«ایران و العراق، لایمکن الفراق»این موکب لطافتِ حکمِ غیر قابل اعتراض این دو ملت عاشق را خوب فهمیده بود.مشّایهی امسال، مملو از بیتهای بیپایان این غزل- قصیدهی عاشقانه است.@sayegi
۴۸۷
۲۲:۰۴
گفت: هیچکس نمیدونه تهش چی میشهگفتم: قرارم نیست بدونیم. کار ما فقط اینه که مثل یه شخصیت زندگی کنیم، نه مثل یه تیپگفت: خیلی وقتا فرصت تصمیم گرفتن برامون پیش نمیاد که از تیپ تبدیل بشیم به شخصیتگفتم: چرا هست. به چشم نمیاد. همه انتخاب میکنن ولی اکثراً تصمیما و انتخاباشون پیش چشم همه نیستگفت: آدمای ساده راحتتر تصمیم میگیرن. لحظه انتخابو راحتتر تشخیص میدن. ماهایی که زیادی فکر میکنیم، نشانهها رو نادیده میگیریم. توجیه میکنیم. رد میشیم از کنارشون.گفتم: برای همین بهشت مال آدمای سادهست. مردم عادی که به هرچیز کوچیکی میگن معجزه و راحتتر از ما حاجت میگیرن. اکثر من اهل الجنة البُلَهاءاین گفتگوی ما لحظه خداحافظی بود.@sayegi
۴۴۱
۹:۵۱
بازارسال شده از پادکست آژیر قرمز
من از صفر شروع کردم. هیچ فکر نمیکردم کار اینقدر بالا بگیرد که مجبور باشم برای ملاقات با شاطر مجتبی تا ملایر بروم. برگشتنه سوار ماشین ممول شدم و چندتا فحش جدید یاد گرفتم. و برای جدا کردن آقای بهتری از یقهی میکائیل، دوتا چک خوردم و دست آخر به موشک متوسل شدم. داشتم خودم را میتکاندم که با دیدن بغض یونس، بغضم گرفت. میخواستند خانهشان را در نظامآباد تخلیه کنند. خسته و خاکی برگشتم خانه ولی مگر نور چراغ اتاق پریسا میگذاشت بخوابم؟ میگفتند عاشق پسر بسیجی همسایه شده. پریسا؟ جنگ چه بلاهایی که سر آدم نمیآورد! قصه حسابی عشقی شد و آن وقتِ شب مهران زنگ زد که پسر بهروز و عطیه تو انزلی با باباش دعوا راه انداخته سر یک دختر جنگزده تهرانی. سحر انداختیم جاده شمال که تماس آقای قادری برمان گرداند. ای وای! این هم دیوانه شده و میگوید عزرائیل را توی تونل دیده که با لهجه ترکی حرف میزند. داشت مغزم میترکید. به مهران گفتم فقط بتاز که از تهران فرار کنیم. نرسیده به قزوین، حس جا گذاشتن یک چیزی برم گرداند. اسنپ گرفتم و برگشتنه فهمیدم محیا به دنیا آمده. بالأخره یک خبر خوب! که پروانه زد زیر گریه. راننده اسنپ را میگویم. چرا؟ روم نشد ازش بپرسم اما چند روز بعد صوت درد دلش با اپراتور رایتل منتشر شد. بالأخره رسیدم خانه و آنقدر خوابیدم که یک انفجار بیدارم کرد. کسی فریاد میزد «بیت رو زدند». یعنی آقا؟ همان که یک معتاد کارتنخواب هم آنقدر دوستش داشت که پول ضایعاتفروشی را خرج تتوی عکسش کرده بود روی سینه؟ فرهاد مرتب از کانادا توی بله زنگ میزد و جوابش را نمیدادم. میخواست آمار چی را بگیرد؟ چند روز بعد فهمیدم مرده. مرده؟ حالم بدتر شد. چرا جوابش را ندادم؟ باید با علی درد دل میکردم. مدتهاست که گوشیش خاموش است. جنوب بودند. نکند تو بمباران مدرسه میناب... زبانم را گاز گرفتم. سراغش را از مهدی گرفتم. تو کافهاش بود و بیخبر. نشستم به نوشیدن قهوهای که نگاه خیره مرد پنجاه شصت ساله ای به خودم آورد. مهدی گفت پیرمرد اهل سوریه است. پناه آورده به اینجا و میخواهم براش توی ساختمانی شغلی دست و پا کنم. من حاضر بودم هر روز زیر بمب و موشک، ناطور خیابان بمانم تا عاقبت مثل این مرد، از وطن فرار نکنم. مثل مراد بدکینه که تاکتیکهای ناشناختهاش و تیر انداختنش به پهپاد با برنو، این روزها سر زبانها بود. چه کم داشتم از او؟ مگر چشمهای زهرا سادات میگذاشت خواب به این چشمها بیاید؟ روز تشییعش، چه توی تابوت بود؟ شاید همان پستانکش با نشان خرگوش قهوهای. او و پدربزرگش، دلیل بیخوابی ما داشتند به خوابگاه ابدی میرفتند. تو حال خودم بودم که جوان دیلاقی با حال غیرعادی، تنهای زد و به هوشم آورد. انگشتری با نگین سرخ انداخته بود گردنش. پوستر مشتِ گرهکردهی آقا را توی دست مردم نشان میداد و توی جمعیت گم میشد.و حالا این ایستگاه آخر است. قصه من و پادکست آژیر قرمز حالا به سر رسیده. و دوست دارم در اپیزود آخر، شما باشید که خیال من را با خود به هرجا میبرید. اپیزود آخر فصل دوم، با مشارکت تمام هممسیران یک سالهی آژیر قرمز.@AjireGhermez
۱
۹:۴۸
بازارسال شده از پادکست آژیر قرمز
و حالا این ایستگاه آخر است. قصه من و پادکست آژیر قرمز حالا به سر رسیده. و دوست دارم در اپیزود پایانی شما باشید که خیال من را با خود به هرجا میبرید. قسمت آخر فصل دوم، با مشارکت تمام هممسیران یک سالهی آژیر قرمز.خاطرات خود را از سه جنگ یک سال اخیر، اشکها و لبخندهایتان را در صوتی کوتاه و حداکثر دو دقیقهای به این لینک ناشناس ارسال کنید.اپیزود بیست با صدای شما ساخته خواهد شد.این پیام را برای مخاطبان پادکست ارسال کنید تا قصه بهتری بشنوید!@AjireGhermez
۱
۹:۴۸
بازارسال شده از پادکست آژیر قرمز
انگار چیزی را دیده بود که نباید میدید. چرا همه چیزِ صحنه مثل رمانهای روسی داشت میپیچید به هم؟این شما و این آخرین قصه پادکست آژیر قرمز@AjireGhermez
۱۶
۱۱:۱۱
خیلی خوشحالم که آژیر قرمز تموم شد. و میپرسن چرا آخرین قسمت؟ که باید بگم همیشه قصه گوش کردن راحتتر از قصه گفتنه. کسی چهمیدونه نوشتن هرقسمت دو هفته زمان میبرد و تدوین و تولیدش یک هفته مغزم رو سوهان میکشید؟ پس طبعا باید خوشحال باشم که سختترین پروژه زندگیم به سلامت فرود اومده. و نه نفسِ تولید، که استمرارِ بیست و یک قسمت تو روزهای قفل بودن و شکست خوردن سخت بود. روزهایی که باید افسردگی رو برای نوشتن چند خط قصه موقتا کنار میگذاشتم و جواب دادن به سوالِ «که چی؟» رو حواله میدادم به آینده.دیده نشدن هم البته برام رنج تازهای نبود. دیگه عادت کرده بودم به این که از جماعت سادگان بشنوم «این کار که خیلی خوبه. خب چرا نمیبریش تو تلویزیون یا رادیو؟ چرا براش پیج نمیزنی؟ چرا ویدیوییش نمیکنی که وایرال بشه؟» و انگار دیده شدن از منظر این جماعت سادهاندیش به فشار دادن یک دکمه ربط داشت. و انگار که کار خوب، لزوما دیده میشه! اونوقت برای هرکس لااقل یک ساعت باید توضیح میدادم درباره این که به این گفتم، از اون قول گرفتم، اون یکی خودش دعوتم کرد دفترش و بهم خربزه داد و مثلا هشت ماهه که یه بنده خدایی هر روز راهش رو کج میکنه که چشممون تو روی هم نیفته و ازش نپرسم که «حاجی قولت چی شد؟» یا براش روضه کسی رو بخونم که هرجا میبیندم میگه «حاجی! آژیر قرمز خیلی خوبهها!» ولی دریغ از این که یک بار استوریش کرده باشه یا به دونفر از رفقاش معرفیش کنه که سرجمع چهارصدهزار نفر دنبالکننده دارن و اگر میکرد، این کار الان هرشب داشت از شبکه افق یا از بلندگوهای تجمعات شبانه پخش میشد. تحملش سخته که بفهمم یکی دیگه که ادعاش میشده، کارِ ما رو برده توی ایتا و بدون اسم و نشون پرت کرده توی یه کانال پر مخاطب و برای من دور تعداد ویوهاش توی اسکرین شات کانال خط کشیده که «بیا! برات وایرال کردیم». سخت نیست؟سختی دیگه غلبه کردن به وسوسهها بود. وسوسه این که کارت رو بزن به اسم فلان سازمان و ازشون پول بگیر. و یکی از بهترین تصمیمات زندگیم بود که این کار رو نکردم. چون حتما کار به قسمت آخر نمیرسید و لابد توی اپیزود هفت یا هشت فاتحهش خونده شده بود. مدتهاست که فهمیدم وعده «حمایت» سازمانها، معنایی جز «انحصار» نداره. سازمانی که همه چیز رو شبیه پروژه میبینه و فکر میکنه کمک کردن در «پول دادن» خلاصه میشه و اتفاقا تیم یا آدم سرزندهی خودکار رو به پول معتاد میکنه، به نشستن و چشم به آسمون دوختن و بعد از یه مدت که کسی پاش رو گذاشت رو شیلنگ حمایت، مجموعه تولیدکننده به راحتی از هم میپاشه. و البته تولیداتش هم رزومه میشه برای سازمان نابودکنندهش!و حالا دیگه خیالم راحته که همهی اینها تموم شد. حالا میتونم یه چایی بریزم و همزمان با تماشای اپیزودهای فوق العاده و خیرهکننده «سرو سپید سرخ» و «اهل ایران» با سرعت دو ایکس، هر چند ساعت یه بار به تعداد ویوهای اپیزود آخر نگاه کنم و مطمئن شم که تغییر خاصی نمیکنه و لااقل برای یک هفته مثل یک آدم تقریبا عادی زندگی کنم تا این که دوباره چاله جدیدی بکنم و خودم رو بندازم توش!@Sayegi
۳۲۸
۱۱:۵۱
سهیل! آنها همه چیز را رند میکنند. شصت و چهار هزار و دویست و نوزده نفر کشته را شصت و پنجهزار تا رند میکنند. مثل آدمهای پولدار که به میلیارد میگویند تومن. اما یک دکتر میفهمد که هر کدام از آن شصت و چهار هزار و دویست و نوزده نفر، ششصد و پنجاه تا عضله داشته اند که برای درد هرکدامشان ممکن بوده ده جلسه فیزیوتراپی رفته باشند و برای حساب کتاب هر جلسه، یک شب تا صبح چرتکه انداخته باشند.
اندازهها مهم اند سهیل! تمام پولها خرج جنگ میشود و تمام جنگها سر همین اندازههاست.
به تاریخ هفت اکتبرِ دوهزار و بیست و شش@Sayegi
اندازهها مهم اند سهیل! تمام پولها خرج جنگ میشود و تمام جنگها سر همین اندازههاست.
به تاریخ هفت اکتبرِ دوهزار و بیست و شش@Sayegi
۵۲۲
۷:۵۱
وقتی از شرق خیابان انقلاب به سمت میدان میراندی، مشت گره کرده در نقطه طلایی نگاهت بود و آفتاب صبح به احترامش میایستاد و خورشید غروب به تعظیمش قامت خم میکرد. روزها میگذشت و این مشتِ رو به آسمان باز نمیشد و راستی که روح انقلاب بود و تهران به دورش در طواف. تا این که امروز دیدم میدان انقلاب دوباره شده بساط پر سود لیففروشها و توی پاساژهای موبایل فروشیاش بوی سمبوسه و سوسیس پیچیده.ای دست خدا که رگهای قلب من پیچیده میان انگشتانت! شانههای نحیفم را اگر بتوانم، تکیهگاه تو خواهم کرد بر سر هر کوچه که عکس شهیدی هست؛ مبادا به سرنوشت شوم نماد گزاف شاپور اول و والرینِ به زانو درآمده مبتلا شوی.زودتر برگرد که انقلاب بیتو قلب ندارد.@Sayegi
۲۰۷
۱۳:۰۱
مادرِ مادرها
یک هفته است که با مادر بمبها روی اعصاب و روان مردم راه رفته اند و کاشف به عمل آمده که بمبهای سنگینتری را در جنگ چهل روزه روی سر همین مردم ریخته اند. روزهای آخر جنگ چهل روزه را که یادتان هست؟ آن وقت هم ترامپ و رسانههاش، مردم را مثل جن از جنگ زیرساختی میترساندند و از بی برقی و بی آبی، در حالی که از دو هفته پیش داشتند زیرساخت میزدند. دو هزار نقطه از شبکه برق را زده بودند و پنجاه و یک موشک زده بودند تو مجتمع فولاد مبارکه و چندتا فاز پارس جنوبی را هم از کار انداخته بودند.حالا چند هفته ای است که حرف از هستهای تاکتیکی و چند میلیون کشته در تهران وسط آمده و فکر میکنید آدمهای ایرانیِ ترامپ در حوزه نشر و کتاب بیکار نشسته اند؟ نه! کتاب قلعه مالویل از روبر مرل را آورده اند روی بورس و پشت ویترینها و براش تخفیفهای مشتی گذاشته اند. و قصه کتاب؟ درباره انفجار یک بمب هستهای که پاریس را نابود کرده و چندتا آدم و حیوانی که زنده مانده اند و میخواهند جامعه جدیدی تشکیل بدهند. نتیجه؟ اگر بمب هستهای هم بخورد تو ایران، چیزی نیست. یک عده زنده میمانند و جامعه آرمانی را بدون جمهوری اسلامی علم میکنند.مادر مادرها نه بمب است و نه جنگ؛ ترس و جهل است برای فلج کردن انسان ایرانی و شیطان این را خوب میداند.@Sayegi
یک هفته است که با مادر بمبها روی اعصاب و روان مردم راه رفته اند و کاشف به عمل آمده که بمبهای سنگینتری را در جنگ چهل روزه روی سر همین مردم ریخته اند. روزهای آخر جنگ چهل روزه را که یادتان هست؟ آن وقت هم ترامپ و رسانههاش، مردم را مثل جن از جنگ زیرساختی میترساندند و از بی برقی و بی آبی، در حالی که از دو هفته پیش داشتند زیرساخت میزدند. دو هزار نقطه از شبکه برق را زده بودند و پنجاه و یک موشک زده بودند تو مجتمع فولاد مبارکه و چندتا فاز پارس جنوبی را هم از کار انداخته بودند.حالا چند هفته ای است که حرف از هستهای تاکتیکی و چند میلیون کشته در تهران وسط آمده و فکر میکنید آدمهای ایرانیِ ترامپ در حوزه نشر و کتاب بیکار نشسته اند؟ نه! کتاب قلعه مالویل از روبر مرل را آورده اند روی بورس و پشت ویترینها و براش تخفیفهای مشتی گذاشته اند. و قصه کتاب؟ درباره انفجار یک بمب هستهای که پاریس را نابود کرده و چندتا آدم و حیوانی که زنده مانده اند و میخواهند جامعه جدیدی تشکیل بدهند. نتیجه؟ اگر بمب هستهای هم بخورد تو ایران، چیزی نیست. یک عده زنده میمانند و جامعه آرمانی را بدون جمهوری اسلامی علم میکنند.مادر مادرها نه بمب است و نه جنگ؛ ترس و جهل است برای فلج کردن انسان ایرانی و شیطان این را خوب میداند.@Sayegi
۵۰۳
۱۴:۲۱