لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل رمان آغوش شب/ ساناز زینعلیر
۱.۱ هزار عضو

رمان آغوش شب/ ساناز زینعلی

رمان آنلاین «آغوش شب»
نوشتهٔ ساناز زینعلی
نویسندهٔ ۱۴ عنوان رمان چاپی و آنلاینundefinedفصل سرد انتظار این آخرین بارهآدمک مجازیبهتان نیست / انتهای اردیبهشتطواف خورشیدنم‌نم‌باران پاییزیرقصی چنین میانه میدانم آرزوستسایه سرگردان
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۰ تیر
رمان آغوش شب/ ساناز زینعلی
#آغوش_شب #ساناز_زینعلی #پارت۵۸ سعی کردم لحنم مهربان باشد. -- دیشبم که چیزی نخوردی. حالت بد می‌شه. منم که نیستم مواظبت باشم. برو یه چیزی بخور، بعد خوب بخواب تا فردا ببینیم باید چی‌کار کنیم! ابی که نیست، کاری داشتی زنگ بزن بهم. -- بهم‌‌ نمی‌گی ابی چی شده؟ فهمیده بودم حرفم را باور نکرده! -- تصادف می‌کنه تو جاده، با راننده مقابل دعواش می‌شه، کارشون به کتک‌کاری می‌رسه. پسره حالش بده، بیمارستان بستریه؛ اینم بازداشته. ترسیده دست روی دهانش کوبید. -- حالا چی می‌شه؟ -- فعلا که هیچی. تا فردا ببینیم چی قراره بشه. من دیگه برم، دیروقته. لیلااینا زود می‌خوابن. پشت در که رسیدم، گفت: می‌شه نری؟! نگاهش کردم. -- من اینجا تنهایی چی‌کار کنم خب؟! نرو. مردد مانده بودم. -- بمونی قول می‌دم یه چیزی بخورم. تو بری من خیلی خجالت می‌کشم که به‌خاطر من ویلون و سیلون شدی. خنده‌ام گرفتم. کیف‌ها را روی مبل انداختم و گفتم: پس اول شام. بیا پیتزاها یخ شد. رفتم سمت آشپزخانه. جعبه پیتزا را که باز کردم، جای حلقه‌های قارچ روی برش‌های پیتزا، تصویر گردن سفیدش که به شیار سینه می‌رسید، مقابل نگاهم جان گرفت. مطمئن بودم چیزی ندیده‌ام و نمی‌دانستم این تصویرسازی چرا در ذهن من اتفاق می‌افتد! زن‌ندیده بودم؟! هستی روبه‌رویم آن‌سوی کانتر نشست و جعبه پیتزا را مقابل خود باز کرد. تا وقتی سیر شوم، سر بلند نکردم و پس از آن بدون جمع کردن میز مستقیم به اتاقم رفتم. به درک که تا صبح کل خانه بوی پسماند پیتزا می‌گرفت. #۵۸
پارت های امروز undefinedundefined* شروع_رمان undefinedundefinedundefined https://ble.ir/sanazzeynaliroman/-3115219940247756836/1777421286282 undefined
undefined۳

۳۷۵

۸:۱۹

رمان جدید نویسنده
سایه سرگردان
undefinedundefined
ble.ir/join/Dd4ThJB3H6

۳۷۰

۸:۱۹

رمان آغوش شب/ ساناز زینعلی
رمان جدید نویسنده سایه سرگردان undefinedundefined ble.ir/join/Dd4ThJB3H6
undefinedعزیزان دلمundefined
اگر مایل به عضویت در VIP سایه ی سرگردان هستید، تو وی ای پی رمان به پارت ۲۰۰ رسیده و چیزی هم به پایان نمونده
مبلغ عضویت ۱۰۰ undefined
اما تا پایان فرداشب می تونید با پرداخت ۶۹ تومانundefined
عضویت VIP دریافت کنید.undefined

undefined
این تخفیف دیگه تکرار نمیشه*undefined

6037991921818286به نام زهرا زینعلی
undefined ارسال فیش به: ‎@zeynalisanaz«ساناز زینعلی»
آیدی برای ارسال رسید و دریافت لینک:
@zeynalisanaz *

۳۶۴

۸:۲۰

رمان آغوش شب/ ساناز زینعلی
undefinedعزیزان دلمundefined اگر مایل به عضویت در VIP سایه ی سرگردان هستید، تو وی ای پی رمان به پارت ۲۰۰ رسیده و چیزی هم به پایان نمونده مبلغ عضویت ۱۰۰ undefined اما تا پایان فرداشب می تونید با پرداخت ۶۹ تومانundefined عضویت VIP دریافت کنید.undefined undefined این تخفیف دیگه تکرار نمیشه*undefined 6037991921818286 به نام زهرا زینعلی undefined ارسال فیش به: ‎@zeynalisanaz «ساناز زینعلی» آیدی برای ارسال رسید و دریافت لینک: @zeynalisanaz *
بجنبید تا دیر نشده و این تخفیف استثنایی از دست ندین undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۳۶۲

۸:۲۰

رمان آغوش شب/ ساناز زینعلی
undefinedعزیزان دلمundefined اگر مایل به عضویت در VIP سایه ی سرگردان هستید، تو وی ای پی رمان به پارت ۲۰۰ رسیده و چیزی هم به پایان نمونده مبلغ عضویت ۱۰۰ undefined اما تا پایان فرداشب می تونید با پرداخت ۶۹ تومانundefined عضویت VIP دریافت کنید.undefined undefined این تخفیف دیگه تکرار نمیشه*undefined 6037991921818286 به نام زهرا زینعلی undefined ارسال فیش به: ‎@zeynalisanaz «ساناز زینعلی» آیدی برای ارسال رسید و دریافت لینک: @zeynalisanaz *
undefined دوستان عزیزم رمان «سایه سرگردان» هم نوشته منه.
سبک نوشتار و سوژه‌ش با این رمانم خیلی متفاوته. رمان سایه به آخراش رسیده . undefined

undefinedتو کانال VIP حدود ۲۵۰ پارت آماده داریم که حق تألیف و ورودی اون رمان ۱۰۰ تومانه و تا پایان امشب براش تخفیف در نظر گرفتیم. می‌تونین با ۶۹ تومان عضو بشین. undefinedundefinedundefined

اطلاعات رو بالاتر در بنر گذاشتم.

۲۹۹

۱۸:۲۶

۲۲ تیر
بازارسال شده از argavan🌳
_این ملانیا عاشق چیه این مرتیکه موزرد شد که زنش شد؟!فائزه خندان به حرف آمد: پول عزیز! معجزهٔ پولو دست‌کم نگیرین!عزیزخانم رو ترش کرد و غر زد: خاک تو سرش! من اگه از بی‌شوهری هم می‌مردمم حاضر نبودم زنش بشم.نگاه خندید و شلیک خندهٔ فائزه آن‌قدر بلند بود که عزیزخانم تشر زد: آروم دختر! طول کشید تا فائزه با خنده‌ای که کم‌کم ته می‌کشید گفت: طرف رئیس‌جمهور آمریکاست‌ها! ملانیا دیگه چی می‌خواد؟عزیزخانم با لبخندی ملیح و رضایت‌بخش گفت: بریژیتم شوهرش رئیس‌جمهوره ولی ببین چه خوش‌سلیقه‌س!فائزه گیج پلک زد و کنجکاو پرسید: بریژیت کیه؟عزیزخانم به ترامپ که داشت کنار ملانیا قدم برمی‌داشت نگاه کرد و گفت: زن همون پسر خوشگله! شاگردش بوده دیگه... اینم دبیرش بوده تو دبیرستان. دبیر ادبیات...فائزه گیج به نگاه اشاره کرد و او زمزمه کرد: مکرون! رئیس‌جمهور فرانسه...فائزه با همهٔ تلاش‌هایش موفق نشد خنده‌اش را مهار کند.
دو تا دختر شیطون داریم و یه مامان‌بزرگ بامزه و باحال undefinedundefined
ble.ir/join/Anf5oZZqFr
ble.ir/join/Anf5oZZqFr

۱

۶:۳۲

بازارسال شده از argavan🌳
- نباید به مو فرفریا بگی بَبَعی.- بَبَعی!- به عنوان یه اهریمن چهار هزارساله تو باید منو خام خام بخوری بزرگوار، نه اینکه اینطوری خطابم کنی؟- بَبَعی؟- میگم نگو!یه حلقه از موهای قرمز فر شده‌م کشید که مثل فنر برگشت سرجاش. با اون هیبت رعب انگیز و چشمای کهربایی جادویی، باذوق نگاهم کرد و گفت: آخه انقدر بَبَعی. چطور نگم بَبَعی؟ - خوبه منم هیولا صدات کنم؟سرشو کج کرد و با نیشخند چشای کهربایی وحشیش رو تو چشام براق کرد: دوست دارم هیولا صدام کنی تا هرم غذاییمونو حفظ کنم!گیج سر تکون دادم: هرم چیچی؟- هیولا چی میخوره؟بی حواس گفتم: بَبَعی؟تای ابرویی بالا انداخت با نیشخند جذابی گفت:- تو چی هستی؟مثل خنگا تکرار کردم:- بَبَعی؟به قهقهه افتاد: خوشم میاد قبول کردی بَبَعی هستی.ble.ir/join/2v1mTLsEXKble.ir/join/2v1mTLsEXKپسره یه اهریمن چهار هزار ساله‌س که همه ازش مثل چی حساب می‌برن ولی تا به دختره می‌رسه اینطوری تخس بازی درمی‌آرهههundefinedundefinedundefinedundefined

۱

۶:۳۲

بازارسال شده از 💫🍂

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

- هیچ کدومشون نمی خوان ما دوتارو با هم ببینن.لب هایش جایی کنار لاله ی گوش النا تکان خورد.- این با هم بودن به اونا نیازی نداره.دستش روی سینه ی بهرنگ مشت شد‌.- حرفات منو می ترسونه. چی تو سرت می گذره؟دستش روی مشت گره کرده ی دختر نشست.- همین امروز پنهونی ازدواج می کنیم. کسی هم با خبرنمیشهble.ir/join/J7QwfyntCkیه داستان پر هیجان و عاشقانه از ازدواجی پنهانی که کلی دردسر واسه دختر و پسر قصه مون به وجود می یاره اما وقتی پای عشق و دلدادگی وسط باشه حتی اون دردسرش هم شیرینه.undefinedundefinedundefined
undefined۱

۵۳

۶:۳۵

رمان جدید نویسنده
سایه سرگردان
undefinedundefined
ble.ir/join/Dd4ThJB3H6

۴۲

۷:۴۸