۴۴۳
۱۴:۲۱
۴۴۳
۱۴:۲۱
۴۴۳
۱۴:۲۱
۴۴۳
۱۴:۲۱
۴۴۳
۱۴:۲۱
توی صف متراکم عراقیها که با طنابِ حشدالشعبی از ماشین جدا میشدند، یکی شانه به شانه ام بود. میانسال، با سبیل مشکی و صورت آفتابسوخته و خط اخم میان دو ابرو. هقهق میکرد و به فارسی شکسته میگفت: «منو ببخش...»@sayegi
۴۵۱
۲۰:۲۴
سرد نمیشودتوی حرم به هرگوشه که نگاه میکنم نشانهای از تو میبینم. بالای قتلگاه نوشته «السلام علی الدماء السائلات» و من برای تو گریه میکنم. شیب خضیب و رد تریب برایم معنای دومی پیدا کرده. قرآن و اذان نماز ظهر قلبم را از جا میکند. اولین اذان حرم بدون تو. اولین اذانی که زینب شنید و علی اکبر مؤذنش نبود. شنیده ام تابوتت اینجا شکسته و پرچمش پاره شده. ادب کردی در محضر بیکفن. راضی نبودی لابد به این که تو را علما و بزرگان عشیره دور کسی طواف بدهند که اعراب بیابان خاک کردند و کفن نداشت. شکر خدا که این شلوغیها برای بالا بردن پیکرت بوده نه برای زیر پا لگد کردن. نبودی آقا که ببینی زنهای عراقی چطور از خیمهگاه برای عکست مَلّایه میخواندند و نفس به سینهشان نمیماند. صدای هلهله شادی شهادتت اما هنوز تو گوشم هست. آمده ای و رفته ای و من که از تل زینبیه منتظرت بودم، سراغ تو را از بدن بیسر میگیرم. به قول «منِ او» بعد از تو همه گریههایمان قاطی شده. میگویند حسین و برای تو گریه میکنیم و میگویند سیدعلی و یاد جدش جانمان را میگیرد.راستی یادت هست درباره آن رفیقت، حاج قاسم آمدی و بعد تشییع چه گفتی؟ «این تشییع جنازهها و بدرقههای ایرانی و آن بدرقههای عراقی در کاظمین و بغداد و نجف و کربلا چه کردند با این پیکر ارباً اربا..» چه کنم که کسی نیست درباره پیکرت روضه بخواند. که بگوید «من مقابل تو تعظیم میکنم».یک عراقی رو دیوار خانهاش عکس تو را بنر زده که: «حُزنی علیکَ سَرمَد». تا ابد برات غمگینم.یا حسین! دلم را آرام کن اما داغش را سرد نکن.لن تبرُد لن تبرُد لن تبرُدَ ابدا.@sayegi
۶۱۱
۱۰:۰۱
صف ملاقات خالیروزی و روزگاری پاسدارها کمربند دست گرفتند برای زدن مردم. برای آن که جا برای فرود هلیکوپتری باز کنند میان مردم و پیکر امام را پیش از تکه تکه شدن نجات بدهند. تابوتی نمانده بود و کفن امام پاره پاره شده بود و بدن امام دست به دست میچرخید و ناطق در خاطراتش میگوید وقتی پیکر را از دست مردم درآوردیم، جوانها دور تا دورش با گریه غش میکردند و یکی ریش امام را گرفته بود که ببوسدش و من زدم تو صورتش. چند ساعت بعد ناطق داشت همراه امام زیر خاک دفن میشد.حالا فکرم پیش آن صندلی خالی است. تو خیابان جماران تهران. که من آخرین بار از پشت شیشه بالکن دیدمش وقت دوازده سالگی و دیگر حتی مدرسههای مذهبی تهران هم اردو نمیبرند آنجا.و آن خاکی که بسیاری در مسیرش زیر دست و پا مردند، حالا شده جای خواستگاری دختر پسرهای مذهبی یا سان دیدنِ سال به سال از نیروهای مسلح بوق به دست روبروی صف مسئولین.میدانید چه شد؟ زمان همه چیز را با خود برد. همه چیز عادی شد. حتی رفتن امام. و سید شهید هر سال سیزده خرداد باید میآمد و صفر تا صد زندگی و زمانه و آرمانش را دوره میکرد که کسی خمینیِ قائمِ لله را به سازشگری مصادره نکند. همان روزهایی که هاشمی رفسنجانی در علن میگفت «امام مخالف شعار مرگ بر آمریکا بود» و در خفا تمسخر میکرد آن جمله «راه قدس از کربلا میگذرد» را.حالا به ۴۳ میلیون نفر جمعیت تشییع امام شهید فکر میکنم. که روزی برای ما بدل خواهد شد به یک عدد. عددی در کتاب تاریخ کلاس هفتم یا هشتم. به آرمان خامنهای که روزی - همین امروز و فردا - بهانه دعوا و جدل گروهها خواهد شد و خاطرههای خصوصی با او که دستمایه رأی بیشتر در انتخابات و وایرال شدن در فضای مجازی.ما ولی امروز از حسین بن علی به عنوان یک آدم خوبِ مظلوم که در کربلا بر اثر گرمازدگی به همراه خانواده از دنیا رفت، یاد نمیکنیم. علم خونخواهی او بود که مانع این استهاله تاریخی شد. مجالس روضه که اولیش تو کاخ ابن مرجانه برپا شد و نسل به نسل نه فقط بهانه گریه بود بلکه که به سه سوال پاسخ میداد: حسین که بود، چطور کشته شد و به دست چه کسی؟ که ای بسا احادیث عجیبی از پاک شدن تمام گناهان در ازای خیس شدن چشم به قدر بال مگسی در عزای ثارالله، میخواسته عاملی باشد برای از رونق نیفتادن همین مجالس و پایین نیامدن همین علم سرخ.خامنهای که بود؟ چطور شهید شد و به دست چه کسی؟ کسانی که که با مُهرِ «تاریخ یک بار مصرف» این سه سوال را از سر پرشور مردم پاک میکنند و بر طبل خاموشی و فراموشی ذکر و عزایش میکوبند، کارگزار یزید اند و کارگر حزب شیطان. که فرمود: «فَأَنْسَاهُمْ ذِكْرَاللَّـهِ أُولَـٰئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ»@Sayegi
۷۷۴
۱۷:۵۵
همیشه فکر میکردم که چرا اینجور ایستادهاند. این چه ترتیبی است؟ چرا عکاس نگفته که آقا وسط باشد و دوتا یار در کنار؟شش سال طول کشید تا بفهمم. که دست روزگار از راست شروع کرده به خریدن جانها. از آن اتفاقها که در لحظه دلیلش را نمیفهمی. که چیزی در این عالم بیدلیل نیست.چه صفی است از این سو و آن سو که ما نمیبینیم و توی کادر جا نشده.قاسم سلیمانی، سیدحسن نصرالله و سیدعلی خامنهای.@sayegi
۸۶.۷K
۲۲:۳۲
یک درد مردانههمهی شور و شوق و حماسه و خشم و فریاد جمعیت میدانها یک طرف، من اما توی دل خودم و بغلدستیها چیزی شبیه اندوه و سرخوردگی میبینم. ما مردها خودمان را از نوجوانی، وقتی که آقا دستش به نشانه تهدیدِ حیفا و تلآویو بالا میآمد، توی لباس رزم میدیدیم. اسلحه به دست و کلاهخود به سر، که نماز صبحمان را حین پیادهروی به سمت نقطه رهایی میخوانیم و چشم در چشمهای آبی خصم، خنجر میزنیم به قلب کفر. فیلمهای جنگی، تصویر رویای ما بود انگار از آینده. روی سنگرهای خالی طلاییه، چوبخط میکشیدیم که یک روز برمیگردم و در دلت چراغ علاءالدین روشن میکنم. عیار مردانگی راستش با جنگیدن وزن میشود. زمان صلح، پنجه در پنجهی کار انداختن و به زمان جنگ... راستی جنگ شد و ما هنوز لباس پلوخوری میپوشیم و به جای سلاح، پرچم دست گرفته ایم و رقص جولان بر سر میدان میکنیم. رقص، که از هر جنبندهای برمیآید.کسانی نزد تو آمدند تا آنان را برای رفتن به سوی نبرد سوار مرکبی کنی. گفتی: بر مرکبی دسترسی ندارم تا شما را به جهاد برم. اما هیچ مؤاخذه و سرزنشی بر شما نیست. آنها از نزد تو بازگشتند در حالی که به خاطر غصه و اندوه از دیدگانشان اشک می ریخت که چرا چیزی نمییابند تا در نبرد با دشمنان هزینه کنند.انگار آیه ۹۲ سوره توبه درباره ما افسردگان خبرخوان، ما که جز فریاد و رقص و اشک حسرت، سلاحی نداریم نازل شده. آن جمله امام که «ای کاش من هم پاسدار بودم» هر روز وقت برگشت از میدان توی گوشمان میپیچد. و آن نوای حسرتناکِ «ای کاش مرگ ما هم مثل مرگ بچههای شما باشد.» از سید شهید.برای من مرکبی داری؟@sayegi
۹۵
۱۶:۴۰