۱۵۳
۲۱:۵۴
جوین بشید
۱۵۲
۲۱:۵۴
مرسییییی
۱۵۲
۲۱:۵۴
راستی عیدتونم مبارک
۱۵۲
۲۱:۵۴
شب بخیر
۱۵۳
۲۱:۵۴
🍁My_girly_school🍁
ble.im/join/MmI3OGY4ZW
بچه ها این کانال رو ب دوستاتون معرفی کنید
۱۵۰
۹:۵۲
شوما ک اینقده خوبید...پلیز برید تو این کانال لیانا رو لایک کنیدع
️
https://ble.im/photoland_saمرسیع مرسیع
۱۵۴
۲۱:۳۴
ضرب المثل روز








دست کسی را توی حنا گذاشتن
ماجرای ضرب المثل








این ضرب المثل ناظر بر رفیق نیمه راه است که از وسط راه باز می گردد و دوست را تنها می گذارد. یا به گفتۀ عبدالله مستوفی:«در وسط کار، کار را سر دادن است.» عامل عمل در چنین موارد نه می تواند پیش برود و نه راه بازگشت دارد. در واقع مانند کسی است که دستش را توی حنا گذاشته باشند.
اما ریشۀ تاریخی این ضرب المثل: سابقاً که وسایل آرایش و زیبایی گوناگون به کثرت و وفور امروزی وجود نداشت مردان و زنان دست و پا و سر و موی و گیسو و ریش و سبیل خود را حنا می بستند و از آن برای زیبایی و پاکیزگی و احیاناً جلوگیری از نزله و سردرد استفاده می کرده اند.
طریقۀ حنا بستن به این ترتیب بود که مردان و زنان به حمام می رفته اند و در شاه نشین حمام، یعنی جایی که پس از خزینه گرفتن در آن محل دور هم می نشستند و هر یک به کاری مشغول می شدند حنا را آب می کردند و در یکی از گوشه های شاه نشین و دور از تراوش ترشحات آب به صورت مربع بر زمین می نشستند و دلاک حمام بدواً موی سر و ریش و سبیل آنها را حنا می بست سپس دست و پایشان را توی حنا می گذاشت.
حنا بسته ناگزیر بود مدت چند ساعت در آن گوشۀ شاه نشین تکان نخورد و از جای خود نجنبد تا رنگ بگیرد و دست و پا و موی گیسو و ریش و سبیلش کاملاً خضاب شود و اقلاً تا هفتۀ دیگر که مجدداً به حمام خواهند آمد رنگ حنا دوام بیاورد و زوال نپذیرد. در خلال مدت چند ساعت که این خانمها یا آقایان دست و پایشان توی حنا بود بدیهی است چون بیکار و محکوم به اقامت چند ساعته در آن گوشۀ شاه نشین بوده اند باب صحبت را باز می کردند و ضمن قلیان کشیدن با اشخاصی که می آمدند و می رفتند و یا کسانی که مثل خودشان دست و پا توی حنا داشته اند از هر دری سخن می گفتند و رویدادهای هفته را با شاخ و برگ و طول و تفصیل در میان می گذاشتند.
با این توصیف اجمالی دانسته شد که حنا بستن چیست و دست در حنا گذاشتن و دست کسی را توی حنا گذاشتن چگونه بوده است و دست حنا بسته البته نمی توانست کاری بکند. دست و پای کسی را در پوست گردو گذاشتن عبارت مثلی بالا دربارۀ کسی بکار می رود که:«او را در تنگنای کاری یا مشکلی قرار دهند که خلاصی از آن مستلزم زحمت باشد.» آدمی در زندگی روزمره بعضی مواقع دچار محظوراتی می شود و بر اثر آن دست به کاری می زند که هرگز گمان و تصور چنان پیشامد غیرمترقب را نکرده بود.
فی المثل شخص زودباوری را به انجام کاری تشویق کنند و او بدون مطالعه و دوراندیشی اقدام ولی چنان در بن بست گیر کند که به اصطلاح معروف: نه راه پس داشته باشد و نه راه پیش. در چنین موارد و نظایر آن است که از باب تمثیل می گویند:«بالاخره دست و پایش را در پوست گردو گذاشتند.» یعنی کاری دستش داده اند که نمی داند چه بکند.
اکنون ببینیم دست و پای آدمی چگونه در پوست گردو جای می گیرد که وضیع و شریف به آن تمثیل می جویند. گربه این حیوان ملوس و قشنگ و در عین حال محیل و مکار که در غالب خانه ها بر روی بام و دیوار و معدودی هم در آغوش ساکنان خانه ها به سر می برند حیوانی است از رستۀ گوشتخواران که چنگالها و دندانها و دو نیش بسیار تیز دارد. گربه مانند پلنگ از درختان نیز بالا می رود و مکانیسم بدنش طوری است که از هر جا و از هر طرف به سوی زمین پرتاب می شود با دست به زمین می آید و پشتش به زمین نمی رسد. گربه ها نیمه وحشی در سرقت و دزدی ید طولایی داند و چون صدای پایشان شنیده نمی شود و به علاوه از هر روزنه و سوراخی می توانند عبور کنند لذا هنگام شب اگر احیاناً یکی از اطاقها در و پنجره اش قدری نیمه باز باشد و یا به هنگام روز که بانوی خانه بیرون رفته باشد فرصت را از دست نداده داخل خانه می شود و در آشپزخانه مرغ بریان و گوشت خام یا سرخ کرده را می رباید و به سرعت برق از همان راهی که آمده خارج می شود. خدا نکند که حتی یک بار طعم و بوی مأکول مرغ بریان و گوشت سرخ شدۀ آشپزخانه ذائقۀ گربه را نوازش داده باشد در آن صورت گربۀ دزد را یا باید کشت و یا به طریق دیگری دفع شر کرد چه محال است دیگر دست از آن خانه بردارد و از هر فرصت مغتنم برای دستبرد و سرقت استفاده نکند.
برای رفع مزاحمت از این نوع گربه های دزد و مزاحم فکر می کنم نوشتۀ شادروان امیرقلی امینی وافی به مقصود باشد که می نویسد: «... سابقاً افراد بی انصافی بودند که وقتی گربه ای دزدی زیادی می کرد و چارۀ کارش را نمی توانستند بکنند قیر را ذوب کرده در پوست گردو می ریختند و هر یک از چهار دست و پای او را در یک پوست گردوی پر از قیر فرو می بردند و او را سر می دادند. بیچاره گربه درین حال، هم به زحمت راه می رفت و هم چون صدای پایش به گوش اهل خانه می رسید از ارتکاب دزدی بازمی ماند.» آری، گربۀ دزد با این حال و روزگاری که پیدا می کرد نه تنها سرقت و دزدی از یادش می رفت بلکه غم جانکاه بی دست و پایی کافی بود که جانش را به لب برساند و از شدت درد و گرسنگی تلف شود.
ماجرای ضرب المثل
اما ریشۀ تاریخی این ضرب المثل: سابقاً که وسایل آرایش و زیبایی گوناگون به کثرت و وفور امروزی وجود نداشت مردان و زنان دست و پا و سر و موی و گیسو و ریش و سبیل خود را حنا می بستند و از آن برای زیبایی و پاکیزگی و احیاناً جلوگیری از نزله و سردرد استفاده می کرده اند.
طریقۀ حنا بستن به این ترتیب بود که مردان و زنان به حمام می رفته اند و در شاه نشین حمام، یعنی جایی که پس از خزینه گرفتن در آن محل دور هم می نشستند و هر یک به کاری مشغول می شدند حنا را آب می کردند و در یکی از گوشه های شاه نشین و دور از تراوش ترشحات آب به صورت مربع بر زمین می نشستند و دلاک حمام بدواً موی سر و ریش و سبیل آنها را حنا می بست سپس دست و پایشان را توی حنا می گذاشت.
حنا بسته ناگزیر بود مدت چند ساعت در آن گوشۀ شاه نشین تکان نخورد و از جای خود نجنبد تا رنگ بگیرد و دست و پا و موی گیسو و ریش و سبیلش کاملاً خضاب شود و اقلاً تا هفتۀ دیگر که مجدداً به حمام خواهند آمد رنگ حنا دوام بیاورد و زوال نپذیرد. در خلال مدت چند ساعت که این خانمها یا آقایان دست و پایشان توی حنا بود بدیهی است چون بیکار و محکوم به اقامت چند ساعته در آن گوشۀ شاه نشین بوده اند باب صحبت را باز می کردند و ضمن قلیان کشیدن با اشخاصی که می آمدند و می رفتند و یا کسانی که مثل خودشان دست و پا توی حنا داشته اند از هر دری سخن می گفتند و رویدادهای هفته را با شاخ و برگ و طول و تفصیل در میان می گذاشتند.
با این توصیف اجمالی دانسته شد که حنا بستن چیست و دست در حنا گذاشتن و دست کسی را توی حنا گذاشتن چگونه بوده است و دست حنا بسته البته نمی توانست کاری بکند. دست و پای کسی را در پوست گردو گذاشتن عبارت مثلی بالا دربارۀ کسی بکار می رود که:«او را در تنگنای کاری یا مشکلی قرار دهند که خلاصی از آن مستلزم زحمت باشد.» آدمی در زندگی روزمره بعضی مواقع دچار محظوراتی می شود و بر اثر آن دست به کاری می زند که هرگز گمان و تصور چنان پیشامد غیرمترقب را نکرده بود.
فی المثل شخص زودباوری را به انجام کاری تشویق کنند و او بدون مطالعه و دوراندیشی اقدام ولی چنان در بن بست گیر کند که به اصطلاح معروف: نه راه پس داشته باشد و نه راه پیش. در چنین موارد و نظایر آن است که از باب تمثیل می گویند:«بالاخره دست و پایش را در پوست گردو گذاشتند.» یعنی کاری دستش داده اند که نمی داند چه بکند.
اکنون ببینیم دست و پای آدمی چگونه در پوست گردو جای می گیرد که وضیع و شریف به آن تمثیل می جویند. گربه این حیوان ملوس و قشنگ و در عین حال محیل و مکار که در غالب خانه ها بر روی بام و دیوار و معدودی هم در آغوش ساکنان خانه ها به سر می برند حیوانی است از رستۀ گوشتخواران که چنگالها و دندانها و دو نیش بسیار تیز دارد. گربه مانند پلنگ از درختان نیز بالا می رود و مکانیسم بدنش طوری است که از هر جا و از هر طرف به سوی زمین پرتاب می شود با دست به زمین می آید و پشتش به زمین نمی رسد. گربه ها نیمه وحشی در سرقت و دزدی ید طولایی داند و چون صدای پایشان شنیده نمی شود و به علاوه از هر روزنه و سوراخی می توانند عبور کنند لذا هنگام شب اگر احیاناً یکی از اطاقها در و پنجره اش قدری نیمه باز باشد و یا به هنگام روز که بانوی خانه بیرون رفته باشد فرصت را از دست نداده داخل خانه می شود و در آشپزخانه مرغ بریان و گوشت خام یا سرخ کرده را می رباید و به سرعت برق از همان راهی که آمده خارج می شود. خدا نکند که حتی یک بار طعم و بوی مأکول مرغ بریان و گوشت سرخ شدۀ آشپزخانه ذائقۀ گربه را نوازش داده باشد در آن صورت گربۀ دزد را یا باید کشت و یا به طریق دیگری دفع شر کرد چه محال است دیگر دست از آن خانه بردارد و از هر فرصت مغتنم برای دستبرد و سرقت استفاده نکند.
برای رفع مزاحمت از این نوع گربه های دزد و مزاحم فکر می کنم نوشتۀ شادروان امیرقلی امینی وافی به مقصود باشد که می نویسد: «... سابقاً افراد بی انصافی بودند که وقتی گربه ای دزدی زیادی می کرد و چارۀ کارش را نمی توانستند بکنند قیر را ذوب کرده در پوست گردو می ریختند و هر یک از چهار دست و پای او را در یک پوست گردوی پر از قیر فرو می بردند و او را سر می دادند. بیچاره گربه درین حال، هم به زحمت راه می رفت و هم چون صدای پایش به گوش اهل خانه می رسید از ارتکاب دزدی بازمی ماند.» آری، گربۀ دزد با این حال و روزگاری که پیدا می کرد نه تنها سرقت و دزدی از یادش می رفت بلکه غم جانکاه بی دست و پایی کافی بود که جانش را به لب برساند و از شدت درد و گرسنگی تلف شود.
۱۵۸
۶:۳۱
ضرب المثل روز








شتر دیدی؟ ندیدی
ماجرای ضرب المثل








اگر یک نفر از رازی خبردار باشد و بروز دادن آن باعث زحمت و گرفتاری خودش با دیگری بشود به او میگویند شتر دیدی ندیدی که این مثل شبیه آن یکی است که میگوید: هرچی دیدی هیچ چی نگو من هم دیدم هیچ چی نمیگم و حکایتی دارد.
میگویند: سعدی از دیاری به دیاری میرفت. در راه چشمش به زمین افتاد. جای پای یک مرد و یک شتر دید که از جلوش رد شده بودند. کمی که رفت ادرار کم جهشی روی زمین دید پیش خود گفت: «سوار این شتر زن حاملهای بوده» بعد یک طرف راه مگس و طرف دیگر پشه به پرواز دید پیش خود گفت: «یکه لنگه بار این شتر عسل بوده لنگه دیگرش روغن» باز نگاهش به خط راه افتاد دید علفهای یک طرف جاده چریده شده و طرف دیگر نچریده باقی مانده پیش خود گفت: «یک چشم این شتر کور بوده، یک چشم بینا» از قضا خیالات سعدی همه درست بود و ساربانی که از جلوش گذشته بود به خواب میرود و وقتی که بیدار میشود میبیند شترش رفته.
او سرگردان بیابان شد تا به سعدی رسید. پرسید: «شتر مرا ندیدی؟» سعدی گفت: «یک چشم شترت کور نبود؟» مرد گفت: «چرا» گفت: «بارش عسل و روغن نبود؟» گفت: «چرا» گفت: «زن حاملهای سوارش نبود؟» گفت: «چرا» سعدی گفت: «من ندیدم!» مرد ساربان که همه نشانها را درست شنید اوقاتش تلخ شد و گفت: «شتر مرا تو دزدیدهای همه نشانیهاش را هم درست میدهی» بعد با چوبی که در دست داشت شروع کرد سعدی را زدن. سعدی تا آمد بگوید من از روی جای پا و علامتها فهمیدم و اینها را گفتم چند تایی چوب ساروانی خورد وقتی مرد ساروان باور کرد که او شتر را ندزدیده راه افتاد و رفت.
سعدی زیر لب زمزمه کرد و گفت: «سعدیا چند خوری چوب شترداران را
تو شتر دیدی؟ نه جا پاشم ندیدم!»
روایت دوم
شیخ سعدی از راهی میگذشت. رد پای شتری را دید که عبور کرده و یک طرف راه مگس و طرف دیگر پشه میبرد با خود گفت: «بار شتر یک طرف سرکه بوده و طرف دیگر شیره، مگس با شیره سر و کار دارد و پشه با سرکه» رفت تا رسید به جایی که دید پشکل شتر یک جا جمع شده با خود گفت: «یقین اینجا شتر خوابیده بوده» بعد آثار پیاده شدن مسافر را که در کنار راه ادرار کرده بود، دید و از محل ادرار تشخیص داد که مسافر زنی بوده ـ ادرار زنانه روی زمین پخش میشود ولی ادرار مردان، زمین را گود میکند ـ بعد جای پنجههای دست مسافر را دید که به زمین تکیه داده و بلند شده با خود گفت: «معلوم است مسافر زن، آبستن هم بوده ـ زن آبستن درحال بلند شدن با دست به جایی تکیه میکند».
مقداری که رفت از آن طرف یک نفر شتربان رسید پرسید: «درویش از این راه که آمدی شتری دیدی؟» شیخ گفت: «بارش یک طرف سرکه و یک طرف شیره بود؟» شتربان گفت: «بله» دوباره گفت: «مسافرش زن آبستنی بود؟» شتربان گفت: «بله کجا رفت؟» شیخ سعدی گفت: «ندیدم کجا رفت» شتربان شیخ را زیر چوب گرفت. کتکش میزد و میگفت: «تو شتر مرا به خاطر مسافر زن طمع کردی» شیخ سعدی زیر چوب ناله میکرد و میگفت:
«سعدیا چند خوری چوب شتربانان را
میتوان قطع نظر کرد، شتر دیدی؟ نه»
ماجرای ضرب المثل
میگویند: سعدی از دیاری به دیاری میرفت. در راه چشمش به زمین افتاد. جای پای یک مرد و یک شتر دید که از جلوش رد شده بودند. کمی که رفت ادرار کم جهشی روی زمین دید پیش خود گفت: «سوار این شتر زن حاملهای بوده» بعد یک طرف راه مگس و طرف دیگر پشه به پرواز دید پیش خود گفت: «یکه لنگه بار این شتر عسل بوده لنگه دیگرش روغن» باز نگاهش به خط راه افتاد دید علفهای یک طرف جاده چریده شده و طرف دیگر نچریده باقی مانده پیش خود گفت: «یک چشم این شتر کور بوده، یک چشم بینا» از قضا خیالات سعدی همه درست بود و ساربانی که از جلوش گذشته بود به خواب میرود و وقتی که بیدار میشود میبیند شترش رفته.
او سرگردان بیابان شد تا به سعدی رسید. پرسید: «شتر مرا ندیدی؟» سعدی گفت: «یک چشم شترت کور نبود؟» مرد گفت: «چرا» گفت: «بارش عسل و روغن نبود؟» گفت: «چرا» گفت: «زن حاملهای سوارش نبود؟» گفت: «چرا» سعدی گفت: «من ندیدم!» مرد ساربان که همه نشانها را درست شنید اوقاتش تلخ شد و گفت: «شتر مرا تو دزدیدهای همه نشانیهاش را هم درست میدهی» بعد با چوبی که در دست داشت شروع کرد سعدی را زدن. سعدی تا آمد بگوید من از روی جای پا و علامتها فهمیدم و اینها را گفتم چند تایی چوب ساروانی خورد وقتی مرد ساروان باور کرد که او شتر را ندزدیده راه افتاد و رفت.
سعدی زیر لب زمزمه کرد و گفت: «سعدیا چند خوری چوب شترداران را
تو شتر دیدی؟ نه جا پاشم ندیدم!»
روایت دوم
شیخ سعدی از راهی میگذشت. رد پای شتری را دید که عبور کرده و یک طرف راه مگس و طرف دیگر پشه میبرد با خود گفت: «بار شتر یک طرف سرکه بوده و طرف دیگر شیره، مگس با شیره سر و کار دارد و پشه با سرکه» رفت تا رسید به جایی که دید پشکل شتر یک جا جمع شده با خود گفت: «یقین اینجا شتر خوابیده بوده» بعد آثار پیاده شدن مسافر را که در کنار راه ادرار کرده بود، دید و از محل ادرار تشخیص داد که مسافر زنی بوده ـ ادرار زنانه روی زمین پخش میشود ولی ادرار مردان، زمین را گود میکند ـ بعد جای پنجههای دست مسافر را دید که به زمین تکیه داده و بلند شده با خود گفت: «معلوم است مسافر زن، آبستن هم بوده ـ زن آبستن درحال بلند شدن با دست به جایی تکیه میکند».
مقداری که رفت از آن طرف یک نفر شتربان رسید پرسید: «درویش از این راه که آمدی شتری دیدی؟» شیخ گفت: «بارش یک طرف سرکه و یک طرف شیره بود؟» شتربان گفت: «بله» دوباره گفت: «مسافرش زن آبستنی بود؟» شتربان گفت: «بله کجا رفت؟» شیخ سعدی گفت: «ندیدم کجا رفت» شتربان شیخ را زیر چوب گرفت. کتکش میزد و میگفت: «تو شتر مرا به خاطر مسافر زن طمع کردی» شیخ سعدی زیر چوب ناله میکرد و میگفت:
«سعدیا چند خوری چوب شتربانان را
میتوان قطع نظر کرد، شتر دیدی؟ نه»
۱۵۹
۹:۰۱
ضرب المثل روز








سگ و درویش
ماجرای ضرب المثل








دو نفر که با هم نسازند و بر سر هر امر جزئی و کار کوچکی به هم درآویزند مردم میگویند این دو تا مثل سگ و درویش دم به دم به هم میپرند!
در زمان نوح که به امر خداوند قرار بود دنیا را آب بگیرد نوح، کشتی بزرگی ساخت و از هر جانور یک جفت نر و ماده در کشتی گذاشت. قبل از طوفان، نوح به مردم گفت: «مادامی که ما در این کشتی هستیم کسی با هم جفت نشود که کشتی غرق میشود». چند روز گذشت، یک روز دیدند که کشتی سخت در تلاطم افتاده. آنها که در کشتی بودند گفتند که حتماً دو نفر با هم همآغوشی کردهاند و این شر را به گردن درویش انداختند. درویش هرچه قسم خورد هیچکس باور نکرد. تا اینکه شب شد. درویش کشیشک نشست دید دو تا سگ، جفتگیری میکنند و با تبرزین سگ نر را کشت.
پس از چندی سگ ماده زایید. یک روز تولههای سگ به مادرشان گفتند: «مگر ما پدر نداشتیم؟». ماده سگ گفت: «چرا، درویش او را با تبرزین کشت». تولهها گفتند: «پدرمان وصیتی نکرد؟». ماده سگ گفت: «چرا، پدرتان وصیت که که به بچههایم بگو هر جا درویشی دیدند تلافی خون مرا از او بگیرند». حالا هر جا درویشی میگذرد سگ به او حمله میکند.
ماجرای ضرب المثل
در زمان نوح که به امر خداوند قرار بود دنیا را آب بگیرد نوح، کشتی بزرگی ساخت و از هر جانور یک جفت نر و ماده در کشتی گذاشت. قبل از طوفان، نوح به مردم گفت: «مادامی که ما در این کشتی هستیم کسی با هم جفت نشود که کشتی غرق میشود». چند روز گذشت، یک روز دیدند که کشتی سخت در تلاطم افتاده. آنها که در کشتی بودند گفتند که حتماً دو نفر با هم همآغوشی کردهاند و این شر را به گردن درویش انداختند. درویش هرچه قسم خورد هیچکس باور نکرد. تا اینکه شب شد. درویش کشیشک نشست دید دو تا سگ، جفتگیری میکنند و با تبرزین سگ نر را کشت.
پس از چندی سگ ماده زایید. یک روز تولههای سگ به مادرشان گفتند: «مگر ما پدر نداشتیم؟». ماده سگ گفت: «چرا، درویش او را با تبرزین کشت». تولهها گفتند: «پدرمان وصیتی نکرد؟». ماده سگ گفت: «چرا، پدرتان وصیت که که به بچههایم بگو هر جا درویشی دیدند تلافی خون مرا از او بگیرند». حالا هر جا درویشی میگذرد سگ به او حمله میکند.
۱۶۳
۱۶:۴۷