در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#سرگذشتجهانگیر
تا جایی که دیدم خواب رفته، سرش داشت از روی شونه اممی افتاد که روی دستام گرفتمش و برگشتم تو خونه، مادر و پدرم بهم زُل زده بودن، جمیله بلند شد و اومد هستی رو ازم گرفت، هدیه حتی سرشو بلند نکرد، جمیله که بچه رو به اتاق برد، هدیه همپشت سرش رفت، خواستم توی اتاق برم که پدرم ازم خواست بشینم.برگشتم و کلافه نشستم، پدرم توچشمام نگاه کرد و گفت:- میخوام که حقیقت رو بگی!منتظر بودمکهگفت:- به خاطر این که هدیه رو تو معذوریت قرار بدی این بچه رو به خودت وابسته کردی؟میخوام ببینم که این وابستگی ناخواسته بوده یا این که تو براش نقشه داشتی!پر در خندیدم، بعد دستم و سمت چشمام آوردم و فشارشون دادم، تو همون حال گفتم:- دست شما درد نکنه، چطور فکر کردید کهمیتونم این همه عوضی باشم.چشمام و باز کردم و پر حرص ادامه دادم.- به خدا قسموابستگی هستی به من ناخواسته بوده، من اصلا دلم نمی خواست این بچه اینطوری بشه! به نظر شما من ادمی ام که بخوام به زور چیزی رو داشته باشم، خدا شاهده از وقتی که بینمون بحث شد، حتی دور و بر هدیه نرفتم، اصلا برسد از خودش بپرسید تا خیالتون راحت بشه، فقط یادتون باشه این قضاوتتون رو هیچ وقت یادم نمیره، شما پدر و مادر منین، فکر کردم خوب من و می شناسید، فکر کردم خوب می فهمید که منچطور آدمی ام، ولی الان فهمیدم اینطوری همنیست، این کهمن تو ذهن شما این همه بد هستم، یعنی یا من نتونستم خودم رو به شما ثابت کنم یا شما زیادی دارید تند می رید و با بچه ی خودتون خیلی بی رحمید!بعد از جامبلند شدم، کسی حرفی نزد، اومدم برم بیرون که جمیله پشت سرم راه افتاد، بازومو گرفت و من و رو به روی خودش برگردوند، کلافه گفتم:- ولم کن بذار برم، الان خفه میشم!




«سرگذشت جهانگیر»در صورت تمایل از طریق لینک زیر به کانال بپیوندیدhttps://ble.ir/sarjhan
تا جایی که دیدم خواب رفته، سرش داشت از روی شونه اممی افتاد که روی دستام گرفتمش و برگشتم تو خونه، مادر و پدرم بهم زُل زده بودن، جمیله بلند شد و اومد هستی رو ازم گرفت، هدیه حتی سرشو بلند نکرد، جمیله که بچه رو به اتاق برد، هدیه همپشت سرش رفت، خواستم توی اتاق برم که پدرم ازم خواست بشینم.برگشتم و کلافه نشستم، پدرم توچشمام نگاه کرد و گفت:- میخوام که حقیقت رو بگی!منتظر بودمکهگفت:- به خاطر این که هدیه رو تو معذوریت قرار بدی این بچه رو به خودت وابسته کردی؟میخوام ببینم که این وابستگی ناخواسته بوده یا این که تو براش نقشه داشتی!پر در خندیدم، بعد دستم و سمت چشمام آوردم و فشارشون دادم، تو همون حال گفتم:- دست شما درد نکنه، چطور فکر کردید کهمیتونم این همه عوضی باشم.چشمام و باز کردم و پر حرص ادامه دادم.- به خدا قسموابستگی هستی به من ناخواسته بوده، من اصلا دلم نمی خواست این بچه اینطوری بشه! به نظر شما من ادمی ام که بخوام به زور چیزی رو داشته باشم، خدا شاهده از وقتی که بینمون بحث شد، حتی دور و بر هدیه نرفتم، اصلا برسد از خودش بپرسید تا خیالتون راحت بشه، فقط یادتون باشه این قضاوتتون رو هیچ وقت یادم نمیره، شما پدر و مادر منین، فکر کردم خوب من و می شناسید، فکر کردم خوب می فهمید که منچطور آدمی ام، ولی الان فهمیدم اینطوری همنیست، این کهمن تو ذهن شما این همه بد هستم، یعنی یا من نتونستم خودم رو به شما ثابت کنم یا شما زیادی دارید تند می رید و با بچه ی خودتون خیلی بی رحمید!بعد از جامبلند شدم، کسی حرفی نزد، اومدم برم بیرون که جمیله پشت سرم راه افتاد، بازومو گرفت و من و رو به روی خودش برگردوند، کلافه گفتم:- ولم کن بذار برم، الان خفه میشم!
۲۶۴
۵:۴۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#سرگذشتجهانگیر
تا جایی که دیدم خواب رفته، سرش داشت از روی شونه اممی افتاد که روی دستام گرفتمش و برگشتم تو خونه، مادر و پدرم بهم زُل زده بودن، جمیله بلند شد و اومد هستی رو ازم گرفت، هدیه حتی سرشو بلند نکرد، جمیله که بچه رو به اتاق برد، هدیه همپشت سرش رفت، خواستم توی اتاق برم که پدرم ازم خواست بشینم.برگشتم و کلافه نشستم، پدرم توچشمام نگاه کرد و گفت:- میخوام که حقیقت رو بگی!منتظر بودمکهگفت:- به خاطر این که هدیه رو تو معذوریت قرار بدی این بچه رو به خودت وابسته کردی؟میخوام ببینم که این وابستگی ناخواسته بوده یا این که تو براش نقشه داشتی!پر در خندیدم، بعد دستم و سمت چشمام آوردم و فشارشون دادم، تو همون حال گفتم:- دست شما درد نکنه، چطور فکر کردید کهمیتونم این همه عوضی باشم.چشمام و باز کردم و پر حرص ادامه دادم.- به خدا قسموابستگی هستی به من ناخواسته بوده، من اصلا دلم نمی خواست این بچه اینطوری بشه! به نظر شما من ادمی ام که بخوام به زور چیزی رو داشته باشم، خدا شاهده از وقتی که بینمون بحث شد، حتی دور و بر هدیه نرفتم، اصلا برسد از خودش بپرسید تا خیالتون راحت بشه، فقط یادتون باشه این قضاوتتون رو هیچ وقت یادم نمیره، شما پدر و مادر منین، فکر کردم خوب من و می شناسید، فکر کردم خوب می فهمید که منچطور آدمی ام، ولی الان فهمیدم اینطوری همنیست، این کهمن تو ذهن شما این همه بد هستم، یعنی یا من نتونستم خودم رو به شما ثابت کنم یا شما زیادی دارید تند می رید و با بچه ی خودتون خیلی بی رحمید!بعد از جامبلند شدم، کسی حرفی نزد، اومدم برم بیرون که جمیله پشت سرم راه افتاد، بازومو گرفت و من و رو به روی خودش برگردوند، کلافه گفتم:- ولم کن بذار برم، الان خفه میشم!




«سرگذشت جهانگیر»در صورت تمایل از طریق لینک زیر به کانال بپیوندیدhttps://ble.ir/sarjhan
تا جایی که دیدم خواب رفته، سرش داشت از روی شونه اممی افتاد که روی دستام گرفتمش و برگشتم تو خونه، مادر و پدرم بهم زُل زده بودن، جمیله بلند شد و اومد هستی رو ازم گرفت، هدیه حتی سرشو بلند نکرد، جمیله که بچه رو به اتاق برد، هدیه همپشت سرش رفت، خواستم توی اتاق برم که پدرم ازم خواست بشینم.برگشتم و کلافه نشستم، پدرم توچشمام نگاه کرد و گفت:- میخوام که حقیقت رو بگی!منتظر بودمکهگفت:- به خاطر این که هدیه رو تو معذوریت قرار بدی این بچه رو به خودت وابسته کردی؟میخوام ببینم که این وابستگی ناخواسته بوده یا این که تو براش نقشه داشتی!پر در خندیدم، بعد دستم و سمت چشمام آوردم و فشارشون دادم، تو همون حال گفتم:- دست شما درد نکنه، چطور فکر کردید کهمیتونم این همه عوضی باشم.چشمام و باز کردم و پر حرص ادامه دادم.- به خدا قسموابستگی هستی به من ناخواسته بوده، من اصلا دلم نمی خواست این بچه اینطوری بشه! به نظر شما من ادمی ام که بخوام به زور چیزی رو داشته باشم، خدا شاهده از وقتی که بینمون بحث شد، حتی دور و بر هدیه نرفتم، اصلا برسد از خودش بپرسید تا خیالتون راحت بشه، فقط یادتون باشه این قضاوتتون رو هیچ وقت یادم نمیره، شما پدر و مادر منین، فکر کردم خوب من و می شناسید، فکر کردم خوب می فهمید که منچطور آدمی ام، ولی الان فهمیدم اینطوری همنیست، این کهمن تو ذهن شما این همه بد هستم، یعنی یا من نتونستم خودم رو به شما ثابت کنم یا شما زیادی دارید تند می رید و با بچه ی خودتون خیلی بی رحمید!بعد از جامبلند شدم، کسی حرفی نزد، اومدم برم بیرون که جمیله پشت سرم راه افتاد، بازومو گرفت و من و رو به روی خودش برگردوند، کلافه گفتم:- ولم کن بذار برم، الان خفه میشم!
۲۷۴
۵:۴۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#سرگذشتجهانگیر
جمیله آروم گفت:- من حال مامان و بابا رو میفهمم، خیلی ذهنشون درگیره جهانگیر، هدیه هم داده تند میره، وقتی رفتی هِی گفت که دیگه باهامون رفت و آمد نمی کنه و دیگه دور و بر بچه نباشیم، چندبار به من گفت که به تو زنگ بزنم تا هستی رو بیاری، برای همین مامان و بابا خیلی بهم ریختن! به خدا تقصیر مامان و بابا نیست، هدیه اینقدر رو اعصابشون راه رفت که اینطوری بهت گفتن، اونا تو رو خیلی قبول دارن، بعد از جابر زندگی مامان و بابا تویی جهانگیر، من اصلا برای علاقه ات سرزنشت نمیکنم، ناخوایته بوده، دلت رفته و دست خودت نبوده، هراتفاقی بیوفته من تو رو قبول دارم داداش، مامان و بابا هم همینن، هرکی میخواد هرچی بگه، حس قلبیمون که نسبت بهت عوض نمیشه، تو داداش منی، بعد جابر امید مایی!بعد اشک ریخت و بغلم کرد، همونطور گفت:- هیچی نمیتونی مارو از هم دور کنه داداشی!توی چشمام اشک حلقه زدم منم بغلش کردم، بعد از چند لحظه ازش جدا شدم و گفتم:- میخوام برم بیردن، هوایی بخورم، بذار حالم بهتر شه.سرشو تکون داد، مشخص بود که نگرانمه!بیرون رفتم، سوار ماشین شدم تا از خونه دور بشم، وسط راه بودیم که گوشیم زنگ خورد، مهتاب بود، جواب دادم و بدون احوالپرسی گفتم:- دست از سرم بردار مهتاب، فکر کن اصلا جهانگیری نیست.و بدون این که بهش مهلت بدم تماس رو قطع کردم.صدای پیامک گوشیم اومد، اما اصلا بهش نگاه هم نکردم، اونقدر تو شهر دور زدم تا حالم کمی بهتر شد، گوشیم باز زنگ خورد، این بار مادرم بود....وصل کردم، صدای مادرم توی گوشی پیچید، داشت گریه می کرد.- از وقتی رفتی دلم آشوبه، برگرد مامان، من تو رو باور دارم، به خدا باور دارم!



«سرگذشت جهانگیر»در صورت تمایل از طریق لینک زیر به کانال بپیوندیدhttps://ble.ir/sarjhan
جمیله آروم گفت:- من حال مامان و بابا رو میفهمم، خیلی ذهنشون درگیره جهانگیر، هدیه هم داده تند میره، وقتی رفتی هِی گفت که دیگه باهامون رفت و آمد نمی کنه و دیگه دور و بر بچه نباشیم، چندبار به من گفت که به تو زنگ بزنم تا هستی رو بیاری، برای همین مامان و بابا خیلی بهم ریختن! به خدا تقصیر مامان و بابا نیست، هدیه اینقدر رو اعصابشون راه رفت که اینطوری بهت گفتن، اونا تو رو خیلی قبول دارن، بعد از جابر زندگی مامان و بابا تویی جهانگیر، من اصلا برای علاقه ات سرزنشت نمیکنم، ناخوایته بوده، دلت رفته و دست خودت نبوده، هراتفاقی بیوفته من تو رو قبول دارم داداش، مامان و بابا هم همینن، هرکی میخواد هرچی بگه، حس قلبیمون که نسبت بهت عوض نمیشه، تو داداش منی، بعد جابر امید مایی!بعد اشک ریخت و بغلم کرد، همونطور گفت:- هیچی نمیتونی مارو از هم دور کنه داداشی!توی چشمام اشک حلقه زدم منم بغلش کردم، بعد از چند لحظه ازش جدا شدم و گفتم:- میخوام برم بیردن، هوایی بخورم، بذار حالم بهتر شه.سرشو تکون داد، مشخص بود که نگرانمه!بیرون رفتم، سوار ماشین شدم تا از خونه دور بشم، وسط راه بودیم که گوشیم زنگ خورد، مهتاب بود، جواب دادم و بدون احوالپرسی گفتم:- دست از سرم بردار مهتاب، فکر کن اصلا جهانگیری نیست.و بدون این که بهش مهلت بدم تماس رو قطع کردم.صدای پیامک گوشیم اومد، اما اصلا بهش نگاه هم نکردم، اونقدر تو شهر دور زدم تا حالم کمی بهتر شد، گوشیم باز زنگ خورد، این بار مادرم بود....وصل کردم، صدای مادرم توی گوشی پیچید، داشت گریه می کرد.- از وقتی رفتی دلم آشوبه، برگرد مامان، من تو رو باور دارم، به خدا باور دارم!
۳۲۵
۵:۴۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#سرگذشتجهانگیر
آروم گفتم:- چشممیام دورت بگردم، آروم باش!پر بغض گفت:- منتظرتم!بعد از یه ربع دوباره به سمت خونه راه افتادم، وارد که شدم، مادرم جلو اومد و بغلم کرد، دستم و گرفت و برد توی هال کنار پدرم نشوند، هدیه دیگه اصلا از اتاق بیرون نیومد، فقط جمیله یکی دوبار رفت و هستی رو از اتاق بیرون آورد، هستی انگار بهانه گیر شده بود، هِی زیر گریه میزد. جمیله فقط چند دقیقه ای میاوردش توی هال و بعدش دوباره پیش مادرش برمی گردوند، نمی خواست دوباره بهانه دست هدیه بده و بحث جدیدی راه بندازه.شب رو دیروقت خوابیدم، صبح علی الطلوع اما بیدار بودم و کمک مامان وسایل رو جمع کردم، پدرم و جمیله که بیدار شدن همه چی و جمع کرده بودم، فقط هرکسی باید چمدون خودش و می بست، صبحونه ی سرسری خوردیم، هدیه با مامان و بابا همراه شد، خیلی ازش دلخور بودم، هیچوقت فکر نمی کردم این قدر تند رفتار کنه! هیچوقت فکر نمی کردم اینطوری ابرومو ببره.جمیله دوباره با من بود، توی راه یه کمیباهمحرف زدیم، در مورد مهتاب می گفت، این که تکلیفش و روشن کنم و حالا که دوستش ندارم این نامزدی رو بهم بزنم که اونم بره دنبال سرنوشت خودش و اسیر من نباشه، قصدمهمین بود. همین که برگشتیم تهران همه چی و تموم می کردم، واقعا خسته شده بودم.تا تهران فقط یه بار توقف داشتیم، اونم برای ناهار بود، که هدیه پیاده نشد، پدرم بیرون بر گرفت و تو ماشین غذامونو خوردیم.به تهران که رسیدم مسیر پدرم جدا شد، می خواست هدیه رو ببره خونه ی جابر، من و جمیله هم برگشتیم خونه، بی معطلی لباسام و عوض کردم و از خونهبیرون زدم، می خواستمبه مغازه برم. شماره ی ناشناسی بهم زنگ زدم، جواب که دادم آقای امینی بود....




«سرگذشت جهانگیر»در صورت تمایل از طریق لینک زیر به کانال بپیوندیدhttps://ble.ir/sarjhan
آروم گفتم:- چشممیام دورت بگردم، آروم باش!پر بغض گفت:- منتظرتم!بعد از یه ربع دوباره به سمت خونه راه افتادم، وارد که شدم، مادرم جلو اومد و بغلم کرد، دستم و گرفت و برد توی هال کنار پدرم نشوند، هدیه دیگه اصلا از اتاق بیرون نیومد، فقط جمیله یکی دوبار رفت و هستی رو از اتاق بیرون آورد، هستی انگار بهانه گیر شده بود، هِی زیر گریه میزد. جمیله فقط چند دقیقه ای میاوردش توی هال و بعدش دوباره پیش مادرش برمی گردوند، نمی خواست دوباره بهانه دست هدیه بده و بحث جدیدی راه بندازه.شب رو دیروقت خوابیدم، صبح علی الطلوع اما بیدار بودم و کمک مامان وسایل رو جمع کردم، پدرم و جمیله که بیدار شدن همه چی و جمع کرده بودم، فقط هرکسی باید چمدون خودش و می بست، صبحونه ی سرسری خوردیم، هدیه با مامان و بابا همراه شد، خیلی ازش دلخور بودم، هیچوقت فکر نمی کردم این قدر تند رفتار کنه! هیچوقت فکر نمی کردم اینطوری ابرومو ببره.جمیله دوباره با من بود، توی راه یه کمیباهمحرف زدیم، در مورد مهتاب می گفت، این که تکلیفش و روشن کنم و حالا که دوستش ندارم این نامزدی رو بهم بزنم که اونم بره دنبال سرنوشت خودش و اسیر من نباشه، قصدمهمین بود. همین که برگشتیم تهران همه چی و تموم می کردم، واقعا خسته شده بودم.تا تهران فقط یه بار توقف داشتیم، اونم برای ناهار بود، که هدیه پیاده نشد، پدرم بیرون بر گرفت و تو ماشین غذامونو خوردیم.به تهران که رسیدم مسیر پدرم جدا شد، می خواست هدیه رو ببره خونه ی جابر، من و جمیله هم برگشتیم خونه، بی معطلی لباسام و عوض کردم و از خونهبیرون زدم، می خواستمبه مغازه برم. شماره ی ناشناسی بهم زنگ زدم، جواب که دادم آقای امینی بود....
۶۱
۷:۴۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#سرگذشتجهانگیر
هنوز سلام نگفته، عصبی گفت که لازمه حضوری باهام حرف بزنه، حدس زدم کهمهتاب حرف هایی گفته، بهش گفتم کهمنتظرم، قرار شد فردا حرکت کنه و به تهران بیاد.می دونستم بیاد باز دعوا و بحث به راهه، خودم و آماده کرده بودم و دیگه به هیچ وجه نمی خواستم با مهتاب ادامه بدم.توی مغازه بودم، دیگه شب شده بود که پدرم زنگ زد، گفت که به هدیه زنگ زده، هدیه گفته بس که بچه گریه کرده صداش درنمیاد، می ترسه که بچه مریض شه و دارن با مادرم میرن که بهش سر بزنن.وقتی هدیه دست بردار نبود، کاری از دست من برنمیومد، با این کهخیلی دلم به حال هستی می سوخت، ولی می دونستم رفتنم به اونجا بدترش میکنه، قبل از این مسائل فکر می کردم وابستگیش به من بهتر شده، اما توی سفر فهمیدم که هیچ فرقی نکرده و هدیه اجازه نمی داد که پی ببرم هنوز وضعیت هستی به همون وخامته، حالا با این سفر برام روشن شده بود!دیروقت مغازه رو بستم، تا اومدم سوار ماشین شم، متوجه شدم که پنچره، ساعت از یازده گذشته و خیابونا خلوت بود، زاپاس برداشتم و مشغول شدم، چیزی نشد که یه موتوری کنارم وایساد و گفت:- کمک میخوای داداش؟سرم و بلند کردم، همین که اومدم بگم نه، چهره ی پسرعموی هدیه رو دیدم، با دوستش من و توی کوچه ی کنار مغازه کشوندن، هردو دست به یقه شده بودیم. دو نفر بودن و زکرشون بهم می چربید، یا این کهمنم زدم، اما بیشتر خوردم و وقتی دیگه جون نداشتم، ولمکردن، سوار موتور شدن و رفتن.تمام مدتی که دوتاییشون من و میزدن، تهدید می کردن که دیگه دور و بر هدیه نباشم که اگر باشم، دفعه ی بعدی من و میکشن!
#تجربه#واقعی#کپیازاینسرگذشتحرام#سرگذشتجهانگیر
درد دستم داشت من و می کُشت! از درد نفسم بند اومده بود، دست چپم که مشکلی نداشت رو توی جیبم کردم و با پدرم تماس گرفتم، صدام به سختی بالا اومد، بدنم درد می کرد و حرف که می زدم توی تمام بدنم تیر می کشید.- خودت رو برسون بابا، کنار مغازه ام!و قطع کردم، گوشیم کنار افتاد، لحظات سختی بود، بعد از نیم ساعت صدای جیغ ترمز ماشینی رو شنیدم، صدای بلند پدرم اومد، به زحمت گفتم که تو کوچه ام، وارد کوچه شد، با دیدنم روی زمین حالش خیلی خراب شد، قبل لز اسن که خدایی نکرده سکته کنه، گفتم که کُتک خوردم، دستاش می لرزید و نمی تونست بلندم کنه، با هرتکونی که به بدنم می داد، درد توی عضلاتم میپیچید.نتونست و محبور شد به آمبولانس زنگ بزنه، کنارم نشسته بود و گریه می کرد، وقتی آمبولانس اومد، ماشینشو همونجا وِل کرد و با من همراه شد، تا برسم بیمارستان دستم تو دستش بود.به بیمارستان که رسیدیم سریع عکس و سونو و آزمایش ازم گرفتن و بستری شدم، دستم شکسته بود و بدنم ضربه خورده و به شدت کوفته شده بود.نیمه شب بود، پدرم کنارم بود، گفت:- کی زدت جهانگیر؟ آشنا بود؟حالم بهتر شده بود، بهم مسکن زده بودن و دردم خیلی کمتر شده بود، می تونستم حرف بزنم.- آره، پسرعموی هدیه!عصبانی شد و گفت:- اون عوضی مگه تهرانه؟- فعلا هست، چند وقت پیش، قبل از این ماجراها، در خونه ی جابر رفته بود، می خواست هستی رو از هدیه بگیره که رسیده بودم




«سرگذشت جهانگیر»در صورت تمایل از طریق لینک زیر به کانال بپیوندیدhttps://ble.ir/sarjhan
هنوز سلام نگفته، عصبی گفت که لازمه حضوری باهام حرف بزنه، حدس زدم کهمهتاب حرف هایی گفته، بهش گفتم کهمنتظرم، قرار شد فردا حرکت کنه و به تهران بیاد.می دونستم بیاد باز دعوا و بحث به راهه، خودم و آماده کرده بودم و دیگه به هیچ وجه نمی خواستم با مهتاب ادامه بدم.توی مغازه بودم، دیگه شب شده بود که پدرم زنگ زد، گفت که به هدیه زنگ زده، هدیه گفته بس که بچه گریه کرده صداش درنمیاد، می ترسه که بچه مریض شه و دارن با مادرم میرن که بهش سر بزنن.وقتی هدیه دست بردار نبود، کاری از دست من برنمیومد، با این کهخیلی دلم به حال هستی می سوخت، ولی می دونستم رفتنم به اونجا بدترش میکنه، قبل از این مسائل فکر می کردم وابستگیش به من بهتر شده، اما توی سفر فهمیدم که هیچ فرقی نکرده و هدیه اجازه نمی داد که پی ببرم هنوز وضعیت هستی به همون وخامته، حالا با این سفر برام روشن شده بود!دیروقت مغازه رو بستم، تا اومدم سوار ماشین شم، متوجه شدم که پنچره، ساعت از یازده گذشته و خیابونا خلوت بود، زاپاس برداشتم و مشغول شدم، چیزی نشد که یه موتوری کنارم وایساد و گفت:- کمک میخوای داداش؟سرم و بلند کردم، همین که اومدم بگم نه، چهره ی پسرعموی هدیه رو دیدم، با دوستش من و توی کوچه ی کنار مغازه کشوندن، هردو دست به یقه شده بودیم. دو نفر بودن و زکرشون بهم می چربید، یا این کهمنم زدم، اما بیشتر خوردم و وقتی دیگه جون نداشتم، ولمکردن، سوار موتور شدن و رفتن.تمام مدتی که دوتاییشون من و میزدن، تهدید می کردن که دیگه دور و بر هدیه نباشم که اگر باشم، دفعه ی بعدی من و میکشن!
#تجربه#واقعی#کپیازاینسرگذشتحرام#سرگذشتجهانگیر
درد دستم داشت من و می کُشت! از درد نفسم بند اومده بود، دست چپم که مشکلی نداشت رو توی جیبم کردم و با پدرم تماس گرفتم، صدام به سختی بالا اومد، بدنم درد می کرد و حرف که می زدم توی تمام بدنم تیر می کشید.- خودت رو برسون بابا، کنار مغازه ام!و قطع کردم، گوشیم کنار افتاد، لحظات سختی بود، بعد از نیم ساعت صدای جیغ ترمز ماشینی رو شنیدم، صدای بلند پدرم اومد، به زحمت گفتم که تو کوچه ام، وارد کوچه شد، با دیدنم روی زمین حالش خیلی خراب شد، قبل لز اسن که خدایی نکرده سکته کنه، گفتم که کُتک خوردم، دستاش می لرزید و نمی تونست بلندم کنه، با هرتکونی که به بدنم می داد، درد توی عضلاتم میپیچید.نتونست و محبور شد به آمبولانس زنگ بزنه، کنارم نشسته بود و گریه می کرد، وقتی آمبولانس اومد، ماشینشو همونجا وِل کرد و با من همراه شد، تا برسم بیمارستان دستم تو دستش بود.به بیمارستان که رسیدیم سریع عکس و سونو و آزمایش ازم گرفتن و بستری شدم، دستم شکسته بود و بدنم ضربه خورده و به شدت کوفته شده بود.نیمه شب بود، پدرم کنارم بود، گفت:- کی زدت جهانگیر؟ آشنا بود؟حالم بهتر شده بود، بهم مسکن زده بودن و دردم خیلی کمتر شده بود، می تونستم حرف بزنم.- آره، پسرعموی هدیه!عصبانی شد و گفت:- اون عوضی مگه تهرانه؟- فعلا هست، چند وقت پیش، قبل از این ماجراها، در خونه ی جابر رفته بود، می خواست هستی رو از هدیه بگیره که رسیده بودم
۵۸
۷:۴۱