گفتم: چه جالب این روزا دخترای دانشگاه هم از من همین سئوال رو میکنن ..بهتره بپرسی عاشق هستی یا نهبرای چی پرسیدی؟ تو خودت عاشقی ؟ خنده ی با نمکی کرد و گفت: مگه میشه عاشق نباشم ؛؛ دختر جون داریم میترشیم .تو چرا ازدواج نمی کنی ؟ گفتم وای نگو زندگی من فرق میکنه به قول بابام نه به زمینم نه به آسمون .. نه خواستگارم مثل همه اس نه عاشقیمیکی منو دوست داره من ندارم یکی رو من دوستدارم اون نداره .. خلاصه قمر در عقربهگفت: مثلا آقای دکتر ؟گفتم: نه اون اصلا توی زندگی من نیست ...:گفت ولی من احساس میکنم از تو خوشش میادگفتم برای چی اینو میگی ؟گفت : قول بده پیش خودت بمونهگفتم : باشه بگو .گفت : نه قول بده هیچوقت به دکتر نگیگفتم : قول میدم به جون عزیزترین کسم که مامانمباشه قسم میخورم ...گفت: دیروز با خواهرش تلفنی حرف میزد ... تو داشتی روی یک مریض کار می کردی اومد بیرون رفت توی آبدار خونه و من صداشو شنیدم. می گفت اول بزار با خودش حرف بزنم .. بعد بریم خواستگارینمی دونم تا حالا رویی نشون نداده ... نفهمیدم خواهرش چی گفته بود که جواب داد. ای بابا چی میگی تو ؟ وقتی هر چی میگم خودشومیزنه به اون راه چیکار کنم؟ آره بابا من دست وپای این کار رو ندارم.اول اینکه شاگرد منه نباید آبروی خودمو ببرم دومفردا توی دانشگاه انگشت نما میشم .دلبر من اینجا فهمیدم داره از تو حرف میزنه گفتم: یک چیزی ازت بپرسم؟ باهام رو راست هستی ؟گفت : آره به خدا هستمگفتم تو از دکتر خوشت میاد ؟گفت : وا؟ نه؛ اشتباهبرداشت کردیگفتم معذرت میخوام ببخشید وقتی داشتی درمورد دکتر حرف میزدی یک لحظه این حس بهم دست دادگفت: چقدر تو دقیقی آفرین ؛ مرحبا نه بابا یاد عشق خودم افتادم حالم گرفته شد کاش برای ما هم مثل شما مانعی نبودمن پسر دایی مو دوست دارم ولی یک مشکل بزرگ بین ما هست و اونم زن دایی منه که دلش نمی خواد منو برای پسرش بگیره نمی دونم چرا از من بدش میاد به بطور کلی با ما قطع رابطه کرده ولی پسر داییم منو دوست داره و دست بردار نیستبا حرفایی که زهرا بهم زد دیگه موندنم اونجا جایز نبود . دکتر رفتارش اغلب با من عادی بود احترام میذاشت محبت میکرد ولی کاری رو که دور از ادب باشه نکرده بود و برای همین فکر میکردم من در مورد اون اشتباه کردم. ولی حالا که فهمیده بودم دیگه باید از اونجا میرفتمو همون شب بود که سرنوشت من تعین شد. ساعت نزدیک نه بود ولی دیگه مریضنداشتیمو با وجود اینکه از وقتی توی مطلبدکتر کار میکردم حسم نسبت به زندگی فرق کرده بود و احساس میکردم وجود دارم و میتونم کار مفیدی انجام بدم و کلا اونجا رو دوست داشتم خودمو آماده میکردم به دکتر بگم که دیگه نمیام همینطور که روپوشم رو در میاوردم گفتم خسته نباشید آقای دکتر می خواستم بهتون بگم حرفم تموم نشده بود که برگشت طرف منو به صورتم نگاه کرد طوری که نتونستم ادامه بدم فورا گفت دلیر بامن ازدواج میکنی؟
☞❥
۲۸
۱۱:۲۰
این پیشنهاد اونقدر غیر منتظره بود که من یک لحظه هضمش نکردم و گفتم: چی گفتین؟ به جای اینکه جواب بده روشو از من برگردوند و روپوشش رو با سرعت در آورد و آویزان کرد و همینطور که دستش به جا لباسی مونده بود گفت با من ازدواج کن... فکر میکنم زوج خوبی بشیم من که فهمیده بودم اون بشدت خجالتیه و این همه مدت رو هم به خاطر همین خصلتش نتوسته بود هیچ حرفی به من بزنه ، گفتم : نمی تونم آقایدکتر .... برگشت و در حالیکه معلوم بود استرس داره گفت : چرا مانعی هست؟ البته من نمی خواستم به این شکل عنوان کنم ولی هر چی فکر کردم راه دیگه ای به نظرم نرسید. اومدم حرفی بزنم اون پیش دستی کرد و گفت : نه خواهش میکنم الان جواب نده اول در موردش با هم حرف بزنیمگفتم فکر نکنم لازم باشه ببینین آقای دکتر مسئله چیز دیگه اسمن اصلا نمی خوام به این زودی ازدواج کنم گفت: بهت میگم جواب نده بزار من حرفم رو بزنم خوب فکر کن بعد اصلا چطوره بطور رسمی بیایم خواستگاری هان چی میگی؟گفتم: چرا شما به حرفم گوش نمی کنینگفت نمیکنم چون نمی خوام جواب منفیبشنوماجازه بدین امشب که شما رو میرسونم در این مورد حرف بزنیم حالا چیزی نگین تا خانم کاشفی متوجه نشهزود تر بریم ...... دیدم اون اجازه ی حرف زدن به من نمیده این بود که :گفتم من امشب نمیتونم با شما بیام جایی کار دارم بعدا حرف می زنیم و با سرعت کیفم رو بر داشتم از در زدم بیرون اونقدر سریع این کارو کردم که نتونست حرفی بزنه . مخصوصا در اتاق رو که باز کردم به رو وایسی زهرا دنبالم نیومد نمی دونم چرا اضطراب گرفته بودم و بی اندازهعصبی شدم . طوری که حتی صبر نکردم آسانسور بیاد بالا از پله ها رفتم پایین. دیدم ریزه ریزه برف میاد ، نگاهی به آسمون کردم بی هدف راه افتادم بطرف میدون قدس نه که بدونم کجا میرم و نه دلم میخواست جایی برم .فقط میرفتم... دکتر یاوری میتونست بهترین شوهر برای من باشه ، نه خانواده ام مخالفتی میکردن نه خودم دچار درد سر میشدماما این دلمو میخواستم چیکار کنم؟ دلی که پیش پارسا مونده بود و نمیتونستم پسش بگیرم. اونقدر توی ذهم دو؛ دو تا چهار تا کردم که یکمرتبه دیدم توی میدون تجریشم . وقتی دل آدم میگیره وقتی دچار سر در گمی میشه تنها پناهش جایی هست که بتونه با خیال راحت با خدای خودش حرف بزنهرفتم به طرف امامزاده صالح .... یک چادر بر داشتم و سرم کردم .... مثل ابر بهار اشک می ریختم ... و لبام می لرزیدوضو گرفتم و به نماز ایستادم .. و بعد گوشه ای ؛ رو به ضریح نشستم و زار زدم بلند و بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنماونجا پر از دلای شکسته بود که همه با حاجتی و به امیدی اومده بودن.گفتم: خدایا خودت میدونی که چقدر سعی می کنم اشتباه نکنم .خودت میدونی که خطا هام از نادونی بود . خودت میدونی که مهر پارسا رو تو توی دل من گذاشتی ... و بهتر از همه آگاهی که من سعی کردم ولی نشدمگه تو نبودی که منو به بچه های اون نزدیک کردی؟ تا اینقدر همدیگر رو دوست داشته باشیم
☞❥
۲۹
۱۱:۲۰
حالا ازت یک چیزی میخوامبهم نگو نه دست رد به سینه ی من نزن اگر صلاح منو در این میببینی که با اون باشم خودت برام درست کن و گرنه عشق اونو توی دل من بكش . بهت التماس میکنم نزار اینقدر به فکر اون باشم اونقدر گریه کرده بودم که چشمم باز نمیشد از همون میدون تجریش تاکسی گرفتم و یکراست رفتم خونه خوب معلومه مامان و بابا چیکار کردن ولی من حرفی برای گفتن نداشتم. رفتم توی اتاقم و درو بستمصدای بابا میومد که از نگرانی داد می زد . این دختره دیوونه اس هر روز یک مشکل درست می کنه . برو ببین چش شده باز چه دسته گلی به آب دادهبرو دیگه الان منم دیوونه میکنه ... نشسته بودم روی تخت و حال اینکه لباسم رو در بیارم نداشتم.مامان درو باز کرد و آهسته اومد تو و کنارم نشست .. دستم رو گرفت ؛تازه می فهمیدم چقدر سردم شدهبا چشمی نمناک بهش نگاه کردم .. اونم بغض کرد و گفت : بیا بغلم بیا قربونت برم بهم بگو چی شده ،،گفتم چیز تازه ای نیست و دستم رو انداختم دور گردنشگفتم : دکتر یاوری ازم خواست باهاش ازدواج کنم.آروم گفت : خوب این که بد نیست. برام تعریف کن ببینم چی گفت؟چی شد؟ خودمو از بغلش کشیدم بیرون و گفتم : مامان؟ خودت میدونی که نمیتونم زن کسی بشم که دوستش ندارم .من پارسا رو میخوام مرغم یک پا داره جز اون نمیتونم به کسی احساسی داشته باشم این کار رو در حق خودم و دکتر که مرد خوبیه نمی کنم. مگر اینکه خدا بهم کمک کنه و مهر اون از دلم بره مامان یک لبخند زد و گفت میخوای ما بریم خواستگاری؟ خوب مادر اون نمی خواد دیدی که خونه ی آذین هم نیومدمی بینی که حتی بعد از دادگاه کسی اونو ندیده خوب تو میخوای چیکار کنی؟ به خدا اگر ازدواج کنی فراموشش می کنییک روزم به این حرفات میخندی بهت قول میدم . آخه من نمی دونم تو چی اون پارسا رو دوست داری همسن رامین هست و دوتا بچه هم داره شغلشم که کتابفروشیه بعد تو می خوام با دکتر مقایسه کنی؟گفتم تو رو خدا بسه دیگه مامان یادتون رفت ؟ اون برای من چیکار کرده اقلا به خاطر همین کارش اینقدر در موردش بد حرف نزنیناونشب من حالم بد شد گلوم درد گرفته بود و تب شدیدی داشتم .. معلوم بود که سرما میخورم.اون همه راه توی سرما و هوای آلوده راه رفته بودمو مریض شدنم حتمی بود درحالیکه این مریضی برای من خوشایند بود ، چون دلم نمی خواست از رختخواب برم بیرون . هر چی تیم بالا تر میرفت انگار دلم بیشتر خنک می شد.. و سه روز حتی وقتی تبم قطع شده بود از تخت بیرون نیومدم تلفتم رو خاموش کردم و با کسی حرف نمی زدم همه تعجب میکردن چون من آدمی نبودم که بتونم بيكار بمونم و مدام در جوش و خروش بودم روز سوم مامان سراسیمه اومد و گفت: یک خانمیزنگ زده یک خانم گفت. خواهر دکتر یاوری هستم میخوان امشب بیان خواستگاری ، دلبر بلند شو به خدا صلاحت اینه... پاشو برو یک دوش بگیر خودتو ننداز . بابات هم خیلی خوشحاله ببین فدات بشم همه چیز داره درست میشه . پاشو الهی قربونت برم .
☞❥
۳۰
۱۱:۲۰
پتو روکشیدم تا زیر گردنم و گفتم : من آدم نیستم؟ ازم بپرسی گفت : حالا چیزی نشده الان بهت گفتم دیگه ، بلند شو دلبر بیخودی ادا و اطفار در نیار این بار دیگهنمیتونی حرفت رو به کرسی بشونیبه حرف من و بابات گوش میکنی . با اعتراض گفتم : مامان ؟گفت : مامان بی مامان هر چی هیچی نمیگم توبدتر میشی و خر خودت رو دراز می بندی ... برای منمیری صابر پیدا میکنیحالام که عاشق کسی که نباید شدی و به قول خودتم مرغتم یک پا داره ..بسه دیگه زندگی اینطورینیست . تو چشمت رو روی واقعیتهای زندگی بستی و توی رویا سیر می کنی . حالا گیرم که اون آقا پارسا تو بیاد و با التماس تو رو خواستگاری کنه .. مگه ما راضی میشیم ؟ چرا خودتو دست کم میگیری؟تو لیاقتت اینه که بری زن یک مردی بشی که دوتا بچه داره؟ میخوای بشینی بچه های اونو بزرگ کنی؟ میدونی چه مشکلاتی سر راهت هست خدا یکی رو گذاشته جلوی پات که میتونی تا آخر عمر راحت و بدون دغدغه زندگی کنی بس کن تو رو به اون خدایی که میپرستی ؛ دلبر بیدار شو ؛ به خودت بیا . زندگی رویا نیست واقعیتها رو ببین دخترم یک وقت چشم باز میکنی و میببینی توچاهی افتادی که نه راه پس داری نه راه پیش این بارو دلبر فقط این یک بارو تو زندگیت به حرف منو و بابات گوش کن اگر ضرر کردی بیا هر چی خواستی به من بگوحرفش منطقی بود و جوابی نداشتم بدم ... اما غم عالم به دلم بود و نمیتونستم قبول کنم شایدم اون راست میگفت و من باید از این خوابو رویا بیرون میومدم .....به حرفش گوش کردم هر کاری گفت انجام دادم و اونو بابا و آذین و رامین با ذوق و شوق منتظر دکتر و خواهرش بودن با بی میلی یکم خودمو درست کردم ... روژ کم رنگی رو بر داشتم تا به لبم بمالم ... همین که گذاشتم روی لبم و یاد دکتر افتادم چندشم شداونو نمیخواستم بدم میومد... چرا کسی نمی فهمه من چه حالی دارم ... زیر لب گفتم مگه زوره ؟ نمی خوام آقا جان نمی خوام اصلا میخوام خودموبدبخت کنم .....همون موقع زنگ در به صدا در اومد و دکتر و خواهرش اومدن ای خدا چرا من هیچ حسی ندارم؟ ساکت نشستم و در مقابل چشمان من از همون موقعی که اونا وارد شدن پدر و مادر من رضایت خودشون رو با احترام و پذیرایی و خوش رویی که نشون دادن اعلان کردنو این به منزله ی پایان کار من بود.. مدتی در مورد اینکه چند روزیه من مریض بودم حرف زدن و از آب و هوا و از پاکی و صداقت ،دکتر وقتی میخواستن برن قرار و مدار دیدار بعد رو گذاشتندکتر موقع رفتن با یک خنده ی پیروز مندانه گفت : خواهشا از فردا بیاین سر کار من دست تنهام نه گفتم آره و نه گفتم نه؛ سرم پایین بود و سکوت کردم و اون به منزله ی شرم دخترانه برگزارش کرد ورفتهنوز بقیه از استقبال دکتر و خواهرش بر نگشته بودنکه دویدم توی اتاقم . مانتومو تنم کردم و شالم رو پیچیدم دور سرم و کیفم رو بر داشتم و در مقابل چشم اونا بدون اینکه حرفی بزنم از خونه زدم بیرونتا سر کوچه دویدم صدای رامین رو میشنیدم که دلبر دلبر میکرد ولی نتونست به من برسه فورا یک تاکسی گرفتم و آدرس کتابفروشی پارسا رو داذم... نمی دونم اون موقع چی فکر میکردم ولی من دلبر بودم و کسی نمیتونست منو وا دار کنه کاری رو که دوست ندارم انجام بدم. هر چی نزدیک تر میشدم قلبم تپش بیشتری می گرفت. آه خدای من چقدر دلم براش تنگ بود.
☞❥
۳۰
۱۱:۲۰
با خودم گفتم باید باهاش اتمام حجت کنم. اگر بخوام زن دکتر بشم باید بدونم که پارسا هم اینومیخواد یا نه در غیر این صورت همیشه به فکرش می مونم.. من اول باید تکلیفم رو با خودم روشن کنم نمیتونم به دکتر خیانت کنم و در حالیکه دلم پیش کس دیگه ای اونو وارد زندگیم کنم.جلوی پاساژ که رسیدم یکم مردد شدم. خواستم بر گردم.. یکی از مغازه دارا رفت توی کتابفروشی صبر کردم تا اومد بیرون.. توی این زمان تصمیمم رو گرفتم و راه افتادم حالا صدای قلبم نمی ذاشت فکر کنمچنان میکوبید توی سینه ام که نفسم داشت بند میومد.. نزدیک که شدم زیر لب و با حرص گفتم : آقا پارسا این آخرین باره ؛ قسم میخورم اگر دوباره منو باچشم گریون برگردونی دیگه سراغت نمیام . درو باز کردم پشت میزش نشسته بود و می نوشتبا صدای در سرشو بلند کرد و تا چشمش افتاد به من از جاش پرید و بلند شد و هراسون اومد بیاد به طرف من ؛ولی نمی دونم چرا ایستاد. چیزی که توی ذهنم مدام مرور میکردم بلند به زبون آوردم در حالیکه میلرزیدم و حالت بغض داشتم داد زدم قسم میخورم به خدای احد و واحد این بار آخره ازت میپرسمپارسا اومدم حرف دلتو بهم بزنی : تو منو می خوای یا نه؟ میخوای من با کس دیگه ای ازدواج کنم؟ زودباش بهم بگو هیچ حسی نسبت به من نداری ؟ یعنی تو اینقدر سنگدلی؟ فقط این بار بهم بگو برم دنبال کارم دیگه منو نمی بینی چون واقعا پدرم و مادرم می خوان شوهرم بدننمی تونم به مردی که می خوام وارد زندگیش بشم خیانت کنم باید تو بهم بگی منو دوست نداری و من تمام این مدت توی خواب و خیال بودم در حالیکه دیگه نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم یک قدم دیگه اومد جلویکم مکث کرد با دست زد توی پیشونیشو با سرعت اومد بطرف منو در حالیکه صورتش قرمز شده بود ؛ خم شد و دستهای منو گرفت محکم فشار داد و من از تماس با دست اون فهمیدم که بشدت میلرزهنفسم به شماره افتاده بود ..... با صدایی که شبیه به ناله بود توی چشمم نگاه کرد و گفت: دلبر وای دلبر ؛ آخه تو حیفی برای من فکر میکنی برای من آسونه؟ نیست دلبر . خیلی سختهمیدونی که هر بار تو رو از خودم میرونم یک بار میمیرم و زنده میشم؟ اینو میدونستی ؟من سنگدل نیستم اما نا خواسته توی این راه افتادم ؛ دست خودم نبودچون نمی تونم جواب رامین ؛ پدرو مادرت ... آذین خانم رو بدم... اونا در مورد من چی فکر میکنن؟ چطوری براشون توضیح بدم ؟ و تو صورتشون نگاه کنم ؟ گفتم: تو حالا لازمه اینقدر با شرف باشی؟ می خوای هر دوی ما رو نابود کنی؟ می خوای تاآخر عمر دلم پیش تو بمونه و غصه بخورم؟ همه شاهدن که چقدر منو از خودت روندی و من دوباره برگشتم.چرا میگی من حیفم؟ تو حیفی برای دختری مثل من که همه چیزش رو پای احساساتش گذاشته وهنوز نتونسته خودشو پیدا کنهدستم رو فشار داد و گفت: وقتی پیدا کردی و دیگه منو نخواستی چیکار کنم دلبر؟ این طاقت رو ندارم.....
☞❥
۲۸
۱۱:۲۰
گفتم : اینطوری نمیشه قول میدم ، من با تو پیدا میشم کنار تو آرامش دارم ؛ پارسا اگر دوستم داری ولم نکن بزار در کنار هم باشیم ، من اینو میخوام . یکم به اطراف نگاه کرد و دستم رو رها کرد و گفت : بریم بیرون حرف بزنیم. کتشو بر داشت و تنش کرد هنوز قلبم همون طور تند میزد ولی حال عجیبی داشتم .به راهی قدم گذاشته بودم که خودمم نمی دونستمدرسته یا نه ولی میخواستم تا آخرش برم سوار ماشین اون شدیم و راه افتاد و گفت: ببین دلبر من زخم خوردم خیلی زیاد از روزگار کشیدم حالا با دو تا بچه نمیتونم تجربه ی تلخ دیگه ای داشته باشم گفتم: چرا تلخ ؟ ما همدیگر رو دوست داریم من نمی تونم فراموشت کنم دست خودم که نیست اینو بفهم .می دونم که توام منو دوست داری اینو بارها و بارها بهم ثابت کردی اگر. سعی کنیم من و تو و بچه ها با هم زندگی خوبی در پیش داریمگفت : من نمیتونم در مقابل مخالفت پدر و مادرت حرفی بزنم چون حق با اوناستگفتم تو نزن من خودم از پس اونا بر میام میریم پیش رامین و آذین ازشون می خوام اونا رو راضی کننولی نمیتونم از تو بگذرم. اگر هوس بود تا حالا تموم شده بودپارسا من هر شب خواب تو رو میببینم گفت : تو فکر میکنی من خواب تو رو نمی ببینم ؟ گفتم: خوب پس چرا اینقدر فداکاری میکنی؟ گفت: آخه من دوتا بچه دارم تو توی درد سر میفتی به اینا فکر کردی؟گفتم آره مگه میشه نکرده باشم ولی من عاشق پریا و پدرامم . اونام منو دوست دارن .یکم شجاع باش نترس.. گفت: آخه یک چیزی هست که تو نمی دونی ، در واقع این ماجراها همش تقصیر منه ؛ نمی خوام عذاب وجدان بگیرمگفتم چی؟ چی تقصیر توست؟ یکم سکوت کرد و با ناراحتی گفت: راستش من از همون روزی که توی ویلای رامین تو رو دیدم یعنی وقتی از راه رسیدی و چشمم به تو افتاد نا خواسته قلبم لرزید. حال عجیبی داشتم تا حالا اینطوری نشده بودم... مثل پسر بچه ها هیجان زده شده بودم دلم نمی خواست چشم ازت بر دارم. خواستم ازت دوری کنم باور کن ولی بطور وحشتناکی همه ی هوش و حواسم رو بردیعشق تو طوری توی دلم جوونه زد و رشد کرد که باور کردنی نبود.. ولی نمی خواستم بهت نزدیک بشم با حوادثی که پیش اومدفکر میکردم از اون حال بدی که اون روزا داشتی بیارمت بیرون کمکت کنم و با خودم عهد کردم نزارممتوجه بشی که چقدر بهت علاقه پیدا کردم باور کن من به این بد اخلاقی که تو دیدی نیستم ولی سعی میکردم به قولی که به خودم دادم عمل کنم .... راستش زیر قولم زدم و نذاشتم تو از پیشم بریدلم میخواست کنارم باشی تا ازت مراقبت کنم. باور کن نمیخواستم کار به اینجا بکشه ولیاعتراف میکنم نا خواسته فکر میکردم هیچ کس بهتر از من نمیتونه در مقابل اون پسره ازت مراقبت کنهگفتم : مامانم این و فهمیده بود که تو از شمال نسبت به من یک حسی داشتی ولی من نفهمیدم . به طرف من برگشت و پرسید: مامانت مگه می دونه ؟ یا خدا وای وای گفتم : معلومه که میدونه من بهش همه چیز رو گفتم الانم اینو میدونه که اومدم پیش تو حتما تا حالا به بقیه گفته
۳۰
۲۰:۰۶
گفت : وای باور کن نمیتونم تو صورتشون نگاه کنم دلبر اگر بهشون بگم و تو رو به من ندن چی میشه؟ گفتم : نمی تونن جلوی من مقاومت کنن گفت: به جون مادرم قسم میخورم که با تو بودن برای من یعنی داشتن همه ی دنیا ولی میترسم ، آدم باید توی زندگی حساب شده قدم بر داره گفتم: چرا؟ از چی میترسی؟یکم پیشونیشو خاروند گفت : میدونی دلبر گفتنش برام خیلی سخته من با زنی ازدواج کردم که مرد دیگه ای رو دوست داشت اگر قبل از ازدواج بهم گفته بود این کارو نمیکردمولی نگفت و با من طوری رفتار می کرد که انگار به زور داره با من زندگی می کنه سرد و بی روح بود و همیشه غمگین حتی احساس می کردم گاهی ازم متنفره ؛ نمی خواستم اذیتش کنم صبر میکردم وبا خودم میگفتم یک روز بهم علاقه مند میشهنباید اسم طلاق رو میاوردم چون بد بختانه وجدان من بیدار که نه خیلی هوشیارهتا یک شب من عکس یک نفر رو دیدم توی دستش که می بوسید و گریه می کرد میکرد . دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ..... دعوا کردیم و اون اعتراف کرد که که دوستم نداره و دلش هنوزپیش کس دیگه ایه که توی این دنیا نیست خیلیغرورم جریحه دار شده بود.می خواستم ازش جدا بشم.مدتی هم از هم جدا زندگی میکردیم رفته بود خونه ی پدرش ولی فهمیدم بازداره به خاطر بچه برمی گرده و کلی حرف زدیم و التماس کرد که خودشو عوض میکنه، ولی نکرد. اونقدر بهانه گیر و بد خلق شده بود که یکساعتنمی تونستیم با هم یک جا بمونیمتا دوباره پدرام رو بار دار شد. اونو نمی خواست چون به زندگی با من امیدی نداشت فقط پریا ما رو بهم وصل کرده بود.قرار بود بعد از زایمانش طلاق بگیره و بره ولیمریض شدنمی دونی چقدر عذاب کشیدم... جهنمی داشتم نگفتنی من یک جوون بودم ولی داشتم بدون عشق زندگی میکردم...بعد سکوت غم باری کرد و دلش نمی خواست حرف بزنهو من در حالیکه در کنار اون دنیا رو فراموش کرده بودم داشتم فکر میکردم مگه میشه مردی مثل پارسا در کنار آدم باشه و دوستش نداشته باشی؟ پرسیدم تو دوستش داشتی؟گفت : نمیشه کسی رو که مدت ها باهاش زندگی میکنی و دوستت نداره و آزارت میده دوست داشته باشی نه مدتها بود میخواستم ازش جدا بشم ولی دلم براش میسوخت چون اون نمی خواست طلاق بگیرهولی .. در کل سه سال و نیم که با هم زندگی کردیم. شاید از تعداد انگشتهای دست کمتر با هم بودیم و از وقتی پدرام رو باردار شده بود اتاقشم جدا کرده بود این زندگی من بوده حالا بهم حق میدیوقتی عاشق شدم اینطور ازش فرار کنم؟ گفتم اما من به اندازهی تمام دنیا دوستت دارم.
ادامه دارد....
☞❥
۲۸
۲۰:۰۶
...گفت : چیه دلبر میخوای منو ذوق مرگ کنی ؟ می دونی این حرف تو برام چه ارزشی داره؟ گفتم : توام تلافی کن و به من بگو . هم تو می دونستی که من چقدر دوستت دارم هم من میدونم و بهم ثابت کردی که دوستم داری ولی شنیدن این حرف برای هر عاشقی نهایت خوشحالی رو به بار میارهسری تکون داد و خندید و گفت : وای دلبر ، خوب من خجالت میکشم بهت بگم چقدر دوستت دارم یعنی اندازه اش اونقدر زیاده که نمیتونم به زبون بیارم. سرموگذاشتم روی پشتی صندلی و آروم شدم ولی بدنم داغ بود مثل اینکه تب کرده بودم از هیجان دلم میخواست فریاد بزنم ... به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کردم اونجا فقط خودم و پارسا بودیم و انگار کسی توی این دنیا نبود ...... کمی بعد جلوی خونه ی مانگه داشت و پرسید : خانم خانما حالا تو بگو تکلیف منه بیچاره چیه؟ ازکجا باید شروع کنم که به بن بست نخورم. گفتم: از فروغ خانم شروع کن به ایشون بگو .....چونه اش رو داد بالا و گفت فکر کن مامان دقیق و حساس من تا حالا نفهمیده باشه .یکبارم بهم گفت دلبر دختر خوبیه می خوای خودمبرات درست کنم ؟گفتم: نه ؛ شما هیچ کاری نکن .با یک لبخند گفتم: ولی من حدس می زدم که ازمن خوششون میاد حالا برو و بگو هر کاری می خواین بکنین؛ چون دلبر پر رو تر اونیه که دست از سر من بر داره.پرسید تو میخوای چیکار کنی؟گفتم منم بقیه رو آماده میکنم که فروغ خانم اومد مشکلی پیش نیادولی تو باید اول یک کاری بکنی حتما با بچه ها در این مورد حرف بزن؛ ببین نظرشون چیه؟ گفت : اینطور که اخیرا فهمیدم حاضرن منو ول کنن و بیان با تو زندگی کنن از ماشین پیاده شدم تا در و بستم و خواستم از پنجره ی ماشین دستی برای پارسا تكون بدم بابا درو باز کردبا خونسردی گفتم سلام بابا و قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه پارسا پیاده شد و سلام کرد و دست داد از اینکه بابا هاج و واج موند بود فهمیدم که مامان حرفی به کسی نزدهپرسید تو رفته بودی پیش آقا پارسا ؟ برای چی؟چرا اینکار رو کردی؟تازه با اون عجلهپارسا با دستپاچگی گفت: ببخشید من باید برممزاحم نمیشمشب به خیر و سوار شد و گاز داد و رفتجلوتر از بابا خودمو رسوندم توی خونه رامین و آذین منتظر من شده بودن و مامان نگفتهبود حدس می زنه من کجا رفتم.نمی دونم چی بینشون گذشته بود ولی احساس کردم دلشون برام میسوزه منم فورا سوء استفاده کردم و در مقابل پرسش آذین که گفت : زود باش بگو کجا رفته بودی و برای چی دوباره ما رونگران کردی؟اینطورگفتم: برای اینکه من دکتر رو دوست ندارم. یکی دیگه رو میخوام لطفا به حرفم گوش کنین بابا داد زد خدا به خیر کنه بزار یکی تموم بشه یکی دیگه رو شروع کن .مامان با اشاره ی سر و گردن التماس میکرد که حرف نزنم ....ولی من در مقابل چشمهای حیرت زده ی اونا ادامه دادم بی خودی با من مخالفت نکنین چون تصمیم خودم رو گرفتم میخوام با پارساازدواج کنم..
☞❥
۳۰
۲۰:۰۶
صدای نعره ی بابا تو فضای خونه پیچید فحش می داد و میخواست منو بزنه که بی حیا می دونستم تو کسی نیستی که مثل آدم زندگی کنی دیوونه یاحمق بیشعور چرا قدر خودت رو نمی دونی ؟ خواستگار به این خوبی داری میخوای با مردی زندگی کنی که دوتا بچه داره؟ مگه تو زن بیوه ای؟ یا ترشیدی ؟ الاغ دلبر می کشمت. جنازه ی تو رو هم روی شونه های اون مرد نمیزارم در حالیکه از دستش فرار میکردم گفتم رامینبه دادم برس، منو و پارسا حرف هامون رو زدیم دونفر آدم بزرگیم چرا نباید برای خودمون تصمیم بگیریم.پایا خودشو به در و دیوار می زد اونقدر عصبی بود که قلبش گرفت و افتاد و براش آب قند آوردن. مامان التماس میکرد دلبر از حرفت برگرد بهش بگو هر چی شما بکیگفتم نمیگم چون بابای من نمیشینه درست و منطقی باهام حرف بزنه میخواد زور یکه منم زیر بار نمی رم و رفتم توی اتاقم نمی دونم چقدر طول کشید که رامین و آذین بابا روآروم کردن یک هفته توی خونه ما جر و بحث بود و نتونستم بابا و مامان رو راضی کنم که فروغ خانم رو به عنوان خواستگار قبول کنید.بابا میگفت بزار خودم پارسا رو ببینم میدونم چطوری حرف بزنم که برن و پشت سرشون رو همنگاه نکنن اما رامین بر خلاف تصور من بشدت موافق بود و می گفت بابا اگر دلبر با بچه های پارسا کنار بیاد اون بهترین مردی هست که تا حالا دیدم همه ی کسانیکه اونو میشناسن رو سرش قسم میخورن و بابا داد میزد من که نگفتم مرد بدیه خودم میدونم ولی به درد دلبر نمی خوره این دختر احمقه تب عشقش که خوابید یادش میفته که با دوتا بچه توی این جوونی چیکار باید بکنه من که بزرگترشم باید حواسم جمع باشه خودشو بدبخت نکته دکتر و خواهرش منتظر جواب ما بودن. این بود که خودم زنگ زدم به دکتر و آب پاکی رو ریختم رو دستش و گفتم کس دیگه ای رو دوستدارم که خوب اینم خودش شد یک جنجال دیگه توی خونه ی ما و دیگه فهمیده بودن که واقعا توی تصمیمم جدی هستمشب چهارشنبه سوری بود صدای ترقه و انفجارهایپی در پی از اطراف شنیده می شدو کسی جرات نمیکرد از خونه بره بیرون ... توی این مدت گاهی شبها که همه خواب بودن و گاهی با پیام دادن با پارسا حرف میزدم و نمی خواستم حساسیت بابا رو بیشتر کنم اون منتظر بود که بهش خبر بدم بیان برای خواستگاری اون روز پیامی که داده بودم بی جواب مونده بود نوشته بودم هنوز راضی نشدن بهتره یکم دیگه صبر کنیم و بابا مثل سایه دنبالم بود که نه از خونه بیرون برم و نه به کسی تلفن کنم و میفهمیدم که اصلا دلش با این کار نیست و پریشون شده غصه می خوردم و کاری از دستم بر نمی اومد دیگه به صورتم نگاه نمیکرد حتی با مامان هم قهر کرده بود
☞❥
۳۲
۲۰:۰۶
استرس گرفته بودم و دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و هر کدوم یک گوشه ی خونه غمگین و بی صدا نشسته بودیم که آذین زنگ زد و گفت ما داریم میام خونه ی شما . مامان به هوای اونا بلند شد و یکم جمع و جور کرد و مرغ در آورد و برنج خیس کرد.منم کنارش بودم میخواستم فرصتی پیدا کنم تا دوباره سر حرف رو باز کنم. ولی اونم بهم رو نمی داد. داشتم سالاد درست میکردم که صدای زنگ در بلندشذمی دونستم که آذین اومده درو باز کردم و رفتمسراغ کار خودم که دوباره زنگ زدن. مامان گفت : مگه باز نکردی ؟ گفتم چرا پس حتما غریبه اس. آیفون رو بر داشت و هولکی گفت: دلبر بدو اینا رو جمع کن فروغ خانم اومدهو پرسید کیه و گفت: بفرماییدرو کرد به بابا و گفت: پاشو لباست رو عوض کن یادت نره اون زن چقدر خانمه ميادا مبادا حرفی بزنی که بهش بر بخوره مابهشون مدیونیمبابا یک غری زد و رفت لباس بپوشه و من از لای در نگاه کردم دیدم وای پارسا هم اومد با گل و کیک ... بدنم طوری بی حس شده بود که نمی تونستم از جام تكون بخورم....باید لباس عوض میکردم گفتم مامان جونم تو رو خدا بهم کمک کن نزار بابا یک حرفی بزنه که من دیگه نتونم جبرانش کنم. و دویدم توی اتاقم . مامان درو باز کرد و لای در ایستاد و ازشون استقبال کردبرخلاف تصور من خیلی گرم و صمیمی باهاشون بر خورد کرد. دعا میکردم رامین و آذین زود تر بیان .اونا رگ خواب بابا رو بهتر بلد بودن. صدای چند نفر رو میشنیدم انگار تعدادشون زیادبود.فقط دو زانو زدم رو به قبله و به خدا التماس کردم و قول دادم هم زن خوبی برای پارسا باشم هم مادر مهربونی برای پریا و پدرامبعد مانتو پوشیدم و یک شال آبی سرم کردم و رفتمبیرونسیما و مریم هم بودن .پارسا رسما اومده بود خواستگاری ...نمی دونم چی شد و چی گفتن.مثل خواب و رویا بود هیچ مخالفتی در بین نبود انگار بابام با تمام سر سختی که نشون داده بود وهمه اینو میفهمیدن زبونش بند اومده بود . بالاخره آذین و رامین هم از راه رسیدن و در میون نا باوری من همه چیز به خیر و خوشی تموم شد و قرار و مدار گذاشته شد وقتی شب به گوشیم نگاه کردم دیدم پیام پارسا که نوشته بود ؛ وقتی آدم زن شجاعی داره باید شجاع باشه من میام برای خواستگاری به امید خداروز دوم عید جشن عروسی ساده ای برگزار کردیم و من به عقد پارسا در اومدمقرار بود همون شب ما بریم شمال و دو روز تنهاباشیم و بقیه روز سوم به ما ملحق بشن به خاطر پریا و پدرام که با موضوع کنار بیان در حالیکه هر دوشون از اینکه من بعد از این با اونا زندگی میکنم خوشحال بودن و مدام دور و ورم می پلکیدن و راضی به نظر میرسیدن.حدود ساعت دو شب . بودکه ما راهی شمال شدیمو قرار بود فروغ خانم و بچه ها با بابا و مامان من بیانوقتی افتادیم توی جاده پارسا زد کنار و دستشو طرف من دراز کرد و گفت بیا بغلم تا شمال نمی تونم صبر کنممثل پرنده ای که از قفس آزاد شده بود خودمو در آغوشش جا دادم .. و فهمیدم عشقی که بین ما بودبرای من اونقدر هیجان داشت که توصیفش برامسخته همین قدر میتونم بگم من پارسا رو از خودمبیشتر دوست داشتم.مخصوصا وقتی برای اولین بار سینه و دست سوخته ی اونو دیدم و میدونستم که اون زخم عمیق و بد شکل به خاطر من اونجا نشسته اونسال شمال برای ما چیزی ماورای رویا بود روزها با بچه ها توی ساحل بازی میکردیم و خوشحال بودیم .و در حالیکه همه منتظر بودن روزی صدای اعتراض منو بشنون و از زندگیم شکایتی بکنم، در کنار پارسا و دوتا بچه هام و مادر مهربونش که توی نگهداری اونا با محبت بهم کمک می کرد زندگی خوبیداشتم . با اینکه مشکلات مالی فراوانی برام پیش اومد چند سال به خاطر پول نتونستم مطب بزنم .. و مشکلاتدیگه ای که سر راهمون بود اما هرگز احساس نارضایتی نکردم و با جدیت پارسا و محبتی که بهم داشت زندگی خوبی داشتیم بچه ها بزرگ شدن و هنوز با من دوست و رفیق هستناین روزا پریا هم سخت عاشق شده و رازش رو فقط من می دونم و خواهرش که ده سال ازش کوچیک تره......
پــایــان
با آرزوی سلامتی برای سرکار خانم ناهید گلکـار نویسنده فرهیخته ممنونیم ان شاءالله مـانا باشید. براتون آرزوی بهترینها دارمصلاحی(انگالی)
☞❥
۴۴
۲۰:۰۶