#آغوش_شب#ساناز_زینعلی #پارت۳۶
-- چی میگی مامان؟! هستی گم شده یعنی چی؟ کجا بود؟ با شوهرش؟ -- از ظهر از آرایشگاه رفته بیرون دیگه هیچکی ندیدش. پسره ظهر رفته آرایشگاه دنبالش، گفتن عروس که یک ساعته رفته! از ظهر همه افتادن دنبالش. به تو زنگ نزد؟ ابی دوباره چپچپ نگاهم کرد. میفهمیدم از اینکه مجبور شده به ماماناحترام دروغ بگوید عصبی شدهاست. -- دور و بر آرایشگاهش دوربین مداربستهای چیزی نیست؟ -- نمیدونم مادر، نمیدونم. هادی با پسره رفتن کلانتری شکایت کردن ولی نمیدونم چی چی گفتن باید صبر کنن. خونهٔ الهه شده صحرای محشر. بچهم تو این چند ساعت آب شده از غصه و گریه. -- چرا همون موقع یه زنگ به من نزد؟ شاید من تهرون بودم راحتتر میتونستم پیداش کنم.
ماماناحترام گفت: الهه پیش من بهت زنگ زد تو داد زدی گفتی نمیام جشن دخترت. بعدم تلفنو قطع کردی. صدای ماماناحترام حالت پچپچ گرفت: ابیجان، مادر، مطمئن باشم از این بچه خبر نداری؟ هادی میگه زیر سر توئه. میگه تو این بچه رو قائم کردی. حتی میگن به ماموره هم... ابی فریاد زد: گوه خورده، هادی! نمیشناسیش مامان؟ مادرقحبه هیچ وقت چشم دیدن منو نداشت. صدای فینفین او بلندتر شد و ابی گفت: غصه نخور. من الان پا میشم میام، هر جور شده پیداش میکنم. گریه نکن جان ابی. کجایی تو الان؟
-- خونهٔ الهه بودم اینقدر هادی داد و فریاد کرد افسانه اومد دنبالم منو برد خونهشون. تو واقعاً میای؟ -- آره مامان، همین حالا راه میافتم. دیگه گریه نکن. تماس را قطع کرد و به سرعت برخاست.-- پاشو برو وسیلههاتو جمع کن راه بیفتیم. -- کجا بریم؟ خونهمون؟
-- نه، تو رو یه جا میذارم من میرم پیش الهه که بابای گاوت ببینه من تنهام و پیش تو نیستم. مامورا برن سراغ هامون آدرس اینجا رو میگیرن. مامان بهخاطر آرامش الهه و راحت شدن خیالش ممکنه بگه من اومدهم اینجا. -- من کجا برم؟ خونهتو که راحتتر پیدا میکنن.
خودش داشت تندتند لباسها و وسایلش را جمع و خانه را مرتب میکرد. -- میذارمت پیش یغما. اونجا خیالم راحته. زود باش فقط.#۳۶
-- چی میگی مامان؟! هستی گم شده یعنی چی؟ کجا بود؟ با شوهرش؟ -- از ظهر از آرایشگاه رفته بیرون دیگه هیچکی ندیدش. پسره ظهر رفته آرایشگاه دنبالش، گفتن عروس که یک ساعته رفته! از ظهر همه افتادن دنبالش. به تو زنگ نزد؟ ابی دوباره چپچپ نگاهم کرد. میفهمیدم از اینکه مجبور شده به ماماناحترام دروغ بگوید عصبی شدهاست. -- دور و بر آرایشگاهش دوربین مداربستهای چیزی نیست؟ -- نمیدونم مادر، نمیدونم. هادی با پسره رفتن کلانتری شکایت کردن ولی نمیدونم چی چی گفتن باید صبر کنن. خونهٔ الهه شده صحرای محشر. بچهم تو این چند ساعت آب شده از غصه و گریه. -- چرا همون موقع یه زنگ به من نزد؟ شاید من تهرون بودم راحتتر میتونستم پیداش کنم.
ماماناحترام گفت: الهه پیش من بهت زنگ زد تو داد زدی گفتی نمیام جشن دخترت. بعدم تلفنو قطع کردی. صدای ماماناحترام حالت پچپچ گرفت: ابیجان، مادر، مطمئن باشم از این بچه خبر نداری؟ هادی میگه زیر سر توئه. میگه تو این بچه رو قائم کردی. حتی میگن به ماموره هم... ابی فریاد زد: گوه خورده، هادی! نمیشناسیش مامان؟ مادرقحبه هیچ وقت چشم دیدن منو نداشت. صدای فینفین او بلندتر شد و ابی گفت: غصه نخور. من الان پا میشم میام، هر جور شده پیداش میکنم. گریه نکن جان ابی. کجایی تو الان؟
-- خونهٔ الهه بودم اینقدر هادی داد و فریاد کرد افسانه اومد دنبالم منو برد خونهشون. تو واقعاً میای؟ -- آره مامان، همین حالا راه میافتم. دیگه گریه نکن. تماس را قطع کرد و به سرعت برخاست.-- پاشو برو وسیلههاتو جمع کن راه بیفتیم. -- کجا بریم؟ خونهمون؟
-- نه، تو رو یه جا میذارم من میرم پیش الهه که بابای گاوت ببینه من تنهام و پیش تو نیستم. مامورا برن سراغ هامون آدرس اینجا رو میگیرن. مامان بهخاطر آرامش الهه و راحت شدن خیالش ممکنه بگه من اومدهم اینجا. -- من کجا برم؟ خونهتو که راحتتر پیدا میکنن.
خودش داشت تندتند لباسها و وسایلش را جمع و خانه را مرتب میکرد. -- میذارمت پیش یغما. اونجا خیالم راحته. زود باش فقط.#۳۶
۲.۷K
۱۲:۰۵
#آغوش_شب#ساناز_زینعلی#پارت۳۷
سومین بار بود که زنگ آیفون را فشرد. این بار طولی نکشید که صدای زمخت خوابآلود و عصبی یغما در کوچه تاریک و ساکت پیچید: بله؟ -- وا کن یغما، ابیام.
انگار یغما هم از حضور بیوقت ابی تعجب کرده بود و شاید هم به شنیدهاش شک داشت که باز نکرد. ابی صورتش را مقابل لنز آیفون قرار داد و خواست چیزی بگوید که در باز شد.
واحدش در طبقه ششم یک ساختمان دهطبقهٔ شیک و بزرگ بود و مقابل خانهاش فضای سبز بود و بعد از آن بزرگراه که این وقت صبح خلوت بود. ابی همیشه میگفت ویوی خانه یغما عالی است.تا از اتاقک آسانسور خارج شویم، او هراسان در واحدش را باز کرد و نگاه متعجبش را بین من و ابی چرخاند. شولیده و آشفته بود، با چشمانی پف کرده و قرمز. انگار که گریه کرده باشد!
-- چه خبره؟ این اینجا چی کار میکنه؟
این، منظورش من بودم. کلاً دوستهای ابی هم مثل خودش عادت داشتند با من زیادی احساس راحتی کنند. ابی ساک لباسم را بین یغما و در باز ماندهٔ واحدش زمین انداخت و گفت: یکی دو روز دستت امانت باشه میام میبرمش.
-- این ساک یا این؟ باز هم منظورش از این من بودم!-- هر دو. -- فکر نمیکنی منم زندگی شخصی دارم، شاید الان یکی تو خونهم باشه؟ این سر خر رو کجا بذارم؟
حتماً باز هم منظورش از سر خر من بودم!
-- میره اون اتاق میکپه تا زندگی خصوصیت لش ببره. فقط سر و صدا نکنین، چشوگوش این بچه باز نشه.
ابی گفت و بعد هم مرا از شانه هل داد سمت خانه یغما. در آسانسور که بسته شد، یغما زمزمه کرد: قرمساق.
و در را بازتر کرد و گفت: بیا تو.#۳۷
سومین بار بود که زنگ آیفون را فشرد. این بار طولی نکشید که صدای زمخت خوابآلود و عصبی یغما در کوچه تاریک و ساکت پیچید: بله؟ -- وا کن یغما، ابیام.
انگار یغما هم از حضور بیوقت ابی تعجب کرده بود و شاید هم به شنیدهاش شک داشت که باز نکرد. ابی صورتش را مقابل لنز آیفون قرار داد و خواست چیزی بگوید که در باز شد.
واحدش در طبقه ششم یک ساختمان دهطبقهٔ شیک و بزرگ بود و مقابل خانهاش فضای سبز بود و بعد از آن بزرگراه که این وقت صبح خلوت بود. ابی همیشه میگفت ویوی خانه یغما عالی است.تا از اتاقک آسانسور خارج شویم، او هراسان در واحدش را باز کرد و نگاه متعجبش را بین من و ابی چرخاند. شولیده و آشفته بود، با چشمانی پف کرده و قرمز. انگار که گریه کرده باشد!
-- چه خبره؟ این اینجا چی کار میکنه؟
این، منظورش من بودم. کلاً دوستهای ابی هم مثل خودش عادت داشتند با من زیادی احساس راحتی کنند. ابی ساک لباسم را بین یغما و در باز ماندهٔ واحدش زمین انداخت و گفت: یکی دو روز دستت امانت باشه میام میبرمش.
-- این ساک یا این؟ باز هم منظورش از این من بودم!-- هر دو. -- فکر نمیکنی منم زندگی شخصی دارم، شاید الان یکی تو خونهم باشه؟ این سر خر رو کجا بذارم؟
حتماً باز هم منظورش از سر خر من بودم!
-- میره اون اتاق میکپه تا زندگی خصوصیت لش ببره. فقط سر و صدا نکنین، چشوگوش این بچه باز نشه.
ابی گفت و بعد هم مرا از شانه هل داد سمت خانه یغما. در آسانسور که بسته شد، یغما زمزمه کرد: قرمساق.
و در را بازتر کرد و گفت: بیا تو.#۳۷
۲.۷K
۱۲:۰۶
#آغوش_شب#ساناز_زینعلی#پارت۳۸
پشت سرم در را بست و ساک لباسم را برداشت و به اتاق برد. پشت در بسته خانه ایستادم. خانه نیمهتاریک بود، اما در همان تاریکی هم آشفتگی و بهمریختگیاش مشخص بود. چشم چرخاندم و روی پنجره بزرگ و سراسریاش مکث کردم. فکر کردم اینجا طلوع و غروب خورشید دیدنیست!
خم شدم برای باز کردن بند کتانیام که یغما از اتاق بیرون آمد و گفت: نمیخواد. بیا همونجوری.خانه مفروش بود. کسی را هم نداشت هر روز برایش آب و جارو کند. فکر کردم مثل اغلب پسرها شلخته و نامرتب است و تا خواستم وارد سالن شوم، قرچقرچ شکستن شیشهخرده زیر پا وحشتزدهام کرد. هراسان در جا ایستادم و تازه متوجه شیشههای پخشوپلا کف سالن شدم. پایههای یک میز عسلی شکسته هم روی شیشهها افتاده بود.
-- نترس. بیا برو اتاق استراحت کن. میگم یکی دو ساعت دیگه یکی بیاد تمیزشون کنه. -- چی شده؟ -- تو فضولی مگه؟ من ازت میپرسم دیروز چه خاکی تو سرت ریختی؟ میپرسم الان، این وقت صبح با ابی وسط خونه من چیکار میکنی؟ نپرسیده بود؛ فضول هم نبود، اما من که همهچیز را بهش میگفتم. -- حق با ابی بود. من اصلاً ماهان رو نشناخته بودم. این یک ماه بین نامزدی تا عقدمون از این رو به اون رو شد. میترسیدم بعد از عقد و عروسی خیلی بدتر بشه. -- الحق که حلالزادهای و مثل داییت کلهخر. باید میموندی یک ساعت قبل عقد تصمیم بگیری بشناسیش؟ چرا نمیفهمیدند الان بهتر از چند سال بعد است؟ عصبی توپیدم بهش که: پنج سال دیگه با یه بچه برمیگشتم خونه بابام همین تو و ابی نمیزدین تو سرم که تویی که شناخته بودیش چرا زودتر بهم نزدی، حتی دم اتاق عقد؟ -- فکر الهه و هادی رو کردی؟ میدونی وسط تالار منتظر عروس و دوماد باشن، بعد یکی بهشون خبر بده دخترتون فرار کرده چه حالی میشن؟ میدونی دیروز تا همین چند ساعت پیش مادرت زیر سرم بود و چند بار غش کرده و از حال رفته؟#۳۸
پشت سرم در را بست و ساک لباسم را برداشت و به اتاق برد. پشت در بسته خانه ایستادم. خانه نیمهتاریک بود، اما در همان تاریکی هم آشفتگی و بهمریختگیاش مشخص بود. چشم چرخاندم و روی پنجره بزرگ و سراسریاش مکث کردم. فکر کردم اینجا طلوع و غروب خورشید دیدنیست!
خم شدم برای باز کردن بند کتانیام که یغما از اتاق بیرون آمد و گفت: نمیخواد. بیا همونجوری.خانه مفروش بود. کسی را هم نداشت هر روز برایش آب و جارو کند. فکر کردم مثل اغلب پسرها شلخته و نامرتب است و تا خواستم وارد سالن شوم، قرچقرچ شکستن شیشهخرده زیر پا وحشتزدهام کرد. هراسان در جا ایستادم و تازه متوجه شیشههای پخشوپلا کف سالن شدم. پایههای یک میز عسلی شکسته هم روی شیشهها افتاده بود.
-- نترس. بیا برو اتاق استراحت کن. میگم یکی دو ساعت دیگه یکی بیاد تمیزشون کنه. -- چی شده؟ -- تو فضولی مگه؟ من ازت میپرسم دیروز چه خاکی تو سرت ریختی؟ میپرسم الان، این وقت صبح با ابی وسط خونه من چیکار میکنی؟ نپرسیده بود؛ فضول هم نبود، اما من که همهچیز را بهش میگفتم. -- حق با ابی بود. من اصلاً ماهان رو نشناخته بودم. این یک ماه بین نامزدی تا عقدمون از این رو به اون رو شد. میترسیدم بعد از عقد و عروسی خیلی بدتر بشه. -- الحق که حلالزادهای و مثل داییت کلهخر. باید میموندی یک ساعت قبل عقد تصمیم بگیری بشناسیش؟ چرا نمیفهمیدند الان بهتر از چند سال بعد است؟ عصبی توپیدم بهش که: پنج سال دیگه با یه بچه برمیگشتم خونه بابام همین تو و ابی نمیزدین تو سرم که تویی که شناخته بودیش چرا زودتر بهم نزدی، حتی دم اتاق عقد؟ -- فکر الهه و هادی رو کردی؟ میدونی وسط تالار منتظر عروس و دوماد باشن، بعد یکی بهشون خبر بده دخترتون فرار کرده چه حالی میشن؟ میدونی دیروز تا همین چند ساعت پیش مادرت زیر سرم بود و چند بار غش کرده و از حال رفته؟#۳۸
۲.۷K
۱۲:۰۶
#آغوش_شب#ساناز_زینعلی#پارت۳۹
نمیدانستم. -- از کجا میدونی؟
-- مگه لیلای ما با الهه دوست نیست؟ مگه دیروز عقدت دعوت نبود؟ افسانه و اکرم دیروز بعد از اینکه میفهمن تو غیبت زده با گوشی الهه به همه مهمونا پیام میدن و عذرخواهی میکنن که بهخاطر یه مشکلی امروز جشن کنسل شده و بهزودی دوباره دعوت میشن. لیلا نگران میشه بهشون زنگ میزنم ماجرا رو میفهمه میره خونه شما. تا نصفهشب با الهه بیمارستان بود. من امشب بیخواب شده بودم باهاش چت کردم بهم گفت. خری تو، هستی؟! آخه این چه کاری بود؟!
-- تو چرا میزو شکستی؟ -- باز فضولی کرد. برو بیفت تو اتاقت. من یه ساعت دیگه میرم شرکت، ساعت حدوداً ده یه خانمی میاد برای نظافت. کلید داره فقط اومد تو و دیدیش نترسی. -- ولش کن، خودم تمیز میکنم. پوزخندزنان گفت: بلدی مگه؟ و خندید. دلم آشوب بود. میدانستم نه میتوانم بخوابم و نه آرام و قرار بگیرم. ترجیح میدادم با کار کردن خودم را مشغول کنم. -- نبین میخندم. اضطراب تو وجودم مثل سماور در حال جوش داره غلغل میزنه. میخوام اینجوری خودمو مشغول کنم زمان بگذره.
-- بهش پیام داده بودم بیاد آخه! باشه... کنسل میکنم. من ظهر نمیام. تو یخچال همهچی هست. یهچی درست کن کوفت کن. شام میگیرم میارم. میگم ابی هم بیاد؛ البته اگه زنده بود.
-- نگرانشم. میدونم پاش برسه اونجا دعوا راه میندازه. نزنه ماهانو شتکوپتک نکنه خوبه.#۳۹
نمیدانستم. -- از کجا میدونی؟
-- مگه لیلای ما با الهه دوست نیست؟ مگه دیروز عقدت دعوت نبود؟ افسانه و اکرم دیروز بعد از اینکه میفهمن تو غیبت زده با گوشی الهه به همه مهمونا پیام میدن و عذرخواهی میکنن که بهخاطر یه مشکلی امروز جشن کنسل شده و بهزودی دوباره دعوت میشن. لیلا نگران میشه بهشون زنگ میزنم ماجرا رو میفهمه میره خونه شما. تا نصفهشب با الهه بیمارستان بود. من امشب بیخواب شده بودم باهاش چت کردم بهم گفت. خری تو، هستی؟! آخه این چه کاری بود؟!
-- تو چرا میزو شکستی؟ -- باز فضولی کرد. برو بیفت تو اتاقت. من یه ساعت دیگه میرم شرکت، ساعت حدوداً ده یه خانمی میاد برای نظافت. کلید داره فقط اومد تو و دیدیش نترسی. -- ولش کن، خودم تمیز میکنم. پوزخندزنان گفت: بلدی مگه؟ و خندید. دلم آشوب بود. میدانستم نه میتوانم بخوابم و نه آرام و قرار بگیرم. ترجیح میدادم با کار کردن خودم را مشغول کنم. -- نبین میخندم. اضطراب تو وجودم مثل سماور در حال جوش داره غلغل میزنه. میخوام اینجوری خودمو مشغول کنم زمان بگذره.
-- بهش پیام داده بودم بیاد آخه! باشه... کنسل میکنم. من ظهر نمیام. تو یخچال همهچی هست. یهچی درست کن کوفت کن. شام میگیرم میارم. میگم ابی هم بیاد؛ البته اگه زنده بود.
-- نگرانشم. میدونم پاش برسه اونجا دعوا راه میندازه. نزنه ماهانو شتکوپتک نکنه خوبه.#۳۹
۲.۷K
۱۲:۰۶
#آغوش_شب#ساناز_زینعلی#پارت۴۰
-- دوستش داری؟ یغما راه افتاد سمت اتاق خواب. -- نمیدونم. این یک ماه یهطرف، همین دیروز تا امروز به همهچی حتی دوستداشتنم شک کردم. فقط میگم... خب ماهانم الان عصبانیه، و خب شاید... شاید حق داره که... یغما کنار در اتاق ایستاد. -- پس دوستش داری. فقط چون نتونستی حرفتو بزنی و خواستهت برآورده نشده، خشمگینی. وگرنه هنوزم جونت در میره براش. طاقت غش و ضعفشم نداری، فقط خشمگینی... همین! آه عمیقی کشید و به زمین خیره ماند. دوباره زمزمه کرد: دوستش داری.و من نفهمیدم این احساسی که او تحلیل کرده بود متعلق به من و ماهان بود یا خودش و دختری که میگفتند روزی بیخبر از او برای همیشه رفته! دختری که مثل من بعداز نامزدی او را رها کرده بود. دختری که حرفهای او را نشنیده و چیزی هم نگفته بود! دختری که فرار کرده بود تا با کسی رودررو نشود و توضیحی ندهد. چهقدر شبیه من بود! یعنی او هم مثل من از رفتارهای طرف مقابل و خانوادهاش بهتنگ آمده بود! هر چه بود یغما هنوز عاشقش بود؛ عاشقش بود که هنوز ازدواج نکرده بود. از کنارم رد شد و عطر تندش در مشامم پیچید. در را باز میکرد، زمزمه کرد: مواظب خودت باش. صدایش کردم: دایی یغما! ایستاد، اما برنگشت رو به من. شاید میدانست چرا صدایش کردهام. -- تو هم دوستش داری هنوز. مگه نه؟سرش را پایین انداخت و اما شانههایش از نفس عمیقی که کشید، بالا و پایین شد. -- اگه یه روز ببینیش، بهش فرصت حرف زدن میدی؟ مکثی طولانی بین ما افتاد. بعد یغما در را باز کرد و آن سوی در چرخیده رو به من زمزمه کرد: کاش هیچوقت نمیدیدمش! و رفت. چرا نگفت کاش هیچوقت نبینمش؟! یغما او را دیده بود! یغما حتماً او را دیده بود!#۴۰
-- دوستش داری؟ یغما راه افتاد سمت اتاق خواب. -- نمیدونم. این یک ماه یهطرف، همین دیروز تا امروز به همهچی حتی دوستداشتنم شک کردم. فقط میگم... خب ماهانم الان عصبانیه، و خب شاید... شاید حق داره که... یغما کنار در اتاق ایستاد. -- پس دوستش داری. فقط چون نتونستی حرفتو بزنی و خواستهت برآورده نشده، خشمگینی. وگرنه هنوزم جونت در میره براش. طاقت غش و ضعفشم نداری، فقط خشمگینی... همین! آه عمیقی کشید و به زمین خیره ماند. دوباره زمزمه کرد: دوستش داری.و من نفهمیدم این احساسی که او تحلیل کرده بود متعلق به من و ماهان بود یا خودش و دختری که میگفتند روزی بیخبر از او برای همیشه رفته! دختری که مثل من بعداز نامزدی او را رها کرده بود. دختری که حرفهای او را نشنیده و چیزی هم نگفته بود! دختری که فرار کرده بود تا با کسی رودررو نشود و توضیحی ندهد. چهقدر شبیه من بود! یعنی او هم مثل من از رفتارهای طرف مقابل و خانوادهاش بهتنگ آمده بود! هر چه بود یغما هنوز عاشقش بود؛ عاشقش بود که هنوز ازدواج نکرده بود. از کنارم رد شد و عطر تندش در مشامم پیچید. در را باز میکرد، زمزمه کرد: مواظب خودت باش. صدایش کردم: دایی یغما! ایستاد، اما برنگشت رو به من. شاید میدانست چرا صدایش کردهام. -- تو هم دوستش داری هنوز. مگه نه؟سرش را پایین انداخت و اما شانههایش از نفس عمیقی که کشید، بالا و پایین شد. -- اگه یه روز ببینیش، بهش فرصت حرف زدن میدی؟ مکثی طولانی بین ما افتاد. بعد یغما در را باز کرد و آن سوی در چرخیده رو به من زمزمه کرد: کاش هیچوقت نمیدیدمش! و رفت. چرا نگفت کاش هیچوقت نبینمش؟! یغما او را دیده بود! یغما حتماً او را دیده بود!#۴۰
۲.۸K
۱۲:۰۷
رمان آغوش شب/ ساناز زینعلی
#آغوش_شب #ساناز_زینعلی #پارت۳۶ -- چی میگی مامان؟! هستی گم شده یعنی چی؟ کجا بود؟ با شوهرش؟ -- از ظهر از آرایشگاه رفته بیرون دیگه هیچکی ندیدش. پسره ظهر رفته آرایشگاه دنبالش، گفتن عروس که یک ساعته رفته! از ظهر همه افتادن دنبالش. به تو زنگ نزد؟ ابی دوباره چپچپ نگاهم کرد. میفهمیدم از اینکه مجبور شده به ماماناحترام دروغ بگوید عصبی شدهاست. -- دور و بر آرایشگاهش دوربین مداربستهای چیزی نیست؟ -- نمیدونم مادر، نمیدونم. هادی با پسره رفتن کلانتری شکایت کردن ولی نمیدونم چی چی گفتن باید صبر کنن. خونهٔ الهه شده صحرای محشر. بچهم تو این چند ساعت آب شده از غصه و گریه. -- چرا همون موقع یه زنگ به من نزد؟ شاید من تهرون بودم راحتتر میتونستم پیداش کنم. ماماناحترام گفت: الهه پیش من بهت زنگ زد تو داد زدی گفتی نمیام جشن دخترت. بعدم تلفنو قطع کردی. صدای ماماناحترام حالت پچپچ گرفت: ابیجان، مادر، مطمئن باشم از این بچه خبر نداری؟ هادی میگه زیر سر توئه. میگه تو این بچه رو قائم کردی. حتی میگن به ماموره هم... ابی فریاد زد: گوه خورده، هادی! نمیشناسیش مامان؟ مادرقحبه هیچ وقت چشم دیدن منو نداشت. صدای فینفین او بلندتر شد و ابی گفت: غصه نخور. من الان پا میشم میام، هر جور شده پیداش میکنم. گریه نکن جان ابی. کجایی تو الان؟ -- خونهٔ الهه بودم اینقدر هادی داد و فریاد کرد افسانه اومد دنبالم منو برد خونهشون. تو واقعاً میای؟ -- آره مامان، همین حالا راه میافتم. دیگه گریه نکن. تماس را قطع کرد و به سرعت برخاست. -- پاشو برو وسیلههاتو جمع کن راه بیفتیم. -- کجا بریم؟ خونهمون؟ -- نه، تو رو یه جا میذارم من میرم پیش الهه که بابای گاوت ببینه من تنهام و پیش تو نیستم. مامورا برن سراغ هامون آدرس اینجا رو میگیرن. مامان بهخاطر آرامش الهه و راحت شدن خیالش ممکنه بگه من اومدهم اینجا. -- من کجا برم؟ خونهتو که راحتتر پیدا میکنن. خودش داشت تندتند لباسها و وسایلش را جمع و خانه را مرتب میکرد. -- میذارمت پیش یغما. اونجا خیالم راحته. زود باش فقط. #۳۶
سلام دوستان روزتون بهخیر 
پنج پست به جبران پنج روزی که نتونستم پارت جدید تقدیمتون کنم.
لطفاً بخونین و یادتون نره در موردش بهم پیام بدین؛ نقد، نظر، احساسی که به داستان دارین و حتی به روند پستگذاری
پنج پست به جبران پنج روزی که نتونستم پارت جدید تقدیمتون کنم.
لطفاً بخونین و یادتون نره در موردش بهم پیام بدین؛ نقد، نظر، احساسی که به داستان دارین و حتی به روند پستگذاری
۲.۸K
۱۲:۱۰
سلام دوستان 
روزتون بهخیر
همگی خوش اومدین ببخشید پستگذاری به تاخیر افتاده. من این روزها یه عزیزمو از دست دادهم و شرایط پستنوشتن ندارم. از شنبه پستهای جدید میذارم

روزتون بهخیر
همگی خوش اومدین ببخشید پستگذاری به تاخیر افتاده. من این روزها یه عزیزمو از دست دادهم و شرایط پستنوشتن ندارم. از شنبه پستهای جدید میذارم
۱.۲K
۱۳:۴۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
رمان جدید نویسنده
سایه سرگردان
ble.ir/join/Dd4ThJB3H6
سایه سرگردان
۷:۰۱
رمان جدید نویسنده
سایه سرگردان
ble.ir/join/Dd4ThJB3H6
سایه سرگردان
۹۳
۷:۰۱