطعانه و قانع‌کننده به دیگران منتقل کنند. این مهارت برای هر شخصی که در هر حوزه‌ای فعالیت می‌کند، از اهمیت بالایی برخوردار است. undefinedعضویت در کتابخانه جهت شرکت در کلاس فوق الزامی می باشد .
undefined۱

۴۳۱

۱۶:۰۳

۱۲ تیر
thumbnail
کتابخانه عمومی ثامن الائمه (ع) در روزهای شنبه ، یکشنبه ، دوشنبه و سه شنبه(۱۳ لغایت ۱۶ تیرماه) تعطیل می باشد .
undefined۱
undefined۱

۳۰۷

۱۸:۴۹

۲۰ تیر
بازارسال شده از کتابخانه صوتی و پادکست 🎧
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedحکایت به قلم "ســاده و روان"

undefined باب اول : در سیرت پادشاهان
undefined حکایت ۲۶
undefined در زمانهاى قديم، حاكم ظالمى بود كه هيزم كارگرهاى فقير را به بهاى اندک مى خريد و آن را به قيمت زياد به ثروتمندان مى فروخت. صاحبدلى از کنار او عبور كرد و به او گفت :
undefinedمارى تو كه هر كه را ببينى بزنىundefinedيا بوم، كه هر كجا نشينى بكَنى (1)undefinedزورت ار پيش مى رود با ماundefinedبا خداوند غيب دان نرودundefinedزورمندى مكن بر اهل زمينundefinedتا دعايى بر آسمان نرود
حاكم از نصيحت آن صاحبدل، رنجيده خاطر شد و چهره در هم كشيد و به او بى اعتنايى كرد تا اينكه شبی آتش آشپزخانه به انبار هيزم اوفتاد و همه دارايى او سوخت و به خاكستر مبدل شد. از قضای روزگار، همان صاحبدل روزى از نزد آن حاكم عبور مى كرد، شنيد حاكم مى گويد: نمى دانم اين آتش از كجا به دامن مرا گرفت ؟ گفت : اين آتش از آه دلِ فقيران به دامن گیر تو شد.
undefinedحذر كن ز درد درونهاى ريش (2)undefinedكه ريش درون عاقبت سر كندundefinedبهم بر مكن تا توانى دلى (3)undefinedكه آهى جهانى به هم بر كند
و بر روى تاج كيخسرو (فرزند سياوش ، شاه باستانى ) چنين نوشته بود:
undefinedچه سالهاى فراوان و عمرهاى درازundefinedكه خلق بر سرِ ما بر زمين بخواهد رفتundefinedچنانكه دست به دست آمده است ملك به ماundefinedبه دستهاى دگر همچنين بخواهد رفت
(1)_ يا جغدی هستى كه هر کجا بنشينى آنجا را ويران مى كنى(2)_ ریش: زخم(3)_ به هم بر مکن: پریشان مساز
undefined کتاب صوتی & پادکست undefined

۳

۱۳:۵۱

thumbnail
undefined قصه‌های میراثکundefined موجود عجیب و غریبی به نام میراثک
یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. عصر یک روز پاییزی که هوا نه خیلی سرد بود و نه خیلی گرم و همه با خیال راحت داشتند زیر نور ملایم خورشید روی برگ‌های رنگارنگ کف پیاده‌روها راه می‌رفتند و خش‌خش خزان را می‌شنیدند؛ بچه‌ها در میدان نقش‌جهان اصفهان مشغول بازی بودند و مامان‌ها داشتند خرید می‌کردند و باباها روی چمن دراز کشیده بودند که ناگهان اتفاق عجیبی افتاد. سر و کله یک موجود کوچولوی عجیب و غریب پیدا شده بود که با فرفره بزرگی روی زمین نشست. موجود عجیب و غریب قیافه خیلی خاصی داشت. سرش به شکل یک دست با انگشت‌های رنگی‌رنگی و صورتش شبیه یک قلب کوچولو بود. موجود عجیب و غریب این‌ طرف را نگاه کرد، آن‌ طرف را نگاه کرد؛ انگار دنبال یک دوست می‌گشت.او همین‌طور آرام و کنجکاو مشغول قدم‌زدن در میدان نقش‌جهان بود که یکهو بچه‌ها او را دیدند. اول از همه بچه‌هایی که دوچرخه‌سواری می‌کردند متوجه موجود عجیب و غریب شدند. برای همین تصمیم گرفتند بفهمند کیه؟ فقط یک مشکلی وجود داشت؛ آرمین از موجود عجیب ترسیده بود و می‌خواست توپش را بزند زیر بغلش و فرار کند. اما حامد به او گفت: نترس! من از اسکوتر پیاده می‌شوم تو پشت سر من و عقب‌تر از بقیه بیا. به این ترتیب همه بچه‌ها دسته جمعی به سمت موجود عجیب و غریب حرکت کردند. آن‌ها خیلی هیجان‌زده بودند.حامد آهسته‌آهسته و در حالی‌که قلبش تندتند می‌زد، به موجود عجیب و غریب نزدیک شد و سلام کرد. موجود عجیب و غریب وقتی بچه‌ها را دید، لبخندی زد و گفت: سلام.حامد جواب داد: سلام. من حامدم. اسم تو چیه؟ اهل کجایی؟موجود عجیب گفت: من میراثکم، اهل همین‌جا هستم؛ ایرانی‌ام.حالا بچه‌های کوچک‌تر هم نزدیک‌تر آمده بودند. پریا که از بقیه کم‌سن‌تر بود، دست عروسکش را محکم در دست گرفت و با صدای خیلی آرام گفت: تو قیافه خیلی عجیبی داری. برای چی به اینجا آمدی؟میراثک ذوق‌زده جواب داد: می‌خواهم میراث فرهنگی و طبیعی ایران را به شما و بقیه بچه‌ها معرفی کنم.پریا که خیالش راحت شده بود، یک قدم جلو آمد و با صدای مطمئن‌‌ و شمرده‌ پرسید: میراث فرهنگی چی هست؟ میراث طبیعی یعنی چه؟میراثک گفت: میراث فرهنگی یعنی بناهای قدیمی قشنگ، وسایل قدیمی زیبا یا مراسمی مثل عید نوروز. میراث طبیعی هم چیزی مثل یوزپلنگ ایرانی است. من می‌توانم همه این‌ها را به شما معرفی کنم.بچه‌ها تازه کم‌کم داشتند یک چیزهایی متوجه می‌شدند که فاطمه با هیجان و خنده بوق دوچرخه‌اش را فشار داد و به ساختمانی که پشت سرشان بود اشاره کرد و گفت: مثل همین مسجد شیخ لطف‌الله؛ درسته؟میراثک گفت: آفرین، خیلی خوب متوجه شدی!بعد ادامه داد: حالا کدامیک از شما بچه‌ها حاضر است با من همراه بشود؟همه بچه‌ها فریاد زدند ما… ما… ما…میراثک از این‌که دوستان خوبی پیدا کرده بود خیلی خوشحال شد و لبخند ‌زد. آن‌ها با میراثک قرار گذاشتند که روزهای دیگر هم همدیگر را ببینند تا با کمک او بهتر و بیشتر با میراث فرهنگی ایران آشنا شوند و چیزهای جدید یاد بگیرند.نویسنده : #سمانه_آقائی_آپچوئیه#قصه_های_میراثک#قصه_کودکانه#قصه_کودک_ونوجوان#کتابخانه_ثامن_الائمه_شهریار
undefined۲

۶۸

۱۴:۲۴

قصه‌های میراثک- قصه‌ی اول.mp3

۰۵:۴۴-۵.۲۶ مگابایت
undefined قصه‌های میراثکundefined موجود عجیب و غریبی به نام میراثک
نویسنده : #سمانه_آقائی_آپچوئیه#قصه_های_میراثک#قصه_کودکانه#قصه_کودک_ونوجوان#کتابخانه_ثامن_الائمه_شهریار
undefined۲

۶۵

۱۴:۲۸