عکس پروفایل کتابخانه ثامن الائمه فاز ۲ک

کتابخانه ثامن الائمه فاز ۲

۲۴۷ عضو
بازارسال شده از کتابخانه صوتی و پادکست 🎧
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedحکایت به قلم "ســاده و روان"

undefined باب اول : در سیرت پادشاهان
undefined حکایت ۲۱
undefined فرمانده مردم آزارى، سنگى بر سر فقيری زد. در آن روز براى آن شخص، توان و فرصت قصاص و انتقام نبود، ولى آن سنگ را نزد خود نگهداشت. سالها از اين ماجرا گذشت تا اينكه شاه نسبت به آن فرمانده خشمگين شد و دستور داد او را در چاه افكندند. آن فقير از حادثه اطلاع يافت و بالاى همان چاه آمد و همان سنگ را بر سر آن فرمانده كوبید. فرمانده گفت: تو كيستى؟ چرا اين سنگ را بر من زدى؟ فقیر: من همانی هستم كه در وقت قدرتت، این سنگ را بر سرم زدى. فرمانده : تو در اين مدت طولانى كجا بودى؟ چرا تاکنون این کار را نکردی؟ فقير : از مقام و منصب تو بيمناک بودم، اكنون كه تو را در چاه ديدم و ضعیف، از فرصت استفاده كرده و قصاصت نمودم.
undefinedناسزايى را كه بينى بخت يارundefinedعاقلان تسليم كردند اختيارundefinedچون ندارى ناخن درنده تيزundefinedبا ددان آن به كه كم گيرى ستيز (1)
undefinedهر كه با پولاد بازو پنجه كردundefinedساعد مسکین خود را رنجه كرد (2)undefinedباش تا دستش ببندد روزگارundefinedپس به كام دوستان مغزش برآر
(1)_ دَدان: درنده خوها(2)_ ساعد مسکین: دست ناتوان

#غلط_ننویسیم undefined کتاب صوتی & پادکست undefined

۱۸:۰۶

thumbnail
undefinedبه دلیل استقبال خوب مخاطبان؛مسابقه کتابخوانی «نبرد مقدس» تا ۱۰ خرداد تمدید شد/ مشارکت ۱۱ هزار و ۶۰۰نفر در مسابقه تا ۱۵ اردیبهشتundefinedمسابقه کتابخوانی «نبرد مقدس» ویژه جنگ رمضان که با همکاری ادارات کتابخانه‌های عمومی ۱۰ استان کشور در حال برگزاری است، تا ۱۰خرداد ماه تمدید شد.undefinediranpl.ir/xzMQundefined @Farsplundefinedبا ما همراه باشید:ایتا | سروش | آپارات

۱۹:۱۶

undefinedاطلاعیهقابل توجه اعضای محترم؛ تا اطلاع ثانوی ، کتابخانه ثامن الائمه (ع) از شنبه تا پنج شنبه *ساعت ۹ صبح الی 14:45 آماده ارائه خدمات می باشد.
undefinedسایت تمدید و رزرو کتاب. undefined undefinedSamanpl.ir
undefinedسایت ثبت‌نام و تمدید عضویت undefinedSamanpl.ir/regراهنمای ورود به کاربری جهت تمدید کتاب در قسمت پین شده ها دردسترس می باشد@samenlib

۶:۳۹

بازارسال شده از کتابخانه صوتی و پادکست 🎧
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedحکایت به قلم "ســاده و روان"

undefined باب اول : در سیرت پادشاهان
undefined حکایت ۲۲
undefined يكى از پادشاهان به بيمارى هولناكى كه نام نبردن آن بيمارى بهتر از نام بردنش است ، گرفتار گرديد. گروه حكيمان و پزشكان يونان به اتفاق گفتند: چنين بيمارى، دوا و درمانى ندارد مگر اينكه زهره (كيسه صفرا) يك انسان را با صفاتی که حکیمان میگویند بياورند و آن پادشاه بخورد تا درمان يابد. پادشاه به مامورانش فرمان داد تا به جستجوى مردى كه داراى آن اوصاف و نشانه ها باشد، بپردازند و او را نزدش بياورند. ماموران به جستجو پرداختند، تا اينكه پسرى نوجوان را با همان مشخصات و نشانه ها كه حكيمان گفته بودند، يافتند و نزد شاه آوردند. شاه پدر و مادر آن نوجوان را طلبيد و ماجرا را به آنها گفت و انعام و پول زيادى به آنها داد و آنها به كشته شدن پسرشان راضى شدند. قاضى وقت نيز فتوا داد كه: ريختن خون يک نفر از ملت به خاطر حفظ سلامتى شاه جايز است.جلاد آماده شد كه آن نوجوان را بكشد و زهره او را براى درمان شاه، از بدنش درآورد. آن نوجوان در اين حالت، لبخندى زد و سر به سوى آسمان بلند نمود. شاه از او پرسيد: در اين زمان که مرگت نزدیک است، چرا می خندی؟ نوجوان جواب داد: در چنين وقتى پدر و مادر، ناز فرزند را مى گيرند و به حمايت از فرزند بر مى خيزند و نزد قاضى رفته و از او براى نجات فرزند استمداد مى كنند و از پيشگاه شاه دادخواهى مى نمايند، ولى اكنون در مورد من، پدر و مادر به خاطر ثروت ناچيز دنيا، به كشته شدنم رضايت داده اند و قاضى به كشتنم فتوا داده و شاه مصلحت خود را بر هلاكت من مقدم مى دارد. كسى را جز خدا نداشتم كه به من پناه دهد، از اين رو به او پناهنده شدم :
undefinedپيش كه برآورم ز دستت فرياد؟undefinedهم پيش تو از دست تو گر خواهم داد
سخنان نوجوان ، پادشاه را منقلب كرد و دلش به حال نوجوان سوخت و اشكش جارى شد و گفت : هلاكت من از ريختن خون بى گناهى مقدمتر و بهتر است. سر و چشم نوجوان را بوسيد و او را در آغوش گرفت و به او نعمتی بخشيد و سپس آزادش كرد.
undefinedهمچنان در فكر آن بيتم كه گفتundefinedپيل بانى بر لب درياى نيلundefinedزير پايت گر بدانى حال مورundefinedهمچو حال تو است زير پاى پيل

#حکایات_سعدی
undefined کتاب صوتی & پادکست undefined

۶:۲۸

thumbnail
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذردخداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده و رهنمای خداوند گیهان و گردان سپهر فروزنده‌ی ماه و ناهید و مهر ز نام و نشان و گمان برترست نگارنده‌ی بر شده گوهر است به بینندگان افریننده را نبینی،مرجان دو بیننده را !

روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی فرخنده باد

۹:۳۷

thumbnail
امام جواد(ع): با فضیلت‌ترین و ارزشمندترین عبادت‌ها آن است كه خالص و بدون ریا باشد.undefined شهادت حضرت جوادالائمه، امام محمدتقی(ع) را تسلیت می‌گوییم.

۳:۴۳

thumbnail
#حال_خوب
undefinedنوجوون های عزیزم چند دقیقه ای خواندن داستان های پند آموز بین  مطالعه های روزانه باعث ایجاد حال خوب و نشاط در شما میشه و ادامه مطالعه رو برای شما لذت بخش تر می کنه......
undefinedپس در داستان های حکمت آموز با ما همراه باشید....
...... undefinedملانصرالدین همیشه اشتباه می کردundefined....
undefined ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد، و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند.undefinedدو سکه به او نشان می دادند که یکی شان از طلا undefinedبود و دیگری از نقرهundefinedاما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.این داستان در تمام منطقه پخش شد.
هرروز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملانصرالدین را آن طور دست انداختند، ناراحت شد.undefined
در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:"هروقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند."undefined
ملانصرالدین پاسخ داد:" ظاهرا حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند من از آنها احمق ترم. undefinedشما نمی دانید تا حالا با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام!"undefinedundefinedundefined
عجب!!!......... undefinedundefinedundefined...........

undefinedداستان های حکمت آموز ملانصرالدین
#کتابخانه_ثامن_الائمه_شهریار

۱۱:۴۴

بازارسال شده از کتابخانه صوتی و پادکست 🎧
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedحکایت به قلم "ســاده و روان"

undefined باب اول : در سیرت پادشاهان
undefined حکایت ۲۳
undefined عمرو ليث صفارى(1)، غلامان بسیاری داشت. روزی يكى از غلامانش فرار كرد، چند نفر به دنبال او رفتند و او را گرفته ، نزد شاه آوردند. يكى از وزيران شاه كه نسبت به آن غلام سابقه سويى داشت ، به شاه گفت: اين غلام را اعدام كن تا ساير غلامان مانند او فرار نكنند. آن غلام با كمال فروتنى به شاه گفت :
undefinedهرچه رود بر سرم چون تو پسندى روا استundefinedبنده چه دعوى كند، حكم خداوند راست
ولى از آنجا كه من پرورده نعمت خاندان شما هستم ، نمى خواهم در قيامت به خاطر ريختن خون من ، گرفتار قصاص گردى ، اجازه بده اين وزير را كه سعى در اعدام من مى كند بكشم ، آنگاه به خاطر قصاص او، مرا اعدام كن ، تا به حق مرا كشته باشى و در قيامت ، بازخواست نشوى . شاه از پيشنهاد او، بى اختيار خنديد و به وزير گفت : مصلحت چه مى دانى ؟ وزير گفت : براى رضای خدا، به عنوان صدقه گور پدرت ، اين بيچاره را آزاد كن ، تا بلايى به سر من نياورد، گناه از من است. سخن حكيمان درست است كه می گويند:
undefinedچو كردى با كلوخ انداز پيكارundefinedسر خود را به نادانى شكستىundefinedچو تير انداختى بر روى دشمنundefinedچنين دان كاندر آماجش نشستى
1_ دومين پادشاه خاندان صفارى (265 - 287 ه ق ) برادر يعقوب ليث
undefined کتاب صوتی & پادکست undefined

۹:۵۱

thumbnail
‌ ‌ ترغیب‌‌       نویسنده: #جین_آستین‌          مترجم‌: رضا رضایی
«آن الیوت»، یکی از جذاب ترین قهرمان های زن داستان های آستین است. «آن»، زمانی با خوبی و خوشی نامزد افسر نیروی دریایی، «فردریک ونتورث» بود اما یکی از دوستانش او را مجاب کرد که رابطه اش با «فردریک»، ارزش متعهد ماندن را ندارد و «آن» نیز به همین خاطر، با عجله و شتابزده، نامزدی اش با «فردریک» را به هم زد. این جدایی، احساسی عمیق و ماندگار از پشیمانی را در «آن» به وجود می آورد... #معرفی_کتاب

۴:۰۶

thumbnail
#تیم_محب_مهرآفرینان #موسسه_مهرآفرینان_شهریار لینک ورود جهت انجام غربال درسنجش ملی سلامت روانhttps://behzisti.porsline.ir/s/PSY-Screen

۷:۳۳