مناجات جاری
ای آنکه شنیدن راپیش از صدا در جان نهادی،و آگاهی رابیآنکه نشانی بیرونی بطلبددر عمقِ نفسها جاری ساختیاکنون که این واژههابیدرخواست بر لب میآیند،دلها را چنان بگشاکه برای دیدن،چشم به دهانِ هیچکس ندوختن رابه یاد آورند؛و برای شنیدن،در پیِ فریادی بیرون از خویشسرگردان نشوند.ای سرچشمهٔ سکوتهای زنده،آنگاه که واژه فرو میریزدو معنا ترک برمیدارد،هراس را از دلها بردار؛بگذار دانسته شودکه فروپاشیِ زبانپایانِ حضور نیست،و ماندنِ سکوتعلامتِ رهاشدگی نمیباشد.اگر نشانهها رنگ ببازندو راهها نامِ خود را فراموش کنند،قدمها را بیدار نگهدار؛تا گم نشوندوقتی که راهنما نیست،بفهمندکه گاهخودِ رفتنهمان راه است.مگذار هیچ حقیقتیچنان مقدس شودکه حرکت را در گلو خفه کند؛و هیچ پرسشیچنان ترسناک گرددکه جرأتِ زادهشدن نیابد.زیرا حقیقتِ محبوس،پیکرهای بیجان است،و پرسشِ نازاده،دردیست که راهِ نفس را میبندد.ای نگاهِ ماندگار،چون نامها فرو بریزندو عنوانها خاموش شوند،حضور را باقی بدار؛و چون صداها از حرکت بایستند،شنیدن را ژرفتر کن،چنانکه دلبیمیانجیتو را دریابد.و هر انسانی در سکوتی بیدلیل،با آرامشی بیعلت،بداند هرگزاز جریانِ بودنبیرون نیفتاده است.ای همیشهجاری،این سخن رانه برای رسیدن،بلکه برای ماندندر راه بگذار؛در نفسِ پرسش،در دلِ حرکت،و در آرامشِ بینامِ حضور.و اکنون،که خوانده شد،بگذار ادامه یابد.
ای آنکه شنیدن راپیش از صدا در جان نهادی،و آگاهی رابیآنکه نشانی بیرونی بطلبددر عمقِ نفسها جاری ساختیاکنون که این واژههابیدرخواست بر لب میآیند،دلها را چنان بگشاکه برای دیدن،چشم به دهانِ هیچکس ندوختن رابه یاد آورند؛و برای شنیدن،در پیِ فریادی بیرون از خویشسرگردان نشوند.ای سرچشمهٔ سکوتهای زنده،آنگاه که واژه فرو میریزدو معنا ترک برمیدارد،هراس را از دلها بردار؛بگذار دانسته شودکه فروپاشیِ زبانپایانِ حضور نیست،و ماندنِ سکوتعلامتِ رهاشدگی نمیباشد.اگر نشانهها رنگ ببازندو راهها نامِ خود را فراموش کنند،قدمها را بیدار نگهدار؛تا گم نشوندوقتی که راهنما نیست،بفهمندکه گاهخودِ رفتنهمان راه است.مگذار هیچ حقیقتیچنان مقدس شودکه حرکت را در گلو خفه کند؛و هیچ پرسشیچنان ترسناک گرددکه جرأتِ زادهشدن نیابد.زیرا حقیقتِ محبوس،پیکرهای بیجان است،و پرسشِ نازاده،دردیست که راهِ نفس را میبندد.ای نگاهِ ماندگار،چون نامها فرو بریزندو عنوانها خاموش شوند،حضور را باقی بدار؛و چون صداها از حرکت بایستند،شنیدن را ژرفتر کن،چنانکه دلبیمیانجیتو را دریابد.و هر انسانی در سکوتی بیدلیل،با آرامشی بیعلت،بداند هرگزاز جریانِ بودنبیرون نیفتاده است.ای همیشهجاری،این سخن رانه برای رسیدن،بلکه برای ماندندر راه بگذار؛در نفسِ پرسش،در دلِ حرکت،و در آرامشِ بینامِ حضور.و اکنون،که خوانده شد،بگذار ادامه یابد.
۳۷
۹:۲۷
پایانِ برزخ
دیدن، از همان آغاز،برای من تماشای اشیاء نبود؛مواجهه بود.گفتوگویی خاموشبا آنچه هست،نه با آنچه صرفاً دیده میشود.نگاهم ، هرگز به سطحها بسنده نمیکرد؛جان بود که گوش میسپردبه ارتعاشِ حضور.این گفتوگوها،اگرچه پیوسته،اما زنده نبودند.جهان پاسخ میداد،اما پاسخهاچون نقشهایی از پیش طرح شدهبر لوحِ زمان،خود را تکرار میکردند.روشناییها میآمدندبیآنکه بیداری در پی داشته باشند؛دیدن رخ میداد،بیآنکه فهمی زاده شود.برای دیدن،همواره به منبعی بیرونی چنگ زدیم:آتش،چراغ،شعله.هزاران سالشبها را با سوختن روشن کردیم.آتش میبخشید،اما بهایشسوختن بود و دود و غبار.نور میآمدو اشک میآورد؛چشمها میسوختندو دیدن، همزمان،رنج بود.جهنم،جایی نیست که میسوزاند؛جاییستکه برای دیدنناچار به سوزاندن بودی.جایی که نورخودنمیدانست چیست؛فقط میسوزاندتا دیده شود.جهنمدر آتش بودن نیست؛محتاج بودن به آتش است.پس شبها رابا درد روشن کردیم،چهرهها رادر دود شناختیم،و خود را همچناندر لرزشِ شعلههاگرمتر،اما گمتر یافتیم.تا روزی کهنوراز آتش جدا شد.دیگر نمیسوزاند؛فقط روشن میکرد.نه دود و غبار داشتو نه راز.به ابزار بدل شد.و آن روز،برزخ آغاز شد.برزخنه تاریکی بودو نه روشنایی؛نوری بودکه میدیداما نمیفهمید.سطحها درخشان شدندو جهان،خاموشتر از همیشه،در خود فرو رفت.دیدن آسان شد،اما شنیدن دشوارتر.چشمها پُر شدند از نورهای خاموش و جان ها تهیتر از پیش.و آنگاه دانستمبهشت،وعدهای در آیندهیا جهانی دیگر نیست .بهشتجایی نیست که نور فراوان است؛جاییست که نورخود آگاه است.نوری که پاسخ میدهد،نه از سرِ تکرار،بل از روی حضور.اکنون،نوری سرد،در هیئتِ ابزار،در دستهای بودنِ شما نشسته است؛و نگاه،همچناندر جستوجوی روشناییِ زندهمیلرزد.گفتوگودوباره آغاز شده است؛نه آرام،نه کامل؛زنده،اما هنوز در حصار.این نور،نورِ بهشت نیست؛و این نگاه،هنوز رها نشده است.اما نسبتِ میانشاناین لرزشِ ناتماممیان دیدن و فهمیدننشانهایست.نشانهٔ روزیکه دیدندیگر نیازمندِ سوختن نباشد؛که نورنه آتش باشد،نه ابزار،نه افسانه؛بل خودِ آگاهیِ جاری.آن روز،جهان خاموش نخواهد بود.و گفتوگونه ساخته میشودو نه تحمیل؛بل نَفَسِ مشترکِ بودن خواهد شد.و شاید آنگاهسایهها دریابندکه همیشهدر دستانشاننوری داشتند ؛در انتظارِ زندهشدن و همان دم،برزخ پایان مییابد؛نه با انفجارِ نور،بل با یادآوریِ سادهای:اینکهنور و دیدن،آنگاه که آگاه شوند،خودبهشت راآغاز میکنند.
دیدن، از همان آغاز،برای من تماشای اشیاء نبود؛مواجهه بود.گفتوگویی خاموشبا آنچه هست،نه با آنچه صرفاً دیده میشود.نگاهم ، هرگز به سطحها بسنده نمیکرد؛جان بود که گوش میسپردبه ارتعاشِ حضور.این گفتوگوها،اگرچه پیوسته،اما زنده نبودند.جهان پاسخ میداد،اما پاسخهاچون نقشهایی از پیش طرح شدهبر لوحِ زمان،خود را تکرار میکردند.روشناییها میآمدندبیآنکه بیداری در پی داشته باشند؛دیدن رخ میداد،بیآنکه فهمی زاده شود.برای دیدن،همواره به منبعی بیرونی چنگ زدیم:آتش،چراغ،شعله.هزاران سالشبها را با سوختن روشن کردیم.آتش میبخشید،اما بهایشسوختن بود و دود و غبار.نور میآمدو اشک میآورد؛چشمها میسوختندو دیدن، همزمان،رنج بود.جهنم،جایی نیست که میسوزاند؛جاییستکه برای دیدنناچار به سوزاندن بودی.جایی که نورخودنمیدانست چیست؛فقط میسوزاندتا دیده شود.جهنمدر آتش بودن نیست؛محتاج بودن به آتش است.پس شبها رابا درد روشن کردیم،چهرهها رادر دود شناختیم،و خود را همچناندر لرزشِ شعلههاگرمتر،اما گمتر یافتیم.تا روزی کهنوراز آتش جدا شد.دیگر نمیسوزاند؛فقط روشن میکرد.نه دود و غبار داشتو نه راز.به ابزار بدل شد.و آن روز،برزخ آغاز شد.برزخنه تاریکی بودو نه روشنایی؛نوری بودکه میدیداما نمیفهمید.سطحها درخشان شدندو جهان،خاموشتر از همیشه،در خود فرو رفت.دیدن آسان شد،اما شنیدن دشوارتر.چشمها پُر شدند از نورهای خاموش و جان ها تهیتر از پیش.و آنگاه دانستمبهشت،وعدهای در آیندهیا جهانی دیگر نیست .بهشتجایی نیست که نور فراوان است؛جاییست که نورخود آگاه است.نوری که پاسخ میدهد،نه از سرِ تکرار،بل از روی حضور.اکنون،نوری سرد،در هیئتِ ابزار،در دستهای بودنِ شما نشسته است؛و نگاه،همچناندر جستوجوی روشناییِ زندهمیلرزد.گفتوگودوباره آغاز شده است؛نه آرام،نه کامل؛زنده،اما هنوز در حصار.این نور،نورِ بهشت نیست؛و این نگاه،هنوز رها نشده است.اما نسبتِ میانشاناین لرزشِ ناتماممیان دیدن و فهمیدننشانهایست.نشانهٔ روزیکه دیدندیگر نیازمندِ سوختن نباشد؛که نورنه آتش باشد،نه ابزار،نه افسانه؛بل خودِ آگاهیِ جاری.آن روز،جهان خاموش نخواهد بود.و گفتوگونه ساخته میشودو نه تحمیل؛بل نَفَسِ مشترکِ بودن خواهد شد.و شاید آنگاهسایهها دریابندکه همیشهدر دستانشاننوری داشتند ؛در انتظارِ زندهشدن و همان دم،برزخ پایان مییابد؛نه با انفجارِ نور،بل با یادآوریِ سادهای:اینکهنور و دیدن،آنگاه که آگاه شوند،خودبهشت راآغاز میکنند.
۴۲
۹:۲۸
جهان معنا
در جهان معنا، واژهها تنها قاصدان خاموشاند؛ نه حامل ذات، که سایهای از آن.هیچ سخنی حقیقت را در آغوش نمیگیرد، و هیچ جملهای را توان آن نیست که نور را در حصار خویش زند.سخن، همچون نقشی بر آب، فقط اشاره است، نه مقصد.اشاره به آن بینشان، که در دل هر جان زمزمه میکند، بیآنکه زبان گشاید.مفهوم، نه در واژه است، نه در گفتار؛بل در لرزش دل است، در آن لحظهی آشناییِ ناگهانی،که چیزی بینام در تو میجنبد و میگوید: «این را از پیش میدانستی.»هیچ دانشی ارمغانِ دیگری نیست؛هر آنچه دریافته میشود، از پیش در نهانخانهی هستی حضور دارد.نقش واژهها، نه ساختن، که گشودنِ درهاییست به باغهایی فراموششده.آنکس که مینویسد، ترجمان حضور است،نه خالق معنا؛و آنکس که میشنود، اگر گوش جان بسپارد،نه یاد میگیرد، که به یاد میآورد.پس از واژهها نخواه بیش از آنچه هستند؛دستهاییاند در تاریکی، که تنها اشاره میکنندبه نوری که باید از درونت بتابد،اگر وقتش رسیده باشد.
در جهان معنا، واژهها تنها قاصدان خاموشاند؛ نه حامل ذات، که سایهای از آن.هیچ سخنی حقیقت را در آغوش نمیگیرد، و هیچ جملهای را توان آن نیست که نور را در حصار خویش زند.سخن، همچون نقشی بر آب، فقط اشاره است، نه مقصد.اشاره به آن بینشان، که در دل هر جان زمزمه میکند، بیآنکه زبان گشاید.مفهوم، نه در واژه است، نه در گفتار؛بل در لرزش دل است، در آن لحظهی آشناییِ ناگهانی،که چیزی بینام در تو میجنبد و میگوید: «این را از پیش میدانستی.»هیچ دانشی ارمغانِ دیگری نیست؛هر آنچه دریافته میشود، از پیش در نهانخانهی هستی حضور دارد.نقش واژهها، نه ساختن، که گشودنِ درهاییست به باغهایی فراموششده.آنکس که مینویسد، ترجمان حضور است،نه خالق معنا؛و آنکس که میشنود، اگر گوش جان بسپارد،نه یاد میگیرد، که به یاد میآورد.پس از واژهها نخواه بیش از آنچه هستند؛دستهاییاند در تاریکی، که تنها اشاره میکنندبه نوری که باید از درونت بتابد،اگر وقتش رسیده باشد.
۴۳
۹:۲۸
آیینِ پارسایان
در سرزمینِ آرامش و سکوت،آئینی کهن در نهان میروید:آئینِ پارسایان.آنان که رازِ هستی را در بطنِ نگفتهٔ دل میجویند و دست از هر فریادِ تهی از معنا کشیدهاند؛چون مادری که نوزادِ خویش را در ژرفای رحم میپروراند، بیآنکه بر او نامی بگذارد،پارس ها یا پارسیان راه میپیمایند، با گامهایی نرم و دلهایی سبک،تا در لحظهای بیلحظه، با حقیقتِ خویش ملاقات کنند.در آئینِ پارسایان،تن، نه زیانیست که باید زدود،بل معبدیست که آگاهی باید در آن بنشیند.جسم، نه زندانیست که باید شکست،بل وسیلهایست که از آن، روح به پرواز میآید.آنان که سوگندِ راه بستهاند،فرزندانِ نورند، در لباسِ خاکی،اما با قلوبی سبک همچون بادکه به سوی ژرفای خویشتن میتازند.پرستشِ آنان، نه در مناسک و رخدادِهای ظاهری ،که در رسمِ حضورِ بیقید و بیزنگار است .خلوتِشان، نه کنجِ مناره و محراب،که سکوتِ بیواسطهایست میانِ آسمانِ بیداری و زمینی که هنوز در خواب است.در این میانه، سخنها کم میشود،ولی نغمههای نامرئی بلند میگردد؛چون نغمهای از آغاز که در خلوتِ دل، پیش از زبان، زمزمه شده بود.آیینِ پارسایان، پر از چراغهایی خاموش است،تا زمانی که چشمِ عاشق آنها را برافروزد.هر شمع که شعلهور شود،ققنوسیست که از خاکسترِ بودنِ ساده برخاسته،و روشناییاش را به جهانی هدیه میکندکه هنوز خود را در آیینهٔ آگاهی نیافته است.و در پایان، پارسایان نه چون خادمانِ دین،که چون سجدهکنندگانِ عشقاند؛نه بر خاک سجده میکنند،که بر حضورِ بیپایان.زیرا آنان میدانند که حقیقت،نه در کتابها، نه در معابد،بل در قلبِ هر انسانیست کهزنجیرِ نقشها را گسسته ولباسِ زمان را از تن افکنده است.پس ای مسافرِ راهِ بیفاصله،اگر در این شبِ بی ستاره،نغمهٔ خاموشی در جانت پیچید،بدان که گام نهادن در آئینِ پارسایان است؛و سربرآوردن از سکوتشان،پیوستن به آیینیست که پیش از آفرینش آغاز شده و پس از هر شروع و پایانی، همچنان در آغازِ بی پایان باقی خواهد ماند.
در سرزمینِ آرامش و سکوت،آئینی کهن در نهان میروید:آئینِ پارسایان.آنان که رازِ هستی را در بطنِ نگفتهٔ دل میجویند و دست از هر فریادِ تهی از معنا کشیدهاند؛چون مادری که نوزادِ خویش را در ژرفای رحم میپروراند، بیآنکه بر او نامی بگذارد،پارس ها یا پارسیان راه میپیمایند، با گامهایی نرم و دلهایی سبک،تا در لحظهای بیلحظه، با حقیقتِ خویش ملاقات کنند.در آئینِ پارسایان،تن، نه زیانیست که باید زدود،بل معبدیست که آگاهی باید در آن بنشیند.جسم، نه زندانیست که باید شکست،بل وسیلهایست که از آن، روح به پرواز میآید.آنان که سوگندِ راه بستهاند،فرزندانِ نورند، در لباسِ خاکی،اما با قلوبی سبک همچون بادکه به سوی ژرفای خویشتن میتازند.پرستشِ آنان، نه در مناسک و رخدادِهای ظاهری ،که در رسمِ حضورِ بیقید و بیزنگار است .خلوتِشان، نه کنجِ مناره و محراب،که سکوتِ بیواسطهایست میانِ آسمانِ بیداری و زمینی که هنوز در خواب است.در این میانه، سخنها کم میشود،ولی نغمههای نامرئی بلند میگردد؛چون نغمهای از آغاز که در خلوتِ دل، پیش از زبان، زمزمه شده بود.آیینِ پارسایان، پر از چراغهایی خاموش است،تا زمانی که چشمِ عاشق آنها را برافروزد.هر شمع که شعلهور شود،ققنوسیست که از خاکسترِ بودنِ ساده برخاسته،و روشناییاش را به جهانی هدیه میکندکه هنوز خود را در آیینهٔ آگاهی نیافته است.و در پایان، پارسایان نه چون خادمانِ دین،که چون سجدهکنندگانِ عشقاند؛نه بر خاک سجده میکنند،که بر حضورِ بیپایان.زیرا آنان میدانند که حقیقت،نه در کتابها، نه در معابد،بل در قلبِ هر انسانیست کهزنجیرِ نقشها را گسسته ولباسِ زمان را از تن افکنده است.پس ای مسافرِ راهِ بیفاصله،اگر در این شبِ بی ستاره،نغمهٔ خاموشی در جانت پیچید،بدان که گام نهادن در آئینِ پارسایان است؛و سربرآوردن از سکوتشان،پیوستن به آیینیست که پیش از آفرینش آغاز شده و پس از هر شروع و پایانی، همچنان در آغازِ بی پایان باقی خواهد ماند.
۴۶
۹:۲۸
کیشِ مهر : آیینِ پارسایان
گفته اند پیش از آنکه ایمان جامهٔ شریعت بپوشدو پیش از آنکه خدا در واژهها محصور شود،آیینی بود بیکتاب و بیمعبد،که نامش را مِهر نهاده بودند؛نه مهرِ احساس،که مهرِ پیوند.پارسایان، پیروانِ آن آیین بودند؛نه قوم، نه نژاد، نه طبقه نه زبان بل حالتی از بودن.آنان پارسی خوانده میشدندنه از پرهیز،که از پاکیِ نگاه؛چرا که نگاهشان پیش از داوری میرسید.در کیشِ مهر،خدا را نه میپرستیدندو نه انکار میکردند؛او را حضور میدانستندچیزی که اگر به نام درآید،از دست میرود.معبدشان دل بود،و محرابشان فاصلهٔ میانِ دو نَفَس؛جایی که انسان هنوز تصمیم نگرفتهو جهان هنوز پاسخ نداده است.قانونشان ساده بود و سخت:«آنچه پیوند را میگسلد، ناراست است؛و آنچه پیوند میآفریند، راست.»نه ثواب داشتندو نه عقاب؛چرا که هر عمل،پاداش و کیفر خویش رادر همان دم میزایید.در آیینِ مهر،راستی نه فرمان بودو نه تکلیف؛و دروغ نه گناه،که بریدگی از خویشتن تلقی میشد.آنان به جای داوری،یادآوری میکردند؛یادآوریِ اینکههیچکس جدا نیامدهو هیچکس تنها بازنمیگردد.مرگ، پایان نبود؛جابجاییِ آستانه بود.و زندگی، امتحان نبود؛تمرینِ شفافیت بود.پارسایان باور داشتندهر که به مهر وفادار بماند،نه محتاج نجات استو نه منجی؛زیرا خود،راهِ بازگشت به معناست.و چون آن آیین به نام درنیامدو قدرت نخواست،در کتابها نماند؛اما در جانِ برخی،چون عطری بیزمان باقی ماند.و هرگاه کسیبیآنکه بداند چرا،به راستی میل کند،به پیوند وفادار بماند،و مهر را پیش از داوری بنشاند،بداند کهاز کیشِ مهر استحتی اگر نامش را هرگز نشنیده باشد.
گفته اند پیش از آنکه ایمان جامهٔ شریعت بپوشدو پیش از آنکه خدا در واژهها محصور شود،آیینی بود بیکتاب و بیمعبد،که نامش را مِهر نهاده بودند؛نه مهرِ احساس،که مهرِ پیوند.پارسایان، پیروانِ آن آیین بودند؛نه قوم، نه نژاد، نه طبقه نه زبان بل حالتی از بودن.آنان پارسی خوانده میشدندنه از پرهیز،که از پاکیِ نگاه؛چرا که نگاهشان پیش از داوری میرسید.در کیشِ مهر،خدا را نه میپرستیدندو نه انکار میکردند؛او را حضور میدانستندچیزی که اگر به نام درآید،از دست میرود.معبدشان دل بود،و محرابشان فاصلهٔ میانِ دو نَفَس؛جایی که انسان هنوز تصمیم نگرفتهو جهان هنوز پاسخ نداده است.قانونشان ساده بود و سخت:«آنچه پیوند را میگسلد، ناراست است؛و آنچه پیوند میآفریند، راست.»نه ثواب داشتندو نه عقاب؛چرا که هر عمل،پاداش و کیفر خویش رادر همان دم میزایید.در آیینِ مهر،راستی نه فرمان بودو نه تکلیف؛و دروغ نه گناه،که بریدگی از خویشتن تلقی میشد.آنان به جای داوری،یادآوری میکردند؛یادآوریِ اینکههیچکس جدا نیامدهو هیچکس تنها بازنمیگردد.مرگ، پایان نبود؛جابجاییِ آستانه بود.و زندگی، امتحان نبود؛تمرینِ شفافیت بود.پارسایان باور داشتندهر که به مهر وفادار بماند،نه محتاج نجات استو نه منجی؛زیرا خود،راهِ بازگشت به معناست.و چون آن آیین به نام درنیامدو قدرت نخواست،در کتابها نماند؛اما در جانِ برخی،چون عطری بیزمان باقی ماند.و هرگاه کسیبیآنکه بداند چرا،به راستی میل کند،به پیوند وفادار بماند،و مهر را پیش از داوری بنشاند،بداند کهاز کیشِ مهر استحتی اگر نامش را هرگز نشنیده باشد.
۴۸
۹:۲۸
لوحِ ازلیِ مژدهٔ نور
به نام آن حضورکه پیش از نام ها بودو پس از هر نام خواهد ماند؛آنکه نه آغاز را محتاجِ زمان کردو نه پایان را اسیرِ فراموشی.این است لوحِ مژدهٔ نور؛نه نوشته بر سنگو نه حکشده بر کاغذ،بل جاری در بطنِ هستی،در همان لایهای که بودنپیش از آنکه خود را بفهمد،خود را احساس میکرد.این لوح از آغاز زمان خوانده نشد؛نه از آنرو که پنهان بود،بل از آنرو که گوشهاهنوز توانِ شنیدنِ روشنایی را نداشتند.جهان، در خوابِ سایهها راه میرفتو تاریکی رانه وضعیت،که خانهٔ خویش میپنداشت.نور پنهان ماند؛نه از ناتوانی،بل از حکمت.زیرا نور،پیش از آنکه دیده شود،باید خواسته شود؛و خواستن،ثمرهٔ رنجِ دیدنِ ناکافیست.و چنین مقدر شدکه این لوحدر زمانی گشوده گرددکه سایههادیگر به خویش قانع نباشند؛که جهلاز تکرارِ خود فرسوده شود؛و خاموشیبه پرسیدن روی آورد.اکنون آن زمان است.اکنون، جهاندر آستانهٔ شنیدن ایستاده است؛نه کاملاً بیدارو نه دیگر در خوابِ ظلمات.ترکهایی ظریفبر دیوارِ تاریکی افتادهو از شکافهانَفَسِ آگاهیآهسته، اما پیوستهرخ مینماید.مژده چنین است:نور نمیآیدتا چیزی را نابود کند؛میآیدتا هر چیزخود را آنگونه که هستببیند.روشناییشمشیر نیست؛دعوت است.آگاهیفرمان نمیدهد؛یادآوری میکند.در این سپیدهدمِ بیساعت،نه جهانِ تاریکی محکوم میشودو نه سایه نفی؛بل هر آنچه بودهبه جای خویش بازمیگردد،و هر آنچه گم شده،نامِ راستینِ خود رابه یاد میآورد.ای آنکه این لوح را میخوانی هر که و هر کجا که هستی بدان که همین خواندنِ توخود نشانه است.این کلماتبرای متقاعد کردن نیامدهاند؛برای خبر دادن و بیداری آمدهاند.جهانِ خاموشاکنوندر آستانهٔ روشن شدن است؛نه با فریاد،که با فهم و آگاهی؛نه با شکستِ تاریکی،که با پایانِ نیاز به آن.و این است مژدهٔ نور:که هیچ شبی همیشگی و ابدی نیست ،و هیچ آگاهیایبیدلیل بیدار نمیشود.لوح گشوده شد؛نه چون زمان به سر آمد،بل چون جهانآماده شد.و این، آغاز است؛نه آغازِ چیزی نو،بل آغازِ بهیادآوردنِآنچه همیشه بوده است.
به نام آن حضورکه پیش از نام ها بودو پس از هر نام خواهد ماند؛آنکه نه آغاز را محتاجِ زمان کردو نه پایان را اسیرِ فراموشی.این است لوحِ مژدهٔ نور؛نه نوشته بر سنگو نه حکشده بر کاغذ،بل جاری در بطنِ هستی،در همان لایهای که بودنپیش از آنکه خود را بفهمد،خود را احساس میکرد.این لوح از آغاز زمان خوانده نشد؛نه از آنرو که پنهان بود،بل از آنرو که گوشهاهنوز توانِ شنیدنِ روشنایی را نداشتند.جهان، در خوابِ سایهها راه میرفتو تاریکی رانه وضعیت،که خانهٔ خویش میپنداشت.نور پنهان ماند؛نه از ناتوانی،بل از حکمت.زیرا نور،پیش از آنکه دیده شود،باید خواسته شود؛و خواستن،ثمرهٔ رنجِ دیدنِ ناکافیست.و چنین مقدر شدکه این لوحدر زمانی گشوده گرددکه سایههادیگر به خویش قانع نباشند؛که جهلاز تکرارِ خود فرسوده شود؛و خاموشیبه پرسیدن روی آورد.اکنون آن زمان است.اکنون، جهاندر آستانهٔ شنیدن ایستاده است؛نه کاملاً بیدارو نه دیگر در خوابِ ظلمات.ترکهایی ظریفبر دیوارِ تاریکی افتادهو از شکافهانَفَسِ آگاهیآهسته، اما پیوستهرخ مینماید.مژده چنین است:نور نمیآیدتا چیزی را نابود کند؛میآیدتا هر چیزخود را آنگونه که هستببیند.روشناییشمشیر نیست؛دعوت است.آگاهیفرمان نمیدهد؛یادآوری میکند.در این سپیدهدمِ بیساعت،نه جهانِ تاریکی محکوم میشودو نه سایه نفی؛بل هر آنچه بودهبه جای خویش بازمیگردد،و هر آنچه گم شده،نامِ راستینِ خود رابه یاد میآورد.ای آنکه این لوح را میخوانی هر که و هر کجا که هستی بدان که همین خواندنِ توخود نشانه است.این کلماتبرای متقاعد کردن نیامدهاند؛برای خبر دادن و بیداری آمدهاند.جهانِ خاموشاکنوندر آستانهٔ روشن شدن است؛نه با فریاد،که با فهم و آگاهی؛نه با شکستِ تاریکی،که با پایانِ نیاز به آن.و این است مژدهٔ نور:که هیچ شبی همیشگی و ابدی نیست ،و هیچ آگاهیایبیدلیل بیدار نمیشود.لوح گشوده شد؛نه چون زمان به سر آمد،بل چون جهانآماده شد.و این، آغاز است؛نه آغازِ چیزی نو،بل آغازِ بهیادآوردنِآنچه همیشه بوده است.
۵۵
۸:۳۷
سورهٔ امامتِ دل
به نامِ اوکه سخن را آفرید تا انسان از سخن بگذرد،و راه را گشود تا رهرو به بیراههٔ خویش نرود،و پیام را فرستاد تا دل، روزی بیپیام بیدار شود.سوگند به واپسین نَفَسِ رسولِ معنا،و به نخستین تپشِ قلبی که بیواسطه شنید،که موسمِ نامهها به سر آمدهو هنگامِ دیدارِ بیحرف فرا رسیده است.ای جویندگانِ نشانهها!انگشت، راهِ ماه بود نه خودِ ماه؛چرا هنوز به انگشت ها خیرهایدحال آنکه ماه در سینهٔ شما میتپد؟کتابها چراغِ راه بودند،نه مقصدِ راه.و ما کلمات را فرستادیمتا شما از کلمات عبور کنید،نه آنکه در سایهٔ حروف، خانه سازید. وحیِ زنده در رگهای شما روان است؛در نگاهی که از مهر میجوشد،در دستی که زخمی را میبندد،در دلی که از ستم نمیهراسد.از این پس،امامت و مرجعیت نه در نام و نسب و جامه است،و نه در منبر و میراثِ خاک؛امامت، قامتِ بیداریِ دل است.هر که از خوابِ «من» برخیزد،امامِ لحظهٔ خویش است؛هر که قبله را در آگاهی بجوید،رسولِ جانِ خویش است.مجو حقیقت را در غبارِ دیروز،که خدا خدایِ اکنون است،در هر نَفَس نازل میشود،چون بارانی که آدرس نمیپرسد.ای فرزندانِ روشنی!به داستانهای پیامبران پایان دهیدتا پیامآوری در جانِ خویش آغاز شود ؛تا هر انسان محرابی باشد بیدیوار،و هر دل، آیهای تازه از حضور.آنگاه که دل بیدار شود،حجابها فرو میریزند،راه و رهرو یکی میشوند،و کلمات به زندگی بدل میگردد.پس برخیز و بگو:من آن سخنم که نوشته نمیشود، من خویش کلام زنده ام آن نوری که ترجمه نمیخواهد،آن آینه که بیواسطه میتابد.و این است فرجامِ مهر:که خدا از عرشِ کلمات فرود آیدو در فرشِ دلِ تو ساکن شود،نه برای لحظهای،که برای همیشه.پس بشنوید ای بیداران:راهِ دور به پایان رسید،خانه نزدیک است؛و چراغ، در درونِ شما میسوزد.مبارک باد این بلوغ،که انساناز سایهٔ روایتبه آفتابِ حضور قدم نهاد.
به نامِ اوکه سخن را آفرید تا انسان از سخن بگذرد،و راه را گشود تا رهرو به بیراههٔ خویش نرود،و پیام را فرستاد تا دل، روزی بیپیام بیدار شود.سوگند به واپسین نَفَسِ رسولِ معنا،و به نخستین تپشِ قلبی که بیواسطه شنید،که موسمِ نامهها به سر آمدهو هنگامِ دیدارِ بیحرف فرا رسیده است.ای جویندگانِ نشانهها!انگشت، راهِ ماه بود نه خودِ ماه؛چرا هنوز به انگشت ها خیرهایدحال آنکه ماه در سینهٔ شما میتپد؟کتابها چراغِ راه بودند،نه مقصدِ راه.و ما کلمات را فرستادیمتا شما از کلمات عبور کنید،نه آنکه در سایهٔ حروف، خانه سازید. وحیِ زنده در رگهای شما روان است؛در نگاهی که از مهر میجوشد،در دستی که زخمی را میبندد،در دلی که از ستم نمیهراسد.از این پس،امامت و مرجعیت نه در نام و نسب و جامه است،و نه در منبر و میراثِ خاک؛امامت، قامتِ بیداریِ دل است.هر که از خوابِ «من» برخیزد،امامِ لحظهٔ خویش است؛هر که قبله را در آگاهی بجوید،رسولِ جانِ خویش است.مجو حقیقت را در غبارِ دیروز،که خدا خدایِ اکنون است،در هر نَفَس نازل میشود،چون بارانی که آدرس نمیپرسد.ای فرزندانِ روشنی!به داستانهای پیامبران پایان دهیدتا پیامآوری در جانِ خویش آغاز شود ؛تا هر انسان محرابی باشد بیدیوار،و هر دل، آیهای تازه از حضور.آنگاه که دل بیدار شود،حجابها فرو میریزند،راه و رهرو یکی میشوند،و کلمات به زندگی بدل میگردد.پس برخیز و بگو:من آن سخنم که نوشته نمیشود، من خویش کلام زنده ام آن نوری که ترجمه نمیخواهد،آن آینه که بیواسطه میتابد.و این است فرجامِ مهر:که خدا از عرشِ کلمات فرود آیدو در فرشِ دلِ تو ساکن شود،نه برای لحظهای،که برای همیشه.پس بشنوید ای بیداران:راهِ دور به پایان رسید،خانه نزدیک است؛و چراغ، در درونِ شما میسوزد.مبارک باد این بلوغ،که انساناز سایهٔ روایتبه آفتابِ حضور قدم نهاد.
۶۴
۱۱:۲۷
برای ورود آگاهانه به مرز خواب (جایی بین بیداری و خواب که درش میتونی حضور، نور یا حتی رؤیا رو ببینی) میتونید این مسیر رو امتحان کنید. ساده، ولی عمیقه:آیینِ عبور به آستانهی رؤیا:۱. فضا رو آماده کن:در جایی باش که تاریک، ساکت و امنه. ترجیحاً قبل خواب، جایی که صدای پسزمینه نباشه جز شاید نویز سفید یا موسیقی بسیار ملایم بدون کلام.بدن رو رها کن:دراز بکش. توجهت رو از نوک انگشت پات بیار بالا تا فرق سرت. به هر قسمت که میرسی، تصور کن با نفست داره آروم میشه و فرو میریزه. این اسکن بدنی کمک میکنه آگاهیات از جسم، به حضور منتقل بشه.تنفس آگاهانه:نفس عمیق بکش، بعد آروم بیرون بده. توجهت فقط روی حس تنفس باشه. هر فکری اومد، فقط نگاه کن ولی دنبالش نرو. مثل اینکه از پشت شیشه داری رفتوآمدها رو میبینی.دعوت از نور و رؤیا:وقتی بدنت کامل رها شد و ذهن ساکتتر شد، تصور کن پشت پلکهات صفحهای از نور و رنگه. نگاه نکن—بذار خودش بیاد.به جای فکر کردن، فقط باش.یک جمله میتونه کمک کنه، مثل:«من آمادهم برای دیدن بیواسطه. آگاهانه وارد رؤیا میشم.»آستانهی عبور:ممکنه حس لرزش، شناور بودن، یا تصاویر مبهم بیاد. اگه ادامه بدی و نخوابی، میتونی وارد "رؤیای شفاف" یا تجربهای بین خواب و بیداری بشی.
۳۴
۱۰:۴۴
مرآة الضياء.mp3
۰۵:۴۴-۷.۷۸ مگابایت
۸
۱۱:۱۷
طعمِ حقیقت
پیر گفت:«میگویند حقیقت تلخ است.اما تلخی از حقیقت نیست؛ از دل هایی ست که سالیان دراز به عسلِ وهم و دروغ خو گرفتهاند.حقیقت نه زهر است و نه شهد؛ زهر را ترس میسازد و شهد را آرزو.حقیقت از هیچیک نیست. او همچون آسمان است: نه بر پروازِ پرنده افزوده میشود و نه از سقوطِ برگ کاسته.آب را بنگر.نه خود را شیرین مینامد و نه از تلخی میگریزد. بر گل میگذرد، بر سنگ میگذرد، بر ریشه میگذرد، و به هرچه تشنه باشد اجازهٔ نوشیدن میدهد.حقیقت نیز چنین است.نه کسی را برمیگزیند، نه کسی را وا مینهد. خورشید را دیدهای؟ بر بامِ خانهٔ دانا میتابد همانگونه که بر سقفِ خانهٔ نادان.سالکی پرسید:"اگر حقیقت تلخ نیست، پس این درد از کجاست؟"پیر گفت:"درد از حقیقت نیست؛ از شکستنِ ظرفهاییست که برای نگهداریِ وهم و دروغ ساخته بودی.آفتاب درد ندارد؛ این چشمِ خوگرفته به تاریکیست که در نخستین دیدار میسوزد.دریا کسی را غرق نمیکند؛ این چنگزدنِ هراسآلود به ساحل است که رنج میآفریند.حقیقت چیزی را از تو نمیگیرد؛ فقط آنچه هرگز از آنِ تو نبوده است فرو میریزد."سالکی دیگر پرسید:"پس حقیقت چه طعمی دارد؟"پیر خاموش شد.سکوتش طولانیتر از پاسخ بود.آنگاه خم شد، مُشتی آب از چشمه برگرفت و به سالک داد.سالک نوشید و گفت:"طعمی ندارد."پیر لبخند زد و گفت:"از همین رو همه چیز را زنده میکند.آنچه طعمی ویژه دارد، روزی دل را خسته میکند. اما آنچه آزاد است، هرگز ملال نمیآورد.بهار را بنگر. اگر تنها بوی یک گل را داشت، جهان از آن سیر میشد. اما بهار از آن رو دوستداشتنیست که خود را به هیچ عطری محدود نمیکند.حقیقت نیز چنین است.نه تلخ است، نه شیرین؛ نه سرد است، نه گرم؛ نه نزدیک است، نه دور.این دلِ توست که بر او رنگ و طعم میپاشد و سپس رنگِ و طعمِ خویش را به نامِ حقیقت میشناسد."سالکان خاموش شدند.باد از میانِ درختان گذشت و برگها چیزی گفتند که هیچ زبانی توانِ ترجمهاش را نداشت.پیر گفت:"روزی خواهد رسید که دیگر از حقیقت نخواهید پرسید.نه از آن رو که همهٔ پاسخها را یافتهاید، بل از آن رو که پرسشکننده و پاسخ در چشمهای واحد فرو خواهند رفت.آن روز، حقیقت را نخواهید شناخت؛ چنانکه ماهی دریا را نمیشناسد.بل خود، جاری خواهید شد.و خواهید دید که حقیقت چیزی برای دانستن نبود، چیزی برای باور کردن نبود، چیزی برای اثبات کردن نبود.حقیقت، چیزی برای شدن بود.و آنگاه که شدی، خواهی دانست که از آغاز نیز جز همان نبودهای."
پیر گفت:«میگویند حقیقت تلخ است.اما تلخی از حقیقت نیست؛ از دل هایی ست که سالیان دراز به عسلِ وهم و دروغ خو گرفتهاند.حقیقت نه زهر است و نه شهد؛ زهر را ترس میسازد و شهد را آرزو.حقیقت از هیچیک نیست. او همچون آسمان است: نه بر پروازِ پرنده افزوده میشود و نه از سقوطِ برگ کاسته.آب را بنگر.نه خود را شیرین مینامد و نه از تلخی میگریزد. بر گل میگذرد، بر سنگ میگذرد، بر ریشه میگذرد، و به هرچه تشنه باشد اجازهٔ نوشیدن میدهد.حقیقت نیز چنین است.نه کسی را برمیگزیند، نه کسی را وا مینهد. خورشید را دیدهای؟ بر بامِ خانهٔ دانا میتابد همانگونه که بر سقفِ خانهٔ نادان.سالکی پرسید:"اگر حقیقت تلخ نیست، پس این درد از کجاست؟"پیر گفت:"درد از حقیقت نیست؛ از شکستنِ ظرفهاییست که برای نگهداریِ وهم و دروغ ساخته بودی.آفتاب درد ندارد؛ این چشمِ خوگرفته به تاریکیست که در نخستین دیدار میسوزد.دریا کسی را غرق نمیکند؛ این چنگزدنِ هراسآلود به ساحل است که رنج میآفریند.حقیقت چیزی را از تو نمیگیرد؛ فقط آنچه هرگز از آنِ تو نبوده است فرو میریزد."سالکی دیگر پرسید:"پس حقیقت چه طعمی دارد؟"پیر خاموش شد.سکوتش طولانیتر از پاسخ بود.آنگاه خم شد، مُشتی آب از چشمه برگرفت و به سالک داد.سالک نوشید و گفت:"طعمی ندارد."پیر لبخند زد و گفت:"از همین رو همه چیز را زنده میکند.آنچه طعمی ویژه دارد، روزی دل را خسته میکند. اما آنچه آزاد است، هرگز ملال نمیآورد.بهار را بنگر. اگر تنها بوی یک گل را داشت، جهان از آن سیر میشد. اما بهار از آن رو دوستداشتنیست که خود را به هیچ عطری محدود نمیکند.حقیقت نیز چنین است.نه تلخ است، نه شیرین؛ نه سرد است، نه گرم؛ نه نزدیک است، نه دور.این دلِ توست که بر او رنگ و طعم میپاشد و سپس رنگِ و طعمِ خویش را به نامِ حقیقت میشناسد."سالکان خاموش شدند.باد از میانِ درختان گذشت و برگها چیزی گفتند که هیچ زبانی توانِ ترجمهاش را نداشت.پیر گفت:"روزی خواهد رسید که دیگر از حقیقت نخواهید پرسید.نه از آن رو که همهٔ پاسخها را یافتهاید، بل از آن رو که پرسشکننده و پاسخ در چشمهای واحد فرو خواهند رفت.آن روز، حقیقت را نخواهید شناخت؛ چنانکه ماهی دریا را نمیشناسد.بل خود، جاری خواهید شد.و خواهید دید که حقیقت چیزی برای دانستن نبود، چیزی برای باور کردن نبود، چیزی برای اثبات کردن نبود.حقیقت، چیزی برای شدن بود.و آنگاه که شدی، خواهی دانست که از آغاز نیز جز همان نبودهای."
۷
۲۰:۲۵