بهر حراست شهر از شرِ اهل فتنه یا اجنبیپرستان، هستیم در خیابان 
#شب۲۳۳#خیابان_با_ما
#شب۲۳۳#خیابان_با_ما
۹۸
۱۶:۳۵
نگاهش میکنم.برایش سورهی فلق میخوانم.به جوانیش فکر میکنم.به روزهایی که چشمهایش، اسرائیل را نمیبیند.
#مرگ_بر_آمریکا#مرگ_بر_اسرائیل
https://ble.ir/samiraakbari7
#مرگ_بر_آمریکا#مرگ_بر_اسرائیل
https://ble.ir/samiraakbari7
۱۱۲
۱۶:۵۴
«اولینش میشود، همان!»
بچگیهای من، هرچقدر با روضههای خانگی عجین بود، از مسجد و حسینیه فاصله داشت.ما توی محلهمان مسجد و حسینیه نداشتیم. نزدیکترین مسجد به خانهمان، خیلی دور بود.همتِ راهِ دور رفتن را هم، البته نداشتیم.
من توی شهر، هیچ وقت مسجدی نبودم اما وقتی میرفتیم روستا، بندِ مسجد میشدم.آن هم مسجدی که وقتی به آجرکاریها و کاشیکاریهایش نگاه میکردم، دلم به جوش میافتاد. سرم را بالا میگرفتم و دوست داشتم همه بفهمند بابای من، اینها را این شکلی ساخته.
آنجا مسجد رفتن، مساوی بود با توی چشم رفتن.زنهای مسجد از میان گلهایِ رنگی چادرشان نگاهم میکردند و ماشاءالله میگفتند.اسم پدر و مادرم را میپرسیدند و دستم را پر میکردند از نخودچی کشمش و آبنبات.حتی دخترهای روستا هم زل میزدند بهم و توی گوش هم پچ پچ میکردند.من، بین آنها میشدم، دخترِ خوب شهری. اینکه مسجد رفتن، چقدر توی چشم بیبی و باباجی، عزیزم میکرد، دیگر بماند.
توی همان مسجد روستا بود که دیدمتان.حتما قبلاً هم دیده بودمتان ولی نه اینطور.اینطور که بعد از سالها، آن لحظه توی ذهنم مانده.این طور که هر چه فکر میکنم، اولینش میشود همان.همان جا که خیره شده بودم به قاب بزرگی که روی ستون بالایی مسجد بود. دو مرد با عمامههای مشکی توی قاب بودند.اسمهایشان را پرسیدم.زیر لب چند بار تکرار کردم، خمینی و خامنهای.
فکر میکردم مثل بعضی خانوادهها که اسم بچههایشان را طوری انتخاب میکنند که به هم بیایند، اسمهای شما را هم کسی این طور هماهنگ و همنوا انتخاب کرده.
خیلی گذشت.خیلی فراز و فرود طی کردم تا فهمیدم نه،این شما، دو مرد هستید که زیست و اندیشهای هماهنگ و همنوا را انتخاب کردهاید.
#دل_نوشته#دو_مرد#اولینش_میشود_همان
https://ble.ir/samiraakbari7
بچگیهای من، هرچقدر با روضههای خانگی عجین بود، از مسجد و حسینیه فاصله داشت.ما توی محلهمان مسجد و حسینیه نداشتیم. نزدیکترین مسجد به خانهمان، خیلی دور بود.همتِ راهِ دور رفتن را هم، البته نداشتیم.
من توی شهر، هیچ وقت مسجدی نبودم اما وقتی میرفتیم روستا، بندِ مسجد میشدم.آن هم مسجدی که وقتی به آجرکاریها و کاشیکاریهایش نگاه میکردم، دلم به جوش میافتاد. سرم را بالا میگرفتم و دوست داشتم همه بفهمند بابای من، اینها را این شکلی ساخته.
آنجا مسجد رفتن، مساوی بود با توی چشم رفتن.زنهای مسجد از میان گلهایِ رنگی چادرشان نگاهم میکردند و ماشاءالله میگفتند.اسم پدر و مادرم را میپرسیدند و دستم را پر میکردند از نخودچی کشمش و آبنبات.حتی دخترهای روستا هم زل میزدند بهم و توی گوش هم پچ پچ میکردند.من، بین آنها میشدم، دخترِ خوب شهری. اینکه مسجد رفتن، چقدر توی چشم بیبی و باباجی، عزیزم میکرد، دیگر بماند.
توی همان مسجد روستا بود که دیدمتان.حتما قبلاً هم دیده بودمتان ولی نه اینطور.اینطور که بعد از سالها، آن لحظه توی ذهنم مانده.این طور که هر چه فکر میکنم، اولینش میشود همان.همان جا که خیره شده بودم به قاب بزرگی که روی ستون بالایی مسجد بود. دو مرد با عمامههای مشکی توی قاب بودند.اسمهایشان را پرسیدم.زیر لب چند بار تکرار کردم، خمینی و خامنهای.
فکر میکردم مثل بعضی خانوادهها که اسم بچههایشان را طوری انتخاب میکنند که به هم بیایند، اسمهای شما را هم کسی این طور هماهنگ و همنوا انتخاب کرده.
خیلی گذشت.خیلی فراز و فرود طی کردم تا فهمیدم نه،این شما، دو مرد هستید که زیست و اندیشهای هماهنگ و همنوا را انتخاب کردهاید.
#دل_نوشته#دو_مرد#اولینش_میشود_همان
https://ble.ir/samiraakbari7
۱۲۸
۱۴:۲۴
روز قیامت؛ روز بُروز مَلَکات
«روز قیامت روز بروز ملکات است، روز بروز خصلتها است. روی خصلتها کار کنید؛ ای بسا نمازِ انسانی که اهل نماز و روزه است اما نتوانسته با خصلتهای بد خودش مبارز کند؛ در قیامت نمازش و روزهاش یا به کارش نمیآیند یا خیلی کم به کارش میآیند؛ حسود است، بخیل است، بدخواه است، خودخواه است، متکبر است اما اهل نماز و روزه و عبادت و این چیزها است.از این قبیل آدمها داشتهایم.اهل عبادت اما یکپارچه خودخواهی، یکپارچه خودپرستی، یکپارچه تحقیر مردم دیگر؛ خب، این خصلتها روز قیامت ظاهر خواهد شد.آن عبادتهایی هم که این بیچاره این همه زحمت کشیده، فایدهی کمی به او خواهد داد.البته این را هم بگویم اگر همان نماز و عبادت را خوب بجا آورده باشد خودِ آن نماز و عبادت موجب میشود خودخواهی آدم کم بشود.
ما باید بخیل نباشیم، حسود نباشیم، خودخواه نباشیم، بدخواه دیگران نباشیم، ظالم نباشیم، خیلی خصلتهای سوئی هست که ما اینها را باید نداشته باشیم، اگر اینها را نداشتیم، مقابلش خصلتهای نیک پدید خواهد آمد.
آن وقت روز قیامت اگر ما خصلتهای نیک داشته داشته باشیم، مثل فرشته بروز خواهیم کرد.»
قسمتی از بیانات رهبر شهید انقلاب در کتاب تفسیر سورهی مجادله، صفحه ۱۲۹.
#کتابهایی_که_میخوانم#تفسیر_سورهی_مجادله#بریده_کتاب
https://ble.ir/samiraakbari7
«روز قیامت روز بروز ملکات است، روز بروز خصلتها است. روی خصلتها کار کنید؛ ای بسا نمازِ انسانی که اهل نماز و روزه است اما نتوانسته با خصلتهای بد خودش مبارز کند؛ در قیامت نمازش و روزهاش یا به کارش نمیآیند یا خیلی کم به کارش میآیند؛ حسود است، بخیل است، بدخواه است، خودخواه است، متکبر است اما اهل نماز و روزه و عبادت و این چیزها است.از این قبیل آدمها داشتهایم.اهل عبادت اما یکپارچه خودخواهی، یکپارچه خودپرستی، یکپارچه تحقیر مردم دیگر؛ خب، این خصلتها روز قیامت ظاهر خواهد شد.آن عبادتهایی هم که این بیچاره این همه زحمت کشیده، فایدهی کمی به او خواهد داد.البته این را هم بگویم اگر همان نماز و عبادت را خوب بجا آورده باشد خودِ آن نماز و عبادت موجب میشود خودخواهی آدم کم بشود.
ما باید بخیل نباشیم، حسود نباشیم، خودخواه نباشیم، بدخواه دیگران نباشیم، ظالم نباشیم، خیلی خصلتهای سوئی هست که ما اینها را باید نداشته باشیم، اگر اینها را نداشتیم، مقابلش خصلتهای نیک پدید خواهد آمد.
آن وقت روز قیامت اگر ما خصلتهای نیک داشته داشته باشیم، مثل فرشته بروز خواهیم کرد.»
قسمتی از بیانات رهبر شهید انقلاب در کتاب تفسیر سورهی مجادله، صفحه ۱۲۹.
#کتابهایی_که_میخوانم#تفسیر_سورهی_مجادله#بریده_کتاب
https://ble.ir/samiraakbari7
۱۰۷
۹:۴۱
1_1362916250.mp3
۰۳:۵۴-۱.۸۱ مگابایت
آری وجود حاضر و غایب شنیدهام
ای آن که غیبت تو پُر است از حضور ناب
با شوق وصل، دست ز عالم فشاندهایم
جز تو به شوق ما چه کسی میدهد جواب؟
«حسین منزوی»


#جمعهها
https://ble.ir/samiraakbari7
ای آن که غیبت تو پُر است از حضور ناب
با شوق وصل، دست ز عالم فشاندهایم
جز تو به شوق ما چه کسی میدهد جواب؟
«حسین منزوی»
#جمعهها
https://ble.ir/samiraakbari7
۱۲۳
۵:۴۱
پاییز اومده و پوستِ میوه، ترهبارها رو هم عاشق کرده!هرچی سبد و جعبه اضافه میکنم، باز دل نمیکنن و خشک نمیشن.
حالا من که صبوری میکنم ولی ببعیها منتظرن
پ.ن.(بخاریها! شوفاژها! لطفا زودتر بیاین کمک
)
#هر_از_گاهی_محیط_زیست#تراسِ_دوستداشتنیِ_ما#خشکاله
https://ble.ir/samiraakbari7
حالا من که صبوری میکنم ولی ببعیها منتظرن
پ.ن.(بخاریها! شوفاژها! لطفا زودتر بیاین کمک
#هر_از_گاهی_محیط_زیست#تراسِ_دوستداشتنیِ_ما#خشکاله
https://ble.ir/samiraakbari7
۹۵
۵:۲۱
« داد از تلویزیون بدتره! »
دیالوگ دردآور امیرعلی؛ وقتی داشتم امیرمحمد رو به خاطر زیاد تلویزیون دیدن، دعوا میکردم...
#مادرانه#خرده_لحظهها
https://ble.ir/samiraakbari7
دیالوگ دردآور امیرعلی؛ وقتی داشتم امیرمحمد رو به خاطر زیاد تلویزیون دیدن، دعوا میکردم...
#مادرانه#خرده_لحظهها
https://ble.ir/samiraakbari7
۹۳
۱۷:۰۲
1_1362916250.mp3
۰۳:۵۴-۱.۸۱ مگابایت
ناگهان قفل بزرگِ تیرگی را میگشاید
آن که در دستش، کلیدِ شهرِ پُرآیینه دارد
«قیصر امینپور»


#جمعهها
https://ble.ir/samiraakbari7
آن که در دستش، کلیدِ شهرِ پُرآیینه دارد
«قیصر امینپور»
#جمعهها
https://ble.ir/samiraakbari7
۱
۱۰:۲۰