سلام دوستان.خیلی ممنون که برای تصمیمگیری کمکم کردین.

نتیجه این شد که داستانها رو قسمت به قسمت بذارم. اما قسمتها رو طولانیتر میذارم تا سه چهار روزه تمام بشه. هر روز حوالی ساعت ده صبح، قسمت جدید رو میذارم و بین قسمتها پیامی گذاشته نمیشه تا هر کسی که دوست داره داستان رو در یک قسمت بخونه، بعد از اتمامش، همه رو یکجا کنار هم ببینه.
ممنون از همراهی شما
نتیجه این شد که داستانها رو قسمت به قسمت بذارم. اما قسمتها رو طولانیتر میذارم تا سه چهار روزه تمام بشه. هر روز حوالی ساعت ده صبح، قسمت جدید رو میذارم و بین قسمتها پیامی گذاشته نمیشه تا هر کسی که دوست داره داستان رو در یک قسمت بخونه، بعد از اتمامش، همه رو یکجا کنار هم ببینه.
ممنون از همراهی شما
۵۷
۶:۰۵
به نام خدا
هیچ صدایی نمیآید ( قسمت اول)
دامن حریرم را پایین میکشم و با پا میاندازمش سمت بقیهی لباسها. درِ نیمه باز را هل میدهم و وارد حمام میشوم. زبانهی بیرون افتادهی دستگیره را با انگشتم فشار میدهم داخل. در را به آرامی روی هم میگذارم و نگهمیدارم. دستهی قفل را میچرخانم. قفل تقهی همیشگی را میکند اما دستهی آن، بین دو انگشتم شُل میشود. دستگیره را پایین میآورم و دستهی قفل را به چپ و راست میچرخانم. در باز نمیشود. «وای مجید! مجید! چند بار گفتم ای لامصب رو درست کن.»عقب عقب میروم. کمرم یخ میکند. جیغ کوتاهی از دهانم میپرد بیرون. برمیگردم. گلهای آبی روی دیوار دور سرم میچرخند. صدای گریهی میعاد میپیچد توی حمام. گوشم را میچسبانم به در. چشمهایم را میبندم. هیچ صدایی نمیآید. نفسم هوفی میکند و میریزد بیرون. دستم را روی پیشانیام میکشم. سرم داغ شده. کلیپس سرخابی را باز میکنم. موهایم را به هم میپیچم و جمع میکنم بالای سرم. چنگکهای سرخابی را محکم روی پیچ موهایم قفل میکنم و میافتم به جانِ در. قطرههای عرق توی موهایم وول میخورند. دو دستی میکوبم روی شیارهای طلایی در.« لعنتی! باز شو دیگه.»با تصور چهرهی خوابآلود میعاد، بغضم میترکد و اشک از چشمهایم سرازیر میشود. کمرم روی شیارهای طلایی به کندی سُر میخورد و پایین میافتد. مینشینم پشت در و زانوهای سردم را توی بغل، جمع میکنم. سرِ زانوهایم خیس شده. هر دو کلمهای، یک بار دماغم را بالا میکشم.«میعاد من رو نبینه میترسه. بچهم شیر میخواد. بچهم تنهایی چیکار کنه. وای خدایا چه خاکی تو سرم شد.»هایهایِ گریهام مثل یک آهنگ غمگین، توی حمام پخش میشود. دوست دارم از ته دل جیغ بزنم. دستم را روی دهانم میگذارم و فشار میدهم.« خفه خون بگیر. میعاد بیدار میشه.»ریز ریز گریه میکنم و با خودم حرف میزنم.«وقتی میعاد بیدار شد، جیغ میزنم. انقد سر و صدا میکنم تا خانم شریفی بیاد کمکم.»صورتِ گِرد و سبزهروی خانم شریفی در نظرم میآید. لبخند کمجانی مینشیند گوشهی لبم. اینجا توی غربتِ جنوب، دور از خانواده و اقوام، خانم شریفی همیشه هوایم را داشته. اشکهایم را پاک میکنم. بلند میشوم و مینشینم روی کرسی پلاستیکی. صدای قار و قور میآید. دستم را روی شکمم میمالم. آن روز زیر پتو هم، ضعف کرده بودم. «پاشو محیا. پاشو برات غذا آوردم.»توی تاریکیِ زیر پتو، اشک میریختم و به حرفهای مجید گوش میدادم.«خدا شاهده میدونم چقد برات سخته. محیا! فکر کردی یادم رفته، چقد کف ای حموم، بالا آوردی؟ هیچ وقت او روزایی که از ضعف گریه میکردی و نمیتونستی چیزی بخوری رو یادم نمیره.»مجید پتو را کنار زد و صورت خیسم را پنج شش بار پشت سر هم بوسید.«عزیزم! ما برا اومدن میعاد، کلی چشمانتظاری کشیدیم. حالا خدا با این یکی غافلگیرمون کرده. بیا بهش بگیم دمت گرم و سفت وایسیم برا نگهداشتنش.»خودم را از زیر پتو بالا کشیدم و به سرتخت، تکیه دادم. کلمهها روی زبانم می لرزیدند.«وای مجید! میعاد هنوز خیلی کوچیکه. من نمیتونم. از پسش بر نمیام.»با صدای میعاد از جا میپرم و میچسبم به سفیدی در. گریهاش چنگ میاندازد توی دلم. صدایم را بلند میکنم:«جونم مامانی! عزیزدلم! مامان همین جاس.»هر لحظه که میگذرد، شدیدتر گریه میکند. بلندتر از قبل میگویم:«میعاد! مامانی! من تو حمامم. الان میام بیرون.»گریه به جیغ میرسد. سرخی صورتِ گوشتآلود میعاد، جلوی چشمهایم میآید. محکم توی سرم میزنم و ویله میدهم:«الهی بمیرم برات. خاک تو سرم شد. الان بچهم غش میکنه.»سرم را بالا میگیرم و از ته دل فریاد میکشم.«کمک! کمک! تو رو خدا یکی به دادم برسه. خانم شریفی بدبخت شدم. خانم شریفی»برای لحظهای ساکت میشوم. صدای میعاد به گوشم نمیرسد. یکدفعه صدای جیغ و گریه، خیلی شدیدتر از قبل، بالا میگیرد. صدایش، رنگ ترس دارد. مثل همین سه ماه پیش که واکسن شش ماهگی، زده بود. دورِ مستطیلِ دراز حمام راه میروم و داد میزنم:«خانم شریفی!خانم شریفی! کمک!کمک! بچهم هلاک شد. کسی صدای من رو نمیشنوه؟!»
ادامه دارد...
#هر_از_گاهی#نوشتههای_من#داستان_کوتاه#هیچ_صدایی_نمیآید
https://ble.ir/samiraakbari7
هیچ صدایی نمیآید ( قسمت اول)
دامن حریرم را پایین میکشم و با پا میاندازمش سمت بقیهی لباسها. درِ نیمه باز را هل میدهم و وارد حمام میشوم. زبانهی بیرون افتادهی دستگیره را با انگشتم فشار میدهم داخل. در را به آرامی روی هم میگذارم و نگهمیدارم. دستهی قفل را میچرخانم. قفل تقهی همیشگی را میکند اما دستهی آن، بین دو انگشتم شُل میشود. دستگیره را پایین میآورم و دستهی قفل را به چپ و راست میچرخانم. در باز نمیشود. «وای مجید! مجید! چند بار گفتم ای لامصب رو درست کن.»عقب عقب میروم. کمرم یخ میکند. جیغ کوتاهی از دهانم میپرد بیرون. برمیگردم. گلهای آبی روی دیوار دور سرم میچرخند. صدای گریهی میعاد میپیچد توی حمام. گوشم را میچسبانم به در. چشمهایم را میبندم. هیچ صدایی نمیآید. نفسم هوفی میکند و میریزد بیرون. دستم را روی پیشانیام میکشم. سرم داغ شده. کلیپس سرخابی را باز میکنم. موهایم را به هم میپیچم و جمع میکنم بالای سرم. چنگکهای سرخابی را محکم روی پیچ موهایم قفل میکنم و میافتم به جانِ در. قطرههای عرق توی موهایم وول میخورند. دو دستی میکوبم روی شیارهای طلایی در.« لعنتی! باز شو دیگه.»با تصور چهرهی خوابآلود میعاد، بغضم میترکد و اشک از چشمهایم سرازیر میشود. کمرم روی شیارهای طلایی به کندی سُر میخورد و پایین میافتد. مینشینم پشت در و زانوهای سردم را توی بغل، جمع میکنم. سرِ زانوهایم خیس شده. هر دو کلمهای، یک بار دماغم را بالا میکشم.«میعاد من رو نبینه میترسه. بچهم شیر میخواد. بچهم تنهایی چیکار کنه. وای خدایا چه خاکی تو سرم شد.»هایهایِ گریهام مثل یک آهنگ غمگین، توی حمام پخش میشود. دوست دارم از ته دل جیغ بزنم. دستم را روی دهانم میگذارم و فشار میدهم.« خفه خون بگیر. میعاد بیدار میشه.»ریز ریز گریه میکنم و با خودم حرف میزنم.«وقتی میعاد بیدار شد، جیغ میزنم. انقد سر و صدا میکنم تا خانم شریفی بیاد کمکم.»صورتِ گِرد و سبزهروی خانم شریفی در نظرم میآید. لبخند کمجانی مینشیند گوشهی لبم. اینجا توی غربتِ جنوب، دور از خانواده و اقوام، خانم شریفی همیشه هوایم را داشته. اشکهایم را پاک میکنم. بلند میشوم و مینشینم روی کرسی پلاستیکی. صدای قار و قور میآید. دستم را روی شکمم میمالم. آن روز زیر پتو هم، ضعف کرده بودم. «پاشو محیا. پاشو برات غذا آوردم.»توی تاریکیِ زیر پتو، اشک میریختم و به حرفهای مجید گوش میدادم.«خدا شاهده میدونم چقد برات سخته. محیا! فکر کردی یادم رفته، چقد کف ای حموم، بالا آوردی؟ هیچ وقت او روزایی که از ضعف گریه میکردی و نمیتونستی چیزی بخوری رو یادم نمیره.»مجید پتو را کنار زد و صورت خیسم را پنج شش بار پشت سر هم بوسید.«عزیزم! ما برا اومدن میعاد، کلی چشمانتظاری کشیدیم. حالا خدا با این یکی غافلگیرمون کرده. بیا بهش بگیم دمت گرم و سفت وایسیم برا نگهداشتنش.»خودم را از زیر پتو بالا کشیدم و به سرتخت، تکیه دادم. کلمهها روی زبانم می لرزیدند.«وای مجید! میعاد هنوز خیلی کوچیکه. من نمیتونم. از پسش بر نمیام.»با صدای میعاد از جا میپرم و میچسبم به سفیدی در. گریهاش چنگ میاندازد توی دلم. صدایم را بلند میکنم:«جونم مامانی! عزیزدلم! مامان همین جاس.»هر لحظه که میگذرد، شدیدتر گریه میکند. بلندتر از قبل میگویم:«میعاد! مامانی! من تو حمامم. الان میام بیرون.»گریه به جیغ میرسد. سرخی صورتِ گوشتآلود میعاد، جلوی چشمهایم میآید. محکم توی سرم میزنم و ویله میدهم:«الهی بمیرم برات. خاک تو سرم شد. الان بچهم غش میکنه.»سرم را بالا میگیرم و از ته دل فریاد میکشم.«کمک! کمک! تو رو خدا یکی به دادم برسه. خانم شریفی بدبخت شدم. خانم شریفی»برای لحظهای ساکت میشوم. صدای میعاد به گوشم نمیرسد. یکدفعه صدای جیغ و گریه، خیلی شدیدتر از قبل، بالا میگیرد. صدایش، رنگ ترس دارد. مثل همین سه ماه پیش که واکسن شش ماهگی، زده بود. دورِ مستطیلِ دراز حمام راه میروم و داد میزنم:«خانم شریفی!خانم شریفی! کمک!کمک! بچهم هلاک شد. کسی صدای من رو نمیشنوه؟!»
ادامه دارد...
#هر_از_گاهی#نوشتههای_من#داستان_کوتاه#هیچ_صدایی_نمیآید
https://ble.ir/samiraakbari7
۶۴
۶:۰۸
به نام خدا
هیچ صدایی نمیآید (قسمت دوم)
نگاهم به آویز پلاستیکی میافتد. لیف را از رویش میکشم. میاندازمش روی دستهی قفل و شروع میکنم به چرخاندن. «باز شو، تو رو خدا باز شو.»صدای میعاد قطع و وصل میشود. بین ضجههایش، کمی نفس میگیرد و دوباره شروع میکند. دندانهایم را روی هم میکشم. لیف را پرت میکنم سمت سرویس فرنگی. صدای میعاد از تک و تا میافتد. سُق سُقش، به تفنگی میماند که بی وقفه شلیک و قلبم را سوراخ سوراخ میکند. همانطور که با میعاد حرف میزنم، ناخنم را میاندازم توی پیچ دستگیره و تکان تکان میدهم. نمیدانم چقدر زمان گذشته. نمیدانم چقدر حرف زدهام، چقدر فریاد کشیده و با این پیچ، وَر رفتهام. برای بار چندم، انگشتم را عوض میکنم. ناخنهای شکسته و ریش شدهام، رنگ خون گرفتهاند. تکهای از ناخنم از گوشت جدا میشود و خون بیرون میزند. انگشتم را میچپانم توی دهان. ولو میشوم کف زمین و میزنم زیر گریه. «خدایا من دارم تقاص کدوم گناهم رو پس میدم؟»دستم را میکشم پایین شکمم.«من که نگهش داشتم. ها حرفِ سقط رو زدم ولی میدونستم، محاله مجید بذاره.»بدنم روی سرامیکها، مور مور میشود. پاهایم را توی بغل جمع میکنم. کاسهی سفید و سرد زانوها تا نزدیکِ سینههای دِنگ شدهام میرسند. نالههای میعاد خیلی نزدیکتر شده. صدایی میشنوم. خودم را میکشم سمت در. دوباره صدای تاپ کوتاهی میآید. قلبم تیر میکشد.«دورت بگردم! اومدی پیش مامان. کاش دستام میشکست و در رو نمیبستم. گفتم با صدای آب بیدارت نکنم، نمیدونستم چه خاکی میخواد تو سرم بشه.»باز صدای تاپ میآید. لبهای خشکم را میگذارم جای صدا و چند بار میبوسم. تصویرِ کشان کشان آمدن میعاد تا حمام و افتادنش پشت در، از جلوی چشمهایم کنار نمیرود. غم، توی دلم مثل یک بادکنک غولپیکر، باد میشود. مطمئنم از سر شب که آمدم حمام، خیلی گذشته و الان آخر شب است. سرم را روی در میگذارم.«لا لا لا لا گلِ مادر. خدا باشد تو را یاور. لا لا لا لا گلِ نازم. تو هستی بالِ پروازم. لا لا لا لا...» خودم را میبینم که بالای کوهی پر از برف، ایستادهام. میعاد توی بغلم هست. خیره نگاهش میکنم. پلکهایش روی هم افتاده. گردنش کج شده و دهانش نیمهباز مانده. دستهایم از هم باز میشود. میعاد پرت میشود پایین.از خواب میپرم. نفس نفس میزنم. دست میکشم پشت گردنم، سرِ انگشتهایم تَر میشود. تازه یادم میآید کجا هستم. تصویر خواب با دور تند از جلوی چشمهایم رد میشود. جیغ میزنم و میکوبم به در.«میعاد!میعاد! مامان تو رو خدا یه چی بگو.»هیچ صدایی نمیآید. احساس میکنم سقف حمام، پایین و پایینتر میآید. دیوارها در نظرم، صخرههای سیاهی هستند در حال ریزش روی سرم. نفسم بند آمده. دستگیره را دودستی میگیرم و محکم میکشم. میکوبم روی دستگیره. انگشتهایم را قفل میکنم به لبهی سفید در و زور میزنم. خردههای تیز چوب، میرود توی دستم. بند بندِ انگشتهایم دل میزنند. دندانهایم را به هم فشار میدهم. گوشهی فکم تیر میکشد. صدایی شبیه لیز خوردنِ سنگریزهها روی هم، میپیچد توی سرم. چیزهای تیز و سفتی میریزد توی دهانم. تف میکنم. خردههای گچی رنگ دندان، میریزد بیرون. زبان میکشم. تاج دندانی که تازگی پُر کرده بودم، شکسته. دوباره تف میکنم و برمیگردم سمت در. هرچه میعاد را صدا میزنم، هیچ صدایی نمیآید. میروم کنار دوش. همانطور که فریاد میکشم، تشت را چنگ میزنم و پرت میکنم سمت در. کرسی را پرت میکنم. تک تک شامپوها، صابون و هرچه که میآید جلوی دستم را پرت میکنم و میعاد را صدا میزنم. حتی با نالهای، جوابم را نمیدهد. حمله میکنم به دیوار و خودم را میکوبم به گلها. دست می.اندازم توی سرم. کلیپس را میکنم و دو دستی موهایم را میکشم. با دستهای پر از مو حمله میکنم به فرنگی. سر ِمخزن آن را برمیدارم و پرت میکنم طرف در. از صدای شکستنش، یکه میخورم. گریهی میعاد مثل تکههای شکستهی چینی، همهجای حمام پخش میشود. خودم را پرت میکنم سمت در.کلمهها روی زبانم، بریدهاند.«خدایا...شش...کرت. خدا... شکرت.»
هیچ صدایی نمیآید (قسمت دوم)
نگاهم به آویز پلاستیکی میافتد. لیف را از رویش میکشم. میاندازمش روی دستهی قفل و شروع میکنم به چرخاندن. «باز شو، تو رو خدا باز شو.»صدای میعاد قطع و وصل میشود. بین ضجههایش، کمی نفس میگیرد و دوباره شروع میکند. دندانهایم را روی هم میکشم. لیف را پرت میکنم سمت سرویس فرنگی. صدای میعاد از تک و تا میافتد. سُق سُقش، به تفنگی میماند که بی وقفه شلیک و قلبم را سوراخ سوراخ میکند. همانطور که با میعاد حرف میزنم، ناخنم را میاندازم توی پیچ دستگیره و تکان تکان میدهم. نمیدانم چقدر زمان گذشته. نمیدانم چقدر حرف زدهام، چقدر فریاد کشیده و با این پیچ، وَر رفتهام. برای بار چندم، انگشتم را عوض میکنم. ناخنهای شکسته و ریش شدهام، رنگ خون گرفتهاند. تکهای از ناخنم از گوشت جدا میشود و خون بیرون میزند. انگشتم را میچپانم توی دهان. ولو میشوم کف زمین و میزنم زیر گریه. «خدایا من دارم تقاص کدوم گناهم رو پس میدم؟»دستم را میکشم پایین شکمم.«من که نگهش داشتم. ها حرفِ سقط رو زدم ولی میدونستم، محاله مجید بذاره.»بدنم روی سرامیکها، مور مور میشود. پاهایم را توی بغل جمع میکنم. کاسهی سفید و سرد زانوها تا نزدیکِ سینههای دِنگ شدهام میرسند. نالههای میعاد خیلی نزدیکتر شده. صدایی میشنوم. خودم را میکشم سمت در. دوباره صدای تاپ کوتاهی میآید. قلبم تیر میکشد.«دورت بگردم! اومدی پیش مامان. کاش دستام میشکست و در رو نمیبستم. گفتم با صدای آب بیدارت نکنم، نمیدونستم چه خاکی میخواد تو سرم بشه.»باز صدای تاپ میآید. لبهای خشکم را میگذارم جای صدا و چند بار میبوسم. تصویرِ کشان کشان آمدن میعاد تا حمام و افتادنش پشت در، از جلوی چشمهایم کنار نمیرود. غم، توی دلم مثل یک بادکنک غولپیکر، باد میشود. مطمئنم از سر شب که آمدم حمام، خیلی گذشته و الان آخر شب است. سرم را روی در میگذارم.«لا لا لا لا گلِ مادر. خدا باشد تو را یاور. لا لا لا لا گلِ نازم. تو هستی بالِ پروازم. لا لا لا لا...» خودم را میبینم که بالای کوهی پر از برف، ایستادهام. میعاد توی بغلم هست. خیره نگاهش میکنم. پلکهایش روی هم افتاده. گردنش کج شده و دهانش نیمهباز مانده. دستهایم از هم باز میشود. میعاد پرت میشود پایین.از خواب میپرم. نفس نفس میزنم. دست میکشم پشت گردنم، سرِ انگشتهایم تَر میشود. تازه یادم میآید کجا هستم. تصویر خواب با دور تند از جلوی چشمهایم رد میشود. جیغ میزنم و میکوبم به در.«میعاد!میعاد! مامان تو رو خدا یه چی بگو.»هیچ صدایی نمیآید. احساس میکنم سقف حمام، پایین و پایینتر میآید. دیوارها در نظرم، صخرههای سیاهی هستند در حال ریزش روی سرم. نفسم بند آمده. دستگیره را دودستی میگیرم و محکم میکشم. میکوبم روی دستگیره. انگشتهایم را قفل میکنم به لبهی سفید در و زور میزنم. خردههای تیز چوب، میرود توی دستم. بند بندِ انگشتهایم دل میزنند. دندانهایم را به هم فشار میدهم. گوشهی فکم تیر میکشد. صدایی شبیه لیز خوردنِ سنگریزهها روی هم، میپیچد توی سرم. چیزهای تیز و سفتی میریزد توی دهانم. تف میکنم. خردههای گچی رنگ دندان، میریزد بیرون. زبان میکشم. تاج دندانی که تازگی پُر کرده بودم، شکسته. دوباره تف میکنم و برمیگردم سمت در. هرچه میعاد را صدا میزنم، هیچ صدایی نمیآید. میروم کنار دوش. همانطور که فریاد میکشم، تشت را چنگ میزنم و پرت میکنم سمت در. کرسی را پرت میکنم. تک تک شامپوها، صابون و هرچه که میآید جلوی دستم را پرت میکنم و میعاد را صدا میزنم. حتی با نالهای، جوابم را نمیدهد. حمله میکنم به دیوار و خودم را میکوبم به گلها. دست می.اندازم توی سرم. کلیپس را میکنم و دو دستی موهایم را میکشم. با دستهای پر از مو حمله میکنم به فرنگی. سر ِمخزن آن را برمیدارم و پرت میکنم طرف در. از صدای شکستنش، یکه میخورم. گریهی میعاد مثل تکههای شکستهی چینی، همهجای حمام پخش میشود. خودم را پرت میکنم سمت در.کلمهها روی زبانم، بریدهاند.«خدایا...شش...کرت. خدا... شکرت.»
۵۸
۶:۴۰
از گوشهی چشم، سنگپا را میبینم. خیز برمیدارم طرفش. کف پایم میسوزد. پایم را بالا میگیرم. رنگ سرخ و سفید با هم قاطی شدهاند. تکهای باریک و بلند، نشسته توی گوشتم. چشمهایم را میبندم و میکشمش بیرون. روی پنجهی پا جلو میروم و سنگپا را برمیدارم. سنگ را میکوبم روی دستهی قفل. نالهی میعاد، موسیقی زیر صدایم شده.«مجید کجایی؟! فکر میکردی نیم ساعت بعدِ رفتنت، ای بلا سرمون بیاد؟! لعنت به عسلویه، لعنت به شیفت شب.»سنگ را توی دستم جابهجا میکنم. بغض، ته گلویم قلمبه شده. « مجید! فهمیدم برا تولدم، کیک سفارش دادی. منم میخواستم بیام حمام تا فردا وقت داشته باشم، برات تهچین درست کنم. میخواستم حسابی برات خوشگل کنم مجید!»سنگ توی دستم، چند تکه میشود. انگشتهایم از هم باز میشوند. تکههای سنگ مثل سیاهی دوات، پخش میشوند روی زمینهی سفید. لرز میافتد توی تنم. زانوهایم خم میشوند و میافتم روی زمین. صدای میعاد، شبیه نالیدنِ بچه گربهای گرسنه شده. اشک، راه میگیرد روی صورتم. همهی زندگی، از کودکی تا همین غروب که مجید صورتم را بوسید و رفت، ریخته توی چشمهایم. « خدا! یعنی واقعاً میخوای بشینی اون بالا و جون دادن میعاد رو تماشا کنی؟! »حواسم جمع میشود. نالهی میعاد دوباره قطع شده. ویله میکشم و ناخنهای لبپرم مینشیند روی صورتم. آنقدر، فریادِ کمک کمک توی دهانم میچرخد که سرم گیج میرود و جلوی چشمهایم سیاه میشود. با صورت، نقشِ زمین میشوم. خون از بینیام شره میکند. خیره میشوم به سقف. صورت میعاد را توی حباب لامپ میبینم. به مجید فکر میکنم. به وقتی، کلید را آهسته میچرخاند و با کیک تولد وارد خانه میشود. پشت دست را میکشم روی لبم. خیسی خون تا شقیقهام میرود. صدای ریتمداری به گوشم میرسد.
ادامه دارد...
#هر_از_گاهی#نوشتههای_من#داستان_کوتاه#هیچ_صدایی_نمیآید
https://ble.ir/samiraakbari7
ادامه دارد...
#هر_از_گاهی#نوشتههای_من#داستان_کوتاه#هیچ_صدایی_نمیآید
https://ble.ir/samiraakbari7
۷۸
۶:۴۴
به نام خدا
هیچ صدایی نمیآید (قسمت پایانی)
چند لحظه میگذرد تا بفهمم صدای زنگ موبایل است. میچرخم روی پهلو. توی خودم جمع میشوم. اشک میریزد روی صورتم. گونهام میسوزد. باباعلی دوباره زنگ میزند. کلمهها روی زبانم کش آمدهاند.«بیدااارم بابااا... برووو برو نماااازتُ بخوون... برووو برو دعاااا کن براااا... براا زوودتر مممردنِ دخترت.»پلکهایم روی هم میافتد. خودم را دیدم. کودک شده بودم. وسط بازی و خنده، دویدم پشت سرِ باباعلی. دستم را دراز کردم و زدم به کمرش. بابا خندید و سریع برگشت طرف من. زد پشت دستم و فرار کرد سمت اتاق. پشت سرش رفتم توی اتاق و زدم روی پایش. بابا برگشت. من دویدم و درِ اتاق را محکم بستم. تر و فرز کلید را از توی جیبم درآوردم و در را قفل کردم. پریدم بالا و پایین.«بابایی! من بُردم. من بُردم. آخرین دفعه من زدم.»لیلی رفتم توی آشپزخانه پیش مادر. داشتم از کلکی که به بابا زده بودم، تعریف میکردم. مامان لپم را کشید و لبخند پهن شد روی لبهایش . میخواست کلید را از جیبم بردارد و بابا را نجات بدهد که صدایی آمد. با مادر از آشپزخانه بیرون زدیم. چشمهایم مثل وقتی که بابا قصههای شاهنامه را برایم میگفت، گشاد شد و دهانم باز ماند. باباعلی، درِ چوبی اتاق را وسط راهرو گذاشته و تکیه داده بود به آن.پلکهایم از هم باز میشود. چشمم به در است. جز به جز در را نگاه میکنم. یکباره جان میگیرم. بلند میشوم. شیر آب را باز میکنم. چند مشتِ پُر، آب میزنم به صورتم. خونابه، کف حمام راه میگیرد. سرم را میبرم زیر شیر و قلپ قلپ، آب میخورم. دستهای خیسم را میکشم روی موهای وز شدهام. کلیپس را از کنار سطل کوچک حمام برمیدارم و میبندم روی موهایم. نفس عمیقی میکشم. زیرِ لب بسمالله میگویم و حمله میکنم به لولای در. لولا چفت شده توی هم. هرچه تلاش میکنم، ذرهای جابهجا نمیشود. مینشینم روی زمین. لولای پایین در را امتحان میکنم. انگشتم کبود میشود ولی لولا از جایش جُم نمیخورد.«لعنتی! بچهت مُرد. چرا تو هم نمیفتی یه گوشه جون بکنی تا بمیری؟! چرا هی بلند میشی و دست و پا میزنی.»دستهایم را مثل زنهای جنوبی، پشت سرهم میزنم روی صورتم. به حالت سجده میافتم کف زمین. صدای شکستنِ قلبم، میپیچد توی هقهق گریههایم. صدایم از ته گلو، خُرخُر میکند.«خخخداااا خخدا... »دماغم را بالا میکشم. بوی زیتون میزند زیر دلم. عق میزنم و زردآب از دهانم بیرون میریزد. جرقهای توی سرم روشن میشود. چهار دست و پا جلو میروم. شامپوی مخصوص موهای رنگ شده را کنار میزنم. شامپو بدنِ نعنایی مجید را پس میزنم. بطری کوچک سبز رنگ را برمیدارم. دست میکشم روی نوشتهی روغن بدن کودک. لبم را میچسبانم روی کلمهی روغن. صدای بوسهی آبداری بلند میشود. دلم مثل شربت سکنجبینی میماند که تکههای یخ را سرریز کردهاند داخلش. بلند میشوم و کرسی را از چپگی درمیآورم. رویش میایستم و روغن را قطره قطره میریزم توی لولا. از روی کرسی میپرم پایین. کرسی را سرِ دست بلند میکنم و با پایهاش به لولا ضربه میزنم. لولا کمی جابهجا میشود.«یا خدا...» میروم سراغ لولای پایین. روغن از کنار لولا نشت میکند. برآمدگی لولا را با لیف محکم میگیرم و چند بار سمتِ بالا میکشم. یکباره میلهی چفت شده حرکت میکند و بیرون میآید. میپرم روی کرسی و میلهی لولای بالا را هم بیرون میکشم. حسی خوب، مثل جوهری که در آب پخش میشود، توی دلم میریزد. دستهایم را میگیرم به لبهی در و زور میزنم. به هِن و هِن افتادهام. در را میکشم سمت خودم. عرق از سر و رویم میچکد. در را میکشم و داد از حنجرهام بیرون میآید. جیغ تیزی از قفل بلند میشود. سنگینی در میافتد روی سینهام. به کندی عقب عقب میروم و میکشمش داخل حمام و رهایش میکنم.
هیچ صدایی نمیآید (قسمت پایانی)
چند لحظه میگذرد تا بفهمم صدای زنگ موبایل است. میچرخم روی پهلو. توی خودم جمع میشوم. اشک میریزد روی صورتم. گونهام میسوزد. باباعلی دوباره زنگ میزند. کلمهها روی زبانم کش آمدهاند.«بیدااارم بابااا... برووو برو نماااازتُ بخوون... برووو برو دعاااا کن براااا... براا زوودتر مممردنِ دخترت.»پلکهایم روی هم میافتد. خودم را دیدم. کودک شده بودم. وسط بازی و خنده، دویدم پشت سرِ باباعلی. دستم را دراز کردم و زدم به کمرش. بابا خندید و سریع برگشت طرف من. زد پشت دستم و فرار کرد سمت اتاق. پشت سرش رفتم توی اتاق و زدم روی پایش. بابا برگشت. من دویدم و درِ اتاق را محکم بستم. تر و فرز کلید را از توی جیبم درآوردم و در را قفل کردم. پریدم بالا و پایین.«بابایی! من بُردم. من بُردم. آخرین دفعه من زدم.»لیلی رفتم توی آشپزخانه پیش مادر. داشتم از کلکی که به بابا زده بودم، تعریف میکردم. مامان لپم را کشید و لبخند پهن شد روی لبهایش . میخواست کلید را از جیبم بردارد و بابا را نجات بدهد که صدایی آمد. با مادر از آشپزخانه بیرون زدیم. چشمهایم مثل وقتی که بابا قصههای شاهنامه را برایم میگفت، گشاد شد و دهانم باز ماند. باباعلی، درِ چوبی اتاق را وسط راهرو گذاشته و تکیه داده بود به آن.پلکهایم از هم باز میشود. چشمم به در است. جز به جز در را نگاه میکنم. یکباره جان میگیرم. بلند میشوم. شیر آب را باز میکنم. چند مشتِ پُر، آب میزنم به صورتم. خونابه، کف حمام راه میگیرد. سرم را میبرم زیر شیر و قلپ قلپ، آب میخورم. دستهای خیسم را میکشم روی موهای وز شدهام. کلیپس را از کنار سطل کوچک حمام برمیدارم و میبندم روی موهایم. نفس عمیقی میکشم. زیرِ لب بسمالله میگویم و حمله میکنم به لولای در. لولا چفت شده توی هم. هرچه تلاش میکنم، ذرهای جابهجا نمیشود. مینشینم روی زمین. لولای پایین در را امتحان میکنم. انگشتم کبود میشود ولی لولا از جایش جُم نمیخورد.«لعنتی! بچهت مُرد. چرا تو هم نمیفتی یه گوشه جون بکنی تا بمیری؟! چرا هی بلند میشی و دست و پا میزنی.»دستهایم را مثل زنهای جنوبی، پشت سرهم میزنم روی صورتم. به حالت سجده میافتم کف زمین. صدای شکستنِ قلبم، میپیچد توی هقهق گریههایم. صدایم از ته گلو، خُرخُر میکند.«خخخداااا خخدا... »دماغم را بالا میکشم. بوی زیتون میزند زیر دلم. عق میزنم و زردآب از دهانم بیرون میریزد. جرقهای توی سرم روشن میشود. چهار دست و پا جلو میروم. شامپوی مخصوص موهای رنگ شده را کنار میزنم. شامپو بدنِ نعنایی مجید را پس میزنم. بطری کوچک سبز رنگ را برمیدارم. دست میکشم روی نوشتهی روغن بدن کودک. لبم را میچسبانم روی کلمهی روغن. صدای بوسهی آبداری بلند میشود. دلم مثل شربت سکنجبینی میماند که تکههای یخ را سرریز کردهاند داخلش. بلند میشوم و کرسی را از چپگی درمیآورم. رویش میایستم و روغن را قطره قطره میریزم توی لولا. از روی کرسی میپرم پایین. کرسی را سرِ دست بلند میکنم و با پایهاش به لولا ضربه میزنم. لولا کمی جابهجا میشود.«یا خدا...» میروم سراغ لولای پایین. روغن از کنار لولا نشت میکند. برآمدگی لولا را با لیف محکم میگیرم و چند بار سمتِ بالا میکشم. یکباره میلهی چفت شده حرکت میکند و بیرون میآید. میپرم روی کرسی و میلهی لولای بالا را هم بیرون میکشم. حسی خوب، مثل جوهری که در آب پخش میشود، توی دلم میریزد. دستهایم را میگیرم به لبهی در و زور میزنم. به هِن و هِن افتادهام. در را میکشم سمت خودم. عرق از سر و رویم میچکد. در را میکشم و داد از حنجرهام بیرون میآید. جیغ تیزی از قفل بلند میشود. سنگینی در میافتد روی سینهام. به کندی عقب عقب میروم و میکشمش داخل حمام و رهایش میکنم.
۶۴
۶:۰۸
صدای افتادنِ در، توی گوشم میپیچد. میپرم سمت میعاد. به شکم افتاده روی پادری. بغلش میکنم و برمیگردانمش. بدنش یخ کرده. چشمهایش نیمهباز است. بدنم رعشه میگیرد. میچسبانمش به خودم.«میعاااااااد»سینهام را میگذارم روی لبهای خشکش. هیچ حرکتی نمیکند. سرِ سینهام را فشار میدهم. قطرههای شیر میافتد روی پوستههای بیرنگ لبش.«میعاد! پاشو. پاشو مامان اومد...»همانطور که میعاد را به سینهام چسباندهام، بلند میشوم و میدوم سمت کتابخانه. چنگ میاندازم و گوشی را از طبقهی بالا برمیدارم. سه شماره را لمس میکنم. صدای مردانهای میپیچد توی گوشم. فریاد میکشم و حرفهای توی دلم را میریزم روی سرش. انگار باباعلی دارد برایم حرف میزند. «دخترم! همکارام راه افتادن بیان کمکت. الان فقط به من گوش کن. بچه رو بخوابون روی زمین. پیرهنش رو بیار بیرون. حالا پاهاش رو بگیر بالا.»قلبم تند تند و محکم به سینهام میکوبد. دستهایم میلرزد و همه جای تنم به عرق نشسته. صدای مرد توی سالن پخش میشود.«حالا یه دستت رو بذار سمت چپ سینهش و آروم ماساژ بده.»پاهای سفید و کوچک میعاد را بالا گرفتهام و کف آن یکی دستم، روی سینهاش میچرخد. گردنم را خم میکنم سمت گوشی. بغض، وسطِ حرفم میترکد.«آقا آقا! هیچ تغییری نمیکنه. همون جوری مونده.»صدای مرد مثل قطرههای باران فرو میرود توی ترکهای دلم. «ادامه بده. ادامه بده. من مطمئنم صدای گریهش رو با هم میشنویم.»
پایان
#هر_از_گاهی#نوشتههای_کن#داستان_کوتاه#هیچ_صدایی_نمیآید
https://ble.ir/samiraakbari7
پایان
#هر_از_گاهی#نوشتههای_کن#داستان_کوتاه#هیچ_صدایی_نمیآید
https://ble.ir/samiraakbari7
۹۴
۶:۰۹
سلام دوستان.ببخشید اگر با فضای دلهرهآور داستان، اذیت شدین.امیدوارم توی ذهنمون موندگار بشه و اثرش این باشه که نکات ایمنی رو بیشتر و بهتر رعایت کنیم.
این داستان یه اتفاق دور از واقعیت نبود. با یه جستجوی ساده تو نت و حتی گفتگو با بقیه، میبینیم که متأسفانه این ماجرای سخت، پر تکراره.
جالبه براتون بگم، موقعِ نوشتن این داستانپسر سه سالهی خودم تو اتاق حبس شد!چرا؟چون ما بیاحتیاطی کرده بودیم و کلید رو توی قفل گذاشته بودیم.
بعد از اهمیت و توجه به نکات ایمنی
یادمون باشه مثل محیا، برای هدفهامون بجنگیم و تسلیم نشیم.
اینم از پیام آموزندهی داستان
اگر کمک کنین، داستان رو دست به دست کنین تا صدای «هیچ صدایی نمیآید» به گوش آدمهای بیشتری برسه و حواسهای بیشتری به این نکات جمع بشه، خیلی خوب میشهها

https://ble.ir/samiraakbari7
این داستان یه اتفاق دور از واقعیت نبود. با یه جستجوی ساده تو نت و حتی گفتگو با بقیه، میبینیم که متأسفانه این ماجرای سخت، پر تکراره.
جالبه براتون بگم، موقعِ نوشتن این داستانپسر سه سالهی خودم تو اتاق حبس شد!چرا؟چون ما بیاحتیاطی کرده بودیم و کلید رو توی قفل گذاشته بودیم.
بعد از اهمیت و توجه به نکات ایمنی
اینم از پیام آموزندهی داستان
اگر کمک کنین، داستان رو دست به دست کنین تا صدای «هیچ صدایی نمیآید» به گوش آدمهای بیشتری برسه و حواسهای بیشتری به این نکات جمع بشه، خیلی خوب میشهها
https://ble.ir/samiraakbari7
۸۲
۶:۵۱
وقتی پشتِصحنهی یه اُملتِ خوشمزه رو موندگار میکنیم و دور نمیریزیم. 

#هر_از_گاهی_محیط_زیست#نه_به_اسراف#خشکاله
https://ble.ir/samiraakbari7
#هر_از_گاهی_محیط_زیست#نه_به_اسراف#خشکاله
https://ble.ir/samiraakbari7
۱۳۸
۶:۳۲
هر چند روزی یه بار، با حجم زیادی از هنر عکاسی پسر کوچیکه روبهرو میشم.هر بار پاکشون میکردم و پیش خودم غُر میزدم.
امروز چندتا رو نگه داشتم.از بقیه هم اسکرینشات گرفتم تا بمونه یادگاری.مطمئنم یه روز، دلتنگشون میشم.
#چشمها_را_باید_شست#خرده_لحظهها#مادرانه
https://ble.ir/samiraakbari7
امروز چندتا رو نگه داشتم.از بقیه هم اسکرینشات گرفتم تا بمونه یادگاری.مطمئنم یه روز، دلتنگشون میشم.
#چشمها_را_باید_شست#خرده_لحظهها#مادرانه
https://ble.ir/samiraakbari7
۴۷
۱۱:۳۵
1_1362916250.mp3
۰۳:۵۴-۱.۸۱ مگابایت
دانشجو که بودم؛این موسیقیِ ثابتِ جمعههامون بود.نه که فکر کنین هماتاقیها، همه نور بالا میزدنا. نه. اصلاً!ولی همه این دعا رو دوست داشتیم.
۳۵
۶:۰۲